داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

غازان خان

حمله چنگیز خان مغول در سال 618 هجری به شرق ایران و قتل عامها و نابودی هائی که به بار آورد، یکی از بزرگترین حوادث شوم تاریخ بشر و مصیبت بارترین سانحه ای است که ایران به خود دیده است.
پس از هلاکو و نواده او نیز که مانند پدر و جدش بت پرست بود، در سال 653 هجری بار دیگر لشکر به ایران کشید و آنچه را از حمله نخستین مغولی باقی مانده بود درهم کوبید. هلاکو تا بغداد و فلسطین پیش رفت، و هر چیز را در سر راه خود دید ویران ساخت.
اگر دانشمند و فیلسوف بزرگ ایران خواجه نصیرالدین طوسی که هلاکو پس از فتح قلعه الموت او را همراه خود همه جا می برد پیشدستی نمی نمود و بازمانده تمدن و دانشمندان اسلامی را حفظ نمی کرد، شاید تمدن اسلام برای همیشه در قلمرو وسیع خود از میان می رفت. و اثری از آن باقی نمی ماند.
پس از مرگ هلاکو در 663، فرزندش اباقا که مادرش عیسوی بود و خود مذهب پدر داشت، و گویند که به خواهش همسرش دختر امپراتور روم به کیش مسیحی درآمد و غسل تعمید یافت، بجای پدر نشست و سلطنت ایران و دیگر متصرفات شرقی و جنوبی مغول به وی رسید. اباقا در سال 680 درگذشت.
پس از وی برادرش تکودار به سلطنت رسید. تکودار نخستین کاری که معمول داشت مسلمانی خود بود. او مراسله ای در این باب به علماء و بزرگان بغداد نوشت و خود را حامی دین اسلام و شریعت رسول اکرم (ص) معرفی نمود، و این کار او در بین مسلمین، تأثیر بسیار خوشایندی به جای گذاشت. به طوری که جماعتی از مغول نیز به تبعیت او اسلام آوردند.
تکودار پس از مسلمانی، خود را سلطان احمد نامید.
شیخ کمال الدین رافعی که از طرف سلطان احمد به شیخ الاسلامی کل ممالک مغول منصوب شده بود، و اختیارات تام داشت، مستمری عیسویان و یهود را از دفاتر ایلخانی حذف نمود و معابد بودائی و کلیساها را به مسجد تبدیل کرد.
اسلام آوردن تکودار هر چند مژده مسرت بخشی برای سران و پادشاهان ممالک اسلامی بود، اما به قیمت جان و تاج و تخت او تمام شد. زیرا ارغوخان پسر اباقا برادر زاده وی در سال 683 بر ضد او شورش کرد، و سلطان احمد تکودار نخستین پادشاه مسلمان مغول را مقتول ساخت و خود بجای او نشست.
از کارهای ننگ آوری که ارغون پس از روی کار آمدن مرتکب شد، قتل وزیر دور اندیش و با تدبیر نامی خواجه شمس الدین محمد صاحبدیوان و ممدوح سعدی بود که او را به فجیعترین وضعی به قتل رسانید.
پس از قتل صاحبدیوان در سال 683 ه سعدالدوله یهودی از اهالی ابهر زنجان به وزارت رسید.
سعدالدوله خود را در ردیف اطبای ایلخانی داخل کرده بود و در بغداد می زیست و با مردم خلطه و آمیزش داشت و چند زبان می دانست.
سعدالدوله و ارغوخان که هر دو از مسلمین بدگمان بودند، شروع به قطع دست این قوم از کارها کردند و قرار شد که در کار جمع و خرج ممالک ایلخانی فقط عیسویان و یهود را به کار بگمارند.
سعدالدوله نیز، عموم اقوام یهود را در کارهای مملکتی داخل کرد و عراق عرب و الجزیره و آذربایجان را میان ایشان تقسیم نمود، و اگر خراسان و بلاد روم هم تیول غازان پسر ارغون و کیخاتو برادر او نبود، آن دو ایالت را نیز به چنگ عمال یهود می سپرد.
