داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

امیر کبیر و سماور ساز

فصل بهار و ایام پر نشاط عید نوروز بود. جمعی در باغ چهل ستون اصفهان دور هم نشسته و مشغول تفریح و سرگرم گفتگو بودند. در آن اثنا سائلی جلو آمد و از حضار تقاضای مساعدتی کرد.
چون ایام عید بود هر یک از جمع حاضران مبلغ معتنابهی به سائل مزبور کمک کردند. در این هنگام سائل جمعیت را مخاطب ساخت و اظهار داشت:
من فقیر حرفه ای نیستم و اهل تکدی نبوده ام. این مبلغ که به من دادید مخارج چند روز مرا تأمین می کند. اگر حال شنیدن دارید، سرگذشت جالب خود را که تا حدی شگفت آور است برای شما نقل کنم. چون حضار روی خوش نشان دادند. سائل هم شروع به گفتن کرد و سرگذشت خود را بدین گونه شرح داد: چندین سال پیش از این یک روز حاکم اصفهان فرستاد و دوات گران را که من هم یکی از آنها بودم احضار نمود و خطاب به آنها گفت: هر کدام که میان شما استادتر است به من معرفی کنید. دوات گران دو نفر را که یکی من بودم از بین خود معرفی نموده و گفتند: این دو نفر از همه ما در فن خود استادترند.
حاکم سایرین را مرخص کرد و بعد به ما گفت: کدام یک از شما دو نفر برازنده تر هستید؟ همکار من! مرا معرفی کرد و افزود که این شخص در فن خود سرآمد همگان است و یکی از صنعتگران خوب اصفهان می باشد.
حاکم او را هم مرخص کرد، آنگاه رو به من کرد و گفت: میرزا تقی خان امیر کبیر صدراعظم برای انجام کار مهمی تو را به تهران احضار نموده است. سپس خرج راه کافی به من داد و فوراً مرا به سوی تهران گسیل داشت. بعد از اینکه وارد تهران شدم به حضور امیر کبیر صدراعظم رسیدم و خود را معرفی کردم.
امیر کبیر پس از استحضار کافی از حال من و بعد از آنکه تشخیص داد که در فن دوات گری استادم، سماوری که جلویش گذاشته بود برداشت و به من نشان داد، آنگاه از من پرسید: آیا می توانی مانند این سماور بسازی؟
اولین باری بود که در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه، سماور (از روسیه) به ایران آورده بودند.
من تا آن روز چنین ندیده بودم. قدری به آن نگاه کردم و از طرز ساختمان آن آگاهی حاصل نمودم، سپس گفتم: آری. امیر کبیر گفت: این سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بیاور.
من از نزد صدراعظم خارج شدم. رفتم بازار و دکان دولت گری پیدا کرده مشغول ساختمان سماور گردیم. بعد از اتمام کار سماور را برداشتیم و نزد امیر کبیر بردم. کار من مورد نظر امیر واقع شد و تز من پرسید: این به چه قیمت تمام شده است؟
من در پاسخ گفتم: روی هم رفته 15 قرآن امیرکبیر با قیافه گشاده و در حالی که تبسم بر لب داشته به منشی خود دستور داد، امتیاز نامه ای برایم بنویسد که فن سماوری سازی به طور کلی برای مدت 16 سال ذر انحصار من باشد، و بهای فروش هر سماور را 25 قرآن تعین کرد.
بعد از صدور فرمان و اعطای امتیازنامه امیرکبیر رو گرد به من و گفت: برو به اصفهان که دستور کار تو را به حاکم اصفهان داده ام تا وسائل کارت را از هر جهت فراهم نماید.
من هم از تهران حرکت کرده وارد اصفهان شدم. بلافاصله پس از ورود حکومت اصفهان مرا احضار نمود و گفت: باید فوراً دکانی با چند شاگرد تهیه کنی و هر چه مخارج آن می شود نقداً از خزانه دولت دریافت نمائی و مشغول سماور سازی شوی.
