داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

طلاق زن محمد خدابنده

سلطان محمد خدابنده معروف به اولجایتو نواده چنگیز در سلطانیه قزوین، بر سراسر ایران و عراق و دیار بکر و سایر نقاط همجوار آن روز ایران، سلطنت می کرد.
سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولی نظر به اینکه اکثریت مردم ایران مذهب تسنن داشتند، سران مغول نیز وقتی مسلمان شدند، پیرو تسنن گشتند.
سلطان محمد خدابنده روزی به همسر خود غضب نمود و در حال خشم و عصبانیت او را سه طلاقه کرد. سپس از عمل خود که با ناراحتی و شتاب انجام گرفته بود پشیمان شد.
برای تعیین تکلیف، موضوع را با علمای عامه در میان گذاشت. علمای چهار مذهب گفتند: بدون محلل سلطان نمی تواند به زن خود رجوع کند و مجدداً او را به زنی بگیرد.
قانون محلل هم بدین گونه است که وقتی زن سه طلاقه شد، باید به مرد دیگری شوهر کند و پس از اینکه وی با زن نزدیکی نمود و او را طلاق داد وعده اش به سر آمد زن می تواند با عقد جدیدی به همسری شوهر اول درآید.
چون قبول محلل برای سلطان مملکت ،بسیار مشکل و ناراحت کننده بود، لذا سلطان رو کرد به علمای چهار مذاهب اهل تسنن: حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی و گفت: شما مجتهدین چهار مذهب در هر مسئله ای آراء و نظریات گوناگونی دارید، آیا در این مسئله نظر مخالفی نیست که من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع کنم؟
فقهای چهار مذهب گفتند: نه! این مسئله نزد مسلمانان قطعی است، و نظر مخالفی وجود ندارد.
در آن اثناء یکی از وزرای سلطان محمد به وی گفت: یکی از مجتهدین شیعه که در شهر حله به سر می برد طبق مذهب خود فتوی می دهد که طلاق ملکه باطل است، و سلطان می تواند بدون محلل نزد همسر خود برود. این شخص علامه حلی است که امروز سرآمد علمای شیعه است.
سلطان محمد خدابنده عده ای را مأمور کرد بروند حله و علامه حلی را برای حل قضیه طلاق بانوی اول مملکت، که سخت فکر شاه را به خود مشغول داشته بود بیاورند.
هنگامی که علمای سنی متوجه شدند سلطان می خواهد مجتهد بزرگ شیعه را برای حل مشکل طلاق خود، دعوت کند به وی گفتند: سلطان باید بداند که این مرد پیرو مذهب باطلی معروف به مذهب رافضی است.
رافضی ها مردمی کم عقل هستند. شایسته مقام سلطنت نیست که مرد کم عقلی چون ملای رافضی ها را به دربار بیاورد و حل مشکل خود را از او بخواهد!
سلطان محمد گفت: بگذارید بیاید و از نزدیک میزان عقل و ادراک و ارزش فتوای او را آزمایش کنیم و بعد درباره وی قضاوت نمائیم.
وقتی علامه وارد پایتخت شد، سلطان محمد علمای چهار مذهب را احضار نمود. آنها نیز هر کدام در جای خود نشستند و منتظر ورود علامه حلی پیشوای فقهای شیعه شدند.
همینکه علامه حلی وارد شد کفش خود را در آورد و به دست گرفت و قدم به مجلس سلطان نهاد. سپس سلام کرد و پهلوی سلطان نشست! علمای چهار مذهب به شاه گفتند: ما نگفتیم شیعیان کم شعور هستند.
سلطان محمد گفت: علت این کار را خودتان از وی سئوال کنید. چون علامه عرب بود و به عربی سخن می گفت، مترجم سخنان او را ترجمه می کرد.
