داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

نکوهش ولخرجی

پارسا زاده را نعمت بی کران از ترکه عمان (52) به دست افتاد، فسق و فجور آغاز کرد و مبذری (53) پیشه گرفت، فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.
باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خروج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معینی دارد
چو دخلت نیست خروج آهسته تر کنی - که می گویند ملاحان سرود
اگر باران به کوهستان نبارد - به سالی دجله گرد خشک وردی
عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذر که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت راحت عاجل به تشویق محنت آجل (54) منغص(55) کردن خلاف رأی خردمندان است
خداوندان کام و نیکبختی - چرا سختی خورند از بیم سختی
برو شادی کن ای یار دل افروز - غم فردا نشاید خورد امروز
فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته، و ذکر انعام در افواه افتاده.
هر که علم شد به سخا و کرم - بند نشاید که نهد بر درم
نام نکوئی چو برون شد بکوی - در نتوانی که ببندی بروی
دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند، ترک مناصحت گرفتیم، و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما بکار بستم که گفتند: بلغ ما علیک، فان لم یقبلوا ما علیک (56)
گر چه دانی که نشنوند بگوی - هر چه دانی زنیک خواهی و پند
زود باشد که خیره سر بینی - به دو پای او فتاده اندر بند
دست بر دست می زند که دریغ - نشنیدم حدیث دانشمند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود در نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره بهم بر آمد و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتیم:
حریف سفله در پایان مستی - نیندیشد ز روز تنگدستی
درخت اندر بهاران برفشاند - زمستان لاجرم بی برگ ماند(57)

خدا را فراموش مکن!

فقیه نامی شیخ بهاءالدین عاملی می نویسد: شخصی که مورد اعتماد من بود حکایت کرد و گفت: مردی در حوالی بصره می زیست، که اوقاتش در عیش و نوش و بی خبری و فساد می گذشت.
چنان مورد نفرت مردم بود که وقتی وفات کرد، تا جنازه را به محلی که باید غسل داد و بر آن نماز گزارد حمل کنند.
در آنجا کسی حاضر نشد بر جنازه او نماز بگزارد، و در قبرستان مسلمین دفن کند.
ناگزیر جنازه را به بردند، تا در آنجا به خاک سپارند.
در بلندی نزدیک آنجا، زاهدی بود که همه او را به زهد و تقوی می شناختند.
حاملان جنازه دیدند، زاهد منتظر است جنازه برسد تا بر آن نماز بگزارد. چون این خبر به نقاط اطراف رسید که زاهد وارسته می خواهد بر جنازه فلانی نماز بخواند، مردم هم دسته دسته آمدند و پشت سر زاهد بر جنازه شرابخوار معروف نماز گزارد!
اهالی محل از اینکه زاهد حاضر شد بر جنازه چنین مرد آلوده ای نماز بخواند در شگفت ماند بودند.
پس موضوع را با خود وی در میان گذارد و علت را از او جود یا شدند.
زاهد گفت: من در خواب دیدم که به من گفتند: از این بلندی فرود آی و به فلان موضوع برو. در آنجا جنازه ای خواهی دید که هیچکس جز زنش با وی نیست.
تو بر آن نماز بگزار که مردی آمرزیده است! تعجب مردم از گفته زاهد بیشتر شد. چون با سابقه ای که از مرد مزبور داشتند، باور کردن این معنی برای ایشان مشکل می نمود.
زاهد که خود از راز کار بی اطلاع بود، زن او را خواست و از وضع زندگی شوهرش جو یا شد.
زن گفت: وی تمام روز را به شرابخوری مشغول بود و اوقاتش بدین گونه می گذشت. تعجب حاضران افزونتر گردید.
زاهد پرسید: اعمال خیری از او ندیده بودی؟
زن گفت: او سه چیز را اهمیت می داد و از آن غافل نبود:
اول اینکه: هر روز صبح که از مستی شب بهوش می آمد، لباسش را عوض می کرد و وضو می گرفت و نماز می خواند!
دوم اینکه: خانه او هیچگاه از وجود یک یا دو نفر یتیم خالی نبود. توجه وی با آنها از رسیدگی به وضع فرزندانش بیشتر بود!
سوم اینکه: هر وقت در اثبات شب از مستی بهوش می آمد، می گریست و می گفت: خدایا می خواهد گوشه ای از جهنم را با بدن من پلید پر کنی؟ (58)

