داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

عشق پیری

یکی از پیران جهاندیده می گفت: روزی به یکی از قبایل عرب سر زدم، در آنجا زنی خوش ترکیب دیدم که قامتی موزون و دلفریب داشت.
از تماشای قد و بالای او دل از دست دادم، به طوری که گفتم:
ای زن! اگر شوهر داری خدا او را به تو ارزانی بدارد ولی...
زن زیبا گفت: ولی چی...؟ آیا در غیر این صورت، تو خواستگار من هستی؟
گفتم آری! زن گفت: تو قد و بالای مرا دیدی، ولی موی سر مرا ندیده ای که همگی سفید است! آیا حاضری با زن گیس سفیدی ازدواج کنی؟!
با شنیدن این سخن افسار مرکبم را گرفتم که بر گردم و از پیشنهاد خود پشیمان شدم.
زن گفت: کجا می روی؟ صبر کن چیزی را به یادت بیاورم.
گفتم: چه چیزی؟
گفت: من هنوز به سن بیست سالگی نرسیده ام، ولی خواستم به تو بفهمانم که من همان نفرتی را از تو دارم که تو از من پیدا کردی
سپس زن از من روی برتافت و رفت، در حالیکه می گفت:
اری شیب الرجال من الفوانی - بموضع شیبهن من الرجال (50)
یعنی: می بینم که پیری مردان در نظر زنان جوان در حکم پیری زنان در نظر مردان است

تأثیر همنشینی

سر سلسله صفویه، شاه اسماعیل اول در سال 905 هجری که چهارده ساله بود به سلطنت رسید، و در سال 928 که سی و دو سال بیشتر از عمرش نمی گذشت، رخت از جهان فروبست.
شاه اسماعیل بی گمان یکی از فرماندهان بزرگ نظامی و مردان سلحشور روزگار بود، که در سایه رشادت و از جان گذشتگی خود توانست پس از ده قرن کشور ایران را با یک حکومت ایرانی نژاد و اصیل مستقل سازد و مذهب شیعه را در این مرز و بوم رسمی اعلام کند.
ای کار به آسانی انجام نگرفت. بلکه مدیون دلاوری ها و جنگهای این پادشاه جوان و جانبازی ایرانیان شیعی بود که در آغاز روی کار آمدن این دولت، پایه تشیع را محکم نمودند و آنرا در سراسر ایران بزرگ آن روز رسمی کردند و موانع را از سر راه برداشتند.
بعد از مرگ وی شاه طهماسب فرزند او نیز در بزرگداشت مذهب شیعه که خونبهای قیام و نهضت پدرش شاه اسماعیل بود، سعی بلیغ به عمل آورد. در آن ایام علما و فقهای ایرانی و عرب از عراق و سوریه و لبنان روی به ایران آوردند که تازه از زیر یوغ بیگانگان آزاد شده بود.
رفته رفته تشیع و پیروی خاندان پیغمبر (ص) مذهب رسمی شاه و دولت و خاص و عام شد، و مردم ایران که اکثراً طی ده قرن به مذهب تسنن خو گرفته بودند، به خلافت بلافصل مولای متقیان گردن نهادند و مهر خلفا را از دل برکندند و به مذهب شیعه اثنی عشری دل بستند.
علما و مجتهدین شیعه همیشه و همه جا از حمایت کامل شاه اسماعیل و شاه طهماسب که مردمی دیندار و نسبت به اهلبیت عصمت و مذهب شیعه اخلاص می ورزیدند، برخوردار بودند، و این خود موجب شد که ایران به کلی از قید و بند مذاهب چهارگانه اهل تسنن آزاد گردد، و مذهب اهلبیت جای آنرا بگیرد.
تمام سنیان ایران در آن مدت دسته دسته شیعه شدند ولی باز در میان علما و مردم عادی کم و بیش افرادی بودند که در باطن سنی ولی در ظاهر تظاهر به تشیع می کردند.
بعد از شاه طهماسب فرزندش شاه اسماعیل دوم به تخت سلطنت نشست. شاه اسماعیل بیشتر اوقات خود را با چند تن از علمای مشهور و متهم به تسنن می گذرانید، مانند میرزا مخدوم شریفی و ملا میرزا جان باغ نوی شیرازی و میر مخدوم لاله که هر سه قبل از صفویه از علمای مشهور سنی بودند.
این عده که در باطن از سقوط دولت سنی و روی کار آمدن سلطنت صفوی شیعی رنج می بردند و پیوسته منتظر فرصت بودند، چنان شاه اسماعیل دوم را احاطه کردند و او را اغوا نمودند که رفته رفته منحرف گردید و تمایل به مذهب تسنن و خلافت خلفای سه گانه پیدا کرد.
