داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

کرامت صوفی

اسلام دین کامل الهی است که با برنامه آسمانی خود قرآن تمام جهات زندگی این جهان و جهان دیگر را برای انسانها تضمین کرده و منظور داشته است. اسلام همه را به صف واحد فرا خوانده و هر گونه تفرقه و اختلاف و صف بندی را ممنوع ساخته است. با این وصف، از همان آغاز کار دسته بندی به نام سنی و صوفی و زیدی و اسماعیلی و غیره موجب شد که نیروی اسلام به تحلیل رود و آنرا از جهش ویژه خود تا حدی باز دارد.یکی از این دسته بندی ها بازی های صوفیه و دعوی کشف و شهود و کرامات و معجزات آنهاست که خود سری دراز دارد!:
عبد السلام بصری یکی از بزرگان صوفیه بود. روزی در بصره نماز جماعت می گذارد، در اثنای نمازش گفت: چخ چخ! پس از نماز یکی از مأمومین پرسید: مولانا! این چه بود که در حال نماز گفتید؟ عبدالسلام گفت: دیدم سگی در مسجد الحرام از کنار در خانه خدا عبور می کند. با چخی که در نماز کردم سگ ترسید و از آنجا گذشت!
حاضران و پس نمازان از کرامت مولانا و قدرت دید او تعجب کردند، و ریختند دست و پای او را بوسیدند.
یکی از مریدان که زنی شیعه داشت آمد و کرامت مولانا را برای همسرش نقل کرد و او را ترغیب نمود که به مذهب وی بگرود و دست از تشیع بردارد.
زن گفت: حاضرم به شرط این که جناب شیخ را دعوت کنی که با مریدان خود در منزل ما به شام مهمان باشد.
مرید نیز پذیرفت و مولانا را با سایر مریدان دعوت کرد تا شام را در خانه او مهمان باشند. مولانا هم پذیرفت و شب هنگام به خانه مرید آمدند.
زن مرید برای هر یک از مدعوین قاب پلوی که یک مرغ بریان هم روی آن بود تهیه کرده و به شوهرش گفت جلوی آنها بگذارد، ولی قاب مولانا را به ظاهر بدون مرغ نهادند، و مرغ او در لای پلو بود، و زن میزبان طوری آنرا قرار داده بود که دیده نشود.
جناب شیخ هر چه صبر کرد دید از مرغ او خبری نشد. مریدان غذا می خوردند و مولانا در حالیکه ناراحت به نظر می رسید همچنان چشم به در دوخته و منتظر رسیدن مرغ بریان بود!
زن که از پشت پرده او را زیر نظر داشت، وقتی ناراحتی مولانا و حالت انتظار او را دید وارد مجلس رشد و پلو را پس و پیش کرد و مرغ را به صوفی صافی نشان داد و گفت: جناب شیخ! چطور شما با این کشف و کرامت در نماز مسجد بصره، عبور سگی را در مسجد الحرام می بینید، ولی مرغ بریان جلوی خود را به این نزدیکی در لای پلوی ندیدید؟!
شیخ متوجه شد که زن خواسته با این دعوت، تأثیر چشم دور بین مولانا و حقیقت کرامت او را جلو چشم مریدان برملا سازد، و شوهرش و دیگران را از سر سپردگی بیهوده و جاهلانه باز دارد.
پس جناب شیخ با عصبانیت برخاست و غذا نخورده با مریدان نادان، از خانه خارج شد. شوهر زن که این معنی را دید و پی به میزان کشف و شهود مولانا برد، از او زده شد و بجای این که زن را به مذهب خود در آورد، با راهنمائی همسرش شیعه شد، و طوق ارادت مولانا را بدور افکند.(14)

