فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

بهمنیار و بوعلی (1)

بوعلی در حواس و در فکر انسان فوق العاده ای بوده و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوایی گوشش تیز تیز بود. به طوری که مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.
مثلاً می گویند هنگامی که در اصفهان بود، صدای چکش مسگرهای کاشان را می شنید.
شاگردش بهمنیار به او گفت: شما از افرادی هستید که اگر ادعای پیغمبری بکنید، مردم می پذیرند و واقعاً از خلوص نیت ایمان می آورند.
بوعلی گفت: این حرفها چیست؟ تو نمی فهمی؟
بهمنیار گفت: نه. مطلب حتماً از همین قرار است. بوعلی خواست عملاً به او نشان بدهد که مطلب چنین نیست. در یک زمستان که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی هم آمده بود، مقارن طلوع صبح که مؤذن می گفت، بوعلی بیدار بود و بهمنیار را صدا کرد.
بهمینیار گفت: بله.
بوعلی گفت: برخیز.
بهمنیار گفت: چه کار دارید؟
بوعلی گفت: خیلی تشنه ام. یک ظرف آب به من بده تا رفع تشنگی کنم.
بهمنیار شروع کرد استدلال کردن که استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر می دانید معده وقتی در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد می شود و ایجاد مریضی می کند.
بوعلی گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما برای من آب بیاورید، چکار دارید.
باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که درست است که شما استاد هستید و لکن من خیر شما را می خواهم من اگر خیر شما را رعایت کنم، بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم. پس از آنکه بوعلی برای او اثبات کرد که برخاستن برای او سخت است.
گفت: من تشنه نیستم. خواستم شما را امتحان کنم. آیا یادت هست به من می گفتی: چرا ادعای پیغمبری نمی کنی؟ اگر ادعای پیغمبری بکنی مردم می پذیرند. شما که شاگرد من هستی و چندین سال است پیش من درس خوانده ای، می گویم، آب بیاور، نمی آوری و دلیل برای من می آوری، در حالی که این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اکرم (ص) بستر گرم خودش را رها کرده و بالای مأذنه به آن بلندی رفته است تا آن که ندای اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله را به عالم برساند. او پیغمبر است، نه من که بوعلی سینا هستم.

همدردی با دیگران (2)

در زمان امام صادق (ع) سالی در مدینه قحطی پیش آمد و اوضاع خیلی سخت شد. می دانید در وقتی که چنین اوضاعی پیش می آید مردم نگران می شوند و شروع می کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطاً دو برابر ذخیره می کنند. امام صادق (ع) از پیشکار خودش پرسیدند که آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه؟
گفت: بله ما به اندازه یک سال ذخیره داریم.
پیشکار شاید پیش خودش خیال می کرد که آقا می خواهد دستور بدهد چون سال سختی است برو مقداری دیگر هم ذخیره کن. بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش.
گفت: مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمی توانیم بخریم. فرمود: توده مردم چکار می کنند؟
عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار می خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط می کنند و از آن و یا جو به تنهایی نان درست می کنند. حضرت فرمود: گندمها را می فروشید و از فردا برای ما از بازار نان می خری! برای اینکه در شرایطی هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمی توانیم کاری کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا شرایطش فراهم نیست ولی برای ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید، اگر من نان جو می خورم امام صادق (ع) هم که امکانات مادیش اجازه می دهد نان گندم بخورد، نان جو می خورد، حال چرا چنین زندگی انتخاب می کنیم؟ به خاطر همدردی با دیگران.

پیشگویی منجم (3)

در نهج البلاغه آمده است که امام علی (ع) وقتی تصمیم گرفتند به جنگ خوراج بروند، اشعث بن قیس که آن وقت از اصحاب بود، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، صبر کنید، عجله نکنید، برای آنکه یکی از خویشاوندان من مطلبی دارد و می خواهد به عرض شما برساند.
حضرت فرمودند بیاید.
آمد عرض کرد: یا امیرالمؤمنین. من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ایام. در حسابهای خودم به اینجا رسیدم که شما اگر الآن حرکت کنید و به جنگ بروید قطعاً شکست خواهید خورد و با اکثریت اصحابتان کشته خواهید شد.
حضرت در جواب فرمودند: هر کس که گفته تو را تصدیق کند. پیغمبر را تکذیب کرده است. این حرفها چیست که شما می گویید؟...سپس به اصحاب فرمودند: بگویید به نام خدا، به خدا اعتماد و توکل کنید، حرکت کنید، علیرغم نظر منجم الان حرکت کنید و بروید.
رفتند و بعد معلوم شد که در هیچ جنگی به اندازه این جنگ، علی (ع) فاتح نشده است.