علمای سنی: ای مرد! چرا رسوم و آداب دربار را رعایت نکردی و برای شاه سجده ننمودی و به خاک نیفتادی؟
علامه حلی: عجب! پیغمبر خدا سر آمد پادشاهان روی زمین بود، و با این وصف فقط به وی سلام می کردند. ما و شما هم به این اصل معتقدیم که سجده کردن برای غیر خدا جایز نیست، پس چه ایرادی است که به من می گیرید؟
علمای سنی: خوب! اما چرا رفتی پهلوی سلطان نشستی؟
علامه حلی: در مجلس غیر از اینجا، جای خالی نبود، من هم در جائی نشستم که خالی و بلامانع باشد.
علمای سنی: چرا کفش خود را به دست گرفته ای! تصدیق می کنی که این کار شایسته آدم عاقل نیست؟
علامه حلی: علت اینست که ترسیدم فرقه حنفی که در مجلس هستند آنرا بدزدند، همانطور که پیشوای آنها ابوحنیفه نعلین پیغمبر (ص) را دزدید!
علمای حنفی: حاشا و کلا، کی گفته است امام اعظم ابوحنیفه نعلین پیغمبر را به سرقت برد؟
اصلاً ابوحنیفه در زمان پیغمبر (ص) وجود خارجی نداشته است. ولادت ابوحنیفه صد سال بعد از پیغمبر بوده است.
علامه حلی: فراموش کردم، گویا مالک بن انس پیشوای فرقه مالکی بوده که نعلین رسولخدا را به سرقت برده است.
علمای مالکی: این چه حرفی است امام مالک قریب سی سال بعد از ابوحنیفه از دنیا رفته و یکصد و هشتاد سال بعد از رسول الله چشم از جهان فرو بسته است. چطور ممکن است او در زمان پیغمبر باشد تا گفته شود نعلین حضرت را دزدیده است.
علامه حلی: پس شاید محمد بن ادریس شافعی رئیس فرقه شافعی بوده است.
علمای شافعی: عجب موضوعی را این ملای رافضی پیش کشیده، کی شافعی، در زمان پیغمبر بوده است؟ تولد شافعی در روز وفات ابوحنیفه یعنی سال 150 هجری اتفاق افتاده، بنابراین چگونه او می تواند در زمان پیغمبر وجود داشته باشد؟
علامه حلی: گویا احمد حنبل امام حنبلیان بوده است، و من دیگری را به اشتباه گرفته ام!
علمای حنبلی: امام احمد حنبل نزدیک دو قرن بعد از رسول خدا در جهان می زیسته و بعد از ابوحنیفه و مالک و شافعی آمده است، او کجا و پیغمبر کجا؟!
در این موقع علامه حلی سلطان را مخاطب ساخت و گفت: سلطان شنیدید که علمای چهار مذهب اهل تسنن، همگی اعتراف کردند که رؤسای مذاهب آنها، هیچکدام در زمان پیغمبر وجود نداشته اند.این خود یکی از بدعت های ایشان است که از میان مجتهدین اسلام، فقط این چهار نفر را پیشوای خود می دانند. آنهم سالها بعد از رحلت پیغمبر!
اگر در میان خود اهل تسنن، کسانی پیدا شوند که از این چهار نفر، به مراتب داناتر باشند، جایز نمی دانند بر خلاف فتوای آنها عمل شود، هر چند فتوای دیگران مناسب تر و صحیح تر باشد، تا چه رسد به علمای سایر مذاهب اسلام!
سلطان محمد خدابنده رو کرد به طرف علمای چهار مذهب و پرسید: رؤسای مذهب شما، هیچکدام در زمان پیغمبر و صحابه وجود نداشته اند؟
علمای چهار مذهب گفتند: نه هیچکدام نبوده اند!
علامه حلی گفت: سلطان باید بداند که به عکس اینان، ما طایفه شیعه پیروان حضرت امیر المؤمنین (ع) هستیم. علی (ع) جان پیغمبر، (ص) و برادر خوانده و پسر عم و جانشین بلافصل او بوده است.
با این وصف این آقایان، مذهب ما را که از زمان پیغمبر (ص) سابقه داشته است، باطل می دانند و جزو مذاهب اسلام به شمار نمی آورند. دین اسلام را منحصر در چهار مذهب خود نموده اند و دانستید که از هیچکدام در زمان پیغمبر اثری نبوده است.