وی در آخر کار بر آن شد که تمامی علماء و امرای متنفذ مسلمان را قتل عام کند، و با تصویب ارغون مصمم شد که خانه کعبه را به بتخانه مبدل سازد و مقدمتاً مراسلاتی هم با اعراب یهود عربستان برقرار ساخت.
آنگاه دستور داد که در بغداد تهیه لشکر ببینند و کشتی بسازند.
ضمناً یکی از افراد یهود بنام نجیب الدین کحال را مأمور ساخت دو تن از اعیان و بزرگان خراسان و دیگری به نام شمس الدوله را فرمان داد تا هفده تن از مشاهیر شیراز را به قتل برساند.
ولی در این اثناء ارغون درگذشت و نقشه خطرناک او، و وزیرش سعدالدوله یهودی، نقش بر آب شد. سعدالدوله نیز به قتل رسید. مسلمانان مجدداً نیرو گرفتند، و روی کار آمدند، و به حساب یهودیان رسیدگی کامل نمودند!
بعد از ارغون برادرش کیخاتو و برادر زاده اش بایدو هر کدام مدتی بر سر کار بودند. متعاقب آن غازان خان پسر ارغون که قبلاً حکمران خراسان بود، به تخت سلطنت مغول جلوس کرد (694 ه).
شرح این ماجرا را خواجه رشید الدین فضل الله به تفصیل در کتاب جامع التواریخ آورده است. و به طرزی بهتر و امروزی در تاریخ مغول مرحوم عباس اقبال آمده است.
غازان که تربیت یافته امیر نوروز بود بر اثر تشویق های متوالی او به اسلام تمایل پیدا کرد. مخصوصاً چون می خواست بر بایدو و امرای مقتدر او ظفر یابد و در این راه یارانی داشته باشد، امیر نوروز به او فهماند که اگر قبول اسلام کند جمیع مسلمین جانب او را خواهند گرفت، و قدرت او مضاعف خواهد گردید.
آنچه شایان توجه است، اینکه غازان، داناترین و مؤثرترین پادشاهان مغول، در سن 24 سالگی به تخت سلطنت نشست، و نه تنها در این سن قبول دین اسلام کرد که خود نشانه روشن بینی وی بود بلکه در مدت نه سال سلطنت خویش، دست به یک سلسله اقدامات اساسی و کارهای مثبت زد که باعث اعجاب صاحب نظران گشته و شایسته تحسین و آفرین است. به عبارت ساده تر، این جوان 24 ساله مغولی پایه گذار تمدن اسلامی بعد از حمله مغول و عمران و آبادی ایران و رسمیت یافتن مجدد دین اسلام و حتی نضج گرفتن مذهب شیعه در ایران می باشد.
از تاریخ جلوس غازان خان تا انقراض سلسله ایلخانان ایران، آئین اسلام مذهب رسمی دولت، و حکومت ایلخانان بر اساس شرع و آداب اسلامی مبتنی گردید.
غازان، در حومه پایتخت خود تبریز ابنیه خیریه از قبیل مسجد و رباط و مدارس زیاد بنا کرد و به اندازه ای در احترام مقام منتسبین به خاندان رسول اکرم (ص) و اهل علم کوشید که در عهد او عمال دیوانی در فرمان های دولتی گاهی اسامی سادات را بر اسم ایلخان و شاهزادگان مقدم می نوشتند...!
غازان در 10 ذی الحجه سال 694 ه.ق با جلال تمام وارد تبریز شد و خواجه صدر الدین زنجانی که در این ایام قدرتی فوق العاده پیدا کرده بود به استقبال او شتافت و در عقب او بسیاری از سادات و علماء و ائمه آن شهر به پیش باز غازان از تبریز بیرون رفتند و در آخر سال 694 ه.ق که مصادف با روز نوروز می شد غازان در آن شهر به مقام ایلخانی جلوس نمود و وارث تاج و تخت مملکت هلاکو گردید.
اول فرمانی که به دست غازان، در همان روز جلوس صادر شد، فرمانی بود دایر بر وجوب قبول مذهب اسلام برای مغول، و اجرای آداب دینی و رعایت جانب عدالت و منع امراء و اکابر از ظلم به زیردستان.
