داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

مسلمان و نوکر اجنبی؟

میرزا تقی خان امیر کبیر بزرگترین شخصیت سیاسی و نظامی دوران سلاطین قاجار است. این مرد بزرگ بعد از صدارت حاج میرزا آقاسی وزیر درویش مسلک و نالایق محمدشاه قاجار به نخست وزیری ایران و صدراعظمی ناصر الدین شاه، پادشاه جوان نوزده ساله رسید.
پیش از روی کار آمدن امیر کبیر، چنان اعضاء سفارت روس بر دستگاه حکومت ایران چیرگی پیدا کرده بودند و دست به خودسری می زدند، که حتی نوکران سفارت با وزیران برابری می کردند.
وضع تا آنجا آشفته و اسف انگیز بود که هر مکتوبی که از سفیر روس برای صدراعظم می آوردند، حامل مکتوب در هر موقعی که بود می باید شخصاً آنرا به دست صدر اعظم بدهد و بلا تأمل جواب گرفته برود.
ولی بعد از آنکه امیر کبیر به صدارت رسید به کلی ورق برگشت... یک روز پیر مردی از اهالی ایران که نایب غلامان سفارت روس بود، مکتوبی برای امیر کبیر صدراعظم ناصر الدین شاه آورد، و طبق مرسوم خواست وارد مجلس امیر شود و شخصاً آنرا تسلیم کند و جواب بگیرد!
امیر کبیر هنگام تصدی پست صدراعظمی مقرر داشته بود که هر کس با او کاری داشت مانع نشوند و بگذارند شخصاً با امیر تماس بگیرد و حاجت خود را معروض بدارد.
ولی در این جا ملازمان صدراعظم از ورود نایب غلامان سفارت روس جلوگیری نمودند. نایب به گمان این که او را نشناخته اند گفت من حامل مکتوب سفیر روس و نایب غلامان سفارت هستم و تا کنون سابقه نداشته کسی مرا از ملاقات شخص اول مملکت ایران منع کند و چنین حقی را نداشته است!
گفتند: هر کس می خواهی باش، گذشته گذشت، امروزه دوره صدارت میرزا تقی خان امیر کبیر است، باید با کسب اجازه به حضور نخست وزیر ایران شرفیاب شوی. گفت: پس اجازه بگیرید. یکی از پیشخدمت ها رفت به اطاق صدراعظم و برگشت و گفت: مکتوب خود را بده تا من تسلیم کنم، چون به شما اجازه ورود ندادند.
نایب گفت: من هم بر خلاف مرسوم نمی توانم رفتار نمایم.
گفتند:پس بر گرد به سفارت و از سفیر کسب تکلیف کن. نایب بر آشفت و بعد از فکر و تأمل دید مراجعت صلاح نیست و ناگزیر آنرا تحویل داد تا به امیر کبیر تسلیم نمایند ولی سفارش کرد جواب آنرا زود بگیرند، و به او تحویل دهند.
نایب غلامان سفارت روس مدتی انتظار کشید ولی جوابی نرسید. به هر خادمی می گفت: پس جواب آقای سفیر روس چه شد، و چرا مرا معطل کرده اید؟ کسی اعتنا به او نمی کرد! نایب هم از این انتظار و تحمل خلاف عادت به زحمت افتاده بود و به خود می پیچید.
در نتیجه چون نایب خود را در معرض بی احترامی دید و از طرفی به وجود دولت بهیه روسیه و سفارت فخیمه می بالید، از آن بی اعتنائی که نسبت به او شده بود به تنگ آمد و بنای داد و فریاد گذارد، و جواب امیر یا عین مکتوب سفیر را مطالبه نمود.
امیر کبیر با شنیدن سر و صدای وی بانگ زد که این صدای کدام خودسر بی ادب بود؟ عرض کردند: نوکر سفارت روس است! و جواب مکتوب سفیر را می خواهد. امیر کبیر بر آشفت و دستور داد او را به حضور بیاورند. همین که نایب نمایان شد و قدم به صحن حیات نهاد به فرمان امیر او را زیر ضربات شلاق گرفتند.