سپس علامه حلی به سلطان گفت: چون طلاق ملکه به یک لفظ و در یک مجلس واقع شده، باطل است. زیرا شروط طلاق انجام نگرفته است. یکی از شروط صحت طلاق حضور عدلین (دو نفر عادل) است که باید اجرای صیغه طلاق را بشنوند. آیا سلطان این شروط را هنگام طلاق ملکه رعایت کرده، و طلاق در سه مجلس و با حضور دو نفر عادل انجام گرفته است؟ سلطان گفت: نه!
علامه حلی گفت: پس اصلاً ملکه مطلقه نیست که احتیاج به محلل داشته باشد. او همچنان همسر شرعی شماست و هم اکنون می توانید با وی باشید!
سپس علامه در این باره با علمای چهار مذهب به بحث و مذاکره پرداخت و همه را ملزم و مجاب نمود، و حقانیت مذهب شیعه را در اصول و فروع اسلامی همچون آفتاب نیمروز ثابت و مدلل ساخت...
سلطان محمد خدابنده فی المجلس شیعه شد، و پیروی مذهب تسنن را ترک گفت. سپس بخشنامه کرد به تمام شهرها و کشورهای قلمرو خود که همه جا نام ائمه طاهرین (ع) را در خطبه ذکر کنند و در سکه ها ضرب نمایند، و دیوارهای مساجد و مشاهد مشرفه را به اسامی آن ذوات مقدس آرایش دهند.(39)

تقلید کورکورانه

تقلید در اصطلاح فقهی، یعنی مسلمانی که مجتهد نیست و قادر به احتیاط کردن در احکام دینی هم نمی باشد، باید از مجتهد جامع الشرایط پیروی کند و حکم او را در بیان احکام الهی همچون ریسمانی به گردن خود آویخته و خویشتن را دربست در اختیار اطاعت از فرمان حق که به نظر وی با فتوای مجتهد بیان شده است، بگذارد.
معنی دیگر تقلید که اصطلاحی عامیانه است، ادا درآوردن، و پیروی نامعقول از اعمال و حرکات این و آن می باشد. این نوع تقلید مذموم است، تا جائی که گاهی مقلد را خوار و رسوا می کند، و در نظر خلق از اعتبار و ارزش می اندازد. شخص باید متکی به خویش باشد، و هر کاری می کند حساب شده و با مطالعه و دقت و دوراندیشی انجام دهد، تا چه رسد که این نوع تقلید، کورکورانه هم باشد!
جلال الدین بلخی در مثنوی داستان جالبی از این نوع تقلید به کلک نظم کشیده است، و بیت آخر آن که خواهیم دید، مشهور به صورت ضرب المثل درآمده است.
آن زمانها که مسافرخانه به معنی امروزی نبود، درویشان و صوفیان به خصوص در قرن هفتم هجری، و پس از حمله ویرانگرانه مغولان وحشی به ایران و قسمت عمده دنیای اسلام با ساختن خانقاه ها، بازار خانقاه سازی و درویش بازی و تن پروری و گوشه گیری و کلاشی و ریاکاری، رونق زیادی یافته بود.
در اغلب نقاط دنیای اسلام به خصوص در قلمرو حکومت مغول از شرق ایران گرفته تا عراق و شام، حتی روم (ترکیه کنونی) همه جا، امرا و شاهان ستمگر برای مراشد صوفیه خانقاه ها ساخته بودند، و به جای تمرین رزم و دلاوری و آماده ساختن مردم برای دفاع از آب و خاک و دین و شرف و ناموس، گروهی به نام صوفیه و دراویش در آنجا سرگرم بزم و شعرخوانی و سماع و رقص بودند و اینها را نشانه تصفیه باطن و خودسازی می دانستند، چنانکه از آن زمانها تا کنون هم در گوشه و کنار بازمانده آنها در خانقاه ها که دیگر جنبه سیاسی و دهن کجی به مسجد هم پیدا کرده است، دیده می شود...
