داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

عالم و عابد

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند، به حکم آنکه نمی بینم مرایشان را فعلی موافق گفتار.
ترک دنیا به مردم آموزند - خویشتن سیم و غله اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس - هر چه گوید نگیرد اندرکس
عالم آنکس بود که که بد نکند - نه بگوید بخلق و خود نکند
اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم(43)
عالم که کامرانی و تن پروری کند - او خویشتن گمست کرا رهبری کند
گفت عالم بگوش جان بشنو - ور نماند به گفتنش کردار
باطلست آنچه مدعی گوید - خفته را خفته کی کند بیدار
مرد باید که گیرد اندر گوش - ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی بمدرسه آمد ز خانقاه - بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود - تا اختیار کردی از آن این فرق را
گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج - وین سعی می کند که بگیرد غریق را(44)

حقیقت و مجاز

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی سر آمد غزلسرایان ایران است، و با اینکه استاد غزل سعدی است، اما غزلیات حافظ گذشته از روانی و شیوائی دارای معانی بدیع و بسیار بلند است، چندانکه به گفته جامی نامی ترین شاعری که بعد از او آمده است وی را لسان الغیب لقب کرده اند.
حافظ بنابر مشهور حافظ قرآن مجید بوده و به همان جهت حافظ را تخلص خود قرار داده است(45). حتی قرآن را با چهارده روایت هفت قاری مشهور، و هفت راوی آنها، روایت می کرده است، چنانکه خود گوید:
عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ - قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
و مدعی است که: هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم، و صریح تر هم گفته است:
ندیدم بهتر از شعر تو حافظ - به قرآنی که اندر سینه داری
و نیز
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد - لطائف حکمی با نکات قرآنی
حافظ در زندگی پر ماجرای زمان خود دوران گوناگونی را پشت سر نهاده است. به طوری که از مورد که از موارد مختلف غزلیات او دیده می شود، وی در اوائل جوانی چنانکه اتفاق افتد و دانی، دنبال انسان کامل می گشته که او را به مقام عالی نائل گرداند، و چون در آن روزگار بازار خرقه و خانقاه و دعوی کشف و کرامات مشایخ صوفیه رواج داشته، او هم نخست دست ارادات به شیخ خانقاه و پیر طریقت یا پیر مغان و مراشد و اقطاب صوفیه داده و با طنز به دیگران می گفت:
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون - کجا بکوی حقیقت گذر توانی کرد
و حتی مانند اکثر راهیان این راه باطل باورش شده بود که از راه سیر و سلوک خاص صوفیان و دربانی میکده وحدت، چیزها بو او کشف شده است:
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک - بر در میکده با بربط و پیمانه روم
و با افتخار و طنز به شیخ شهر می گفت:
غلام پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ - چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد
و انتظار داشته نعمت الله ولی مرشد معروف صوفیه که در یکی از ابیات خود گفته بود: ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم، گوشه چشمی هم به جانب او کند:
آنان که خاک راه به نظر کیمیا کنند - آیا شود که گوشه چشمی بما کنند
و به طور خلاصه چنان فریفته دعوی های باطله صوفیه و شایعه کشف و شهود و کرامات سران آنها بوده که تصور می کرد عیسای مسیح کار مهمی نکرده که مرده زنده می نموده است، بلکه وقتی انسان در راه طلب دست به دامن مرشد زد و در سیر و سلوک به تکامل رسید، فیض روح القدس به او می رسد، و او هم کار عیسی خواهد کرد!
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید - دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
ولی هر چه بیشتر دل به خرقه و خانقاه داد و همنشین خراباتیان گشت و چشم به کشف و کرامات مشایخ و اقطاب صوفیان دوخت، کوچکترین اثری ندید.
از آنجا که او اهل دوز و کلک و ریا و سالوس نبود سرانجام به خود آمد و دید که رندان قدحنوش و وادی تصوف و لاقیدی بالطائف الحیل به نان و نوائی رسیدند، و نزد عام و خاص و شاه و گدا اسم و رسمی پیدا کردند، ولی تنها اوست که از این رهگذر جز بدنامی، چیزی نیافت:
صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی - زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
در آخر که پس از آن همه دم زدن از پیر مغان و خرقه و خانقاه و ادعاهای واهی صوفیه، حوصله اش به سر آمد، بی محابا گفت:
آتش و زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت - حافظ این خرقه پشمینه بیندازد و برو
نقد صوفی نه مه صافی بیغش باشد - ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی - شامگاهش نگران باش که سر خوش باشد
خوش بو گر محک تجربه آید به میان - تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد - پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف
حافظ می دید مدعیان تصوف و ظاهر سازان عوام فریب با همه ادعائی که دارند، جز مشتی ثناگویان شاهان و ارباب زور و زر بیستند و اندوخته بود و با جذبه و شوقی که داشت می ترسید با یک نگاه و برخورد جادوئی به یغما برود، با تأثر می گفت:
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد - ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
و عقیده داشت:
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب - تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
و چنان از آن امیدها و آرزوها زده شد که می گفت:
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد - تو اهل دانش و فضلی همی گناهت بس
و از اینکه مردم سفله و نادان گوهر ناشناس فقط با چشم سر به ظواهر می نگرند، با اندوه فراوان ناله سر می داد که:
آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس - هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند
آنهم در عصر و زمانی که:
صحبدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت - قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر می کنند
حافظ از رفتن به میکده و حتی دربانی میکده و دست ارادت به پیر مغان دادن و آن همه رؤیاهای شیرین، و نیل به کمالات معنوی و آموختن اسم اعظم، و دهن کجی به واعظ و مفتی و شیخ شهر، طرفی نیست، به تنهائی و خودسازی خو گرفت و از این راه عالمی یافت، و با خو می گفت:
مرا که منظر حور است منزل و مأوی - چرا به کوی خراباتیان بود وطنم
و حتی در صدد برآمد که سایر گمراهان بیابان طلب و راهیان وادی نامعلوم مقصود و عالم واهی شهود را از آنچه خود دیده و آموخته و کشف کرده بود، آگاه سازد:
تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر - ندانمت که در این دامگه چه افتاد است
حافظ آزاده به دور از ریا و سالوس می دید که بر اثر همین آزادی و رک و راست زیستن و سخن گفتن، همه با او بد شده اند و شاه شجاع مظفری که اشعار نغز حافظ را که همه بیت الغزل معرفت است به هیچ می گرفت، بلکه، چند بار قصد جان او کرد و مأمورین به خانه اش ریختند و به بازرسی پرداختند، ولی همین شاه شجاع که خود شاعری توانا و اهل دخل و ربط هم بود، از دور فریفته عماد فقیه کرمانی مرشد ریاکار معروف شده بود، که از وی کراماتی نقل می کردند!
شاه شجاع شبانه در سفر کرمان به خانقاه عماد فقیه وارد شد و دید که نماز می گزارد و گربه او هم عابدانه در کنار وی به عبادت مشغول است! چون شنیده بود که عماد فقیه گربه ای تربیت نموده که چون به نماز می ایستاد گربه او هم به وی اقتدا می کرد، و حرکات و سکنات او را مرعی می داشت! و شاه شجاع و بسیاری از مردم این را از کرامات او می دانستند. در صورتی که عماد فقیه مدتها زحمت کشیده بود تا گربه خاص خود را چنان تربیت کند که چشم و دل ظاهر بینان را بیشتر به خود معطوف دارد!
آری حافظ که می دید کار صوفیان به جائی رسیده است که درویشی به خانه دوستش رفت و تخم مرغی در غیاب صاحب خانه برداشت و دزدانه و رندانه در کلاه خود گذاشت، و آماده رفتن شد، غافل از آنکه صاحب خانه از لای در و بخت بد، ناظر وی بوده است، چون صوفی خواست خدا حافظی کند، صاحب خانه دست گذاشت به روی کلاه او و فشاری داد و گفت: درویش! چه کلاه خوبی داری؟ فشار دادن همان و شکستن تخم مرغ (بیضه) همان و جاری شدن سفیده و زرده تخم مرغ از دو طرف شقیقه های صوفی همان، و چه رسوائی و حقه بازی! و در عین حال همه صوفی و درویش و اهل دل و مورد نظر امرا و حکام و عوام کالانعام هستند! به خود می گفت: راستی چه دوره و زمانی است؟ این است مسلمانی، و صوفی صافی، و تربیت عالی پیر مغان و سالها صرف عمر در میکده وحدت و نوشیدن شراب روحانی؟!
از این رو با طعنه خطاب به این و آن می گفت:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت - بدر میکده ای بادف و نی ترسائی
گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد - وای اگر از پس امروز بود فردائی
پس چه بهتر که مسئله را با کنایه که بلیغ تر از تصریح است بازگو کرد تا در تاریخ بماند و اگر امروز تأثیر نبخشد، در سیر زمانه که نفوس مستعدی پدید می آیند، مؤثر افتد، و آن داستان و پند اینست:
صوفی نهاد دام و در حقه باز کرد - بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه - زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقی بیا که شاهد رعنای صوفیان - دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت - وآهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم - زانچ آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت - عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
ای کبک خوش خرام که چنین می روی به ناز - غره مشو که گربه عابد نماز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید - شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل - ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد

نابینای روشندل

عبدالرحمن جامی، شاعر و عارف و دانشمند نامی خراسان در اواسط سده نهم هجری و در گذشته سال 898 ه در میان تألیفات خود کتابی دارد به نام بهارستان که آنرا در هشت روضه به سبک گلستان سعدی برای فرزندش ضیاءالدین یوسف که بعدها از دانشمندان به شمار آمد، نوشته است.
بهارستان جامی نیز مانند گلستان سعدی که هشت باب است، هشت روضه می باشد، و هر دو سرشار از مدح و ثنای درویشان و سر و سر ایشان و کشف و کرامات مشایخ صوفیه و گاهی مطالبی منافی با اخلاق اسلامی به خصوص تربیت صحیح مکتب شیعه امامیه، یعنی مذهب اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.
در عین حال هر دو دارای جنبه های ادبی و اخلاقی به سبک صوفیه و عباراتی نمکین و تعبیراتی پندآمیز و نثر و نظمی از بر کردنی است.
با این تفاوت که محتوا و نثر و نظم آن مانند خود جامی نسبت به سعدی است! ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا؟!
در اوائل جوانی که بهارستان جامی به دستم رسید و به مطالعه آن پرداختم،
در میان داستانها و پند و اندرزهای آن، داستانی آموزنده نظرم را جلب کرد، و آن اینست که جامی در روضه ششم بهارستان آورده است: نابینائی در شب تاریک چراغی در دست، و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست، و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فائده چیست؟
نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.