خون به ناحق ریخته

در کتاب خلق الانسان از مهلبی (15) وزیر نقل می کند که گفت: پیش از آنکه منصب وزارت به من واگذار شود، از بصره سوار کشتی شدم که به بغداد بروم.
عده ای در کشتی بودند که مرد ظریفی نیز با ایشان بود. آنها با مرد ظریف شوخی و مزاح می کردند.
روزی او را گرفتند و دست و پایش را به زنجیر بستند و کلید قفل آنرا برداشتند. پس از فراغت از شوخی و بازی که خواستند قفل را باز کنند نتوانستند. کلید هم گم شد. هر کاری کردند فائده نبخشید.
ظریف بیچاره همچنان دست بسته ماند تا آنکه به بغداد رسیدیم. رفقایش از کشتی پیاده شدند و رفتند بازار آهنگری آوردند که قفل با باز کند. ولی آهنگر پس از مشاهده گفت:
می ترسم این شخص دزد باشد! باید داروغه شهر بیاید او را ببیند، تا بتوانم او را باز کنم.
رفتند داروغه را آوردند. عده ای که با داروغه بودند همینکه او را دیدند، یکی از آنها فریاد زد، این مرد برادر مرا در بصره کشته است، و مدتی است که در جستجوی او هستم.
سپس کاغذی که مشتمل بر دعوی خود بود و مهر عده ای از اعیان بصره پای آن بود، در آورد و به داروغه نشان داد. دو نقر گواه هم آورد و آنها موضوع را گواهی کردند.
داروغه نیز مرد دست بسته را به وی سپرد تا به قصاص برادرش به قتل رساند.
برادر مقتول نیز او را به قتل رسانید.(16)

ارزش علم

ابن هیثم (متوفی بسال 431 ه) از دانشمندان نامی اسلام است، که بالغ بر یکصد کتاب در ریاضیات و هیئت و فلسفه و فیزیک و طب به وی نسبت می دهند.
کتاب المناظر و المرایا تألیف وی از کتب بی نظیر است که برای نخستین بار، بحث فیزیکی نور و انکسار و انعکاس آنرا مطرح ساخته، و با اندیشه ای مواج در آن باره سخن گفته است.
ابن هیثم حکیمی وارسته و پارسا بود، و در بزرگداشت دین و مذهب سعی بلیغ مبذول می داشت، بعکس برخی از حکما که چندان در اندیشه رعایت جهان شرعی و مبانی مذهبی نبودند.
کتابهائی که ابن هیثم در ریاضیات نوشته است بزرگتر از آنست که توصیف شود.
علاوه بر این علم را فقط به عنوان این که علم است بسیار بزرگ می شمرد و مقام آنرا گرامی می داشت. یکی از امرای سمنان به نام سرخاب آهنگ وی نمود، تا از معلومات او استفاده کند، و در محضرش لوازم شاگردی به عمل آورد.
ابن هیثم گفت: باید ماهیانه یکصد دینار طلا بپردازی تا حکمت و فلسفه را به تو بیاموزم، امیر پذیرفت و با این قرار داد نزد وی به تحصیل پرداخت، و هر ماه، ماهانه خود را می پرداخت.
وقتی امیر پس از کسب فضل و کمال خواست از نزد استاد رخصت حاصل کند، ابن هیثم تمام وجوه شهریه او که همه را نگاه داشته بود، یکجا به وی مسترد نمود، و چیزی از آنرا برای خود برنداشت.
چون اصرار امیر را برای تقبل شهریه دید گفت: من نیازی به آن ندارم، خواستم به این وسیله شوق تو را برای کسب دانش آزمایش کنم.
وقتی دیدم که در مقابل علم مال در نظر تو ارزش ندارد، من هم نسبت به آموزش تو رغبت نشان دادم، و تو را پذیرفتم. امیر از قبول وجوه امتناع ورزید و گفت: استاد! من آنرا به تو اهداء می کنم. ولی ابن هیثم گفت: نه! این نه هدیه است، و نه رشوه و نه مزد آموزش کار نیک!
بدین گونه شهریه شاگرد ثروتمند را پس داد و آنرا از امیر نامبرده قبول نکرد(17). به گفته حافظ:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است