باری مولوی در مثنوی نقل می کند که:
صوفئی در خانقاه از ره رسید - مرکب خود برد و در آخور کشید
مرد صوفی غریبی وارد شهری شد، و یکراست به خانقاه رفت، و مرکب سواری خود را برد و به خادم خانقاه سپرد که آنرا در آخور نگاه دارد و فردا صبح در مقابل انعامی به وی تحویل دهد.
ولی صوفیان گرسنه خانقاه که متوجه موضوع و سادگی صوفی ساده دل شدند، بدون اطلاع او رفتند خر او را فروختند، و از پول آن سور و سات آن شب را فراهم ساختند.
ار سر تقصیر آن صوفی رمه - خر فروشی در گرفتند آن همه
هم در آن دم آن خرک بفروختند - لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه - کامشان لوت و سماعت و وله
در اثنای آماده ساختن سور و لوت که از پول فروش خر فراهم شده بود، صوفیان برای اینکه صاحب خر متوجه نشود، او را دوره کردند:
وآن مسافر نیز از راه دراز - خسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک بیک بنواختند - نزد خدمتهاش خوش می باختند
آن یکی پایش همی مالید و دست - وآن یکی پرسید از جای نشست
و آن یکی افشاند گرد از رخت او - وان یکی بوسید دستش را و رو
صاحب خر هم که آن همه مهر و محبت و نرمش و نوازش را از اصحاب خانقاه دید، ذوق زده شد و سخت به شوق آمد، و خود را مانند آنها آماده خوشگذرانی شبانه کرد و گفت:
چون می دید میلانشان به وی - گر طرب امشب نخواهم کرد کی
همین که سور و سات آماده شد، صوفیان همچون گرسنگان سال قحط هجوم آوردند و خان طعام را در میان گرفتند و به خوردن و نوشیدن مشغول شدند. به دنبال آن نعره های مستانه سر دادند، و غوغائی به پا کردند، و به رقص و دست افشانی و پای کوبی پرداختند.
لوت خوردند و سماع آغاز کرد - خانقه تا سقف شد پر دود گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن - زاشتیاق و وجد و جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم می کوفتند - گه به سجده صفه را می روفتند
مطرب هم ساز و تنبک خاص سماع و رقص صوفیان خانقاه را به صدا در آورد(40) و با آهنگ ساز و ضرب گران خود خر برفت و خر برفت و خر برفت آغاز کرد:
چون سماع آمد ز اول تا کران - مطرب آغازید یک ضربه گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد - زین حرارت جمله را انباز کرد
زین حرارت پای کوبان تا سحر - کف زنان خر رفت خر رفت ای پسر
رقص صوفیانه با آن کلاه پوستی بلند و دامن گشاد و دراز میان باریک در حالی که صوفیان با ساز و ضرب مطرب جمله خر برفت و خر برفت و خر برفت را دم گرفته بودند، چنان فضائی از شور و شوق و عشق و شادی پدید آورده بود که صوفی صاحب خر هم به تقلید از آنها برخاست و با آنان به رقص و دست افشانی و پایکوبی پرداخت. و او هم تکرار می کرد که: خر برفت و خر برفت و خر برفت.
از ره تقلید آن صوفی همین - خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سرانجام پس از صرف آن سور و سات مفت و فراوان، و آن رقص و سماع و ساز و ضرب که از سر شب تا سحر ادامه داشت، چون روز فرا رسید هر کس به دنبال کار خود رفت، و فقط صوفی صاحب خر در خانقاه ماند.
چو گذشت آن نوش و جوش و آن سماع - روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالی شد و صوفی بماند - گرد از رخت آن مسافر می فشاند
صوفی صاحب خر نیز آماده رفتن شد. رخت و اثاث خود را از حجره بیرون آورد تا بگذارد روی خر و سوار بشود و زودتر حرکت کند تا از همرهان و مسافران عقب بماند.
رخت از حجره برون آورد او - تا به خر بندد و آن همراه جو
تا رسد در همرهان او می شتافت - رفت در آخور خر خود را نیافت!