طبق بین دستور من هم فوراً چند دکان که خراب بود از صاحبش اجازه کردم و آنها را به یکدیگر راه دادم و بر حسب موقیت و لزوم احتیاجات در هر یک از دکانها بنائی نمودم.
در یکی از دکانها کورهای جهت ریخته گری ساختم و در دیگری لوازم دوات گری و در سومی سکوئی بستم که شاگردان بنشینند، تا بدین وسیله بتوانم به خوبی سماور سازی کنم. جمعاً مبلغ دویست تومان مخارج بنا و دکان ها و فراهم کردن اسباب کار شد.
اما بدبختانه هنوز مشغول کار نشده بودم که یک نفر فراش حکومتی مثل اجل معلق آمد و مرا با حالت خاصی مانند این که دزدی را گرفته باشد، نزد حاکم برد. به محض این که حاکم چشمش به من افتاد، و این مبلغ دویست تومان هم متعلق به دولت است، باید بدون چون و چرا تمام آن را پس بدهی!
ولی چون آن پول خرج بنائی دکانها و سایر مایحتاج شده بود و من نیز از خود اندوخته ای نداشتم که وجه مزبور را ادا نمایم، به دستور حکومت تمام هستی مرا کردند که جمعاً به 170 تومان نرسید.
چون سی تومان دیگر باقی مانده را نداشته بپردازم، مرا می بردند سربازارها و در انظار مردم چوب می زدند تا مردم به حال من ترحم کنند و آن پول وصول شود. بدین گونه آن سی تومان هم به مرور پرداخت شد!
در نتیجه آن چوبها و صدمات بدنی که به من وارد شد، امروز چشمهایم تقریباً نابینا شده و دیگر نمی توانم به کارگری مشغول شوم. از اینرو به گدائی افتادم. در صورتی که اگر امیر کبیر را نگرفته بودند و من همچنان مشغول کار بودم، امروز یکی از بزرگترین متمولین این شهر بودم (65)

میرزا محمد اخباری و آوردن سراشپخدر سردار روسی

در سال یکهزار و دویست و هیجده هجری، یکی از سرداران روسی به نامسسیانلو که در ایران معروف به اشپخدربود، از طرف امپراتور روسیه مأمور تصرف شهر تفلیس شد اشپخدر تفلیس را به تصرف درآورد، و از آنجا آهنگ گنجه نمود و قلعه آنرا محاصره کرد.
طی جنگی که میان او و جود خان قاجار حاکم گنجه در گرفت، به واسطه خیانت ارامنه شهر، جواد خان شکست خورد ، خود و پسرش و جمعی از مدافعان شهر، نیز به تصرف اشپخدر درآمد.
آنگاه سردار روسی، حکام قراباغ و ایروان را دعوت نمود که از وی اطاعت کنند، و مالیات خود را به او بپردازند.
چون این اخبار به فتحعلی شاه قاجار پادشاه آن روز ایران رسید، ذستور داد نائب السلطنه عباس میرزا به دفع او قیام کند. این آغاز جنگهای ایران و روس بود.
نائب السلطنه پس از تجهیز قوا در ماه صفر 1219 از تبریز آهنگ ایروان نمود، و در نیم فرسنگی آنجا فرود آمد،
پس از چند روز جنگ و گریز که گاهی روسیان و زمانی ایرانیان شکست می خوردند سرانجام آشپخدر شکست سختی خورد، به طوری که از سرهای سربازان روسی در کنار لشگرگاه مناره ها ساختند، و از بدن های ایشان تل ها به وجود آمد، ناگزیر آشپخدر در اول ربیع الثانی همان سال از کنار ایروان به سرعت به تفلیس بازگشت. و ایرانیان آنها را تعقیب کرده کرده اسیران فراوان گرفتند.
در ماه صفر سال بعد فتحعلی شاه به همراهی نائب السلطنه به جلوداری سپاه روس که از تفلیس به حرکت درآمده بود شتافت.
پیش از رسیدن سپاه اصلی ایران، اسماعیل خان دامغانی سردار ایرانی با روسیان درگیر شده بود، و همینکه سپاه روس حمله بردند و جماعتی انبوه از آنها را کشتند و غنائم بسیاری به چنگ آوردند.
