داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

علامه حلی و سید موصلی

محیط نامساعد در دگرگون ساختن آدمی زاد تأثیر به سزائی دارد. چه بسا افرادی که در محیط سالم خانه و خانواده ای ریشه دار و اصیل به سر می برند، ولی بر اثر تماس با افراد نااهل و دخول در اجتماع فاسد، روحیه خود را از دست داده و همرنگ جماعت می شوند!
بهترین نمونه آنها پسر نوح پیغمبر است که به واسطه نشست و برخاست با بدان خاندان نبوتش گم شد. نمونه دیگر هم جعفر کذاب پسر امام دهم شیعیان است، که چون از همنشینی با برادرش امام حسن عسکری احتراز جست و یا نااهلان سامره و درباریان فاسد و بیدادگر خلیفه عباسی آمد و رفت برقرار نمود، رنگ محیط به خود گرفت و شخصیت خانوادگی خویش را از دست داد و در میان شیعیان به علت دعوی جانشینی امام
یازدهم معروف به جعفر کذاب شد!
سلطان خدابنده که در زبان مغولی به وی اولجایتو می گفتند، نوه هلاکوخان مغول است. وی به سال 710 در سلطانیه قزوین به سلطنت رسید. سلطان محمد مانند برادرش غازان خان مسلمان سنی بود.ولی چون دید مذاهب چهارگانه اهل تسنن در مسائل اعتقادی و فقهی اختلاف نظر بسیار و تشتت آراء دارند، نزدیک بود بکلی از مذهب اسلام دست بکشد، و به کیش بودائی که مذهب رسمی مغولان و نیاکانش بود باز گردد.
در آن میان به اشاره یکی از امرای شیعی مذهب خود به نام طرمطاز متوجه شد که مذاهب اسلام منحصر به چهار مذهب: حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی نیست، بلکه مذهب شیعه که اهل تسنن آن را از نظر دور داشته اند، نه تنها یکی از مذاهب گرانمایه اسلامی و قدیمترین آنهاست بلکه حقیقت اسلام را باید در مذهب شیعه جستجو کرد. زیرا شیعه پیرو خاندان پیغمبر اسلام است و طبق معمول حقایق خانه را باید از اهل خانه پرسید و از آنها شنید.
امیر طرمطاز ضمناً به عرض شاه رسانید که امروز علامه حلی در شهر حله عراق سرآمد مجتهدین شیعه و نابغه نامی این طایفه است، خوب است شاه او را نیز به دربار بخواند تا از نزدیک حقایق اسلامی را از زبان او که ترجمان مذهب شیعه است، بشنود، و گمان نبرد که دین اسلام منحصر در چهار مذهب اهل تسنن است.
سلطان محمد خدابنده علامه حلی را به سلطانیه دعوت نمود، و با علما و دانشمندان چهار مذهب مواجهه داد، هنگام مباحثه علامه بر تمامی آنان غلبه یافت. شاه و تمام درباریان به مذهب شیعه گرویدند، و اسامی ائمه معصومین را بر سکه ها ضرب نمودند و در خطبه ها قرائت کردند، و بر در و دیوار مساجد نوشتند.
روزی علامه حلی در مجلس سلطان محمد طبق معمول با علمای مذاهب اهل تسنن بحث و مناظره می نمود. در پایان بحث و مناظره و بیان حقیقت مذهب شیعه امامیه، علامه خطبه بلیغی مشتمل بر ستایش خداوند و درود بر پیغمبر خاتم و ائمه طاهرین علیهم السلام ایراد نمود.
چون به نام ائمه اطهار رسید بر آن ذوات مقدس درود فرستاد و گفت: اهل تسنن بر پیغمبر درود می فرستند.
سیدی از علمای موصل که پیرو مذهب تسنن و مردی ناصبی و دشمن خاندان پیغمبر بود! نیز در مجلس شاه حضور داشت. سید موصلی ساکت نشسته بود و به سخنان علامه حلی پیشوای دانشمندان شیعه گوش می داد.
