داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

خون به ناحق ریخته

در کتاب خلق الانسان از مهلبی (15) وزیر نقل می کند که گفت: پیش از آنکه منصب وزارت به من واگذار شود، از بصره سوار کشتی شدم که به بغداد بروم.
عده ای در کشتی بودند که مرد ظریفی نیز با ایشان بود. آنها با مرد ظریف شوخی و مزاح می کردند.
روزی او را گرفتند و دست و پایش را به زنجیر بستند و کلید قفل آنرا برداشتند. پس از فراغت از شوخی و بازی که خواستند قفل را باز کنند نتوانستند. کلید هم گم شد. هر کاری کردند فائده نبخشید.
ظریف بیچاره همچنان دست بسته ماند تا آنکه به بغداد رسیدیم. رفقایش از کشتی پیاده شدند و رفتند بازار آهنگری آوردند که قفل با باز کند. ولی آهنگر پس از مشاهده گفت:
می ترسم این شخص دزد باشد! باید داروغه شهر بیاید او را ببیند، تا بتوانم او را باز کنم.
رفتند داروغه را آوردند. عده ای که با داروغه بودند همینکه او را دیدند، یکی از آنها فریاد زد، این مرد برادر مرا در بصره کشته است، و مدتی است که در جستجوی او هستم.
سپس کاغذی که مشتمل بر دعوی خود بود و مهر عده ای از اعیان بصره پای آن بود، در آورد و به داروغه نشان داد. دو نقر گواه هم آورد و آنها موضوع را گواهی کردند.
داروغه نیز مرد دست بسته را به وی سپرد تا به قصاص برادرش به قتل رساند.
برادر مقتول نیز او را به قتل رسانید.(16)

ارزش علم

ابن هیثم (متوفی بسال 431 ه) از دانشمندان نامی اسلام است، که بالغ بر یکصد کتاب در ریاضیات و هیئت و فلسفه و فیزیک و طب به وی نسبت می دهند.
کتاب المناظر و المرایا تألیف وی از کتب بی نظیر است که برای نخستین بار، بحث فیزیکی نور و انکسار و انعکاس آنرا مطرح ساخته، و با اندیشه ای مواج در آن باره سخن گفته است.
ابن هیثم حکیمی وارسته و پارسا بود، و در بزرگداشت دین و مذهب سعی بلیغ مبذول می داشت، بعکس برخی از حکما که چندان در اندیشه رعایت جهان شرعی و مبانی مذهبی نبودند.
کتابهائی که ابن هیثم در ریاضیات نوشته است بزرگتر از آنست که توصیف شود.
علاوه بر این علم را فقط به عنوان این که علم است بسیار بزرگ می شمرد و مقام آنرا گرامی می داشت. یکی از امرای سمنان به نام سرخاب آهنگ وی نمود، تا از معلومات او استفاده کند، و در محضرش لوازم شاگردی به عمل آورد.
ابن هیثم گفت: باید ماهیانه یکصد دینار طلا بپردازی تا حکمت و فلسفه را به تو بیاموزم، امیر پذیرفت و با این قرار داد نزد وی به تحصیل پرداخت، و هر ماه، ماهانه خود را می پرداخت.
وقتی امیر پس از کسب فضل و کمال خواست از نزد استاد رخصت حاصل کند، ابن هیثم تمام وجوه شهریه او که همه را نگاه داشته بود، یکجا به وی مسترد نمود، و چیزی از آنرا برای خود برنداشت.
چون اصرار امیر را برای تقبل شهریه دید گفت: من نیازی به آن ندارم، خواستم به این وسیله شوق تو را برای کسب دانش آزمایش کنم.
وقتی دیدم که در مقابل علم مال در نظر تو ارزش ندارد، من هم نسبت به آموزش تو رغبت نشان دادم، و تو را پذیرفتم. امیر از قبول وجوه امتناع ورزید و گفت: استاد! من آنرا به تو اهداء می کنم. ولی ابن هیثم گفت: نه! این نه هدیه است، و نه رشوه و نه مزد آموزش کار نیک!
بدین گونه شهریه شاگرد ثروتمند را پس داد و آنرا از امیر نامبرده قبول نکرد(17). به گفته حافظ:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

آرزوی طولانی

بازرگانی را شنیدم که صد و پنچاه شتر بار داشت. و چهل بنده و خدمتکار، شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب نیارامید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم(18) به ترکستانست، و فلان بضاعت به هندوستان. این قباله فلان زمین است، و فلان چیز را فلان کس ضمین(19)
گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوائی خوش است، و باز گفتی نه، که دریای مغرب مشوش است.
سعدیا سفری دیگرم در پیش است که اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد، و از آنجا کاسه چینی به روم آرم، و دیبای رومی به هند، و فولاد هندی به حلب، و آبگینه حلبی به یمن، و برد یمانی به پارس، وزان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.
انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیشتر طاقت گفتنش نماند.
گفت سعدیا! تو هم سخنی بگوی، از آنها که دیده ای و شنیده ای گفتم:
آن شنیدستی که در اقصای غور(20)- بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را - یا قناعت پر کند یا خاک گور(21)