خروس بی محل

از قدیم گفته اند: هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد ولی چه باید کرد که وقتی عقل نیست جان در عذاب است!
پادشاهان شیعه صفوی، چون خود را رقیب سلاطین عثمانی می دانستند، در رونق و توسعه مذهب شیعه و بزرگداشت ائمه اطهار به خصوص امام نخستین حضرت علی (ع) سعی بلیغ مبذول می داشتند.
حتی در میدانهای جنگ هم شعار آنها یا علی مدد و اگر خسته جانی بگویا علی بود، و بدین وسیله از نیروی شگرفت بدنی و شجاعت و شهامت بی نظیر و مقام والای علی علیه السلام استمداد می جستند.
در کوچه و بازار، در کوی و برزن، در قهوه خانه ها، و مجلس شاه، همه جا مدیحه سرایان و سخن گویان از مولای متقیان (ع) دم میزند، و او صاف مردانه بزرگ مرد اسلام را به نظم و نثر بر می شمرند.
گاهی اتفاق می افتاد که یکی از شاهزادگان و سفرای سنی مذهب، به عنوان پناهندگی، یا نمایندگی، یا امیر و سر کردهای سنی از تبعه ایران برای انجام مأموریت یا عرض گزارش در مجلس شاه حضور پیدا می کرد.
در این گونه موارد، خاصه در زمان شاه عباس اول که امضاء و مهر خود را جمله کلب آستان علی، عباس قرار داده بود، شعرای در بار بهترین قصائد و مدایح خود را با مدح امیر مومنان قرائت می کردند، اگر شعر مورد توجه شاه واقع می شد، با خواندن هر بیت، بانگ گل گفتی و در سفتی و احسنت، از شاه و حاضران مجلس، بر می خواست، و شاعر در نزد دوست و دشمن مورد تحسین و تقدیر قرار گرفته، جوائز مناسب و معتنابهی به وی تعلق می گرفت.
در سالهای نهم جلوس شاه عباس که شهر قزوین پایتخت بود و هنوز به اصفهان انتقال نیافته بود، شاعری نکته سنج و موقع شناس به نام شأنیکه در شهرهای مرکزی ایران (عراق عجم) در شیرین سختی و لطف بیان کم نظیر و در میدان فصاحت، گوی سخن از سحبان ربوده بود، به واسطه اخلاص سرشار و اعتقاد خالص خود مورد نظر شاه عباس واقع شده، در شلک ندما و مجلسیان شاه در آمده بود.
روزی در یکی از این محافل که دوست و دشمن حضور داشتند و شاه عباس نیز سر حال و آمده استماع قصیده ای در مدح مولای متقیان (ع) بود، شائی شاعر شیرین سخن و موقع شناس قصیده خود را با لحنی دلنشین و شمرده از لحاظ شاه عباس و حضار مجلس گذرانید،تا به این شعر رسید و بلاغت را از حد گذرانید:
اگر دشمن کشد ساغر و گر دوست - به طاق ابروی مردانه اوست
شاه عباس از شنیدن این بیت شعر که کاملاً هم آهنگ با وضع روحی وی بود، چنان به وجد آمد، و شوقی پیدا کرد، که فی المجلس دستور داد ترازو و آوردند، و شأنی را در کفه ترازو نهادند و در کفه دیگر زر سرخ ریختند، و به وزن او کشیدند و به عنوان صله و جایزه همین یک بیت مناسب با مقتضای حال، به شأنی بخشید!