همین که علامه به نام ائمه اطهار رسید و بر آنان صلوات فرستاد. سید موصلی برآشفت و چون بهانه خوبی به دست آورده بود، رو کرد به علامه و گفت شما شیعیان چه دلیلی دارید که بر غیر پیغمبران الهی هم جایز است درود بفرستید؟ علامه بدون درنگ فرمود: دلیل ما این آیه قرآن است که خداوند می فرماید: کسانی که هر گاه مصیبتی به آنها می رسد می گویند: ما از آن خدائیم و به سوی او بازگشت می کنیم، درود و رحمت خداوند بر آنان باد، و آنها راه یافتگان هستند(32)
سید موصلی با عصبانیت گفت: کدام مصیبت به خاندان پیغمبر و امامان شما رسیده است که طبق این آیه شایسته درود الهی باشند؟ علامه فرمود: کدام مصیبت سختتر و دردناکتر از این است که مانند تو فرزند نااهلی از میان آنها پیدا شود که بیگانگان (خلفای سه گانه ابوبکر و عمر و عثمان) را بر آنها مقدم داشته و برتر بداند، تا جائی که حاضر نباشد فضائل پدران پاکزاد خود را بشنود؟!
حاضران مجلس همگی از پاسخ به موقع علامه خندیدند و به حاضر جوابی و لطف سخن علامه حل آن دانشمند هوشمند آفرین گفتند، و به ریشخند سید موصلی پرداختند.
یکی از دانشمندان مجلس شعر زیر را به مناسبت حال ناسید موصلی سرود و چه نیکو گفته است:
- اگر سید علوی از لحاظ مذهب پیرو شخصی ناصبی باشد، فرزند پدرش نیست. - سگ از او بهتر است، زیرا سگ حالت پدرش را حفظ می کند.(33)

حاجی قلابی

سالی نزاعی در پیادگان حجیج (34) افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده، انصاف در سر و روی هم فتادیم، و داد فسوق (35) و جدال بدادیم.
کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود (36) می گفت: یا للعجب! پیاده عاج چون عرصه شطرنج به سر می برد، فرزین می شود. یعنی به از آن می گردد که بود، و پیادگان حاج به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوی حاجی مردم گزای را - کو پوستین خلق به آزار می درد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنک - بیچاره خار می خورد و بار می برد(37)

غازان خان

حمله چنگیز خان مغول در سال 618 هجری به شرق ایران و قتل عامها و نابودی هائی که به بار آورد، یکی از بزرگترین حوادث شوم تاریخ بشر و مصیبت بارترین سانحه ای است که ایران به خود دیده است.
پس از هلاکو و نواده او نیز که مانند پدر و جدش بت پرست بود، در سال 653 هجری بار دیگر لشکر به ایران کشید و آنچه را از حمله نخستین مغولی باقی مانده بود درهم کوبید. هلاکو تا بغداد و فلسطین پیش رفت، و هر چیز را در سر راه خود دید ویران ساخت.
اگر دانشمند و فیلسوف بزرگ ایران خواجه نصیرالدین طوسی که هلاکو پس از فتح قلعه الموت او را همراه خود همه جا می برد پیشدستی نمی نمود و بازمانده تمدن و دانشمندان اسلامی را حفظ نمی کرد، شاید تمدن اسلام برای همیشه در قلمرو وسیع خود از میان می رفت. و اثری از آن باقی نمی ماند.
پس از مرگ هلاکو در 663، فرزندش اباقا که مادرش عیسوی بود و خود مذهب پدر داشت، و گویند که به خواهش همسرش دختر امپراتور روم به کیش مسیحی درآمد و غسل تعمید یافت، بجای پدر نشست و سلطنت ایران و دیگر متصرفات شرقی و جنوبی مغول به وی رسید. اباقا در سال 680 درگذشت.
