داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

قطعه

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی - گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بود
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده - زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود(46)
همان موقع که هنوزم سبزه بر رخسارم نروئیده بود، داستان را به طرزی دیگر به نظم در آوردم، و خود را در این پند شریک جامی قرار دادم، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!
یکی کور را دید کوران دلی - شبانگه کزو در شگفت آمدی
ورا دید در دست بودش سبو - چراغی دگردست گفتش عمو
شب و روز در نزد کوران یکیست - در این شب نگوئی چراغت ز چیست
بگفتا چراغم بود بهر آن - که بیند مرا چون تو از مردمان
مبادا در این شب به من برخورید - سبوی مرا در همش بکشنید
دوانی تو پند خردمند کور - فراموش منمای تا پای گور.

عالم نمای شیاد

عبدالرحمن جامی شاعر و عارف مشهور را همه می شناسند. وی از دانشمندان بنام ایران در نیمه دوم قرن هشتم هجری است و در علوم اسلامی و فنون شعری توانا بود.
آثار فکری و قلمی او به فارسی و عربی و نظم و نثر بسیار پرارزش و نشانه مهارت و استادی جامی در ادبیات فارسی و عربی و تسلط وی بر تفسیر و حدیث و صرف و نحو منطق و معانی و بیان و کلام و غیره است.
او مورد احترام و تکریم علما و فقها و حکما و ادبای عصر بود، و در نزد پادشاهان و وزیران تیموری محتشم می زیست.
جامی پس از طی مراحل علمی و فراغت از تحصیل فضل و کمال نخست به موطن خویش تربت جام واقع در خراسان بازگشت و به رتق و فتق امور دینی مردم مبادرت ورزید.
ولی عیب کار در این بود که اولاً جامی اندامی لاغر و قامتی کوتاه داشت ثانیاً در میان عوام آنهم هموطنان خود قرار گرفته بود که معمولاً روی حب و بغض های محلی، نظر مساعدی نسبت به خودی نشان نمی دهند.
در آن اوقات که جامی در تربت جام به سر می برد و به موعظه خلق و اقامه جمعه و جماعت مشغول بود، عالم نمای شیادی که فردی تنومند و قیافه ای حق بجانب داشت در حالیکه تحت الحنک انداخته و عمامه و ردائی بقاعده پوشیده بود از عراق به جام آمد، و از همان لحظه ورود توجه دهاتی ها را به خود جلب کرد.
با ورود او که یک فرد ناشناس بود و ظاهری آراسته و اندامی درشت و عمامه ای بزرگ و ریشی بلند داشت. رفته رفته از احترام و موقعیت ملا عبدالرحمن جامی کاسته شد و به وقر و وجهه عالم عراقی افزوده گردید.
مردم با سلام و صلوات، عالم تازه وارد را به مسجد جامع بردند و با صفوف بسته پشت سرش نماز گزاردند.
رواج کار او موجب شد که جامی از رونق بیفتد تا جائیکه دیگر کسی به نماز او حاضر نمی شد.
حق ناشناسی مردم و عوام بازی آنها، کارد را به استخوان جامی رسانید، چندانکه ناچار شد برای متوجه ساختن همشهریانش دست به اقدام بزند.
جامی پس از یک برخورد با عالم عراقی به خوبی پی برد که وی فاقد سواد است، و از علم و دانش و شروط لازم یک فرد روحانی و عالم درس خوانده بکلی عاری است. در حقیقت یکفرد عالم نماست. و شیادی بیش نیست که لباس روحانیت را وسیله کسب معاش قرار داده است.
جامی به هر کس رسید صریحاً گفت که این مرد عراقی یک فرد جاهل و بی سواد است و شایسته نیست که مسلمانان پشت سر چنین مرد نادانی نماز بگذارند.
دهاتی ها که سخنان جامی را حمل بر حسادت و حس رقابت می کردند و حاضر نبودند از وی بپذیرند، گفتند برای روشن شده امر، خوب است که هر دوی شما را در مسجد رودررو کنیم و با هم مباحثه نمائید تا حقیقت بر همه آشکار گردد.
جامی به اتکای علم و فضل خود و اطمینان به بی سوادی شیاد تازه وارد، پیشنهاد اهل ده را نپذیرفت و آمادگی خود را اعلام داشت مشروط به اینکه طرف نیز قبول کند.
عالم عراقی هم که طبق حدس ملا عبدالرحمن، مردی بی سواد بود، قبولی خود را اعلام داشت. پس از تعیین وقت و اعلام عمومی، اهالی ده در مسجد حضور یافتند.
مذاکره جامی و عالم عراقی با حضور ریش سفیدان محل و عموم مردم جام شروع شد.
جامی پرسید تو از من می پرسی یا من از تو سئوال کنم؟ عالم عراقی گفت: من از تو سئوال می کنم.
ولی قبل از هر چیز یک کلمه از تو می پرسم اگر جواب دادی معلوم می شود که عالمی و درس خوانده ای، وگرنه من وقت خود را بیهوده با تو تلف نمی کنم.
