داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

بنی آدم اعضای یکدیگرند

بر بالین تربت یحیی پیغمبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق، که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بنده این خاک درند - و آنان که عنی ترند محتاج ترند
آنگاه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست (10) و صدق معاملت ایشان، خاطری همراه من کن که از دشمنی صعب اندیشناکم.
گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست - خطاست پنچه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید - که گر ز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت - دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده - و گر تو می ندهی داد روز دادی هست
بنی آدم اعضای یکدیگرند - که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار - دگر عضوها را نماند قرار
تو کر محنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت نهند آدمی(11)
باید دانست که این بیت شعر مشهور سعدی که از لحاظ معنی آنرا شاهکار اشعار او دانسته اند، و راستی هم که چنین است، تقریباً ترجمه حدیث شریف پغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که می فرماید: مثل المؤمنین فی تواردهم و تراحمهم کمثل الجسد اذا اشتکی بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی والسهر یعنی: افراد با ایمان از لحاظ علائق و عواطف و پیوندهای محبت آمیز، مانند یک پیکرند، و چون عضوی به درد آید، سایر اعضاء با تب و تپش و بی خوابی با آن همدردی می کنند

استعداد

بهمنیار یکی از دانشمندان بزرگ و حکمای ایران است. او سرآمد شاگردان فیلسوف شهیر شرق شیخ الرئیس ابوعلی سینا بود. بهمنیار کسی است که مشکلات کتب شیخ را حل نمود و دقایق فکر او را کشف کرد، و به درک بسیاری از رموز علوم و اسرار منطق و فلسفه نائل گشت.
او در میان انبوه شاگردان ابن سینا از همه معروفتر و به وی نزدیکتر و نبوغش از همه بیشتر بود.
پیش از این که به محضر شیخ راه یابد، روزی ابن سینا از جلو دکان آهنگری می گذشت و دید پسر بچه ای جلو دکان آهنگری ایستاده و از آهنگر مقداری آتش طلب می کند.
آهنگر نگاهی به سر و وضع پسر بچه انداخت و گفت: ظرفت را بگیر تا آتش در آن بریزم.
پسر بچه فوراً متوجه شد که با دست خالی آمده است، در حالی که لازم بود ظرفی با خود می آورد. از اینرو نخست نگاهی به آهنگر کرد و سپس بی درنگ خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و در کف دست خود ریخت و آنرا پهن کرد و به آهنگر گفت:
این هم ظرف! بریز!
ابن سینا که خود نابغه ای بزرگ بود و درباره هوش و استعداد فوق العاده اش داستانها نوشته اند، از تیز هوشی و استعداد خداداد پسر بچه در شگفت ماند، و در دل بر این گونه استعدادها که بر اثر فقدان شرایط نداشتن زمینه های مساعد برای شکوفائی همچون آتش زیر خاکستر رفته رفته خاموش می شود و از قوه به فعل نمی آید، افسوس خورد، سپس جلو رفت و نام پسر بچه را پرسید و دانست که نامش بهمنیار و از یک خانواده زردشتی است که مانند برخی از ایرانیان آن روز، هنوز مسلمان نشده بود.
ابن سینا از بهمنیار خواست نزد وی بماند که در تعلیم و تربیتش بکوشد تا در آینده دانشمندی بزرگ شود و به مقام بلندی برسد.
بهمنیار هم دعوت شیخ را پذیرفت و به خدمت وی پرداخت و همه جا مانند سایه دنبال او بود. چیزی نگذشت که مسلمان شد و با استفاده از محضر شیخ از حکمای نامی به شمار آمد. او در علوم معقول کتابهای با ارزشی نوشته و به یادگار گذارده و حکما و دانشمندان بزرگی را تربیت کرده است.
کتاب التحصیل در منطق طبیعی و الهی شاهکار اوست که از هزار سال تا کنون همواره مورد استفاده حکما و فلاسفه اسلام و بیگانه بوده است.(12)

مرد و زن اجنبی

یکی از بازرگانان نیشابور زنی با جمال داشت. در یکی از روزها که می خواست به سفر برود، زن را به یکی از پیشوایان شهر به نام ابوعثمان صوفی که به پرهیزکاری و پارسائی موصوف بود سپرد و به سفر رفت.
روزی ابو عثمان غفلتاً نظرش به زن زیبا افتاد که نزد او به امانت سپرده بودند.
فی الحال تحت تأثیر زیبائی وی قرار گرفت و رفته رفته شیفته و فریفته او شد تا جائی که کارش به جای باریکی کشید.
حال عبادت و فکر و مطالعه از وی سلب شد، و شب و روز در خواب و بیداری به یاد آن زن بود و نمی دانست چگونه خود را از ورطه هولناک نجات دهد.
ناگزیر راز دل را به یکی از مشایخ گفت و درمان آن حالت دردناک را از او خواست.
شیخ به وی گفت مردی وارسته در ری هست که او را ابو یوسف می نامند باید بروی نزد او و موضوع را با وی در میان بگذاری باشد که او چاره ای بیندیشد.
ابوعثمان بار سفر بست و روی به ری نهاد. وقتی به ری رسید سراغ خانه ابو یوسف را گرفت. مردم گفتند: این شخص مردی فاسق است. اوقاتش به میگساری، و همنشینی با پسران امرد می گذرد.
خانه اش در محله شرابفروشان است و عالمی پرهیزکار مانند شما را نمی زیبد که به ملاقات مرد بدنامی چون او برود.
ابوعثمان چون این سخن شنید به شهر خود بازگشت و آنچه شنیده بود به شیخ خود گفت:
شیخ به وی تأکید کرد که نباید روی سخنان مردم حساب کند و لازم است هر طور شده مجدداً برای دیدن ابو یوسف به ری برود و چاره کار را از او بخوهد!
ابو عثمان ناچار به عزم ری راهی سفر شد و این بار بدون اعتنا به خانه ابو یوسف رفت.
همینکه به مجلس او در آمد، دید پسری زیبا در کنارش نشسته و شیشه شرابی پهلویش گذاشته است.
از ابو یوسف پرسید چرا در محله شرابفروشان سکونت وزیده است؟
ابو یوسف گفت: مردم این محله شرابفروش نبودند، زورمندان خانه های ایشان را به زور گرفتند و شرابفروشان را در آن جای دادند، ولی خانه مرا برای من گذاشتند، و من در خانه ام سکونت دارم.
ابو عثمان پرسید: این نوجوان کیست؟ گفت: پسر من است که احکام دینی به وی می آموزم.
گفت: این شیشه چیست؟ ابو یوسف گفت: سرکه است که خورش نان کرده ام.
ابو عثمان متحیر شد و گفت: اگر وضع شما چنین است، چرا خود را در معرض تهمت قرار داده اید که زبان مردم به روی شما باز شود؟
ابو یوسف گفت: من خودم را به بدی مشهور کرده ام تا بازرگانان فریب زهد و تقوای مرا نخورند و به صلاح و پرهیزکاری من مغرور نشوند، و زنان و کنیزان خود را نزد من به امانت نسپارند، و آنها مرا از عبادت خدا و تحصیل و مطالعه کتب باز ندارند
وقتی ابو عثمان این سخنان را شنید متنبه شد، و عشق زن اجنبی از دلش بیرون رفت، و چون به نیشابور برگشت زن را به شوهرش که از سفر باز گشته بود تحویل داد و از ورطه هولناک راحت شد.(13)