پس از وی برادرش تکودار به سلطنت رسید. تکودار نخستین کاری که معمول داشت مسلمانی خود بود. او مراسله ای در این باب به علماء و بزرگان بغداد نوشت و خود را حامی دین اسلام و شریعت رسول اکرم (ص) معرفی نمود، و این کار او در بین مسلمین، تأثیر بسیار خوشایندی به جای گذاشت. به طوری که جماعتی از مغول نیز به تبعیت او اسلام آوردند.
تکودار پس از مسلمانی، خود را سلطان احمد نامید.
شیخ کمال الدین رافعی که از طرف سلطان احمد به شیخ الاسلامی کل ممالک مغول منصوب شده بود، و اختیارات تام داشت، مستمری عیسویان و یهود را از دفاتر ایلخانی حذف نمود و معابد بودائی و کلیساها را به مسجد تبدیل کرد.
اسلام آوردن تکودار هر چند مژده مسرت بخشی برای سران و پادشاهان ممالک اسلامی بود، اما به قیمت جان و تاج و تخت او تمام شد. زیرا ارغوخان پسر اباقا برادر زاده وی در سال 683 بر ضد او شورش کرد، و سلطان احمد تکودار نخستین پادشاه مسلمان مغول را مقتول ساخت و خود بجای او نشست.
از کارهای ننگ آوری که ارغون پس از روی کار آمدن مرتکب شد، قتل وزیر دور اندیش و با تدبیر نامی خواجه شمس الدین محمد صاحبدیوان و ممدوح سعدی بود که او را به فجیعترین وضعی به قتل رسانید.
پس از قتل صاحبدیوان در سال 683 ه سعدالدوله یهودی از اهالی ابهر زنجان به وزارت رسید.
سعدالدوله خود را در ردیف اطبای ایلخانی داخل کرده بود و در بغداد می زیست و با مردم خلطه و آمیزش داشت و چند زبان می دانست.
سعدالدوله و ارغوخان که هر دو از مسلمین بدگمان بودند، شروع به قطع دست این قوم از کارها کردند و قرار شد که در کار جمع و خرج ممالک ایلخانی فقط عیسویان و یهود را به کار بگمارند.
سعدالدوله نیز، عموم اقوام یهود را در کارهای مملکتی داخل کرد و عراق عرب و الجزیره و آذربایجان را میان ایشان تقسیم نمود، و اگر خراسان و بلاد روم هم تیول غازان پسر ارغون و کیخاتو برادر او نبود، آن دو ایالت را نیز به چنگ عمال یهود می سپرد.
وی در آخر کار بر آن شد که تمامی علماء و امرای متنفذ مسلمان را قتل عام کند، و با تصویب ارغون مصمم شد که خانه کعبه را به بتخانه مبدل سازد و مقدمتاً مراسلاتی هم با اعراب یهود عربستان برقرار ساخت.
آنگاه دستور داد که در بغداد تهیه لشکر ببینند و کشتی بسازند.
ضمناً یکی از افراد یهود بنام نجیب الدین کحال را مأمور ساخت دو تن از اعیان و بزرگان خراسان و دیگری به نام شمس الدوله را فرمان داد تا هفده تن از مشاهیر شیراز را به قتل برساند.
ولی در این اثناء ارغون درگذشت و نقشه خطرناک او، و وزیرش سعدالدوله یهودی، نقش بر آب شد. سعدالدوله نیز به قتل رسید. مسلمانان مجدداً نیرو گرفتند، و روی کار آمدند، و به حساب یهودیان رسیدگی کامل نمودند!
بعد از ارغون برادرش کیخاتو و برادر زاده اش بایدو هر کدام مدتی بر سر کار بودند. متعاقب آن غازان خان پسر ارغون که قبلاً حکمران خراسان بود، به تخت سلطنت مغول جلوس کرد (694 ه).
شرح این ماجرا را خواجه رشید الدین فضل الله به تفصیل در کتاب جامع التواریخ آورده است. و به طرزی بهتر و امروزی در تاریخ مغول مرحوم عباس اقبال آمده است.