در سراسر ممالک ایلخانی به امر غازان، کلیساها و معابد یهود و بتخانه های بودائی و آتشگاههای زردشتی را ویران کردند و در تبریز، بت های کفار و مشرکین را درهم شکسته، قطعات آنها را در کوچه ها گرداندند و کلیساها را به مسجد تبدیل نمودند.
غازان در یکشنبه 11 شوال سال 703 ه.ق پس از فریب نه سال سلطنت به سن 33 سالگی وفات یافت و جنازه او را از قزوین به تبریز بردند و در شنب غازان یا شام غازان از بناهای او در حوالی این شهر در گنبدی که قبلاً ساخته بود به خاک سپردند.
غازان با وجود عمر کم و سلطنت کوتاه به واسطه اصلاحات و اقداماتی که کرد، و ابنیه و قواعد و قوانینی که بجا گذاشته، بلاشبهه یکی از سلاطین بزرگ شرق است. می توان گفت که دوره غازان و دو جانشین او یعنی اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) و سلطان ابوسعید بر اثر وجود خواجه رشید الدین فضل الله و پسران او یکی از درخشان ترین دوره های ادبی تاریخ ایران است، بلکه بجهاتی در تاریخ این مملکت نظیر ندارد.
سلطان محمود غازان خان پس از قبول اسلام از مؤمنین جدی آن آئین گردید و در تمام عمر در رعایت مراسم و آداب دین حنیف، و اقامه شعائر آن، می کوشید و سعی می کرد که آن قسمت از لشکریان خود را هم که هنوز مشرک و بت پرست یا بودائی مذهب بودند، به آئین اسلام برگرداند.
غازان، علاوه بر زبان مغولی و فارسی، اطلاع کمی از عربی و السنه چینی و تبتی و لاتینی داشت، و به دانستن تاریخ و آداب و اخلاق سلاطین، مخصوصاً پادشاهان و معاصر خود سخت متمایل بود.
اهل ادب و حکم و فضل را دوست می داشت و غالباً با ایشان می نشست و در محضر آن جماعت سؤالاتی مطرح می نمود. از ادیان و مذاهب و ملل و نحل اطلاعات کافی داشت و اکثر اوقات با فرق مذاهب مختلفه مباحثه و مناظره می کرد.
غازان شخصاً رشید و جنگ آزموده بود و به خوبی به فنون لشکر کشی و مقابله با دشمن آشنا شده و اسرار این کار را آموخته بود و از مرگ هیچ پروا نداشت، و همه وقت قشون خود را به حقیر شمردن عمر و نداشتن باک از دشمن تشویق می کرد.
در صورتی که از عمال و زیردستان و سران قشون خود ظلم و تعدی و تجاوز می دید، ایشان را به سختی مجازات می کرد. زمام نفس خود را کاملاً در دست داشت، و هیچ حرکتی که نماینده شهوت رانی او باشد از او سر نزده بلکه کسانی را که مرتکب بی ناموسی می شدند به شدت موأخذه قرار می داد.
سلطان محمود غازان خان چند بار به جنگ سوریه و فلسطین هم رفت و با پادشاهان ممالک مصر مصاف داد و گاهی فاتح و زمانی شکست خورد ولی آثار وجودی این پادشاه مسلمان جوان مغولی به قدری است که جنگ ها و قتل و غارت های او را ناچیز می انگارد.
غازان قانونی را برای اصلاح شهرها و تأمین راه ها و داد و ستد و عمران و آبادی و جلوگیری از راهزنی و سرقت و قتل و غارت و شراب خوری و فحشاء و منکر وضع کرد که به تفصیل توسط وزیر با تدبیر او خواجه رشید الدین فضل الله همدانی در جامع التواریخ آمده است و از هر جهت مهم و حتی در دنیای کنونی و با وجود سازمان ملل متحد هم جالب و خواندنی است!
محمود غازان که سابقاً کیش بودائی داشت به شادی تشرف به اسلام، علما و ائمه دین و شیوخ و سادات را مال بسیار بخشید و به زیارت مساجد و اماکن مقدسه رفت، و ایلچیان برای ابلاغ این امر به خراسان و عراق فرستاد، غالباً علماء و سادات را در اردوی خود نگاه می داشت و با ایشان غذا می خورد، ایام رمضان را روزه می گرفت و در اقامه مراسم دین حنیف جهد بسیار به خرج می داد.