شاه اسماعیل دوم در شرب خمر و استعمال افیون افراط می کرد، و این بی بند و باری نیز بیشتر او را از صراط مستقیم دور ساخت و به گمراهی و تباهی سوق داد.
شاه اسماعیل دوم گاه و بیگاه سخنانی به زبان می آورد که امرای قزلباش که خاصان درگاه او و همه شیعیان با اخلاص بودند، احساس کردند که وی چنان پایبند مذهب شیعه نیست و به مذهب اهل تسنن دل بسته است.
میر مخدوم شریفی هم کم کم پرده را کنار زد و علناً در رواج مذهب سابق مردم ایران یعنی تسنن می کوشید و مردم را دعوت به آن مذهب می کرد.
میر مخدوم که شاه را با خود همعقیده کرده بود بارها در مجالس، علمای شیعه را به مباحثه دعوت می کرد و از حقانیت مذهب سنی سخن می گفت. علمای شیعه هم چشم پوشی کرده و کمتر با وی طرف بحث می شدند.
در آن میان روزی شاه اسماعیل دوم رو کرد به بلغار خلیفه یکی از امرای شیعه که با تازگی به مقام بزرگی منصوب شده بود و گفت: اگر کسی زن تو را در مجمع عوام به زشتی یاد کند و دشنام دهد ناراحت نمی شوی؟
بلغار گفت: چرا ناراحت می شوم. شاه اسماعیل دوم گفت: پس چرا مردم عایشه زن محترم پیغمبر را لعنت می کنند! بلغار گفت: دشنام دادن حرام است ولی لعنت کردن به معنی دوری از رحمت خدا و نفرین است. هر کس را نفرین کنند کار او را به خدا وا می گذارند. و اشکالی هم ندارد.
شاه اسماعیل دوم ناراحت شد و گفت: تو ترک ساده ای هستی، این مطلب را چه کسی به تو آموخته است؟
بلغار که از اندیشه بد شاه اسماعیل نسبت به علمای شیعه آگاه بود، گفت: در زمان شاه جنت مکان (شاه طهماسب) از علما شنیده بودم! خوش آمد گویان به شاه اسماعیل دوم رساندند که وی خلاف می گوید: چند روز قبل در ایوان شاهی در حضور سلطان ابراهیم میرزا (برادر زاده شاه اسماعیل دوم) این موضوع در میان علما مطرح شد، و میر سید حسین مجتهد و خواجه افضل الدین ترکه (دو تن از دانشمندان بزرگ شیعه) این جواب را به وی خاطر نشان کردند.
شاه اسماعیل دوم برآشفت و به قورچیان اشاره کرد که وقتی خلیفه به مرشد خود (شاه) دروغ بگوید مستحق عقوبت است.
صوفیان هم هجوم نموده و او را لگد کوب کردند. شاه اسماعیل دوم منصب او را به دیگری داد و زبان اعتراض به علمای شیعه گشود و گفت: حضرات همه روزه مجلس می گیرند و با این سخنان شناعت آمیز عقیده قزلباش را نسبت به من فاسد می کنند. این علماء با شیادی و سالوس پدرم شاه طهماسب را بازی دادند، ولی من فریب آنها را نمی خورم. سپس علما و مجتهدین بزرگ شیعه مخصوصاً میر سید حسین مجتهد را که نزد پدرش شاه طهماسب بسیار مقرب و بزرگ بود و علمای استرآباد را که همه در دوستی خاندان پیغمبر و ائمه معصومین و دشمنی با مخالفان آنها راسخ و ثابت قدم بودند. به زشتی و سخنان زننده و اهانت آمیزی یاد کرد.
در زمان شاه اسماعیل اول و شاه طهماسب به منظور رفع تقیه و رسمی کردن مذهب شیعه، عده ای اجازه یافتند که در کوچه و بازار گشته و در ضمن مدح و ستایش مولای متقیان علی (ع) و سایر امامان عالیمقام، از دوستی و احترام خلفا و طلحه و زبیر و معاویه و سایر مخالفان اهلبیت دوری و تبری جسته، و به همین جهت معروف به تبرائی شده بودند.
شاه اسماعیل دوم حکم کرد راه و رسم تبرائی و بیزاری جستن از خلفا ممنوع گردد و گفت: من با این عده میانه ای ندارم.