خبر به زر کشیدن شأنی از طرف شاه عباس دراندک زمانی در پایتخت پخش شد. رفته رفته آوازه آن به همه جای مملکت رسید، و موجب شد که شاعران طمع کار ،از هر سور وی به در بار شاه با ذوق از بذل و بخشش شاه بلند نظر بی نصیب نماید. ضمناً از اقبالی که به سراغ شأنی آمده بود و پیروزی وی هم رشک می بردند، و همگی به مضمون این شعر مترنم بودند:
شاعری که به خاک ره برابر شده بود - برداشتی و به زر برابر کردی؟
این پیروزی بزرگ که نصیب شأنی شد، او را شهره شهر کرد، طبق معمول حسادت همکاران او را بر انگیخت. بطوری که اغلب کینه وی را به دل گرفتند و در هر فرصت از جمله حسن و هم الدین نامی که شاعری دمساز و مردی بذله گو و خوش گفتار بود و اشعار هزل آمیز و مضحک می سرود، در قطعه ای که برای وزیر قم می گفت این شعر را درج کرد:
حسن و هم دین، چنین مفلس - پادشه به زر می کشد شأنی
منظور حسن و هم دین این بود که وزیر آن قصیده را از نظر شاه نرسید!
عجزی تبریزی که مردی قوی هیکل و بلند قد بود که و در فن غزل خود را بی نظیر می دانستند، مدتی بود که به علت سرودن چند
عجزی تبریزی که مردی قوی هیکل و بلند قد بود، و در فن غزل خود را بی نظیر می دانست، مدتی بود که به علت سرودن چند بیت عاشقانه توسط علی رضا خوشنویس معروف، به شاه عباس معرفی گردید، و بدین گونه به مجلس شاه راه یافت.
ولی چون مردی کم مایه و پر مدعا بود، از این پیش آمد سوء استفاده کرده، گاهی در مقابل شاه با ادای سخنان بی مورد و ناهنجار که به گمان خود لطیفه گوئی می کرد، جسارت می ورزید، تا از این راه بر اعتبار و تقرب بیشتر خود بیفزاید، ولی خودسری و فرومایگی او کاری به دست وی داد که سرانجام از بساط عزت دور و از مجالست و معاشرت با شاه مهجور گردید.
مدتی بعد از واقعه قصیده خوانی شأنی و به زر کشیدن او، روزی شاه عباس برای سرکشی اسبان شاهی و اطلاع از چگونگی تیمار و نگهداری، آنها به اصطبل سلطنتی رفت، جمعی از خاصان و نزدیکان شاه هم در التزام رکاب بودند که از جمله عجزی تبریزی بود.
در محوطه اصطبل عجزی خود را به میان انداخت و خواست با پر حرفی و سخنان بی مورد و نامناسب خود، وسیله سرگرمی شاه را فراهم آورد. وی از هر دری سخن گفت و داستانها و حکایتها نقل کرد! و از هنر شعری خود سخن گفت. در آن اثنا عجزی بدون تناسب داستان شأنی را به میان کشید، و با گستاخی گفت چرا از ناحیه حضور شاهی این گونه التفاتها شامل من نمی گردد
شاه عباس که سرگرم تماشای اسبان و اصطبل بود با شنیدن سخن نامربوط عجزیبا خونسردی و قیافه جدی گفت: چون ما فعلاً در طویله هستیم اگر صلاح می دانید، دستور دهم ترازو بیاورند، و به وزن شما سرگین و پهن بکشند و به شما بدهند؟!
از سخنان نغز و بموقع شاه فریاد از نهادها برخاست و موجب تفریح همگان گردید، و همه عجزی را ریشخند کردند و به علقش خندیدند. شعرای سخن ساز و ظرفای نکته پرداز، شاخ و برگی بر آن افزودند، و این واقعه خوش و شیرین را نقل انجمنها ساختند، و شأنی را گذاشته و به او پرداختند.(59)