نائب السلطنه تعداد زیادی از سرهای ایشان را برای تماشای فتحعلی شاه فرستاد.
پس از این فتح، بولکونیک گرگین سرهنگ سپاه روس به اتفاق کتلراوسکی و جمعی از سران سپاه روس باده عراده توپ و دویست وسیله جنگی دیگر،از گنجه بیرون آمده و با سپاهیان ایران درگیر شدند.
طی این جنگبولکونیک مجروح شد و با چند تن گریخته نیمه شب به قلعه ترناوت پناه برد پیر قلی خان قاجار با فوجی به دنبال او تاخت تا قلعه را به محاصره گرفت.
بولکونیک مهلت خواست که پس از سه روز به دیدار نائب السلطنه شتافته و به وی تسلیم گردد.
ایرانیان نیز در کار محاصره قلعه سستی نشان دادند، به همین جهت وی شب سوم گریخت و روی به گنجه نهاد.
ایرانیان او را تعقیب کردند و چندتن از همراهانش را به قتل رساندند، ولی خود بولکونیک با زحمات فروان به کوه حجرق که از کوه های مرتفع بود پناه برد.
در این هنگام خبر رسید که اشپخدر با همگی سپاه خود به کمک بولکونیک از گنجه خارج شده است.
نائب السلطنه اسماعیل خان دامغانی را به جلوداری او گسیل داشت و اسماعیل خان، توانست با پیشقراولان اشپخدر رزم دهد.
اسماعیل خان، با روسیان به زد و خورد پرداخت، و گروهی را کشته و جمعی را اسیر گرفته به نزد نائب السلطنه آورد. چون خبر رسید که اشپخدر به منظور کمک به بولکونیک از گنجه بیرون رفته به دستور فتحلی شاه، نائب السلطنه عباس میرزا گنجه را تسخیر کرد و اسماعیل خان به اتفاق ابوالفتح خان جوانشیرو سربازان خود که به جنگ اشپخدر رفته بودند تا کنار رود ترتر پیش رفتند، و با اشپخدر مصادف شدند و پیکاری سخت راه انداختند.
اشپخدر سرانجام به کوه آق دره پناه برد و از سپاهیان او گروهی انبوه به قتل رسیده یا اسیر شدند.
ولی در فصل زمستان که فتحعلی شاه به تهران باز گشت تو نائب السلطنه به تبریز رفت اشپخدر سپاهیان خود را گرد آورد.
نخست گنجه را گرفت و از آنجا روی به شیرواننهاد.
شفت سرهنگ روس نیز از راه دریا با کشتی خود به یاری اشپخدر آمد.
نائب السلطنه ناچار در شدت سرما و زمستان سخت از راه اردبیل به جلوداری اشپخدر حرکت کرد.
در این اوقات که سرو صدای اشپخدر سردار روس و صدمات وی به شهرهای ایران رسیده، و خرابی و ناامنی های او در همه جا طنین افکنده بود، امنای در بار فتحعلی شاه از میرزا محمد اخباری نیشابوری که عالمی بزرگ بود در تسخیر ارواح و علم اعداد مهارت داشت خواستند که اگر بتواند تدبیری کند کهاشپخدبه قتل برسد و ملت ایران از دست او آسوده گردند.
میرزامحمد خواسته ایشان را اجابت نمود و چهل روز مهلت خواسته؛تا در پایان مدت سر اشپخدر را به حضور فتحعلی شاه بیاورد!
سپس میرزامحمد در زاویه صحن مطهر حضرت عبدالعظیم اتاقی انتخاب کرد و در آنجا به خلوت نشست و ذکری که می دانست به کار بست.