اگر چه اسلام غازان در ابتدا بیشتر به مصلحت و برای رعایت جانب سیاست بود ولی به تدریج مفید این فایده بزرگ گردید که عموم عمال و کفاة و رجال مسلمان، که از عهد سلطان احمد و زوال دولت خاندان جوینی، از کار دور شده و بر اثر نفوذ متعصبین تاتار و عیسوی و یهود، زمام اداره امور را از کف فرو گذاشته بودند بار دیگر بر سر کار آمدند، و رقابت دو عنصر مسلمان و ایرانی از یکطرف، و تاتار و عیسوی از طرف دیگر که از عهد هلاکو به بعد تغییرات بسیار به خود دیده بود، بالاخره به غلبه سیاست عنصر مسلمان و ایرانی منتهی گردید، و ایلخانان ایران، نه تنها قبول اسلام کردند، بلکه در عهد جانشین غازان (سلطان محمد خدابنده) به تشیع گرویدند و از مروجین آداب اسلامی گردیدند.(38)

طلاق زن محمد خدابنده

سلطان محمد خدابنده معروف به اولجایتو نواده چنگیز در سلطانیه قزوین، بر سراسر ایران و عراق و دیار بکر و سایر نقاط همجوار آن روز ایران، سلطنت می کرد.
سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان شده بود، ولی نظر به اینکه اکثریت مردم ایران مذهب تسنن داشتند، سران مغول نیز وقتی مسلمان شدند، پیرو تسنن گشتند.
سلطان محمد خدابنده روزی به همسر خود غضب نمود و در حال خشم و عصبانیت او را سه طلاقه کرد. سپس از عمل خود که با ناراحتی و شتاب انجام گرفته بود پشیمان شد.
برای تعیین تکلیف، موضوع را با علمای عامه در میان گذاشت. علمای چهار مذهب گفتند: بدون محلل سلطان نمی تواند به زن خود رجوع کند و مجدداً او را به زنی بگیرد.
قانون محلل هم بدین گونه است که وقتی زن سه طلاقه شد، باید به مرد دیگری شوهر کند و پس از اینکه وی با زن نزدیکی نمود و او را طلاق داد وعده اش به سر آمد زن می تواند با عقد جدیدی به همسری شوهر اول درآید.
چون قبول محلل برای سلطان مملکت ،بسیار مشکل و ناراحت کننده بود، لذا سلطان رو کرد به علمای چهار مذاهب اهل تسنن: حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی و گفت: شما مجتهدین چهار مذهب در هر مسئله ای آراء و نظریات گوناگونی دارید، آیا در این مسئله نظر مخالفی نیست که من بتوانم بدون محلل به زن خود رجوع کنم؟
فقهای چهار مذهب گفتند: نه! این مسئله نزد مسلمانان قطعی است، و نظر مخالفی وجود ندارد.
در آن اثناء یکی از وزرای سلطان محمد به وی گفت: یکی از مجتهدین شیعه که در شهر حله به سر می برد طبق مذهب خود فتوی می دهد که طلاق ملکه باطل است، و سلطان می تواند بدون محلل نزد همسر خود برود. این شخص علامه حلی است که امروز سرآمد علمای شیعه است.
سلطان محمد خدابنده عده ای را مأمور کرد بروند حله و علامه حلی را برای حل قضیه طلاق بانوی اول مملکت، که سخت فکر شاه را به خود مشغول داشته بود بیاورند.
هنگامی که علمای سنی متوجه شدند سلطان می خواهد مجتهد بزرگ شیعه را برای حل مشکل طلاق خود، دعوت کند به وی گفتند: سلطان باید بداند که این مرد پیرو مذهب باطلی معروف به مذهب رافضی است.
رافضی ها مردمی کم عقل هستند. شایسته مقام سلطنت نیست که مرد کم عقلی چون ملای رافضی ها را به دربار بیاورد و حل مشکل خود را از او بخواهد!
سلطان محمد گفت: بگذارید بیاید و از نزدیک میزان عقل و ادراک و ارزش فتوای او را آزمایش کنیم و بعد درباره وی قضاوت نمائیم.
