داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

مرد و زن اجنبی

یکی از بازرگانان نیشابور زنی با جمال داشت. در یکی از روزها که می خواست به سفر برود، زن را به یکی از پیشوایان شهر به نام ابوعثمان صوفی که به پرهیزکاری و پارسائی موصوف بود سپرد و به سفر رفت.
روزی ابو عثمان غفلتاً نظرش به زن زیبا افتاد که نزد او به امانت سپرده بودند.
فی الحال تحت تأثیر زیبائی وی قرار گرفت و رفته رفته شیفته و فریفته او شد تا جائی که کارش به جای باریکی کشید.
حال عبادت و فکر و مطالعه از وی سلب شد، و شب و روز در خواب و بیداری به یاد آن زن بود و نمی دانست چگونه خود را از ورطه هولناک نجات دهد.
ناگزیر راز دل را به یکی از مشایخ گفت و درمان آن حالت دردناک را از او خواست.
شیخ به وی گفت مردی وارسته در ری هست که او را ابو یوسف می نامند باید بروی نزد او و موضوع را با وی در میان بگذاری باشد که او چاره ای بیندیشد.
ابوعثمان بار سفر بست و روی به ری نهاد. وقتی به ری رسید سراغ خانه ابو یوسف را گرفت. مردم گفتند: این شخص مردی فاسق است. اوقاتش به میگساری، و همنشینی با پسران امرد می گذرد.
خانه اش در محله شرابفروشان است و عالمی پرهیزکار مانند شما را نمی زیبد که به ملاقات مرد بدنامی چون او برود.
ابوعثمان چون این سخن شنید به شهر خود بازگشت و آنچه شنیده بود به شیخ خود گفت:
شیخ به وی تأکید کرد که نباید روی سخنان مردم حساب کند و لازم است هر طور شده مجدداً برای دیدن ابو یوسف به ری برود و چاره کار را از او بخوهد!
ابو عثمان ناچار به عزم ری راهی سفر شد و این بار بدون اعتنا به خانه ابو یوسف رفت.
همینکه به مجلس او در آمد، دید پسری زیبا در کنارش نشسته و شیشه شرابی پهلویش گذاشته است.
از ابو یوسف پرسید چرا در محله شرابفروشان سکونت وزیده است؟
ابو یوسف گفت: مردم این محله شرابفروش نبودند، زورمندان خانه های ایشان را به زور گرفتند و شرابفروشان را در آن جای دادند، ولی خانه مرا برای من گذاشتند، و من در خانه ام سکونت دارم.
ابو عثمان پرسید: این نوجوان کیست؟ گفت: پسر من است که احکام دینی به وی می آموزم.
گفت: این شیشه چیست؟ ابو یوسف گفت: سرکه است که خورش نان کرده ام.
ابو عثمان متحیر شد و گفت: اگر وضع شما چنین است، چرا خود را در معرض تهمت قرار داده اید که زبان مردم به روی شما باز شود؟
ابو یوسف گفت: من خودم را به بدی مشهور کرده ام تا بازرگانان فریب زهد و تقوای مرا نخورند و به صلاح و پرهیزکاری من مغرور نشوند، و زنان و کنیزان خود را نزد من به امانت نسپارند، و آنها مرا از عبادت خدا و تحصیل و مطالعه کتب باز ندارند
وقتی ابو عثمان این سخنان را شنید متنبه شد، و عشق زن اجنبی از دلش بیرون رفت، و چون به نیشابور برگشت زن را به شوهرش که از سفر باز گشته بود تحویل داد و از ورطه هولناک راحت شد.(13)

