فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

همدردی با دیگران (2)

در زمان امام صادق (ع) سالی در مدینه قحطی پیش آمد و اوضاع خیلی سخت شد. می دانید در وقتی که چنین اوضاعی پیش می آید مردم نگران می شوند و شروع می کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطاً دو برابر ذخیره می کنند. امام صادق (ع) از پیشکار خودش پرسیدند که آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه؟
گفت: بله ما به اندازه یک سال ذخیره داریم.
پیشکار شاید پیش خودش خیال می کرد که آقا می خواهد دستور بدهد چون سال سختی است برو مقداری دیگر هم ذخیره کن. بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش.
گفت: مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمی توانیم بخریم. فرمود: توده مردم چکار می کنند؟
عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار می خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط می کنند و از آن و یا جو به تنهایی نان درست می کنند. حضرت فرمود: گندمها را می فروشید و از فردا برای ما از بازار نان می خری! برای اینکه در شرایطی هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمی توانیم کاری کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا شرایطش فراهم نیست ولی برای ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید، اگر من نان جو می خورم امام صادق (ع) هم که امکانات مادیش اجازه می دهد نان گندم بخورد، نان جو می خورد، حال چرا چنین زندگی انتخاب می کنیم؟ به خاطر همدردی با دیگران.

پیشگویی منجم (3)

در نهج البلاغه آمده است که امام علی (ع) وقتی تصمیم گرفتند به جنگ خوراج بروند، اشعث بن قیس که آن وقت از اصحاب بود، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، صبر کنید، عجله نکنید، برای آنکه یکی از خویشاوندان من مطلبی دارد و می خواهد به عرض شما برساند.
حضرت فرمودند بیاید.
آمد عرض کرد: یا امیرالمؤمنین. من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ایام. در حسابهای خودم به اینجا رسیدم که شما اگر الآن حرکت کنید و به جنگ بروید قطعاً شکست خواهید خورد و با اکثریت اصحابتان کشته خواهید شد.
حضرت در جواب فرمودند: هر کس که گفته تو را تصدیق کند. پیغمبر را تکذیب کرده است. این حرفها چیست که شما می گویید؟...سپس به اصحاب فرمودند: بگویید به نام خدا، به خدا اعتماد و توکل کنید، حرکت کنید، علیرغم نظر منجم الان حرکت کنید و بروید.
رفتند و بعد معلوم شد که در هیچ جنگی به اندازه این جنگ، علی (ع) فاتح نشده است.

آرزوی شهادت (4)

در سفینة البحار داستانی از مردی به نام خیثمه و یا خثیمه نقل می کند که چگونه پدر و پسری برای نوبت گرفتن در شهادت با یکدیگر منازعه داشتند.
می نویسند: هنگامی که جنگ بدر پیش آمد، این پدر و پسر با همدیگر مباحثه و مشاجره داشتد. پس می گفت: من می روم به جهاد و تو در خانواده بمان.
و پدر می گفت: خیر تو بمان من می روم به جهاد، پسر می گفت من می خواهم بروم کشته بشوم، پدر می گفت: من می خواهم بروم کشته بشوم. آخرش قرعه کشی کردند. قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهید شد.
بعد از مدتی پدر، پسر را در عالم رویا دید که در سعادت خیره کننده ایست و به مقامات عالی نائل آمده است.
به پدر گفت: پدر جان: انه قد و عدنی ربی حق آنچه خداوند به من وعده داده بود، همه حق و راست بود، خداوند به وعده خود وفا کرد. پدر پیر آمد خدمت رسول اکرم (ص) عرض کرد: یا رسول الله، اگر چه من پیر شده ام، اگر چه استخوانهای من ضعیف و سست شده است، اما خیلی آرزوی شهادت دارم.
یا رسول الله، من آمده ام از شما خواهش کنم دعا کنید که خدا شهادت نصیب من کند. پیغمبر اکرم (ص) دعا کرد: خدایا برای این مؤمنت شهادت روزی فرما. یک سال طول نکشید که جریان جنگ احد پیش آمد و این مرد مؤمن در احد شهید شد.