سپس فرمان داد حبسش کنند و از آن پس مشغول انجام امور سایرین شد. چون کار یک یک را به انجام رسانید و همه بیرون رفتند، بر خاست وارد حیاط دیوانخانه شد و به عنوان رفع خستگی به قدم زدن پرداخت.
در ضمن قدم زدن پیشخدمت ها را نیز دنبال بعضی کارها فرستاد تا تدریجا دیوان خانه خلوت شد و خود به تنهائی مشغول قدم زدن گردید.
در اثنای قدم زدن یک دور از کنار اتاق های دیوان خانه عبور کرد تا به مقابل اتاقی رسید که نایب غلامان سفارت روس در آن توقیف شده بود.
تا چشم نایب به امیر کبیر افتاد از جا بر خاست تعظیم کرد.
امیر کبیر اول به رو نیاورد ولی بعد پرسید: تو کیستی؟ عرض کرد: نایب غلامان سفارت روس هستم که امر فرمودی مرا توقیف کنند.
امیر نگاهی اعجاب آمیز به وی افکند و فرمود بیا بیرون و چون بیرون آمد گفت: از لباس و زبان تو معلوم می شود که مسلمانی،ها؟ گفت: آری مسلمانم.
- با اینکه تو مسلمان هستی و در این سن و سال باید به تفکر توشه آخرت خود باشی، چرا سنگ کفار را به سینه می زنی؟
- چه کنم، سالهاست که نوکر سفارت هستم، و پرورده نعمت و امین آنها می باشم و جز این کار چاره ای نداشتم، ولی اکنون هر طور حضرت اجل می فرمایند اطاعت می کنم.
- باید از امروز تو نوکر من باشی و اوامر مرا اطاعت کنی.
- منت دارم و از سفارت روس استعفا می دهم.
- نه! نمی خواهم از خدمات آنها کناره گیری کنی، بلکه باید همانجا باشی و به من خدمت نمائی. حقوق ماهانه ات در آنجا چقدر است؟
- قربان چهار تومان است(63).
- بسیار خوب، فلان صراف را می شناسی؟
- بله، اتفاقاً او از منسوبین چاکر است.
- به او سفارش می کنم به طور محرمانه ماهی پنچ تومان به تو بدهد.
- خانه ات در کجاست؟
- در فلان محله شهر است.
- فلان سید تفرشی همسایه تو نیست؟
- چرا او همسایه من است.
در این هنگام صدراعظم گفت: خدمتی که باید انجام دهی اینست که هر وقت مطلبی راجع به ایران و ایرانیان در سفارت شنیدی شبانه به طور محرمانه که حتی کسی از اهل خانه تو هم پی نبرد به سید مزبور می گوئی و او به من می رساند. اگر جز تو و او شخص سومی از آن مطلب اطلاع یافت می دهم تو را به قتل برسانند. اکنون مرخصی، برگرد به سفارتخانه و بگو: چاکر صدراعظم مکتوب را گرفتند و جواب آنرا موکول به موقع دیگری نمودند.
راوی از معلم روسی درارالفنون نقل می کند که می گفت کارمندان سفارت روس می گفتند: بی جهت نیست که ایرانیان عقیده به وجود جن دارند! حتماً امیر کبیر تسخیر جن کرده است
کار به جائی رسیده بود که هرگاه سفیر روس می خواست سخنی به نفع دولت متبوع خود راجع به ایران در میان بگذارد، چون پاسی از شب می گذشت با عده ای از محارم خود که از جمله همین نایب غلامان سفارت بود چراغ ها به دست می گرفتند و اتاق ها و پشت پرده و لای شیروانیها و زوایای عمارت سفارت حتی مستراح را کاملاً جستجو می کردند، و بعد از اطمینان خاطر که یقین می کردند کسی و جنی نیست، به مذاکره می پرداختند! با این وصف فردای آن شب مکتوبی از امیر کبیر به سفیر می رسید که از خلال آن معلوم بود صدراعظم از مذاکرات دیشب آگاهی یافته است(64).

امیر کبیر و سماور ساز

فصل بهار و ایام پر نشاط عید نوروز بود. جمعی در باغ چهل ستون اصفهان دور هم نشسته و مشغول تفریح و سرگرم گفتگو بودند. در آن اثنا سائلی جلو آمد و از حضار تقاضای مساعدتی کرد.