وقتی علامه وارد پایتخت شد، سلطان محمد علمای چهار مذهب را احضار نمود. آنها نیز هر کدام در جای خود نشستند و منتظر ورود علامه حلی پیشوای فقهای شیعه شدند.
همینکه علامه حلی وارد شد کفش خود را در آورد و به دست گرفت و قدم به مجلس سلطان نهاد. سپس سلام کرد و پهلوی سلطان نشست! علمای چهار مذهب به شاه گفتند: ما نگفتیم شیعیان کم شعور هستند.
سلطان محمد گفت: علت این کار را خودتان از وی سئوال کنید. چون علامه عرب بود و به عربی سخن می گفت، مترجم سخنان او را ترجمه می کرد.
علمای سنی: ای مرد! چرا رسوم و آداب دربار را رعایت نکردی و برای شاه سجده ننمودی و به خاک نیفتادی؟
علامه حلی: عجب! پیغمبر خدا سر آمد پادشاهان روی زمین بود، و با این وصف فقط به وی سلام می کردند. ما و شما هم به این اصل معتقدیم که سجده کردن برای غیر خدا جایز نیست، پس چه ایرادی است که به من می گیرید؟
علمای سنی: خوب! اما چرا رفتی پهلوی سلطان نشستی؟
علامه حلی: در مجلس غیر از اینجا، جای خالی نبود، من هم در جائی نشستم که خالی و بلامانع باشد.
علمای سنی: چرا کفش خود را به دست گرفته ای! تصدیق می کنی که این کار شایسته آدم عاقل نیست؟
علامه حلی: علت اینست که ترسیدم فرقه حنفی که در مجلس هستند آنرا بدزدند، همانطور که پیشوای آنها ابوحنیفه نعلین پیغمبر (ص) را دزدید!
علمای حنفی: حاشا و کلا، کی گفته است امام اعظم ابوحنیفه نعلین پیغمبر را به سرقت برد؟
اصلاً ابوحنیفه در زمان پیغمبر (ص) وجود خارجی نداشته است. ولادت ابوحنیفه صد سال بعد از پیغمبر بوده است.
علامه حلی: فراموش کردم، گویا مالک بن انس پیشوای فرقه مالکی بوده که نعلین رسولخدا را به سرقت برده است.
علمای مالکی: این چه حرفی است امام مالک قریب سی سال بعد از ابوحنیفه از دنیا رفته و یکصد و هشتاد سال بعد از رسول الله چشم از جهان فرو بسته است. چطور ممکن است او در زمان پیغمبر باشد تا گفته شود نعلین حضرت را دزدیده است.
علامه حلی: پس شاید محمد بن ادریس شافعی رئیس فرقه شافعی بوده است.
علمای شافعی: عجب موضوعی را این ملای رافضی پیش کشیده، کی شافعی، در زمان پیغمبر بوده است؟ تولد شافعی در روز وفات ابوحنیفه یعنی سال 150 هجری اتفاق افتاده، بنابراین چگونه او می تواند در زمان پیغمبر وجود داشته باشد؟
علامه حلی: گویا احمد حنبل امام حنبلیان بوده است، و من دیگری را به اشتباه گرفته ام!
علمای حنبلی: امام احمد حنبل نزدیک دو قرن بعد از رسول خدا در جهان می زیسته و بعد از ابوحنیفه و مالک و شافعی آمده است، او کجا و پیغمبر کجا؟!
در این موقع علامه حلی سلطان را مخاطب ساخت و گفت: سلطان شنیدید که علمای چهار مذهب اهل تسنن، همگی اعتراف کردند که رؤسای مذاهب آنها، هیچکدام در زمان پیغمبر وجود نداشته اند.این خود یکی از بدعت های ایشان است که از میان مجتهدین اسلام، فقط این چهار نفر را پیشوای خود می دانند. آنهم سالها بعد از رحلت پیغمبر!
اگر در میان خود اهل تسنن، کسانی پیدا شوند که از این چهار نفر، به مراتب داناتر باشند، جایز نمی دانند بر خلاف فتوای آنها عمل شود، هر چند فتوای دیگران مناسب تر و صحیح تر باشد، تا چه رسد به علمای سایر مذاهب اسلام!