در نتیجه علمای شیعه به مرور ایام از نظر شاه افتادند و به عکس علمائی که تهمت زده تسنن بودند، و اینکه راز درونی آنها آشکار می گشت مورد تفقد و توجه قرار گرفتند و علناً به رواج مذهب تسنن پرداختند.
روزی میر مخدوم به شاه گفت: تبرائیان در مجلس وعظ من از خلفا تبری می کنند و به من سخنان کنایه آمیز می گویند.
شاه اسماعیل ده نفر قورچی فرستاد که در مجلس وعظ میر مخدوم بنشینند و هر کس زبان به تبری از خلفا گشود، تنبیه کنند. در شب جمعه که مجلس وعظ منعقد شد و میر مخدوم به شیوه مخصوص خود در حمایت شاه وعظ می کرد، در آخر مجلس درویش قنبر تبرائی این شعر را به آواز بلند که همه شنیدند خواند.
علی و آل را ز جان و دل صلوات - که دشمنان علی را مدام لعنت باد
با خواندن این شعر، قورچیان ریختند و درویش قنبر را در میان گرفته و کتک مفصلی زدند و چند جای سرش را شکستند!
این پیشامد ناگوار، مردم پایتخت (قزوین) را سخت اندوهگین و شیعیان با اخلاص را که دلهاشان مالامال از بغض و کینه دشمنان اهلبیت بود، بی نهایت افسرده و متأثر ساخت. به طوری که اشک حسرت از دیدگان فرو ریختند و نسبت به آینده خود و کشور ایران بیمناک گشتند.
دیگر جای تردید برای کسی نماند که شاه اسماعیل دوم بر اثر همنشینی با علمای متعصب سنی مخصوصاً میر مخدوم که مدتها متهم به تسنن بود، به مذهب تسنن گرویده و می خواهد کشور ایران را دوباره به آن مذهب سوق دهد.
اخبار حمایت شاه از میر مخدوم و جلوگیری از تبری و دشمنی با مخالفان مولای متقیان، در سراسر مملکت منتشر گشت، و سر و صدای اعتراض و نارضایتی و نکوهش از شیوه شاه، از همه جا بلند شد. عقیده افراد قشون (قزلباش) که حامیان تاج و تخت سلطنت بودند، نیز از وی نقصان پذیرفت، ولی شاه اسماعیل با آن سطوت و هیبتی که داشت، کار خود را همچنان دنبال می کرد و از کسی واهمه نداشت.
رفته رفته بر اثر سوء رفتار شاه، و تحریکات علمای سنی، شاه اسمعیل که نسبت به علمای شیعه سخت بدگمان شده بود، بنای بد رفتاری نهاد.بعضی را از اردو خارج کرد. تمام کتابهای علمی میر سید حسین مجتهد جبل عاملی را در خانه اش مهر و موم کرد و از منزلی که داشت بیرون نمود و خانه اش را نزول داد!
شاه اسمعیل به این هم قناعت نکرد و دستور داد مبلغی را اختصاص دهند به افرادی که تمام عمر به ده نفر از صحابه که نزد اهل تسنن معروف به عشره مبشره هستند، لعنت نکرده باشند، یعنی: ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، سعد و قاص، سعید بن زید، ابوعبیده جراح، عبدالرحمن عوف که سنیان می گویند پیغمبر به همه اینان مژده بهشت داده است! و انجام این کار را به عهده میر مخدوم شریفی گذارد. میر مخدوم نیز افراد مزبور را در همه جا جستجو می نمود.
بسیاری از مردم بی اطلاع و دنیا پرست هم به رنگ تسنن در آمدند، ولی میر مخدوم که دوست و دشمن را می شناخت از آنها نپذیرفت جمعی از مردم قزوین، اسامی خود را صورت دادند که در مدت عمر نسبت به خلفا و عشره مبشره لعنت نکرده و آنها را به بدی یا ننموده اند.
چون در زمانهای سابق گروهی از مردم قزوین شافعی مذهب بودند، و احتمال می رفت که بازمانده آنها باشند میر مخدوم نیز اعتراف آنها را تصدیق کرد و نذوراتی بالغ بر دویست تومان به آن جماعت تعلق گرفت. ولی در زمان برادر شاه، سلطان محمد خدابنده صفوی این مبلغ را از آنها پس گرفتند و جز بدنامی نقدی در کیسه اعتبار آنها باقی نماند.