چون ایام عید بود هر یک از جمع حاضران مبلغ معتنابهی به سائل مزبور کمک کردند. در این هنگام سائل جمعیت را مخاطب ساخت و اظهار داشت:
من فقیر حرفه ای نیستم و اهل تکدی نبوده ام. این مبلغ که به من دادید مخارج چند روز مرا تأمین می کند. اگر حال شنیدن دارید، سرگذشت جالب خود را که تا حدی شگفت آور است برای شما نقل کنم. چون حضار روی خوش نشان دادند. سائل هم شروع به گفتن کرد و سرگذشت خود را بدین گونه شرح داد: چندین سال پیش از این یک روز حاکم اصفهان فرستاد و دوات گران را که من هم یکی از آنها بودم احضار نمود و خطاب به آنها گفت: هر کدام که میان شما استادتر است به من معرفی کنید. دوات گران دو نفر را که یکی من بودم از بین خود معرفی نموده و گفتند: این دو نفر از همه ما در فن خود استادترند.
حاکم سایرین را مرخص کرد و بعد به ما گفت: کدام یک از شما دو نفر برازنده تر هستید؟ همکار من! مرا معرفی کرد و افزود که این شخص در فن خود سرآمد همگان است و یکی از صنعتگران خوب اصفهان می باشد.
حاکم او را هم مرخص کرد، آنگاه رو به من کرد و گفت: میرزا تقی خان امیر کبیر صدراعظم برای انجام کار مهمی تو را به تهران احضار نموده است. سپس خرج راه کافی به من داد و فوراً مرا به سوی تهران گسیل داشت. بعد از اینکه وارد تهران شدم به حضور امیر کبیر صدراعظم رسیدم و خود را معرفی کردم.
امیر کبیر پس از استحضار کافی از حال من و بعد از آنکه تشخیص داد که در فن دوات گری استادم، سماوری که جلویش گذاشته بود برداشت و به من نشان داد، آنگاه از من پرسید: آیا می توانی مانند این سماور بسازی؟
اولین باری بود که در اوائل سلطنت ناصرالدین شاه، سماور (از روسیه) به ایران آورده بودند.
من تا آن روز چنین ندیده بودم. قدری به آن نگاه کردم و از طرز ساختمان آن آگاهی حاصل نمودم، سپس گفتم: آری. امیر کبیر گفت: این سماور را به عنوان نمونه ببر و مانندش را بساز و بیاور.
من از نزد صدراعظم خارج شدم. رفتم بازار و دکان دولت گری پیدا کرده مشغول ساختمان سماور گردیم. بعد از اتمام کار سماور را برداشتیم و نزد امیر کبیر بردم. کار من مورد نظر امیر واقع شد و تز من پرسید: این به چه قیمت تمام شده است؟
من در پاسخ گفتم: روی هم رفته 15 قرآن امیرکبیر با قیافه گشاده و در حالی که تبسم بر لب داشته به منشی خود دستور داد، امتیاز نامه ای برایم بنویسد که فن سماوری سازی به طور کلی برای مدت 16 سال ذر انحصار من باشد، و بهای فروش هر سماور را 25 قرآن تعین کرد.
بعد از صدور فرمان و اعطای امتیازنامه امیرکبیر رو گرد به من و گفت: برو به اصفهان که دستور کار تو را به حاکم اصفهان داده ام تا وسائل کارت را از هر جهت فراهم نماید.
من هم از تهران حرکت کرده وارد اصفهان شدم. بلافاصله پس از ورود حکومت اصفهان مرا احضار نمود و گفت: باید فوراً دکانی با چند شاگرد تهیه کنی و هر چه مخارج آن می شود نقداً از خزانه دولت دریافت نمائی و مشغول سماور سازی شوی.
طبق بین دستور من هم فوراً چند دکان که خراب بود از صاحبش اجازه کردم و آنها را به یکدیگر راه دادم و بر حسب موقیت و لزوم احتیاجات در هر یک از دکانها بنائی نمودم.