سلطان محمد خدابنده رو کرد به طرف علمای چهار مذهب و پرسید: رؤسای مذهب شما، هیچکدام در زمان پیغمبر و صحابه وجود نداشته اند؟
علمای چهار مذهب گفتند: نه هیچکدام نبوده اند!
علامه حلی گفت: سلطان باید بداند که به عکس اینان، ما طایفه شیعه پیروان حضرت امیر المؤمنین (ع) هستیم. علی (ع) جان پیغمبر، (ص) و برادر خوانده و پسر عم و جانشین بلافصل او بوده است.
با این وصف این آقایان، مذهب ما را که از زمان پیغمبر (ص) سابقه داشته است، باطل می دانند و جزو مذاهب اسلام به شمار نمی آورند. دین اسلام را منحصر در چهار مذهب خود نموده اند و دانستید که از هیچکدام در زمان پیغمبر اثری نبوده است.
سپس علامه حلی به سلطان گفت: چون طلاق ملکه به یک لفظ و در یک مجلس واقع شده، باطل است. زیرا شروط طلاق انجام نگرفته است. یکی از شروط صحت طلاق حضور عدلین (دو نفر عادل) است که باید اجرای صیغه طلاق را بشنوند. آیا سلطان این شروط را هنگام طلاق ملکه رعایت کرده، و طلاق در سه مجلس و با حضور دو نفر عادل انجام گرفته است؟ سلطان گفت: نه!
علامه حلی گفت: پس اصلاً ملکه مطلقه نیست که احتیاج به محلل داشته باشد. او همچنان همسر شرعی شماست و هم اکنون می توانید با وی باشید!
سپس علامه در این باره با علمای چهار مذهب به بحث و مذاکره پرداخت و همه را ملزم و مجاب نمود، و حقانیت مذهب شیعه را در اصول و فروع اسلامی همچون آفتاب نیمروز ثابت و مدلل ساخت...
سلطان محمد خدابنده فی المجلس شیعه شد، و پیروی مذهب تسنن را ترک گفت. سپس بخشنامه کرد به تمام شهرها و کشورهای قلمرو خود که همه جا نام ائمه طاهرین (ع) را در خطبه ذکر کنند و در سکه ها ضرب نمایند، و دیوارهای مساجد و مشاهد مشرفه را به اسامی آن ذوات مقدس آرایش دهند.(39)

تقلید کورکورانه

تقلید در اصطلاح فقهی، یعنی مسلمانی که مجتهد نیست و قادر به احتیاط کردن در احکام دینی هم نمی باشد، باید از مجتهد جامع الشرایط پیروی کند و حکم او را در بیان احکام الهی همچون ریسمانی به گردن خود آویخته و خویشتن را دربست در اختیار اطاعت از فرمان حق که به نظر وی با فتوای مجتهد بیان شده است، بگذارد.
معنی دیگر تقلید که اصطلاحی عامیانه است، ادا درآوردن، و پیروی نامعقول از اعمال و حرکات این و آن می باشد. این نوع تقلید مذموم است، تا جائی که گاهی مقلد را خوار و رسوا می کند، و در نظر خلق از اعتبار و ارزش می اندازد. شخص باید متکی به خویش باشد، و هر کاری می کند حساب شده و با مطالعه و دقت و دوراندیشی انجام دهد، تا چه رسد که این نوع تقلید، کورکورانه هم باشد!
جلال الدین بلخی در مثنوی داستان جالبی از این نوع تقلید به کلک نظم کشیده است، و بیت آخر آن که خواهیم دید، مشهور به صورت ضرب المثل درآمده است.
آن زمانها که مسافرخانه به معنی امروزی نبود، درویشان و صوفیان به خصوص در قرن هفتم هجری، و پس از حمله ویرانگرانه مغولان وحشی به ایران و قسمت عمده دنیای اسلام با ساختن خانقاه ها، بازار خانقاه سازی و درویش بازی و تن پروری و گوشه گیری و کلاشی و ریاکاری، رونق زیادی یافته بود.
