داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

شرط آدمیت نیست

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم، و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت، و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان(23) در آب، و بهائم از بیشه. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من در غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می نالید - عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را - مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را - بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست - مرغ تسبیح گوی و من خاموش (24)

استقامت

سراج الدین سکاکی یکی از دانشمندان بزرگ اسلام است که در عصر خوارزمشاهیان می زیسته و خود نیز از مردم خوارزم بوده است.
این دانشمند نامور با اینکه ایرانی است کتابی به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربی و اسلامی نوشته است، که از شاهکارهای بزرگ علمی و ادبی به شمار می رود.
سکاکی در علوم عربی هنوز هم میان دانشمندان اسلام استادی خود را حفظ کرده و کسی جای او را نگرفته است. همه او را به وفور دانش می ستایند، و مبانب علمیش را محترم می شمارند.
سکاکی نخست مردی آهنگر بود. روزی صندوقچه ای بسیار کوچک و ظریف از آهن ساخت که چون در ساختن آن رنج بسیار کشیده و ابزار سلیقه نموده بود و آنرا شاهکار خود می دانست، به رسم تحفه برای سلطان وقت برد. سلطان و اطرافیان به دقت صندوقچه را تماشا کردند و سکاکی را مورد تحسین قرار دادند.
در این اثنا که وی ساکت و مؤدب در گوشه مجلس ایستاده و منتظر نتیجه بود، دانشمند بزرگی وارد شد.
سلطان و تمام حاضران از جای برخاستند، و چون مرد دانشمند نشست، همه دو زانو پیش روی وی نشستند. سکاکی که سخت تحت تأثیر این نشست و برخاست و تجلیل و احترام واقع شده بود، پرسید: این شخص کیست؟ گفتند: او یکی از علماء است.
سکاکی از گذشته تأسف بسیار خورد و پیش خود گفت: چرا من تحصیل علم نکنم تا به این مقام بزرگ نائل شوم؟ از آن همه رنج و زحمت که برای ساختن این صندوقچه ظریف کشیدم چه سودی بردم؟ این را گفت و از مجلس بیرون رفت و یکراست به طرف مدرسه شهر شتافت.
در آن هنگام سی سال از سنش گذشته بود، با این وصف رفت نزد مدرس و گفت: من می خواهم درس بخوانم تا عالم شوم! مدرس گفت: گمان نمی کنم تو با این سن و سال به جائی برسی! بیهوده عمرت را تلف مکن که چیزی نخواهی شد! ولی چون دید سکاکی دست بردار نیست، و همچنان اصرار دارد که درس بخواند تا عالم شود! ناچار یک مسئله بسیار ساده از فقه حنفی که مردم شهر هم پیرو آن مذهب بودند، به او یاد داد و گفت.
این مسئله را از حفظ کن و فردا وقتی پرسیدم بازگو نما، مدرس خواست بدین وسیله میزان هوش و استعدادش را بسنجد تا اگر لایق دید، او را بپذیرد.
مسئله این بود: استاد گفت: پوست سگ با دباغی پاک می شود.
سکاکی هم برای اینکه شدت علاقه خود را به درس خواندن نشان دهد، صدها بار آنرا تکرار نمود تا بالاخره با همه کودنی که داشت ازبر کرد!
روز بعد آمد و با غرور در مجلس درس میان شاگردان نشست و آمادگی خود را برای پاسخ دادن به پرسش استاد اعلام داشت.
استاد پرسید: خوب! درس دیروز را بازگو کن!
سکاکی که از تکرار آن مسئله ساده بسیار خسته و گیج شده بود، بعلاوه مجلس درس و شخص استاد هم او را مرعوب ساخته بود، هواسش پرت شد و در آن هواس پرتی گفت:
سگ گفت: پوست استاد با دباغی پاک می شود
با گفتن این جمله غریو خنده حاضران مجلس برخاست! شاگردان او را به باد مسخره گرفتند و سر بسرش گذاشتند و ریشخندش نمودند.
سکاکی از میدان در نرفت و روحیه خود را نباخت. اما پیدا بود که باطناً از این حواس پرتی و کودنی رنج می برد.
استاد به حال او رقت برد و برای اینکه شرمنده نشود، شاگردان را ملامت کرد و جمله دیگری به وی یاد داد تا آنرا بیاموزد. بدین گونه ده سال عمر صرف کرد ولی پیشرفت قابل ملاحظه ای نصیبش نشد.
روزی از وضع خود بسیار دلتنگ شد و رو به کوه و صحرا نهاد و به موضعی رسید که قطره های آب از بلندی بروی تخته سنگی می چکید و بر اثر ریزش مداوم خود، سوراخی در دل سنگ پدید آورده بود. سکاکی مدتی با دقت آن منظره را تماشا کرد. سپس با خود گفت: دل تو که از این سنگ سخت تر نیست، اگر پشت کار و استقامت داشته باشی سرانجام موفق خواهی شد!
این را گفت و بی درنگ به شهر برگشت، و از همان سن چهل سالگی با اطمینان خاطر و توکل به خدا و جدیت تمام سرگرم فرا گرفتن رشته های مختلف علوم متداول عصر گردید. خدا هم او را در این راه یاری کرد و درهای علوم به رویش گشوده شد.
سرانجام به مقامی رسید که دانشمندان و فضلای روزگار تا عصر حاضر از اندوخته علمی وی استفاده می برند، و مهارت و استادی او را در علوم عربی و فنون ادبی با دیده اعجاب می نگرند!(25)