در یکی از دکانها کورهای جهت ریخته گری ساختم و در دیگری لوازم دوات گری و در سومی سکوئی بستم که شاگردان بنشینند، تا بدین وسیله بتوانم به خوبی سماور سازی کنم. جمعاً مبلغ دویست تومان مخارج بنا و دکان ها و فراهم کردن اسباب کار شد.
اما بدبختانه هنوز مشغول کار نشده بودم که یک نفر فراش حکومتی مثل اجل معلق آمد و مرا با حالت خاصی مانند این که دزدی را گرفته باشد، نزد حاکم برد. به محض این که حاکم چشمش به من افتاد، و این مبلغ دویست تومان هم متعلق به دولت است، باید بدون چون و چرا تمام آن را پس بدهی!
ولی چون آن پول خرج بنائی دکانها و سایر مایحتاج شده بود و من نیز از خود اندوخته ای نداشتم که وجه مزبور را ادا نمایم، به دستور حکومت تمام هستی مرا کردند که جمعاً به 170 تومان نرسید.
چون سی تومان دیگر باقی مانده را نداشته بپردازم، مرا می بردند سربازارها و در انظار مردم چوب می زدند تا مردم به حال من ترحم کنند و آن پول وصول شود. بدین گونه آن سی تومان هم به مرور پرداخت شد!
در نتیجه آن چوبها و صدمات بدنی که به من وارد شد، امروز چشمهایم تقریباً نابینا شده و دیگر نمی توانم به کارگری مشغول شوم. از اینرو به گدائی افتادم. در صورتی که اگر امیر کبیر را نگرفته بودند و من همچنان مشغول کار بودم، امروز یکی از بزرگترین متمولین این شهر بودم (65)

میرزا محمد اخباری و آوردن سراشپخدر سردار روسی

در سال یکهزار و دویست و هیجده هجری، یکی از سرداران روسی به نامسسیانلو که در ایران معروف به اشپخدربود، از طرف امپراتور روسیه مأمور تصرف شهر تفلیس شد اشپخدر تفلیس را به تصرف درآورد، و از آنجا آهنگ گنجه نمود و قلعه آنرا محاصره کرد.
طی جنگی که میان او و جود خان قاجار حاکم گنجه در گرفت، به واسطه خیانت ارامنه شهر، جواد خان شکست خورد ، خود و پسرش و جمعی از مدافعان شهر، نیز به تصرف اشپخدر درآمد.
آنگاه سردار روسی، حکام قراباغ و ایروان را دعوت نمود که از وی اطاعت کنند، و مالیات خود را به او بپردازند.
چون این اخبار به فتحعلی شاه قاجار پادشاه آن روز ایران رسید، ذستور داد نائب السلطنه عباس میرزا به دفع او قیام کند. این آغاز جنگهای ایران و روس بود.
نائب السلطنه پس از تجهیز قوا در ماه صفر 1219 از تبریز آهنگ ایروان نمود، و در نیم فرسنگی آنجا فرود آمد،
پس از چند روز جنگ و گریز که گاهی روسیان و زمانی ایرانیان شکست می خوردند سرانجام آشپخدر شکست سختی خورد، به طوری که از سرهای سربازان روسی در کنار لشگرگاه مناره ها ساختند، و از بدن های ایشان تل ها به وجود آمد، ناگزیر آشپخدر در اول ربیع الثانی همان سال از کنار ایروان به سرعت به تفلیس بازگشت. و ایرانیان آنها را تعقیب کرده کرده اسیران فراوان گرفتند.
در ماه صفر سال بعد فتحعلی شاه به همراهی نائب السلطنه به جلوداری سپاه روس که از تفلیس به حرکت درآمده بود شتافت.
پیش از رسیدن سپاه اصلی ایران، اسماعیل خان دامغانی سردار ایرانی با روسیان درگیر شده بود، و همینکه سپاه روس حمله بردند و جماعتی انبوه از آنها را کشتند و غنائم بسیاری به چنگ آوردند.
نائب السلطنه تعداد زیادی از سرهای ایشان را برای تماشای فتحعلی شاه فرستاد.