در اغلب نقاط دنیای اسلام به خصوص در قلمرو حکومت مغول از شرق ایران گرفته تا عراق و شام، حتی روم (ترکیه کنونی) همه جا، امرا و شاهان ستمگر برای مراشد صوفیه خانقاه ها ساخته بودند، و به جای تمرین رزم و دلاوری و آماده ساختن مردم برای دفاع از آب و خاک و دین و شرف و ناموس، گروهی به نام صوفیه و دراویش در آنجا سرگرم بزم و شعرخوانی و سماع و رقص بودند و اینها را نشانه تصفیه باطن و خودسازی می دانستند، چنانکه از آن زمانها تا کنون هم در گوشه و کنار بازمانده آنها در خانقاه ها که دیگر جنبه سیاسی و دهن کجی به مسجد هم پیدا کرده است، دیده می شود...
باری مولوی در مثنوی نقل می کند که:
صوفئی در خانقاه از ره رسید - مرکب خود برد و در آخور کشید
مرد صوفی غریبی وارد شهری شد، و یکراست به خانقاه رفت، و مرکب سواری خود را برد و به خادم خانقاه سپرد که آنرا در آخور نگاه دارد و فردا صبح در مقابل انعامی به وی تحویل دهد.
ولی صوفیان گرسنه خانقاه که متوجه موضوع و سادگی صوفی ساده دل شدند، بدون اطلاع او رفتند خر او را فروختند، و از پول آن سور و سات آن شب را فراهم ساختند.
ار سر تقصیر آن صوفی رمه - خر فروشی در گرفتند آن همه
هم در آن دم آن خرک بفروختند - لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه - کامشان لوت و سماعت و وله
در اثنای آماده ساختن سور و لوت که از پول فروش خر فراهم شده بود، صوفیان برای اینکه صاحب خر متوجه نشود، او را دوره کردند:
وآن مسافر نیز از راه دراز - خسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک بیک بنواختند - نزد خدمتهاش خوش می باختند
آن یکی پایش همی مالید و دست - وآن یکی پرسید از جای نشست
و آن یکی افشاند گرد از رخت او - وان یکی بوسید دستش را و رو
صاحب خر هم که آن همه مهر و محبت و نرمش و نوازش را از اصحاب خانقاه دید، ذوق زده شد و سخت به شوق آمد، و خود را مانند آنها آماده خوشگذرانی شبانه کرد و گفت:
چون می دید میلانشان به وی - گر طرب امشب نخواهم کرد کی
همین که سور و سات آماده شد، صوفیان همچون گرسنگان سال قحط هجوم آوردند و خان طعام را در میان گرفتند و به خوردن و نوشیدن مشغول شدند. به دنبال آن نعره های مستانه سر دادند، و غوغائی به پا کردند، و به رقص و دست افشانی و پای کوبی پرداختند.
لوت خوردند و سماع آغاز کرد - خانقه تا سقف شد پر دود گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن - زاشتیاق و وجد و جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم می کوفتند - گه به سجده صفه را می روفتند
مطرب هم ساز و تنبک خاص سماع و رقص صوفیان خانقاه را به صدا در آورد(40) و با آهنگ ساز و ضرب گران خود خر برفت و خر برفت و خر برفت آغاز کرد:
چون سماع آمد ز اول تا کران - مطرب آغازید یک ضربه گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد - زین حرارت جمله را انباز کرد
زین حرارت پای کوبان تا سحر - کف زنان خر رفت خر رفت ای پسر
رقص صوفیانه با آن کلاه پوستی بلند و دامن گشاد و دراز میان باریک در حالی که صوفیان با ساز و ضرب مطرب جمله خر برفت و خر برفت و خر برفت را دم گرفته بودند، چنان فضائی از شور و شوق و عشق و شادی پدید آورده بود که صوفی صاحب خر هم به تقلید از آنها برخاست و با آنان به رقص و دست افشانی و پایکوبی پرداخت. و او هم تکرار می کرد که: خر برفت و خر برفت و خر برفت.
از ره تقلید آن صوفی همین - خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سرانجام پس از صرف آن سور و سات مفت و فراوان، و آن رقص و سماع و ساز و ضرب که از سر شب تا سحر ادامه داشت، چون روز فرا رسید هر کس به دنبال کار خود رفت، و فقط صوفی صاحب خر در خانقاه ماند.