غازان که تربیت یافته امیر نوروز بود بر اثر تشویق های متوالی او به اسلام تمایل پیدا کرد. مخصوصاً چون می خواست بر بایدو و امرای مقتدر او ظفر یابد و در این راه یارانی داشته باشد، امیر نوروز به او فهماند که اگر قبول اسلام کند جمیع مسلمین جانب او را خواهند گرفت، و قدرت او مضاعف خواهد گردید.
آنچه شایان توجه است، اینکه غازان، داناترین و مؤثرترین پادشاهان مغول، در سن 24 سالگی به تخت سلطنت نشست، و نه تنها در این سن قبول دین اسلام کرد که خود نشانه روشن بینی وی بود بلکه در مدت نه سال سلطنت خویش، دست به یک سلسله اقدامات اساسی و کارهای مثبت زد که باعث اعجاب صاحب نظران گشته و شایسته تحسین و آفرین است. به عبارت ساده تر، این جوان 24 ساله مغولی پایه گذار تمدن اسلامی بعد از حمله مغول و عمران و آبادی ایران و رسمیت یافتن مجدد دین اسلام و حتی نضج گرفتن مذهب شیعه در ایران می باشد.
از تاریخ جلوس غازان خان تا انقراض سلسله ایلخانان ایران، آئین اسلام مذهب رسمی دولت، و حکومت ایلخانان بر اساس شرع و آداب اسلامی مبتنی گردید.
غازان، در حومه پایتخت خود تبریز ابنیه خیریه از قبیل مسجد و رباط و مدارس زیاد بنا کرد و به اندازه ای در احترام مقام منتسبین به خاندان رسول اکرم (ص) و اهل علم کوشید که در عهد او عمال دیوانی در فرمان های دولتی گاهی اسامی سادات را بر اسم ایلخان و شاهزادگان مقدم می نوشتند...!
غازان در 10 ذی الحجه سال 694 ه.ق با جلال تمام وارد تبریز شد و خواجه صدر الدین زنجانی که در این ایام قدرتی فوق العاده پیدا کرده بود به استقبال او شتافت و در عقب او بسیاری از سادات و علماء و ائمه آن شهر به پیش باز غازان از تبریز بیرون رفتند و در آخر سال 694 ه.ق که مصادف با روز نوروز می شد غازان در آن شهر به مقام ایلخانی جلوس نمود و وارث تاج و تخت مملکت هلاکو گردید.
اول فرمانی که به دست غازان، در همان روز جلوس صادر شد، فرمانی بود دایر بر وجوب قبول مذهب اسلام برای مغول، و اجرای آداب دینی و رعایت جانب عدالت و منع امراء و اکابر از ظلم به زیردستان.
در سراسر ممالک ایلخانی به امر غازان، کلیساها و معابد یهود و بتخانه های بودائی و آتشگاههای زردشتی را ویران کردند و در تبریز، بت های کفار و مشرکین را درهم شکسته، قطعات آنها را در کوچه ها گرداندند و کلیساها را به مسجد تبدیل نمودند.
غازان در یکشنبه 11 شوال سال 703 ه.ق پس از فریب نه سال سلطنت به سن 33 سالگی وفات یافت و جنازه او را از قزوین به تبریز بردند و در شنب غازان یا شام غازان از بناهای او در حوالی این شهر در گنبدی که قبلاً ساخته بود به خاک سپردند.
غازان با وجود عمر کم و سلطنت کوتاه به واسطه اصلاحات و اقداماتی که کرد، و ابنیه و قواعد و قوانینی که بجا گذاشته، بلاشبهه یکی از سلاطین بزرگ شرق است. می توان گفت که دوره غازان و دو جانشین او یعنی اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) و سلطان ابوسعید بر اثر وجود خواجه رشید الدین فضل الله و پسران او یکی از درخشان ترین دوره های ادبی تاریخ ایران است، بلکه بجهاتی در تاریخ این مملکت نظیر ندارد.
