داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

آرزوی طولانی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنچاه شتر بار داشت. و چهل بنده و خدمتکار، شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب نیارامید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم(18) به ترکستانست، و فلان بضاعت به هندوستان. این قباله فلان زمین است، و فلان چیز را فلان کس ضمین(19)
گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوائی خوش است، و باز گفتی نه، که دریای مغرب مشوش است.
سعدیا سفری دیگرم در پیش است که اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد، و از آنجا کاسه چینی به روم آرم، و دیبای رومی به هند، و فولاد هندی به حلب، و آبگینه حلبی به یمن، و برد یمانی به پارس، وزان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیشتر طاقت گفتنش نماند.
گفت سعدیا! تو هم سخنی بگوی، از آنها که دیده ای و شنیده ای گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور(20)- بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را - یا قناعت پر کند یا خاک گور(21)

در سر پل این دنیا

ملکشاه سلجوقی پسر الب ارسلان در زمان پادشاهی خود، روزی در اصفهان به عزم شکار بیرون رفت و در روستائی فرود آمد.
در آن موقع گروهی از نزدیکان وی ماده گاوی را در بیابان دیدند که بی صاحب مانده بود.نزدیکان شاه ماده گاو را کشتند و کباب کردند و خوردند.
ماده گاو تعلق به پیرزنی داشت که سرپرست سه یتیم بود، و همگی روزی خود را از آن ماده گاو تأمین می کردند.
چون پیر زن از ماجرا آگاهی یافت، پریشان حال شد. ناچار سحرگاه رفت سر پل زایند رود و در انتظار نشست.
بامداد که ملکشاه به آنجا رسید، پیر زن برخاست و گفت: ای پسر الب ارسلان! اگر امروز بر سر پل زاینده رود به داد من نرسی، به خداوند دادگر در سرای دیگر بر سر پل صراط تو را از حرکت تاز می دارم! اکنون این سر پل را انتخاب می کنی یا آن سر پل را؟!
ملکشاه از این سخن تکان خورد و پیاده شد و گفت: نه! این سر پل را انتخاب می کنم، طاقت آن سر پل را ندارم!
پیرزن گفت: غلامان خاص تو ماده گاو مرا که باعث معیشت یتیمان من بود کشته و کباب کرده خورده اند. در واقع این ظلم از پادشاه صادر شده است. زیرا اگر سلطان از احوال ملت و مملکت درست باخبر می شد این اتفاق نمی افتاد.
سلطان فرمان داد تا به عوض ماده گاو پیرزن، هفتاد گاو به وی بدهند، سپس غلامان را سخت تنبیه نمود.
چون ملکشاه در گذشت، پیرزن روی به خاک نهاد و گفت: خداوندا! پسر الب ارسلان به همه لئیمی و پستی در حق من عدالت نمود و شرط سخاوت به جای آورد، تو اکرم الاکرمین هستی، اگر نسبت به او تفضل نمائی از تو دور نباشد.
در آن ایام یکی از پارسایان بزرگ، ملکشاه را در خواب دید و از حالش پرسید.
سلطان گفت: اگر شفاعت پیرزن نبود که در پل زاینده رود به دادش رسیدم، وای به حال من!(22)
ملکشاه و سایر شاهان و طاغوتها به این حرفها از کیفر الهی رهائی نخواهند یافت. این قبیل کارها فقط تخفیفی در مجازات آنها خواهد بود. مگر اینکه آنها و هر ظالم و گناهکار دیگری بدین گونه قبل از وفات خود را از مظلمه ها و گناهان برهانند و حق الله و حق الناس را ادا کنند و توبه کرده از دنیا بروند. قرآن مجید می گوید: فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره .!

شرط آدمیت نیست

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم، و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت، و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت، و کبکان از کوه، و غوکان(23) در آب، و بهائم از بیشه. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من در غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می نالید - عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را - مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را - بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست - مرغ تسبیح گوی و من خاموش (24)