چو گذشت آن نوش و جوش و آن سماع - روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالی شد و صوفی بماند - گرد از رخت آن مسافر می فشاند
صوفی صاحب خر نیز آماده رفتن شد. رخت و اثاث خود را از حجره بیرون آورد تا بگذارد روی خر و سوار بشود و زودتر حرکت کند تا از همرهان و مسافران عقب بماند.
رخت از حجره برون آورد او - تا به خر بندد و آن همراه جو
تا رسد در همرهان او می شتافت - رفت در آخور خر خود را نیافت!
گفت آن خادم به آبش برده است - زآنکه خر دوش آب کمتر خورده است
صوفی تازه وارد خر را در آخور ندید و پنداشت که خادم خانقاه آن را برده است آب بدهد. از این رو صبر کرد تا خادم بیاید.
خادم آمد گفت صوفی خر کجاست؟ - گفت خادم ریش بین جنگی بخاست
و چون خادم از بودن خر اظهار بی اطلاعی کرد، صوفی صاحب خر،
گفت خر را من به تو بسپرده ام - من تو را بر خر موکل کرده ام
بحث با توجیه کن حجت میار - آنچه من بسپردمت واپس سپار
از تو خواهم آنچه آوردم به تو - بازده آنچه که بسپردم به تو
گفت پیغمبر که دستت آنچه برد - بایدش در عاقبت واپس سپرد
ورنه ای از سرکشی راضی به این - نک من و تو خانه قاضی دین
چون خادم دید که صاحب خر می خواهد او را به شکایت نزد قاضی ببرد، حقیقت را بازگو کرد که دیشب چه بر سر خر آمده است!
گفت من مغلوب بودم، صوفیان - حمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگر بندی میان گر بکان - اندر اندازی و جوئی زان نشان
در میان صد گرسنه گرده ای - پیش صد سگ گربه پژمرده ای
صاحب خر گفت، گیرم که چنین بوده و تو مغلوب صوفیان شدی و آنها حمله آوردند و خر را بردند و فروختند، ولی چرا همان موقع مرا باخبر نکردی؟
گفت گیرم کز تو ظلماً بستدند - قاصد جان من مسکینی شدند
تو نیائی و نگوئی مر مرا - که خرت را می برند ای بی نوا
تا خر از هر که برد من واخرم - ورنه توزیعی کنند ایشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدند - این زمان هر یک به اقلیمی شدند
من کرا گیرم کرا قاضی برم - این قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نیائی و نگوئی ای غریب - پیش آمد این چنین ظلمی مهیب؟
صاحب خر گفت اگر همان موقع ماجرا را به من می گفتی، اقلاً یا پول خر را به صوفیان می دادم که صرف سور و سات خود کنند و خرم را نفروشند، یا آنچه زر داشتم می گذاشتم آنها میان خود توزیع کنند و دست از سر خرم بردارند، ولی حالا که همه رفته اند من چه کسی را بگیرم و از وی نزد قاضی شکایت کنم؟!
خادم گفت، والله من چند بار آمدم که به تو بگویم صوفیان خرت را به زور از من گرفتند و بردند و فروختند و این سور و سات هم از پول آن است، ولی هر بار دیدم تو چنان سرگرم رقص و سماع هستی که گوشت بدهکار حرف من نیست، و حتی بیش از دیگران شادی می کردی و می گفتی: خر برفت و خر برفت و خر برفت از این رو فکر کردم که از ماجرا اطلاع داری!
گفت والله آمدم من بارها - تا تو را واقف کنم زین کارها
تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان با ذوق تر!
باز می گفتم که او خود واقفست - زین قضا راضی است مردی عارفست
صاحب خر که این را از خادم شنید، متوجه شد که سماع و رقص و خر دزدی صوفیان چنان رندانه و ماهرانه انجام گرفته بود که او را از خود بی خود و هوش از سرش ربوده بود، تا جائی که خود او هم ناخودآگاه و از روی تقلید کورکورانه با ساز و ضرب آنها می رقصیده و می گفته است: خر برفت و خر برفت. بدون اینکه بداند چه بلائی بر سرش آمده است!
گفت آن را جمله می گفتند خوش - مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی حاصلان - کابرو را ریختند از بهر نان(41)