گفت آن خادم به آبش برده است - زآنکه خر دوش آب کمتر خورده است
صوفی تازه وارد خر را در آخور ندید و پنداشت که خادم خانقاه آن را برده است آب بدهد. از این رو صبر کرد تا خادم بیاید.
خادم آمد گفت صوفی خر کجاست؟ - گفت خادم ریش بین جنگی بخاست
و چون خادم از بودن خر اظهار بی اطلاعی کرد، صوفی صاحب خر،
گفت خر را من به تو بسپرده ام - من تو را بر خر موکل کرده ام
بحث با توجیه کن حجت میار - آنچه من بسپردمت واپس سپار
از تو خواهم آنچه آوردم به تو - بازده آنچه که بسپردم به تو
گفت پیغمبر که دستت آنچه برد - بایدش در عاقبت واپس سپرد
ورنه ای از سرکشی راضی به این - نک من و تو خانه قاضی دین
چون خادم دید که صاحب خر می خواهد او را به شکایت نزد قاضی ببرد، حقیقت را بازگو کرد که دیشب چه بر سر خر آمده است!
گفت من مغلوب بودم، صوفیان - حمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگر بندی میان گر بکان - اندر اندازی و جوئی زان نشان
در میان صد گرسنه گرده ای - پیش صد سگ گربه پژمرده ای
صاحب خر گفت، گیرم که چنین بوده و تو مغلوب صوفیان شدی و آنها حمله آوردند و خر را بردند و فروختند، ولی چرا همان موقع مرا باخبر نکردی؟
گفت گیرم کز تو ظلماً بستدند - قاصد جان من مسکینی شدند
تو نیائی و نگوئی مر مرا - که خرت را می برند ای بی نوا
تا خر از هر که برد من واخرم - ورنه توزیعی کنند ایشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدند - این زمان هر یک به اقلیمی شدند
من کرا گیرم کرا قاضی برم - این قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نیائی و نگوئی ای غریب - پیش آمد این چنین ظلمی مهیب؟
صاحب خر گفت اگر همان موقع ماجرا را به من می گفتی، اقلاً یا پول خر را به صوفیان می دادم که صرف سور و سات خود کنند و خرم را نفروشند، یا آنچه زر داشتم می گذاشتم آنها میان خود توزیع کنند و دست از سر خرم بردارند، ولی حالا که همه رفته اند من چه کسی را بگیرم و از وی نزد قاضی شکایت کنم؟!
خادم گفت، والله من چند بار آمدم که به تو بگویم صوفیان خرت را به زور از من گرفتند و بردند و فروختند و این سور و سات هم از پول آن است، ولی هر بار دیدم تو چنان سرگرم رقص و سماع هستی که گوشت بدهکار حرف من نیست، و حتی بیش از دیگران شادی می کردی و می گفتی: خر برفت و خر برفت و خر برفت از این رو فکر کردم که از ماجرا اطلاع داری!
گفت والله آمدم من بارها - تا تو را واقف کنم زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان با ذوق تر!
باز می گفتم که او خود واقفست - زین قضا راضی است مردی عارفست
صاحب خر که این را از خادم شنید، متوجه شد که سماع و رقص و خر دزدی صوفیان چنان رندانه و ماهرانه انجام گرفته بود که او را از خود بی خود و هوش از سرش ربوده بود، تا جائی که خود او هم ناخودآگاه و از روی تقلید کورکورانه با ساز و ضرب آنها می رقصیده و می گفته است: خر برفت و خر برفت. بدون اینکه بداند چه بلائی بر سرش آمده است!
گفت آن را جمله می گفتند خوش - مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی حاصلان - کابرو را ریختند از بهر نان(41)

پرهیزکار

یکی از داستانهای شگفت انگیز و آموزنده، داستانی است که از امیر بدرالدین ابوالمحاسن یوسف مهماندار معرفت به مهماندار عرب نقل شده است. بدر الدین مهماندار گفت است: امیر محمد شجاع الدین شیرازی که در زمان ملک کامل والی قاهر بود، در سال 630 هجری حکایت می کرد، و می گفت: شبی در صعید مصر وارد خانه مرد بزرگواری شدیم، و او پذیرائی شایانی از ما به عمل آورد.