سلطان محمود غازان خان پس از قبول اسلام از مؤمنین جدی آن آئین گردید و در تمام عمر در رعایت مراسم و آداب دین حنیف، و اقامه شعائر آن، می کوشید و سعی می کرد که آن قسمت از لشکریان خود را هم که هنوز مشرک و بت پرست یا بودائی مذهب بودند، به آئین اسلام برگرداند.
غازان، علاوه بر زبان مغولی و فارسی، اطلاع کمی از عربی و السنه چینی و تبتی و لاتینی داشت، و به دانستن تاریخ و آداب و اخلاق سلاطین، مخصوصاً پادشاهان و معاصر خود سخت متمایل بود.
اهل ادب و حکم و فضل را دوست می داشت و غالباً با ایشان می نشست و در محضر آن جماعت سؤالاتی مطرح می نمود. از ادیان و مذاهب و ملل و نحل اطلاعات کافی داشت و اکثر اوقات با فرق مذاهب مختلفه مباحثه و مناظره می کرد.
غازان شخصاً رشید و جنگ آزموده بود و به خوبی به فنون لشکر کشی و مقابله با دشمن آشنا شده و اسرار این کار را آموخته بود و از مرگ هیچ پروا نداشت، و همه وقت قشون خود را به حقیر شمردن عمر و نداشتن باک از دشمن تشویق می کرد.
در صورتی که از عمال و زیردستان و سران قشون خود ظلم و تعدی و تجاوز می دید، ایشان را به سختی مجازات می کرد. زمام نفس خود را کاملاً در دست داشت، و هیچ حرکتی که نماینده شهوت رانی او باشد از او سر نزده بلکه کسانی را که مرتکب بی ناموسی می شدند به شدت موأخذه قرار می داد.
سلطان محمود غازان خان چند بار به جنگ سوریه و فلسطین هم رفت و با پادشاهان ممالک مصر مصاف داد و گاهی فاتح و زمانی شکست خورد ولی آثار وجودی این پادشاه مسلمان جوان مغولی به قدری است که جنگ ها و قتل و غارت های او را ناچیز می انگارد.
غازان قانونی را برای اصلاح شهرها و تأمین راه ها و داد و ستد و عمران و آبادی و جلوگیری از راهزنی و سرقت و قتل و غارت و شراب خوری و فحشاء و منکر وضع کرد که به تفصیل توسط وزیر با تدبیر او خواجه رشید الدین فضل الله همدانی در جامع التواریخ آمده است و از هر جهت مهم و حتی در دنیای کنونی و با وجود سازمان ملل متحد هم جالب و خواندنی است!
محمود غازان که سابقاً کیش بودائی داشت به شادی تشرف به اسلام، علما و ائمه دین و شیوخ و سادات را مال بسیار بخشید و به زیارت مساجد و اماکن مقدسه رفت، و ایلچیان برای ابلاغ این امر به خراسان و عراق فرستاد، غالباً علماء و سادات را در اردوی خود نگاه می داشت و با ایشان غذا می خورد، ایام رمضان را روزه می گرفت و در اقامه مراسم دین حنیف جهد بسیار به خرج می داد.
اگر چه اسلام غازان در ابتدا بیشتر به مصلحت و برای رعایت جانب سیاست بود ولی به تدریج مفید این فایده بزرگ گردید که عموم عمال و کفاة و رجال مسلمان، که از عهد سلطان احمد و زوال دولت خاندان جوینی، از کار دور شده و بر اثر نفوذ متعصبین تاتار و عیسوی و یهود، زمام اداره امور را از کف فرو گذاشته بودند بار دیگر بر سر کار آمدند، و رقابت دو عنصر مسلمان و ایرانی از یکطرف، و تاتار و عیسوی از طرف دیگر که از عهد هلاکو به بعد تغییرات بسیار به خود دیده بود، بالاخره به غلبه سیاست عنصر مسلمان و ایرانی منتهی گردید، و ایلخانان ایران، نه تنها قبول اسلام کردند، بلکه در عهد جانشین غازان (سلطان محمد خدابنده) به تشیع گرویدند و از مروجین آداب اسلامی گردیدند.(38)