عبدالحسن خان پسر صدراعظم حاجی محمدحسن خان اصفهانی که در میان عرب و عجم به فضل و ادب مشهور است برای من (66)نقل کرد که در آن ایام که میرزامحمد اخباری سر گرم کار اشپخدر بود شبی وارد اتاق او در حضرت عبدالعظیم شدم. دیدم رشته ای از پشت سر گذرانده و به طرف صورتی که بر دیوار کشیده بسته و هر دو چشم بر آن چهر خیره کرده است که مانند دو پیاله خونین بود. پیوسته کلماتی چند بر زبان می راند و چنان در آن اندیشه فرو رفته بود و نگران آن صورت بود که از روز موعود ادامه داد. چون آن لحظه فرا رسید کاردی به دست گرفت و بر سینه آن نقش کوفت.
آنگاه گفت: اشپخدر در این هنگام کشته شد!
از آن طرف چون روز چهلم فرا رسید اشپخدر را خواهند آورد.
امنای دولت و شخص شاه چشم به راه بودند، و چون دیر شد، نزدیک عصر شاه پیغام داد که اینک روز به پایان می رسد و از سر اشپخدرخبری نیست؟
میرزامحمد گفت: اگر آورنده سر به واسطه لنگ شدن پای اسبش چند ساعت دیرتر از موعد برسد، مربوط به من نیست!
ساعتی نگذاشت که پیکی سریع السیر رسید و سر اشپخدر را در حضور شاه و امنای دولت به زمین گذاشت!
معلوم شد در سلیمانیه شش فرسخی تهران اسب آوردند سر، از یک پا لنگ شده، و او با زحمت خود را رسانیده است، تأخیر نیز به همین جهت بوده است !
جالب است که واقعه قتل اشپخدر در جبهه جنگ نیز تقریباً به همین کیفیت بود.
زیرا وقتی در بادکوبه از سوز و سرما چهار پایانی که توپخانه اشپخدر را حمل می کردند، تلف شدند، و آذوقه و علوفات در لشکر وی رو به کاهش نهاد و کار به اشکال بر خورد نمود. اشپخدر خواست با حیله و نیرنگ مصطفی قلی خان حکمران باد کوبه را فریب دهد، تا از آن گرداب بلابجهد.
به همین جهت به حسینقلی خان قاجار سردار ایرانی پیغام داد که مخواهد به ملاقات طرفین تعیین کرد.
روز دیگر ((اشپخدر با دو سه تن از همراهان خود از لشکرگاه بیرون آمد و به جای تعیین شده رفت.
حسینقلی خان نیز با پسر عم خود ابراهیم خان و یکی دو تن دیگری از قلعه بیرون آمده و
با اشپخدر ملاقات نمودند سپس نشستند و به گفتگو پرداختند.
در میان گفت تو شنود ابراهیم خان به اشاره حسینقلی خان با تفنگی که در دست داشت، از پشت سر اشپخدر را هدف قرار داد، و شلیک کرد، گلوله از سینه او خارج شد و او به رو افتاد و در دم جان سپرد، بلادرنگ همراهانش را گرفته سر بریدند.
سر اشپخدر با یکدست او را نیز قطع کردند، بسیاری را کشتند و جمعی را اسیر کردند .
حسینقلی خان سر و دست اشپخدر را در تو بره ای نهاد برای نائب السلطنه فرستاد و او نیز آنرا روانه تهران نمود، و در روز6 ذی الحجه به نظر فتحعلی شاه رسید .
بعد از رسیدن سر بریده اشپخدر امنای دولت فتحعلی شاه، از میرزا محمد اخباری خواستند که همین معامله را با پادشاه روس کند و سر او را نیز بیاورد.
میرزا محمد گفت: امپراتور را نم توان به این آسانی زیان رسانید.
مرا هم به واسطه قتل اشپخدر که سرداری بزرگ بود و نفسی قوی داشت، خواهند کشت! اتفاقاً همین طور هم شد.
فتحعلی شاه که از او و کارش به هراس افتاده بود با مهربانی و ملاطفت او را نواخت و روانه عتبات عالیات ساخت.
در بغداد میان اسعد پاشا که از کار میرزا محمد آگاهی داشت برای دفع دشمن به وی توسل جست.
داود پاشا که از ارتباط رقیب با میرزا محمد آگاه شده بود، عوام را بر ضد او شورانید، و جمعیت به طرف خانه او روان شدند.