پس از این فتح، بولکونیک گرگین سرهنگ سپاه روس به اتفاق کتلراوسکی و جمعی از سران سپاه روس باده عراده توپ و دویست وسیله جنگی دیگر،از گنجه بیرون آمده و با سپاهیان ایران درگیر شدند.
طی این جنگبولکونیک مجروح شد و با چند تن گریخته نیمه شب به قلعه ترناوت پناه برد پیر قلی خان قاجار با فوجی به دنبال او تاخت تا قلعه را به محاصره گرفت.
بولکونیک مهلت خواست که پس از سه روز به دیدار نائب السلطنه شتافته و به وی تسلیم گردد.
ایرانیان نیز در کار محاصره قلعه سستی نشان دادند، به همین جهت وی شب سوم گریخت و روی به گنجه نهاد.
ایرانیان او را تعقیب کردند و چندتن از همراهانش را به قتل رساندند، ولی خود بولکونیک با زحمات فروان به کوه حجرق که از کوه های مرتفع بود پناه برد.
در این هنگام خبر رسید که اشپخدر با همگی سپاه خود به کمک بولکونیک از گنجه خارج شده است.
نائب السلطنه اسماعیل خان دامغانی را به جلوداری او گسیل داشت و اسماعیل خان، توانست با پیشقراولان اشپخدر رزم دهد.
اسماعیل خان، با روسیان به زد و خورد پرداخت، و گروهی را کشته و جمعی را اسیر گرفته به نزد نائب السلطنه آورد. چون خبر رسید که اشپخدر به منظور کمک به بولکونیک از گنجه بیرون رفته به دستور فتحلی شاه، نائب السلطنه عباس میرزا گنجه را تسخیر کرد و اسماعیل خان به اتفاق ابوالفتح خان جوانشیرو سربازان خود که به جنگ اشپخدر رفته بودند تا کنار رود ترتر پیش رفتند، و با اشپخدر مصادف شدند و پیکاری سخت راه انداختند.
اشپخدر سرانجام به کوه آق دره پناه برد و از سپاهیان او گروهی انبوه به قتل رسیده یا اسیر شدند.
ولی در فصل زمستان که فتحعلی شاه به تهران باز گشت تو نائب السلطنه به تبریز رفت اشپخدر سپاهیان خود را گرد آورد.
نخست گنجه را گرفت و از آنجا روی به شیرواننهاد.
شفت سرهنگ روس نیز از راه دریا با کشتی خود به یاری اشپخدر آمد.
نائب السلطنه ناچار در شدت سرما و زمستان سخت از راه اردبیل به جلوداری اشپخدر حرکت کرد.
در این اوقات که سرو صدای اشپخدر سردار روس و صدمات وی به شهرهای ایران رسیده، و خرابی و ناامنی های او در همه جا طنین افکنده بود، امنای در بار فتحعلی شاه از میرزا محمد اخباری نیشابوری که عالمی بزرگ بود در تسخیر ارواح و علم اعداد مهارت داشت خواستند که اگر بتواند تدبیری کند کهاشپخدبه قتل برسد و ملت ایران از دست او آسوده گردند.
میرزامحمد خواسته ایشان را اجابت نمود و چهل روز مهلت خواسته؛تا در پایان مدت سر اشپخدر را به حضور فتحعلی شاه بیاورد!
سپس میرزامحمد در زاویه صحن مطهر حضرت عبدالعظیم اتاقی انتخاب کرد و در آنجا به خلوت نشست و ذکری که می دانست به کار بست.
عبدالحسن خان پسر صدراعظم حاجی محمدحسن خان اصفهانی که در میان عرب و عجم به فضل و ادب مشهور است برای من (66)نقل کرد که در آن ایام که میرزامحمد اخباری سر گرم کار اشپخدر بود شبی وارد اتاق او در حضرت عبدالعظیم شدم. دیدم رشته ای از پشت سر گذرانده و به طرف صورتی که بر دیوار کشیده بسته و هر دو چشم بر آن چهر خیره کرده است که مانند دو پیاله خونین بود. پیوسته کلماتی چند بر زبان می راند و چنان در آن اندیشه فرو رفته بود و نگران آن صورت بود که از روز موعود ادامه داد. چون آن لحظه فرا رسید کاردی به دست گرفت و بر سینه آن نقش کوفت.