جامی روی صفای باطن و به اعتماد تحصیلات خود، و بی سوادی آن شیاد گفت: هر چه می خواهی بپرس!
عالم عراقی گفت: لااعلم یعنی چه؟
جامی فی الفور و بدون توجه به حقه بازی عالم نمای شیاد گفت: یعنی نمی دانم عالم عراقی گفت: پس اگر نمی دانی من با کسی که نمی داند گفتگوئی ندارم و از جا برخاست و رفت!
غریو شادی و همهمه از حاضران و دهاتی های ساده دل برخاست و به رقص و پایکوبی پرداختند، که عالم عراقی بر ملا عبدالرحمن جامی غلبه کرد، و در سؤال اول او را گیر انداخت، و بهم گفتند دیدید که جامی از پاسخ به مولانا فرو ماند و صریحاً گفت: نمی دانم!
در اینجا جامی پی برد که شیخ عراقی با این سؤال چه کلاه گشادی به سر او گذاشت و چگونه عوام الناس را بر او شورانید. معلوم می شود سالهاست که این کاره است، و لابد تاکنون خیلی ها را مشت و مال کرده است.
ناگزیر چند روزی در جام ماند سپس تصمیم گرفت برای همیشه از آنجا کوچ کند و از میان مردم بی سواد فرومایه بیرون برود.
هنگامی که اهالی متوجه شدند ملا عبدالرحمن قصد مهاجرت دارد، عده ای برای بدرقه اش گرد آمدند. وقتی جامی به خارج شهر رسید ایستاد و گفت:
همشهریها! من این عالم محترم که مردی شایسته است ظلم کردم و اعتراف می کنم که تقصیر کارم.
اکنون از شما تقاضا دارم یکنفر را بفرستید نزد ایشان که ضمن حلالی خواستن برای من از وی بخواهد یک تار موی ریش خود را کنده و به من بدهد تا به آن تبرک بجویم. و در این سفر نگهدار من باشد!
دهاتی ها خوشحال شدند و یکنفر را برای تأمین این منظور به ده فرستادند.
مرد دهاتی آمد و موضوع انفعال و شرمندگی جامی را از آنچه در پشت سر وی گفته بود اظهار داشت و گفت اکنون از شما انتظار دارد یک تار موی محاسن مبارک خود را از ته بکنید و به وی مرحمت فرمائید، تا در این مسافرت نگاهدار او باشد، و از برکت آن صدمه ای به وی نرسد! عالم نمای شیاد که انبانی پر باد بود، و متاعی جز عوام فریبی و ریش بلند و حقه بازی نداشت، بر اثر نادانی و حماقت از پیشنهاد جامی حسن استقبال نمود و فی الحال یک تار موی ریش خود را کند و به آن عوام کالانعام داد، تا در حضور بقیه دهاتی ها به ملا عبدالرحمن جامی تسلیم کند.
دهاتی هم آمد و موی ریش عالم عراقی را به جامی تحویل داد. جامی آنرا گرفت و بوسید و بر دیدگان نهاد، سپس در لای کتاب دعایش گذاشت و روانه شد.
موضوع موی ریش حضرت آقا در دهکده منتشر گردید، و همه جا زبان به زبان می گشت.
مردم گفتند: وقتی ملا عبدالرحمن، که عالمی بزرگوار بود اینقدر برای این عالم احترام قایل باشد، که موی ریش او را حرز خود کند، تا از هر گونه صدمه و خطری در امان بماند، چرا ما از این سعادت بی نصیب بمانیم؟!
به دنبال این فکر، رجال ده به حضور آقا رسیدند و هر کدام تقاضای یک تار مو نمودند که آقا آنرا از ته کنده و به ایشان مرحمت کند!
آقای احمق نیز برای جلب بیشتر عوام و به خیال اینکه با همین چند نفر کار خاتمه می یابد، در چند نوبت چندین موی ریشش را کند و به آنها هدیه داد.
ولی هر کدام می گرفت به دیگری مژده می داد که توفیق یافته موی آقا را بگیرد و دیگری را بهوس می انداخت.
سرانجام کار بجائی رسید که دهاتی ها دسته دسته به خانه آقا برای گرفتن مویش هجوم می بردند و تا نمی گرفتند دست بردار نبودند، تا جائی که صورت عالم نمای شیاد بکلی از مو صاف و پیراسته شد. ناگزیر عالم عراقی پس از چندی درنگ بیشتر را جایز ندانست و از آنجا کوچ کرد و برای همیشه از تربت جام رفت.(47)

انسان بالغ؟

طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ؟ گفت: در مسطور (48) آمده است که سه نشان دارد: یکی پانزده سالگی، و دیگر احتلام، و سیم برآمدن موی پیش.
اما در حقیقت یک نشان دارد و بس، آنکه در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند خط نفس خویش، و هر که در او این صفت موجود نیست، به نزد محققان بالغ نشمارندش.
به صورت آدمی شد قطره آب - که چل روزش قراراندر رخم ماند
وگر چل ساله را عقل و ادب نیست - به تحقیقش نشاید آدمی خواند
جوانمردی و لطفست آدمیت - همین نقش هیولانی مپندار
هنر باید که صورت می توان کرد - به ایوانها دراز شنگرف و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسان - چه فرق از آدمی تا نقش دیوار
بدست آوردن دنیا هنر نیست - یکی را گر تو ای دل به دست آر(49)