میرزا محمد که در آن وقت در خانه خود با نزدیکانش نشسته بود، به آنها گفت از عمر من لحظه ای باقی نمانده است: گفتند خطر از طرف کی متوجه شماست؟ و به چه وسیله خواهید مرد؟
در همین لحظه صدای غوغای خلق بلند شد، و شورشیان سر رسیدند، و از پشت بام به درون خانه میرزا محمد ریختند، و با خنجر و شمشیر او را به رسانیدند(67)

شوقی بهبهانی

سید اسماعیل بهبهانی از دانشمندان نامی سده سیزدهم هجری و معاصر ناصرالدین شاه قاجار بود. وی نواده سید عبدالله بلادی بحرینی است که از بحرین به بهبهان مهاجرت کرد و در آن شهر به سر برد. سید عبدالله نامبرده از مفاخر علما و نزد مردم بهبهان بسیاری محترم و بزرگ بود.
در فتنه افغان بهبهانیکی از شهرهای ایران بود که از خطر هجوم و مظالم و فجایع افغانها مصون ماند.
بعد از سقوط اصفهان آزادخان افغانبرای تسخیر بهبهان به آنجا لشکر کشید، اهالی بهبهان به دستور آقا سید عبدالله با اینکه بیش از یک توپ نداشتند، درهای حصار شهر را بستند و به دفاع بر خاستند. مدتی شهر در محاصره آزادخان افغان بود ولی کاری از پیش نمی رفت. سر انجام بهبهانی ها به ستوه آمدند و توپ را با گلوله مسی پر کردند که و به آقا سید عبدالله روحانی محبوب و مورد علاقه خود پیشنهاد کردند که با دست خود توپ را آتش کند ،تا آنها شلیک کنند، شاید به یار خداوند دشمن از اطراف شهر رانده شود.
آقا سید عبدالله توپ را از آتش کرد اتفاقاً اولین گلوله توپ به تیرک چادر آزادخان افغان اصابت کرد و تیرک شکست و قطعه چوبی از آن به سر آزادخان خورد و سرش را شکست. آزادخان سانحه را به فال بد گرفت و از بهبهان عطف عنان کرد و بدین گونه اهالی بهبهان از شر او و لشکریان افغان آسوده شدند.
آقا سید اسماعیل بهبهانی نواده این مرد فقیه و زاهد پاکسرشت، شاگرد دانشمند عالی مقام شیعه صاحب جواهر و حاج شیخ مرتضی انصاری بود. بعد از دریافت اجازه اجتهاد از نجف اشرف به بهبهان بازگشت و به اداره امور شیعیان آنجا همت گماشت.
در سال 1287 هجری که برای بار دوم به اعتاب مقدسه شرفیاب شده بود، با ناصرالدین شاه که او نیز به زیارت ائمه اطهار (ع) آمده بود ملاقات نمود. ناصرالدین شاه از وی خواست که به تهران منتقل شود و به عنوان عالم بزرگ پایتخت به سر برد .
آقا سید اسماعیل به دعوت ناصرالدین شاه به تهران رفت و در آنجا مرجع خاص و عام شد و از علمای طراز اول آن روز تهران به شمار آمد و تا آخر عمر مورد توجه کامل شاه بود. وی پدر آقا سید عبدالله بهبهانی پیشوای روحانی معروف مشروطه ایران است.
همگامی که آقا سید اسمعیل در بهبهان بود آب انباری، برای استفاده آب آشامیدنی اهالی بنا نمود که هنوز هم باقی بست و معروف به آب انبار سید است.
بعد از بنای آب انبار مزبور، یکی از شعرای هجا گو و خوش ذوق و مشهور به نام شوقیکه میانه خوبی با آقا سید اسماعیل نداشت دو شعر زیر را در نکوهش آب انبار سید سرود که خیلی سرو صدا به راه انداخت:
آب انباری بنا نهاده - لعنت به بنا و بائی وی!
ابلیس اگر خورد زآبش - تا مدت عمر خون کند قی!