سرانجام عموم مردم از ترک و تاجیک دریافتند که شاه اسمعیل ثانی پادشاه شیعه ایران به مذهب تسنن گرویده است! اما از سطوت و صلابتش کسی جرئت نمی کرد و در آن باره به وی اعتراض کند
بعضی از علماء که در زمان شاه طهماسب مورد توجه بودند، و راه و رسم تبری مرعی می داشتند، خوار و بی اعتنا گشتند، و از ملازمت و مجالست مجلس شاه محروم و ممنوع گردیدند. ولی تنی چند که از جمله خواجه افضل الدین ترکه بودند، حزم و احتیاط را از دست ندادند و مانند سابق آمد و رفت می کردند و سخنان خود را سر بسته و در پرده به شاه گوشزد می نمودند.
روزی خواجه افضل ترکه در اثنای گفتگوی مذهبی، در اثبات حقانیت مذهب اثنی عشری و بطلان عقائد اهل تسنن داد سخن داد، ولی از نکوهش و مخالفت با خلفا و دشمنان اهلبیت چیزی نگفت.
عده ای از سکوت شاه و جرئت خواجه افضل استبعاد نموده و آنرا حمل بر سیاست و مصلحت اندیشی شاه کردند. روزی در مجلس شاه اسمعیل میر مخدوم موضوع خواندن و نوشتن شعر در مساجد را پیش کشید و در پایان گفت: با اینکه حرام است مع الوصف در و دیوار مساجد پایتخت (قزوین) پر از اشعار عاشقانه است که مردم نوشته اند.
شاه اسمعیل هم میر زین العابدین محتسب کاشانی را که مردی شیعی و بذله گو بود، مأمور کرد تا آنها را از مساجد حک نماید. میر زین العابدین هم ضمن انجام مأموریت به خاطر خوش آمد شاه، اسامی حضرت امیر المؤمنین و بقیه ائمه معصومین علیهم السلام و اشعار مدح و منقبت آن ذوات مقدسه را به کلی از در و دیوار مساجد پاک و حک نمود!
این موضوع هم مزید بر علت شد و سوءظن مردم را نسبت به رفتار شاه تشدید نمود، و آنها را یکبار از تغییر حال شاه اسمعیل ناامید ساخت و موجب سر و صدای بیشتری گردید.
چون کار بالا گرفت، روزی عده ای از امرا و اعیان قزلباش در باغ سعادت آباد قزوین موضوع را در میان نهاد و پس از مذاکرات مفصل جمعی مأمور شدند که شاه را ملاقات نموده و به وی راهی که بر ضد مذهب شیعه و علمای آن پیش گرفته اعلام خطر کنند.
این هیئت به شاه گفتند: ما عقیده داریم که اگر گاهی در باب مذهب مسامحه ای از شاه سر زده، به خاطر تألیف دلهای مخالفان و مصالح ملک و ملت بوده است، ولی چه کنیم که میر مخدوم شریفی پرده از روی کار برداشته، و شاه ما را بدنام کرده و صریحاً به مردم می گوید: شاه من میل دارد به مذهب تسنن دارد، و با علمای شیعه در حقیقت آن مذهب مناقشه می نماید.
حال اگر شاه تهمت تسنن را از خود نفی می کند، لازم است که میر مخدوم را تنبیه کند!
شاه اسمعیل به جای این که نصیحت سران سپاه (قزلباش) را که همه از نزدیکان و دست پروردگان خودش بود بپذیرد، چند نفر از آنها را به زندان افکند، و عده ای را مأمور کرد که به تهران رفته و برادرش سلطان حسن را که می پنداشت محرک این عده است و می خواهند او را به جای وی سلطان کنند، به قتل رسانند. در نتیجه نارضایتی و بدبینی ملت نسبت به شاه، بیش از پیش افزایش یافت و کار به جای باریکی کشید.
فشار افکار عمومی به حدی رسید که شاه اسمعیل را به وحشت انداخت و به آینده سلطنت خود بیمناک شد. ناچار برای حفظ تاج و تخت، و رفع اتهام از خود، میر مخدوم را که موجب آن سر و صداها شده بود، طلبید و در مجلس عام مورد سرزنش قرار داد که چرا مرا متهم به تسنن کرده ای! و ملت را بر ضد من شورانده ای.
مردم کوچه و بازار هم چون از این موضوع آگاه شدند، میر مخدوم را رسوا و مفتضح نمودند. این معنی تا حدی احساسات مردم را فرو نشاند، موجب شد که شاه دیگر از مذهب مطلقاً سخن بمیان نیاورد. در این میان شاه اسمعیل که تا آن روز بنام سکه نزده بود، خواست سکه ضرب کند. میر مخدوم در اینجا هم بیکار ننشست و آخرین تیر ترکش خود را رها ساخت؛ هر چند آنهم به هدف نخورد.
