چهل داستان

نویسنده : اکبر زاهری

پیشگفتار

اهمیت داستان و گوش دادن به قصه گویی و داستان خوانی از خواسته های روحی و روانی انسان بوده و هست. زیرا ساختار روحی و روانی انسانها، علاقه داشتن به شنیدن داستان است و این امری فطری (خدادادی) می باشد.
اولین انسان یعنی حضرت آدم (ع) ابوالبشر نیز داستان بیرون آمدنش از بهشت را برای فرزندان بیان می کرد و قصه می گفت. علاقه انسان به موضوع داستان، امری همگانی است و فقط مخصوص قشر خاصی از افراد جامعه نیست. بلکه عموم بشر به این امر فطری علاقه دارند. البته گروه کودکان و نوجوانان با توجه به شرایط سن و سال آنها بیشتر از دیگران (بزرگسالان) به استماع دادن و قصه گویی ها علاقه دارند و از آن لذت می برند و این امر باعث آرامش روحی و روانی آنها می گردد. یکی از محسنات قصه گویی و بیان داستان آموزنده از گذشتگان تاریخ بشریت، عبرت گرفتن و رشد و تقویت قوه تخیل افراد است که از طریق نحوه زندگی اجتماعی به افراد جامعه آموزش داده میشو هرگاه قوه تخیل انسان قوی باشد مسلماً در اموری که باعث پیشرفت و ترقی انسان و اجتماع می شود بیشتر توجه می کند و حتی در قرآن کریم و احادیث معصومین (ع) بر روی نعمت بزرگ خدادادی (عقل) و قوه تفکر به منظور رسیدن به امور معنوی و مادی و استفاده از نعمتهای خداوند در طبیعت و عبرت گرفتن از (قصص) گذشتگان بسیار تأکید شده است.
از اولیاء محترم و دست اندرکاران تعلیم و تربیت درخواست می شود که ضمن راهنمایی و تدریس، در شرایط مناسب از داستانهای مفید و آموزنده برای بچه ها کوتاهی نفرمایند و از نظر اینجانب بیان داستان در ضمن تدریس دو فایده عمده دارد:
الف) هرگاه تدریس همراه با بیان داستان به پایان برسد، اکثر دانش آموزان آن درس را تقریباً فراموش نمی کنند و بهتر می توانند آن را در ذهن خود بسپارند.
ب) در هنگام بیان قصه ای آموزنده، دانش آموزان از لحاظ روحی و روانی آرامش پیدا کرده و بیشتر نظم و انضباط را در کلاس رعایت می کنند.
البته در هنگام بیان قصه و داستان باید شرایط سن و سال مخاطبین را مد نظر داشت و از گفتن مطالب خسته کننده خودداری گردد و کلیه شئونات اسلامی، انسانی و تربیتی در آن رعایت شود.
حقیر، به حول و قوه الهی با توجه به عنایات و توجهات امام زمان (عج) این مجموعه داستانی آموزنده، متنوع و اجمالی را برای عموم خوانندگان گرامی، خصوصاً نوجوانان عزیز تقدیم می نمایم، امید است انشاءالله تعالی مورد استقبال و استفاده همگان واقع گردد.
والسلام

بهمنیار و بوعلی (1)

بوعلی در حواس و در فکر انسان فوق العاده ای بوده و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوایی گوشش تیز تیز بود. به طوری که مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.
مثلاً می گویند هنگامی که در اصفهان بود، صدای چکش مسگرهای کاشان را می شنید.
شاگردش بهمنیار به او گفت: شما از افرادی هستید که اگر ادعای پیغمبری بکنید، مردم می پذیرند و واقعاً از خلوص نیت ایمان می آورند.
بوعلی گفت: این حرفها چیست؟ تو نمی فهمی؟
بهمنیار گفت: نه. مطلب حتماً از همین قرار است. بوعلی خواست عملاً به او نشان بدهد که مطلب چنین نیست. در یک زمستان که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادی هم آمده بود، مقارن طلوع صبح که مؤذن می گفت، بوعلی بیدار بود و بهمنیار را صدا کرد.
بهمینیار گفت: بله.
بوعلی گفت: برخیز.
بهمنیار گفت: چه کار دارید؟
بوعلی گفت: خیلی تشنه ام. یک ظرف آب به من بده تا رفع تشنگی کنم.
بهمنیار شروع کرد استدلال کردن که استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر می دانید معده وقتی در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد می شود و ایجاد مریضی می کند.
بوعلی گفت: من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما برای من آب بیاورید، چکار دارید.
باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که درست است که شما استاد هستید و لکن من خیر شما را می خواهم من اگر خیر شما را رعایت کنم، بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم. پس از آنکه بوعلی برای او اثبات کرد که برخاستن برای او سخت است.
گفت: من تشنه نیستم. خواستم شما را امتحان کنم. آیا یادت هست به من می گفتی: چرا ادعای پیغمبری نمی کنی؟ اگر ادعای پیغمبری بکنی مردم می پذیرند. شما که شاگرد من هستی و چندین سال است پیش من درس خوانده ای، می گویم، آب بیاور، نمی آوری و دلیل برای من می آوری، در حالی که این شخص مؤذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اکرم (ص) بستر گرم خودش را رها کرده و بالای مأذنه به آن بلندی رفته است تا آن که ندای اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله را به عالم برساند. او پیغمبر است، نه من که بوعلی سینا هستم.

همدردی با دیگران (2)

در زمان امام صادق (ع) سالی در مدینه قحطی پیش آمد و اوضاع خیلی سخت شد. می دانید در وقتی که چنین اوضاعی پیش می آید مردم نگران می شوند و شروع می کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطاً دو برابر ذخیره می کنند. امام صادق (ع) از پیشکار خودش پرسیدند که آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه؟
گفت: بله ما به اندازه یک سال ذخیره داریم.
پیشکار شاید پیش خودش خیال می کرد که آقا می خواهد دستور بدهد چون سال سختی است برو مقداری دیگر هم ذخیره کن. بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش.
گفت: مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمی توانیم بخریم. فرمود: توده مردم چکار می کنند؟
عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار می خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط می کنند و از آن و یا جو به تنهایی نان درست می کنند. حضرت فرمود: گندمها را می فروشید و از فردا برای ما از بازار نان می خری! برای اینکه در شرایطی هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمی توانیم کاری کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا شرایطش فراهم نیست ولی برای ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید، اگر من نان جو می خورم امام صادق (ع) هم که امکانات مادیش اجازه می دهد نان گندم بخورد، نان جو می خورد، حال چرا چنین زندگی انتخاب می کنیم؟ به خاطر همدردی با دیگران.