کرامت صوفی

اسلام دین کامل الهی است که با برنامه آسمانی خود قرآن تمام جهات زندگی این جهان و جهان دیگر را برای انسانها تضمین کرده و منظور داشته است. اسلام همه را به صف واحد فرا خوانده و هر گونه تفرقه و اختلاف و صف بندی را ممنوع ساخته است. با این وصف، از همان آغاز کار دسته بندی به نام سنی و صوفی و زیدی و اسماعیلی و غیره موجب شد که نیروی اسلام به تحلیل رود و آنرا از جهش ویژه خود تا حدی باز دارد.یکی از این دسته بندی ها بازی های صوفیه و دعوی کشف و شهود و کرامات و معجزات آنهاست که خود سری دراز دارد!:
عبد السلام بصری یکی از بزرگان صوفیه بود. روزی در بصره نماز جماعت می گذارد، در اثنای نمازش گفت: چخ چخ! پس از نماز یکی از مأمومین پرسید: مولانا! این چه بود که در حال نماز گفتید؟ عبدالسلام گفت: دیدم سگی در مسجد الحرام از کنار در خانه خدا عبور می کند. با چخی که در نماز کردم سگ ترسید و از آنجا گذشت!
حاضران و پس نمازان از کرامت مولانا و قدرت دید او تعجب کردند، و ریختند دست و پای او را بوسیدند.
یکی از مریدان که زنی شیعه داشت آمد و کرامت مولانا را برای همسرش نقل کرد و او را ترغیب نمود که به مذهب وی بگرود و دست از تشیع بردارد.
زن گفت: حاضرم به شرط این که جناب شیخ را دعوت کنی که با مریدان خود در منزل ما به شام مهمان باشد.
مرید نیز پذیرفت و مولانا را با سایر مریدان دعوت کرد تا شام را در خانه او مهمان باشند. مولانا هم پذیرفت و شب هنگام به خانه مرید آمدند.
زن مرید برای هر یک از مدعوین قاب پلوی که یک مرغ بریان هم روی آن بود تهیه کرده و به شوهرش گفت جلوی آنها بگذارد، ولی قاب مولانا را به ظاهر بدون مرغ نهادند، و مرغ او در لای پلو بود، و زن میزبان طوری آنرا قرار داده بود که دیده نشود.
جناب شیخ هر چه صبر کرد دید از مرغ او خبری نشد. مریدان غذا می خوردند و مولانا در حالیکه ناراحت به نظر می رسید همچنان چشم به در دوخته و منتظر رسیدن مرغ بریان بود!
زن که از پشت پرده او را زیر نظر داشت، وقتی ناراحتی مولانا و حالت انتظار او را دید وارد مجلس رشد و پلو را پس و پیش کرد و مرغ را به صوفی صافی نشان داد و گفت: جناب شیخ! چطور شما با این کشف و کرامت در نماز مسجد بصره، عبور سگی را در مسجد الحرام می بینید، ولی مرغ بریان جلوی خود را به این نزدیکی در لای پلوی ندیدید؟!
شیخ متوجه شد که زن خواسته با این دعوت، تأثیر چشم دور بین مولانا و حقیقت کرامت او را جلو چشم مریدان برملا سازد، و شوهرش و دیگران را از سر سپردگی بیهوده و جاهلانه باز دارد.
پس جناب شیخ با عصبانیت برخاست و غذا نخورده با مریدان نادان، از خانه خارج شد. شوهر زن که این معنی را دید و پی به میزان کشف و شهود مولانا برد، از او زده شد و بجای این که زن را به مذهب خود در آورد، با راهنمائی همسرش شیعه شد، و طوق ارادت مولانا را بدور افکند.(14)

خون به ناحق ریخته

در کتاب خلق الانسان از مهلبی (15) وزیر نقل می کند که گفت: پیش از آنکه منصب وزارت به من واگذار شود، از بصره سوار کشتی شدم که به بغداد بروم.
عده ای در کشتی بودند که مرد ظریفی نیز با ایشان بود. آنها با مرد ظریف شوخی و مزاح می کردند.
روزی او را گرفتند و دست و پایش را به زنجیر بستند و کلید قفل آنرا برداشتند. پس از فراغت از شوخی و بازی که خواستند قفل را باز کنند نتوانستند. کلید هم گم شد. هر کاری کردند فائده نبخشید.
ظریف بیچاره همچنان دست بسته ماند تا آنکه به بغداد رسیدیم. رفقایش از کشتی پیاده شدند و رفتند بازار آهنگری آوردند که قفل با باز کند. ولی آهنگر پس از مشاهده گفت:
می ترسم این شخص دزد باشد! باید داروغه شهر بیاید او را ببیند، تا بتوانم او را باز کنم.
رفتند داروغه را آوردند. عده ای که با داروغه بودند همینکه او را دیدند، یکی از آنها فریاد زد، این مرد برادر مرا در بصره کشته است، و مدتی است که در جستجوی او هستم.
سپس کاغذی که مشتمل بر دعوی خود بود و مهر عده ای از اعیان بصره پای آن بود، در آورد و به داروغه نشان داد. دو نقر گواه هم آورد و آنها موضوع را گواهی کردند.
داروغه نیز مرد دست بسته را به وی سپرد تا به قصاص برادرش به قتل رساند.
برادر مقتول نیز او را به قتل رسانید.(16)