ندامت

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!
راستی خطا، اشتباه، خشم و غضب چقدر زشت و نازیباست، و چه آثار شومی که ببار نیاورده است!
عجله در کار و تصمیم بی موقع و شتاب زدگی، گاهی چنان خاطرات تلخی در زندگی انسانها به جای می گذارد که یاد آن مو را بر اندام آدمی راست می کند.
محارب بن قیس از قبیله بنی کسع معروف به کسعی شتران خود را برای چرا به صحرا برده بود.
وی در صحرا درختی دید که از دل سنگ بر آمده و شاخه ای محکم و صاف دارد.
کسعی با خود گفت: اگر از چوب این درخت تیر و کمان نیرومندی به دست آوردم سلاح خوبی برای صید گورخران وحشی خواهم داشت.
ولی چون درخت هنوز به کمال نرسیده بود، و نیاز به آب و مواظبت داشت، او تا یکسال این کار را برای همان منظور به عهده گرفت.
هر چند بار به آن سر می زد و به پای آن آب می ریخت و چندان سرکشی و مراقبت نمود که درختی تنومند شد و شاخه هائی محکم آورد.
سپس درخت را قطع کرد و آنرا چند قسمت نمود، و یک کمان نیرومند و پنچ تیر تیز از آن درست کرد.
آنگاه در نقطه ای که محل عبور گورخران بود کمین کرد و به انتظار رسیدن آنها نشست. شب هنگام گله ای از گورخران وحشی از آنجا گذشت.
کسعی تیری به سوی آنها انداخت. تیر بدن یکی از آنها را سوراخ کرد. سپس از آن گذشت و به صخره ای خورد و برقی از آن جهید.
کسعی پنداشت تیرش به خطا رفت و به هدف اصابت نکرد. لحظه ای بعد گله دیگری سر رسید و کسعی هم تیر دیگری به سوی یک گورخر افکند. این تیر نیز بدن گورخر را سوراخ نمود و پس از عبور از آن به سنگ خورد و شعله ای از آن برخاست! این بار هم کسعی تصور کرد تیر به صید نخورد.
به همین ترتیب سه تیر دیگر یکی پس از دیگری به طرف گورخران رها ساخت. هر بار تیرها به هدف اصابت نمود و پس از سوراخ کردن بدن گورخران به سنگ خورد و آتش از آن برخاست.
کسعی به گمان اینکه همه تیرهایش به خطا رفته و از تیر و کمان که یکسال برای تهیه آن رنج کشیده بود، نتیجه ای نگرفته، چنان منقلب و ناراحت شد که همان دم از کمین گاه بیرون آمد و کمان را به سنگی زد و شکست!
سپس گفت امشب را در همین جا بسر می برم و فردا به نزد کسانم می روم.
چون صبح شد کسعی دید پنچ گورخر کشته روی زمین افتاده اند، و تیرهایش همگی آغشته به خون است
چنان از عصبانیت و اشتباه خود و شکستن کمانش پشیمان شد که از شدت تأثر و ندامت انگشت خود را به دندان گزید و آنرا قطع کرد! سپس گفت:
- چنان پشیمانم که اگر جانم به من کمک می کرد جا داشت که خود را می کشتم.
- اکنون مسلم شده که از نادانی من بود که در آن هنگام کمانم را شکستم.
- آن کمان نزد من و فرزندانم و زنم قربانی ما بود که آنرا از دست دادیم.
- اینک گورخران را در اطراف خود می بینم، ولی دیگر مالک آن کمان بی نظیر نیستم.
ندامت کسعی در عرب مثل شده و اندم من کسعی(26) معروف است.