داستانهای ما جلد سوم

علی دوانی

عوام زبان نفهم

خدا نکند آدم دانشمند گرفتار عوام زبان نفهم شود که درست دو قطب مخالف در برابر هم قرار می گیرند و کار به جای باریکی می کشد.(4) به گفته صادق سرمد؛
دامن بکش ز صحبت جاهل که فی المثل - جهل آتش است و صحبت جاهل جهنم است
ابوحاتم سیستانی از دانشمندان نامی است. تاریخ درگذشت او را به اختلاف از سال 248 تا 255 هجری نوشته اند. ابوحاتم که نامش سهل بن محمد است در علوم قرآنی و لغت و شعر و ادب استاد مسلم عصر بود. در شهر بصره می زیست. کتابهای پر ارزش و جالبی تألیف کرده است. از جمله این کتابهاست:
کتاب اعراب قرآن - طرز آموختن و قرائت قرآن مجید.
کتاب المعمرون - کسانی که عمرهای طولانی داشته اند.
کتاب فصاحت - بحث در پیرامون شیوا سخن گفتن.
کتاب پرندگان.
کتاب زنبور عسل.
کتاب درندگان.
ابوحاتم سیستانی به آهنگ دیداری از شهر بغداد پایتخت عراق و مقر خلفای عباسی و مرکز علمی آنجا وارد بغداد شد و به مسجدی در آمد.
شخصی در مسجد نشسته بود و چون دید که ابوحاتم اهل فضل است، از وی معنی آیه قوا انفسکم ناراً را پرسید که خداوند به مردم دستور می دهد: خود را از عذاب دوزخ نگاه دارید.
ابوحاتم: قوا یعنی خود را نگاه دارید.
سائل: مفرد آن چیست؟
ابوحاتم: ق
سائل: تثنیه آن چگونه است؟
ابوحاتم: قیا.
سائل: جمع آن چه می شود؟
ابوحاتم: قوا.
سائل: حالا هر سه را صرف کنید.
ابوحاتم: ق، قیا، قوا.
ابوحاتم گفت: مردی در گوشه مسجد نشسته و مقداری قماش جلو نهاده بود. وقتی سخن ما به اینجا رسید رو کرد به شخصی و گفت: مواظب پارچه های من باش تا من برگردم.
مرد پارچه فروش یکراست رفت و مخفر (کلانتری) و شکایت کرد که من عده ای از زنادقه را دیدم که در مسجد نشسته اند و با صدای خروس قرآن می خوانند؟
فاصله ای نشد که مأمورین و پاسبانان ریختند و به دور ما و ما دو نفر را گرفتند و بردند نزد رئیس کلانتری. رئیس کلانتری از ما پرسید: موضوع چه بوده؟ من جریان را گفتم که این مرد صرف کلمه قوا را از من پرسید و من برای او شرح می دادم که مفرد و تثنیه و جمع آن چیست، گفتم، ق، قیا، قواست!
در این هنگام گروهی انبوهی از خلق الله گرد آمده بودند ببینند با ما چه می کنند و چگونه از ما کیفر می گیرند. رئیس کلانتری رو کرد به من و گفت: آخر دانشمندی چون شما جلو عوام نادان زبانش را به ادای این کلمات رها می کند؟ باید مواظبت کنید و در اندیشه عوام الناس باشید که کار به اینجا نکشد. سپس تازیانه کشید و افتاد به جان تماشاگران و آنها را از دور ما متفرق کرد، آنگاه به ما گفت: مبادا بار دیگر بی احتیاطی کنید و چنین سخنانی نزد مردم بی تمیز و عوام کالانعام به زبان آورید.
ابوحاتم هم وقتی وضع را چنین دید، درنگ را جایز ندانست و همان روز از بغداد خارج شد، و عطایش را به لقایش بخشید. به همین جهت دانشمندان بغداد نتوانستند از دانش او استفاده کنند و او هم تا زنده بود به بغداد برنگشت.(5)

عمرولیث صفاری و زن بیوه

چون عمرولیث به نیشابور آمد، لشکریان او در منازل مردمان فرود می آمدند، و کار بر اهل شهر تنگ شده بود. در آن اثنا زنی به تظلم نزد وی رفت و گفت: زنی بیوه ام و چهار طفل نارسیده دارم، و مرا در این شهر چهار سرای است که همه را لشکریان تو فرو گرفته اند، و من با طفلان خود در میان کوچه مانده ایم، و خواری و رسوائی می کشیم. اگر حکم کنی که یک سرای از آن جمله به ما باز گذارند از عدل و احسان تو بدیع و بعید نخواهد بود.
عمرو در غضب شد و گفت: لشکریان من از سیستان خانه و سرا باز نکرده اند و بدین دیار نیاورده که مردم را تشوش ندهند. مگر در قرآن نخوانده ای که: ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة (6) یعنی: بدرستی که پادشاهان چون در آیند به دیهی یا شهری که به قهر گیرند، تباه سازند. یعنی خراب گردانند آنرا، و گردانند عزیز آن موضع را خوار و بی مقدار.
زن گفت: ای ملک! مگر آیه ما بعد را فراموش کرده ای؟ که در حق ظالمان و منازل ایشان می فرماید: فتلک بیوتهم خاویة بماظلموا یعنی: اینست خانه های ایشان، یعنی دیار قوم ثمود، بنگرید آنرا در حالتی که خالیست از مردمان و خرابست سقفها و دیوارهای آن به سبب ظلمی که کردند.(7)
عمرولیث از استماع این آیه چنان متأثر شد که آب از چشمش روان گردید، و فی الفور حکم کرد که تمام لشکر از شهر بیرون روند، و در صحرا خیمه و خرگاه زنند، و چاووشان و ملازمان را گفت تا چوگانها گرفته و فرو تاختند، و در سه چهار ساعت نجومی(8) شهر را از سپاهی بپرداختند.(9)

بنی آدم اعضای یکدیگرند

بر بالین تربت یحیی پیغمبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق، که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بنده این خاک درند - و آنان که عنی ترند محتاج ترند
آنگاه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست (10) و صدق معاملت ایشان، خاطری همراه من کن که از دشمنی صعب اندیشناکم.
گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست - خطاست پنچه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید - که گر ز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت - دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده - و گر تو می ندهی داد روز دادی هست
بنی آدم اعضای یکدیگرند - که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار - دگر عضوها را نماند قرار
تو کر محنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت نهند آدمی(11)
باید دانست که این بیت شعر مشهور سعدی که از لحاظ معنی آنرا شاهکار اشعار او دانسته اند، و راستی هم که چنین است، تقریباً ترجمه حدیث شریف پغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که می فرماید: مثل المؤمنین فی تواردهم و تراحمهم کمثل الجسد اذا اشتکی بعض تداعی له سائر اعضاء جسده بالحمی والسهر یعنی: افراد با ایمان از لحاظ علائق و عواطف و پیوندهای محبت آمیز، مانند یک پیکرند، و چون عضوی به درد آید، سایر اعضاء با تب و تپش و بی خوابی با آن همدردی می کنند