چون شوقی شاعر ماجراجو توهین به مجتهد شرع و رئیس روحانی شهر و بنای خیر وی نموده بود که مورد توجه عموم بود، مردم او را مورد سرزنش و توبیخ قرار دادند و از آقا سید اسماعیل خواستند که شوقی را تنبیه کند.
آقا سید اسماعیل شوقی را احضار نمود و علت سرودن اشعار مزبور را جویا شد و گفت: با من که برای تأمین آب آشامیدنی مسلمانان ساخته ام چه خرده حساب و دشمنی داری که با شعر خود احساسات مردم را جریحه دار؟ شوقی که هوا را پس دید گفت: شعری که من گفته ام اینست:
آب انبار بنا نهاده - رحمت به بنا و بانی وی!
الیاس اگر خورد زآبش - تا مدت عمر ره کند طی!
بعد از این واقعه، روزی شوقی که شاعری دمساز و عیاش بود، به دستور وی، شوقی به زودی دز تمام محلات شهر منعکس می شود و باعث سرزنش وی توسط همکاران و رقبایش می گردد.
روزی در میان جمعی که سر به سر او گذاشته، و کتک خوردنش را کسر شأن و مایه ننگ او می دانند، ایستاده و با لبداهه می گوید:(68)
با مجتهد شرع کسی جنگ ندارد چوبی که به شوقی بزند ننگ ندارد
آقا چو سهیل یمنی شوقی چون سیب - سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد




...................) Anotates (.................
1) یعقوب لیث، باستانی پاریزی به نقل از کتاب سمک عیار ج 1 ص 307 و تاریخ سیستان ص 160.
2) یعقوب لیث - به نقل از کتاب النجوم الزاهره ج 4 ص 108.
3) وفیات الاعیان - ج 1 ص 255.
4) البته وظیفه اسلامی است که در بالا بردن سطح فهم و سواد و معلومات افراد جامعه بکوشیم، ولی در برخورد با افراد باید با احتیاط رفتار کرد.
5) بغیة الوعاة - سیوطی، جلد 1 - ص 606.
6) آیه 34 سوره نمل.
7) سوره نمل آیه 52.
8) به اصطلاح اهل نجوم، یک بیست و چهارم از شبانه روز است منتخب.
9) لطائف الطوانف، فخرالدین علی صفی، ص 136.
10) درویش در زبان فارسی به معنی تهی دست وارسته بی قید بوده نه این که اسم گروهی خاص و اهل خرقه و خانقاه و تن پرور به دور از مسجد و مدرسه و عالم و دین باشد.
11) گلستان سعدی - باب اول.
12) روضات الجنات شرح حال بهمنیار صفحه 140. خوشبختانه در سنوات اخیر کتاب التحصیل بهمنیار پس از هزار سال به وسیله دانشگاه تهران چاپ و منتشر شده است.
13) کشکول شیخ بهائی - ج 1 ص 193.
14) زهر الربیع، سید نعمت الله جزائری دانشمند فقیه و محدث عالیمقام
15) مهلبی - محمد بن حسن مهلبی وزیر معزالدوله دیلمی بود و در بغداد به سال 352 هجری درگذشت.
16) زهرالربیع - ص 270.
17) کشکول شیخ بهائی ج 2 ص 444.
18) شریکم.
19) ضامن.
20) غور، قلمروی واقع در بین سیستان تا غزنین بوده، و ملوک غور مشهورند.
21) گلستان سعدی - باب سوم.
22) زینت المجالس - ص 128.
23) قورباغه.
24) گلستان سعدی - باب دوم.
25) زینت المجالس مجدالدین حسینی، معاصر شاه طهماسب صفوی. صفحه 293.

26) المنجد - فوائد الادب فی الامثال و الاقوال السائره عند العرب - چاپ 18 ص 971.
27) شعر فارسی زیر در همین معنی از جلاالدین دوانی فیلسوف شهیر قرن نهم هجری نیز معروف است. دور نیست مضمون آن را از شعر ابن میثم که سالهای پیش از وی بوده گرفته شده است. آن شعر این است.
مرا به تجربه معلوم گشت در آخر حال - که قدر مرد بعلم است و قدر علم بمال
28) مجالس المؤمنین قاضی نورالله شوشتری چاپ اسلامیه جلد دوم صحفه 210.