در آن شب دیدیم فرزندان وی که به عکس خود او همه سفید پوست و خوش سیما بودند آمدند و پهلوی او نشستند. ما پرسیدیم اینها فرزندان خودت هستند؟ گفت: آری. سپس گفت: گویا شما تعجب می کنید که چگونه آنها اولاد من می باشند؟ زیرا می بینید آنها سفید پوست هستند و من سیاه چرده ام، گفتم: آری اختلاف رنگ و شکل شما موجب تعجب ماست.
میزبان علت آنرا توضیح داد و گفت: مادر این بچه ها فرنگی است. من او را در زمان ملک ناصر پادشان سوریه که مرد جوانی بودم به عقد همسری خود در آوردم.
پرسیدیم: چطور شد که با این زن مسیحی ازدواج نمودی؟ گفت: داستان ما بسیار شگفت انگیز و شنیدنی است. گفتم: خواهش می کنم ماجرا را برای ما نقل کن و آنرا به ما هدیه نما.
میزبان گفت: من در اینجا کتان می کاشتم. یکسال محصول خود را که پانصد دینار خرج آن کرده بودم، آماده ساخته و در معرض فروش قرار دادم، ولی هنگام فروش بیش از پانصد دینار که خرج آن کرده بودم، خریدار پیدا نکرد.
ناگزیر کتانها را به قاهره حمل کردم، در آنجا هم زائد بر آن مبلغ به فروش نرسید. در قاهره شخصی به من گفت: محصول خود را به شام ببر که بازار خوبی دارد. من نیز کالا را بر شام بردم ولی در آنجا هم چیزی بر قیمت آن افزوده نگشت.
سرانجام به شهر عکا رفتم و قسمتی را به طور نسیه فروختم، آنگاه مغازه ای اجاره کردم و کالای خود را در آن گذاشتم، تا در فرصت مناسب تدریجاً بقیه آنرا بفروشم.
در یکی از روزها در مغازه خود نشسته بودم که ناگاه یک زن جوان فرنگی آمد و از جلو مغازه ام گذشت، با یک نگاه مرا فریفته خود کرد. زنان فرنگی در عکا با روی باز در کوچه و بازار می گردند. زن جوان برای خرید کتان به مغازه من آمد. دیدم زنی زیباست و رخساری خیره کننده دارد، به طوری که سخت مرا تحت تأثیر قرار داد.
من مقداری کتان ارزانتر از قیمت معمولی کشیده به وی فروختم. چند روز بعد دوباره آمد و مقداری دیگر خرید. این با نیز بیش از دفعه اول با وی مسامحه نمودم. یک روز دیگر برای سومین بار آمد و من هم مانند آن دو نوبت با وی معامله کردم.
در اثنای این آمد و رفت و داد و ستد، احساس کردم که او را از صمیم قلب دوست می دارم. ناچار روزی به پیرزنی که همراه او بود گفتم: من چشم به این زن دوخته و دل به وی باخته ام و او را دوست می دارم، ممکن است وسیله ملاقات ما را فراهم کنی؟ پیرزن رفت و راز دل مرا به او گفت، سپس برگشت و آمادگی او را اعلام داشت و گفت: او هم می گوید: از این ملاقات و آشنائی، هر سه نفر خشنود خواهیم شد!
به پیرزن گفتم: من قبلاً هنگام معامله با وی نرمش نشان دادم و اکنون هم پنچاه دینار طلا به رایگان در اختیارش می گذارم. پیرزن آن مبلغ را از من گرفت و گفت: ما امشب نزد تو خواهیم بود. من هم رفتم و آنچه برایم امکان داشت و شایسته بزم آنشب بود تهیه نمودم.