آنگاه گفت: اشپخدر در این هنگام کشته شد!
از آن طرف چون روز چهلم فرا رسید اشپخدر را خواهند آورد.
امنای دولت و شخص شاه چشم به راه بودند، و چون دیر شد، نزدیک عصر شاه پیغام داد که اینک روز به پایان می رسد و از سر اشپخدرخبری نیست؟
میرزامحمد گفت: اگر آورنده سر به واسطه لنگ شدن پای اسبش چند ساعت دیرتر از موعد برسد، مربوط به من نیست!
ساعتی نگذاشت که پیکی سریع السیر رسید و سر اشپخدر را در حضور شاه و امنای دولت به زمین گذاشت!
معلوم شد در سلیمانیه شش فرسخی تهران اسب آوردند سر، از یک پا لنگ شده، و او با زحمت خود را رسانیده است، تأخیر نیز به همین جهت بوده است !
جالب است که واقعه قتل اشپخدر در جبهه جنگ نیز تقریباً به همین کیفیت بود.
زیرا وقتی در بادکوبه از سوز و سرما چهار پایانی که توپخانه اشپخدر را حمل می کردند، تلف شدند، و آذوقه و علوفات در لشکر وی رو به کاهش نهاد و کار به اشکال بر خورد نمود. اشپخدر خواست با حیله و نیرنگ مصطفی قلی خان حکمران باد کوبه را فریب دهد، تا از آن گرداب بلابجهد.
به همین جهت به حسینقلی خان قاجار سردار ایرانی پیغام داد که مخواهد به ملاقات طرفین تعیین کرد.
روز دیگر ((اشپخدر با دو سه تن از همراهان خود از لشکرگاه بیرون آمد و به جای تعیین شده رفت.
حسینقلی خان نیز با پسر عم خود ابراهیم خان و یکی دو تن دیگری از قلعه بیرون آمده و
با اشپخدر ملاقات نمودند سپس نشستند و به گفتگو پرداختند.
در میان گفت تو شنود ابراهیم خان به اشاره حسینقلی خان با تفنگی که در دست داشت، از پشت سر اشپخدر را هدف قرار داد، و شلیک کرد، گلوله از سینه او خارج شد و او به رو افتاد و در دم جان سپرد، بلادرنگ همراهانش را گرفته سر بریدند.
سر اشپخدر با یکدست او را نیز قطع کردند، بسیاری را کشتند و جمعی را اسیر کردند .
حسینقلی خان سر و دست اشپخدر را در تو بره ای نهاد برای نائب السلطنه فرستاد و او نیز آنرا روانه تهران نمود، و در روز6 ذی الحجه به نظر فتحعلی شاه رسید .
بعد از رسیدن سر بریده اشپخدر امنای دولت فتحعلی شاه، از میرزا محمد اخباری خواستند که همین معامله را با پادشاه روس کند و سر او را نیز بیاورد.
میرزا محمد گفت: امپراتور را نم توان به این آسانی زیان رسانید.
مرا هم به واسطه قتل اشپخدر که سرداری بزرگ بود و نفسی قوی داشت، خواهند کشت! اتفاقاً همین طور هم شد.
فتحعلی شاه که از او و کارش به هراس افتاده بود با مهربانی و ملاطفت او را نواخت و روانه عتبات عالیات ساخت.
در بغداد میان اسعد پاشا که از کار میرزا محمد آگاهی داشت برای دفع دشمن به وی توسل جست.
داود پاشا که از ارتباط رقیب با میرزا محمد آگاه شده بود، عوام را بر ضد او شورانید، و جمعیت به طرف خانه او روان شدند.
میرزا محمد که در آن وقت در خانه خود با نزدیکانش نشسته بود، به آنها گفت از عمر من لحظه ای باقی نمانده است: گفتند خطر از طرف کی متوجه شماست؟ و به چه وسیله خواهید مرد؟
در همین لحظه صدای غوغای خلق بلند شد، و شورشیان سر رسیدند، و از پشت بام به درون خانه میرزا محمد ریختند، و با خنجر و شمشیر او را به رسانیدند(67)