میر مخدوم که هنوز نزد شاه اعتباری داشت و به شاه گفت: چون در یکروی سکه های قدیم جمله لا اله الا الله محمد رسول الله علی ولی الله است و به دست یهود و نصارا و کفار هند و غیره می افتد و دست زدن آنها به اسم خدا الله حرام است، در سکه جدید اصولاً این اسامی را ضرب نکنید! مسلم بود که میر مخدوم می خواست با این بهانه جمله علی ولی الله از سکه رایج مملکت ایران که شعار بزرگ شیعه بود، حذف شود!
شاه اسمعیل که از راهنمائی و مصلحت اندیشی میر مخدوم بر کنار نبود، این معنی را پسندید، ولی بعد دید این کار هم به آسانی انجام نمی گیرد و باید برای آن فکری کرد. روزی در مجلس عام گفت: چون یاران ما بد نام کرده ای، در این قضیه هم خواهند گفت: منظور از این تصمیم این بود که لفظ علی ولی الله در سکه ما نباشد.
ولی این اظهار شاه سوءظن مردم را برطرف نساخت. ناگزیر بعد از شور و مطالعه و تأمل زیاد قرار گذاشت، وضع سابق را بر هم زند، و برای رفع اتهام از خود به جای علی ولی الله این شعر را ضرب کنند.
ز مشرق تا به مغرب گر امامی است - علی و آل او ما را تمام است
این شعر هم نتوانست هیجان عمومی و احساسات پر شور مردم را تسکین دهد و بدبینی امرا و اعیان را نسبت به شاه بر طرف سازد. چیزی نگذشت که شاه به طرز مرموزی جان داد و مردم مملکت به جای عزا و اظهار تأسف، دلشاد و مسرور شدند و به خاطر سوء رفتار و اعمال ناپسندی که با مذهب شیعه و علما و مجتهدین آن پیش گرفته بود، و دشمنی که بر ضد ملت خود در طول حکومت سیاه و کوتاه یک سال و نیم سلطنت خود می نمود، باعث شد که هیچکس از مرگ وی اظهار تأثر و تأسف نکند!
با مرگ شاه اسماعیل دوم و روی کار آمدن برادر نابینایش سلطان محمد (پدر شاه عباس اول) اوضاع برگشت. راه و رسم تشیع تجدید و تقویت شد، افراد فرومایه که رنگ تسنن به خود گرفته بودند رسوا شدند. ملا میرزا جان شیرازی به ماوراءالنهر گریخت و به ازبکان سنی پناه برد و از آنجا به هندوستان رفت و همانجا به دیار عدم شتافت.
میر مخدوم نیز که قبلاً به پادشاه عثمانی نوشته بود شاه ایران را منحرف کرده و سنی نموده ام، و اخلالی در کار ملت شیعه پدید آورده ام و از دربار عثمانی تقویت می شد، از ترس انتقام ملت شیعه ایران به بغداد گریخت و از طرف سلطان عثمانی به مکه رفت، و بدین گونه همه چیز به حال اول برگشت.(51)

نکوهش ولخرجی

پارسا زاده را نعمت بی کران از ترکه عمان (52) به دست افتاد، فسق و فجور آغاز کرد و مبذری (53) پیشه گرفت، فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.
باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خروج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معینی دارد
چو دخلت نیست خروج آهسته تر کنی - که می گویند ملاحان سرود
اگر باران به کوهستان نبارد - به سالی دجله گرد خشک وردی
عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذر که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت راحت عاجل به تشویق محنت آجل (54) منغص(55) کردن خلاف رأی خردمندان است
خداوندان کام و نیکبختی - چرا سختی خورند از بیم سختی
برو شادی کن ای یار دل افروز - غم فردا نشاید خورد امروز
فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته، و ذکر انعام در افواه افتاده.
هر که علم شد به سخا و کرم - بند نشاید که نهد بر درم
نام نکوئی چو برون شد بکوی - در نتوانی که ببندی بروی
دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند، ترک مناصحت گرفتیم، و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما بکار بستم که گفتند: بلغ ما علیک، فان لم یقبلوا ما علیک (56)
گر چه دانی که نشنوند بگوی - هر چه دانی زنیک خواهی و پند
زود باشد که خیره سر بینی - به دو پای او فتاده اندر بند
دست بر دست می زند که دریغ - نشنیدم حدیث دانشمند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود در نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره بهم بر آمد و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتیم:
حریف سفله در پایان مستی - نیندیشد ز روز تنگدستی
درخت اندر بهاران برفشاند - زمستان لاجرم بی برگ ماند(57)