در موقع مقرر زن جوان و پیرزن آمدند و هر سه مجلس عیشی ترتیب داده و به خوشگذرانی پرداختیم. بعد از صرف شام که پاسی از شب گذشت ناگهان در اندیشه عمیقی فرو رفتم، با خود گفتم: از خدا شرم نمی کنی؟ مرد مسلمان و گناه؟! آنهم با زنی نصرانی؟
سپس گفتم: خدایا گواه باش که من مجلس عیش خود را بهم زده، از این زن و گناهی که دامنم را آلوده می سازد، دست می کشم. آنگاه گرفتم و تا سپیده دم خوابیدم! زن هم سحرگاه برخاست و در حالیکه آثار خشم از چهره اش آشکار بود بیرون رفت. منهم صبح به مغازه خود رفتم.
آن روز هم باز هر دو نفر آمدند و خشمگین از جلو مغازه ام گذشتند. آن روز زن زیبا بیش از پیش در نظرم جلوه کرد، به طوری که با دیدن او دل از دست دادم و با خود گفتم: ای بدبخت! تو هم آدمی! چنین زن زیبائی را مفت از دست دادی؟!
آنگاه برخاستم و خود را به پیرزن رساندم و گفتم: برگرد! ولی او سوگند یاد نمود و گفت: تا صد دینار ندهی بر نمی گردم! گفتم: می دهم بیا بگیر؛ سپس رفتم و صد دینار شمردم و به وی دادم و بنا گذاشتم که مجدداً شب را با هم باشیم.
شب بعد زن زیبای دلفریب آمد و مجلس را آراستیم، اما باز همان فکر شب نخست برایم پیدا شد! از ترس معصیت الهی خودداری کردم و به او نزدیک نشدم و همانجا که نشسته بودم خوابیدم.
سحرگاه شب دوم نیز زن فرنگی که سخت ناراحت و غضبناک بود برخاست و با حالت خشم و قهر بیرون رفت و من نیز طرف صبح به سر کار خود رفتم.
فردای آنشب نیز آمد و از جلو مغازه من عبود کرد و مرا در حسرت و ناراحتی مخصوصی قرار داد.
ناچار او را صدا زدم، ولی او گفت: به عیسای مسیح قسم بر نمی گردم، مگر اینکه پانصد دینار به من تسلیم کنی! از این پیشنهاد به وحشت افتادم، اما چون فوق العاده به وی دل بسته بودم، قصد کردم تمام پول کتان را در راه وصال او خرج کنم!
در این اندیشه بودم که ناگهان جارچی نصارا جار زد و گفت: ای مسلمانان! مدت متارکه جنگ که میان ما و شما بود به سر آمد از امروز تا جمعه آینده شما مهلت دارید که به کار خود رسیدگی نموده و در موعد مقرر از عکا خارج شوید.
در آن موقع زن زیبا میان جمعیت ناپدید شد. من هم سعی کردم کتانهای باقی مانده را به هر قیمت که خریدند بفروشم و با پول آن کالای مرغوبی خریده و هر چه زودتر از عکا خارج شوم، ولی باز از فکر آن زن غافل نبودم و همچنان او را دوست می داشتم.
سپس به دمشق رفتم و کالائی که از عکا آورده بودم به بهترین قیمت فروختم و سود سرشاری بردم و از پول آن شروع به خرید و فروش کنیز نمودم، تا مگر از آن راه یاد آن زن از خاطرم برود.
سه سال بدین منوال گذشت تا اینکه ملک ناصر در کشاکش جنگهای صلیبی پادشاه نصارا را شکست داد و شهرهای ساحلی و از جمله عکا را فتح کرد.
روزی گماشتگان ملک ناصر کنیزی برای شاه از من خواستند. من هم کنیز زیبائی برای او بردم و او هم به صد دینار خرید. نود دینار آن را به من دادند و ده دینارش باقی ماند. آن روز بیش از آن مبلغ در خزینه نیافتند. زیرا ملک ناصر تمام موجودی خزینه را صرف لشکرکشی و سربازان خود نموده بود.
