فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

آرزوی شهادت (4)

در سفینة البحار داستانی از مردی به نام خیثمه و یا خثیمه نقل می کند که چگونه پدر و پسری برای نوبت گرفتن در شهادت با یکدیگر منازعه داشتند.
می نویسند: هنگامی که جنگ بدر پیش آمد، این پدر و پسر با همدیگر مباحثه و مشاجره داشتد. پس می گفت: من می روم به جهاد و تو در خانواده بمان.
و پدر می گفت: خیر تو بمان من می روم به جهاد، پسر می گفت من می خواهم بروم کشته بشوم، پدر می گفت: من می خواهم بروم کشته بشوم. آخرش قرعه کشی کردند. قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهید شد.
بعد از مدتی پدر، پسر را در عالم رویا دید که در سعادت خیره کننده ایست و به مقامات عالی نائل آمده است.
به پدر گفت: پدر جان: انه قد و عدنی ربی حق آنچه خداوند به من وعده داده بود، همه حق و راست بود، خداوند به وعده خود وفا کرد. پدر پیر آمد خدمت رسول اکرم (ص) عرض کرد: یا رسول الله، اگر چه من پیر شده ام، اگر چه استخوانهای من ضعیف و سست شده است، اما خیلی آرزوی شهادت دارم.
یا رسول الله، من آمده ام از شما خواهش کنم دعا کنید که خدا شهادت نصیب من کند. پیغمبر اکرم (ص) دعا کرد: خدایا برای این مؤمنت شهادت روزی فرما. یک سال طول نکشید که جریان جنگ احد پیش آمد و این مرد مؤمن در احد شهید شد.

پیروی از منطق (5)

حدیثی از رسول اکرم (ص) مأثور است که ضمناً مشتمل بر داستانی است و عملاً در آن داستان فرق بین پیروی از منطق و پیروی از احساسات دیده می شود.
مردی از اعراب به خدمت رسول اکرم (ص) آمد و از او نصیحتی خواست، رسول اکرم (ص) در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن این که: لا تغضب یعنی: خشم نگیر.
آن مرد هم به همین مقدار قناعت کرد و به قبله خود برگشت. تصادفاً وقتی رسید که حادثه ای بین قبیله او و یک قبیله دیگر رخ داده بود. هر دو طرف صف آرایی کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند آن مرد از روی خوی و عادت قدیم و تعصب قومی شد و برای حمایت از قوم خود سلاح بست و در صف قوم خود ایستاد. در همین حال گفتار پیامبر اکرم (ص) به یادش آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد. خشم خود را فرو خورد، به اندیشه فرو رفت، تکانی خورد، منطقش بیدار شد، با خود فکر کرد چرا بی جهت باید دو دسته از افراد بشر به روی یکدیگر شمشیر بکشند.
خود را به صف دشمن نزدیک کرد، حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامت می خواهند از مال خود بدهد، آنها نیز که چنین فتوت و مردانگی از او دیدند از ادعای خود چشم پوشیدند. غائله ختم شد، و آتشی که از غلیان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت.

سفیان ثوری و امام صادق (ع) (6)

در زمان امام صادق (ع) گروهی پیدا شدند که سیرت رسول اکرم (ص) را با اعراض از دنیا تفسیر می کردند و معتقد بودند که مسلمان همیشه و در هر زمانی باید کوشش کند از نعمتهای دنیا احتراز کند، به این مسلک و روش خود نام زهد می دادند و خودشان در آن زمان به نام متصوفه خوانده می شدند. سفیان ثوری هم یکی از آنها است، سفیان یکی از فقها اهل تسنن به شمار می رود و در کتب فقهی، اقوال و آراء او زیاد نقل می شود این شخص معاصر با امام صادق بوده و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سئوال و جواب می کرده است.
در کافی می نویسد: روزی سفیان بر آن حضرت وارد شد، دید امام جامه سفید، لطیف و زیبایی پوشیده است، اعتراض کرد و گفت: یابن رسول الله سزاوار نیست که خود را به دنیا آلوده سازی. امام به او فرمود: ممکن است این گمان برای تو از وضع زندگی پیامبر (ص) و صحابه پیدا شده باشد، آن اوضاع در نظر تو مجسم شده و گمان کرده ای این یک وظیفه است از طرف خداوند مثل سایر وظایف و مسلمانان باید تا قیامت آن را حفظ کنند و همانطور زندگی کنند. اما بدان که اینطور نیست، رسول خدا در زمانی و جایی زندگی می کرد که فقر و تنگدستی مستولی بود، عامه مردم از داشتن وسایل و لوازم اولیه زندگی محروم بودند، اگر در عصری و زمانی وسایل و لوازم فراهم شد دیگر دلیلی برای آن طرز زندگی نیست، بلکه سزاوارترین مردم برای استفاده از موهبتهای الهی، مسلمانان و صالحانند نه دیگران.