29) پس مانده آب یا غذا.
30) گلستان سعدی - باب دوم.
31) لطائف الطوائف - ص 258.
32) سوره بقره آیه 151 و 152.
33) مجالس المؤمنین، لولوة البحرین، روضات الجنات همگی در شرح حال علامه حلی.
34) حاجیان و زوارخانه خدا.
35) داد و فریاد و بگو و مگوی بی جا.
36) کجاوه یا پالکی، دو سوی داشته که دو نفر در آن می نشسته اند، و آن را عدیل یا همپالکی می نامیدند.
37) گلستان سعدی - باب هفتم.
38) تاریخ مغول تألیف مرحوم عباس اقبال آشتیانی ص 230 - 231 - 250 - 255 - 256 - 258.
39) روضات الجنات ص 175 شرح حال علامه حلی - به نقل از (شرح من لایحضره الفقیه) دانشمند نامی ملا محمد تقی مجلسی.
40) رقص و سماع در میان بعضی از صوفیان جایز بوده و برخی دیگر نه، مولوی و سعدی از طرفداران آن بوده اند.

41) مثنوی مولوی - جلد دوم.
42) کافی جلد 1 صفحه 169 - رجال کشی چاپ نجف صفحه 232.
43) یعنی: آیا مردم را به کار نیک فرمان می دهید، ولی خود را فراموش می کنید؟ - آیه 44 سوره بقره.
44) گلستان سعدی - باب دوم.
45) حافظ در علم درایه و حدیث و رجال معنی دیگری دارد، و به کسی می گویند که یکصد هزار حدیث با سلسله سند، یا سیصد هزار حدیث بدون سند از برداشته باشد.
46) بهارستان جامی - روضه ششم ص 65.
47) زهر الربیع عربی - چاپ نجف ص 49.
48) کتاب مربوطه.
49) گلستان سعدی - باب هشتم.

50) کشکول شیخ بهائی - ج 2 ص 527.
51) عالم آری عباسی، ج 1، ص 213، با منحصر تغییری در عبارت.
52) یعنی ارث عموها.
53) مبذر، یعنی ولخرج خداود در قرآن مجید می فرماید: ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین یعنی: افرد ولخرج برادران شیطانند.
54) هم اکنون. آینده.
55) تیره و کدر.
56) یعنی آنچه وظیفه داری برسان، اگر نپذیرفتند ایرادی بر تو نیست.
57) گلستان سعدی باب هفتم.
58) کشکول شیخ بهائی، ج 2 ص 558.
59) عالم آرای عباسی - چاپ امیر کبیر ج 1 - صفحه 515 - با مختصر تغییری در عبارت.
60) روضات الجنات - ج 6 ص 101.
61) مرآت الاحوال - تألیف آقا احمد کرمانشاهی نوه وحید بهبهانی (خطی) ریاض العلماء، میرزا عبدالله افندی، ریاض الجنه (نسخه خطی) سید محمد حسن زنوزی.
62) الروضة البهیه - تألیف حاج سید شفیع جاپلقی، و قصص العلماء، شرح زندگانی وحید بهبهانی تألیف نویسنده ص 251 ذیل، شرح حال میرزای قمی.
63) البته چهار تومان 138 سال پیش.
64) زندگانی امیر کبیر - تألیف حسین مکی - ص 213.
65) زندگانی میرزا تقی خان امیرکبیر - تألیف حسن مکی چاپ دوم ص 47 - به نقل از مرحوم سر تیپ عبدالرزاق مهندسی بغایری با جزئی تغییر در عبارت.
66) سپهر مؤلف ناسخ التواریح.
67) ظناسخ التواریخ - شرح حال سلاطین قاجار چاپ قم جلد اول صفحات 124- 145 با تلخیص و تغییر عبارت.
68) مرآت البلدان - المآثر و الآثار محمد حسن خان اعتماد السلطنه، شرح زندگانی وحید بهبهانی، تألیف تألیف نویسنده، چاپ دوم ص 117.