وقتی غنائم جنگ را برای او آوردند، به وی گفتند فلانی ده دینار طلب دارد. ملک ناصر هم گفت او را ببرید به خیمه ای که اسرای فرنگی و کنیزان در آن هستند و آزادش بگذارید تا یکی از آنها را در مقابل طلب خود ببرد.
به دستور سلطان مرا به خیمه اسیران بردند. با کمال تعجب همان زن جوان فرنگی را در میان اسیران دیدم که او نیز اسیر شده بود! به گماشتگان شاه گفتم: من این زن را می خواهم و آنها هم او را به من سپردند و به اتفاق به خیمه خود آمدیم.
آنگاه به وی گفتم: مرا می شناسی؟ گفت: نه! گفتم: من همان بازرگان و دوست تو هستم که در عکا کتان از من خریدی و آن ماجرا میان ما واقع شد. تو آن پولها را از من گرفتی و در آخر گفتی تا پانصد دینار ندهی نخواهم آمد، ولی امروز من تو را به ده دینار خریده ام و اینک در اختیار من هستی
وقتی زن مرا شناخت و سابقه خود را با من به یاد آورد، از این تصادف عجیب خیلی تعجب کرد و گفت: نزدیک بیا تا با تو دست داده و گواهی به یگانگی خداوند و رسالت محمد پیغمبر شما بدهم و مسلمان شوم! او مسلمان شد و باتفاق نزد ابن شداد قاضی رفتیم و من سرگذشت خود را برای او نقل کردم و موجب تعجب فراوان او نیز شد. ابن شداد زن را برای من عقد بست و همان شب عروسی کردیم و چیزی نگذشت که از من باردار شد!
بعد از آنکه لشکر کوچ کردند و به دمشق آمدیم، به دستور ملک ناصر اسیران را جمع آوری کردند. زیرا پادشاه نصارا با مسلمین صلح نموده بود و اسیران را بر می گردانیدند. تنها زن من باقی مانده بود. ملک ناصر او را از من خواست، من نیز همراه وی نزد ملک ناصر رفتم و گفتم این زن مسلمان شده و فعلاً از من حامله است!
ملک ناصر چون این را شنید در حضور نمایند پادشاه نصارا زن را مخاطب ساخت و گفت: می خواهی به شهر خود برگردی یا نزد شوهرت بمانی؟ ما تو را آزاد کرده ایم و مانعی برای مراجعت تو نیست.
زن گفت: ای پادشاه! من مسلمان شده ام و اینک از این مرد باردارم و اصولاً میل ندارم به شهر و دیار خود برگردم. من جز به آئین اسلام و شوهر مسلمانم به چیزی نظر ندارم.
نماینده نصارا از او پرسید: تو شوهر مسیحی سابقت را بیشتر دوست می داری یا این مرد مسلمان را؟ زن همان جواب را داد و گفت با شوهر مسلمانم وفادار می مانم و اسلام را دین خود می دانم و هرگز از این هدف دست بر نمی دارم!
در این موقع نماینده نصارا بقیه اسیران فرنگی را مخاطب ساخت و گفت: سخن این زن را بشنوید و به موقع گواهی دهید که او حاضر به مراجعت نگردید. آنگاه به من گفت: دست زنت را بگیر و برو!
چند روز بعد مرا خواست و گفت: چون مادر این زن از مراجعت دخترش مأیوس شده، این بقچه لباس را برای او فرستاده و گفته است این را به دخترم که اسیر شده تحویل دهید. من هم بقچه را گرفته به خانه آوردم و در حضور زنم آنرا گشودم. دیدم همان لباسی است که چند سال پیش او را در آن لباس دیده بودم!
جالبتر این که دو کیسه پول در بقچه بود، همین که آن را باز کردیم، با نهایت شگفتی دیدیم در یک کیسه پنچاه دینار و در کیسه دیگر صد دینار طلا است که من در آن ایام برای رسیدن به وصال او به وی داده بودم؛ و از آن موقع تا آن روز دست نخورده و همچنان باقی مانده بود این بچه ها نتیجه زندگی چندین ساله ما است، و این غذا را نیز همان زن برای شما پخته است؟(42)