گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

فتح مکه

شیخ مفید و شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کردند که فتح مکه در ماه رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، و احادیث معتبره بر این دلالت کرده است، و اکثر گفته اند: در روز سیزدهم ماه بود؛ و بعضی بیستم گفته اند.
و سببش آن بود که چون در سال حدیبیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با قریش صلح کرد قبیله خزاعه در امان حضرت داخل شدند و قبیله کنانه در امان قریش، چون دو سال از آن پیمان گذشت ملعونی از قبیله کنانه نشسته بود و هجو رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را می خواند، پس مردی از قبیله خزاعه او را منع کرد که تو را چه نسبت است که چنین چیزی بخوانی؟ اگر بار دیگر بشنوم که چنین چیزی می خوانی دهنت را می شکنم، پس کنانی ملعون ممتنع نشد و بار دیگر خواند، خزاعی مشتی بر دهن او زد و هر یک از قبیله خود نصرت طلبیدند، و چون کنانه بیش تر بودند آن ها را زدند تا داخل حرم کردند و بسیاری از ایشان را کشتند و قریش قبیله کنانه را به چهارپایان و اسلحه مدد کردند.
پس عمرو بن سالم خزاعی سوار شد و به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و واقعه را عرش کرد و شعری چند در این باب انشا کرد و در ضمن آن ابیات طلب نصرت از حضرت نمود، حضرت فرمود: بس است ای عمرو، پس برخاست و به خانه میمونه رفت و آبی طلبید و غسل کرد و در اثنای غسل می فرمود: یاری کرده نشوم اگر یاری نکنم، پس بیرون آمد و عازم شد بر رفتن به سوی مکه.
طبرسی و کلینی به سند موثق و حسن روایت کرده اند که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در روز فتح در کعبه را گشود، چند صورت در کعبه کشیده بودند، فرمود که آن ها را محو کردند، پس دو عضاده در کعبه را به دست های مبارک خود گرفت و گفت: لا اله الا الله وحده شریک له، صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده چه می گویید و چه گمان می برید؟ و در آن وقت همه صنادید(122) قریش که حضرت را آزار کرده بودند داخل مسجد شدند و گمان ایشان آن بود که همه را به قتل خواهد رسانید، چون این سخن را از حضرت شنیدند گفتند: گمان نیک می بریم و سخن نیک می گوییم، تو را برادر کریم و پسر عم کریم می دانیم.
حضرت فرمود: من می گویم به شما چنان که برادرم یوسف به برادران خود گفت در وقتی که بر ایشان قدرت به هم رسانید (لاتثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین)(123) یعنی: ملامتی نیست بر شما امروز! می آمرزد خدا شما را و او رحیم ترین رحم کنندگان است. پس فرمود: بدرستی که خدا مکه را محترم گردانیده است در روزی که آسمان ها و زمین را آفریده است، پس آن محترم است به حرمت خدا تا روز قیامت.
پس با اهل مکه خطاب فرمود: بد یاران و همسایگان بودید شما برای پیغبر خود، مرا به دروغ نسبت دادید و دور کردید و از مکه بیرون کردید و مرا ذلیل کردید، و به این هم راضی نشدید تا آن که به سوی بلاد من آمدید و با من جنگ کردید، بروید که شما را آزاد کردم. پس ایشان بیرون آمدند به نحوی که گویا از قبر زنده شده اند و بیرون آمده اند چون از حیات خود ناامید شده بودند، پس مسلمان شدند و با آن حضرت بیعت کردند.
کلینی و علی بن ابراهیم به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده اند که حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم در روز فتح مکه در مسجد نشست و با مردان بیعت کرد تا وقت نماز ظهر شد و نماز کرد و باز بیعت گرفت تا وقت نماز عصر، پس بعد از نماز نشست برای بیعت زنان و حق تعالی این آیات را فرستاد: (یا ایها النبی اذا جاءک المؤمنات یبایعنک علی ان لایشرکن بالله شیئاً و لا یسرقن و لایزنین و لا یقتلن اولادهن و لا یأتین ببهتان یفترینه بین ایدیهن و ارجلهن و لایعصینک فی معروف فبایعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحیم(124) یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! هرگاه بیایند به سوی تو زنان مؤمنه که بیعت کنند با تو بر آن که شریک نگردانند با خدا چیزی را و دزدی نکنند و نکشند اولاد خود را و نیاورند بهتانی که افتار کنند میان دست ها و پاهای خود - یعنی فرزند دیگری را به شوهر خود ملحق نکنند - و نافرمانی تو نکنند در هر امر نیکی که به ایشان بفرمایی، پس بیعت کن با ایشان و طلب آمرزش کن برای ایشان از خدا، بدرستی که خدا آمرزنده و مهربان است.

مباهله

بدان که قصه مباهله از جمله قصه های متواتر است و خاصه و عامه در جمیع کتب تفاسیر و تواریخ و احادیث روایت کرده اند با اندک اختلافی در خصوصیات آن.
شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که جمعی از اشراف نصارای نجران و خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و سر کرده ایشان سه نفر بودند: یکی عاقب که امیر و صاحب رای ایشان بود، دیگری عبدالمسیح که در جمیع مشکلات به او پناه می بردند، سوم ابوحارثه که عالم و پیشوای ایشان بود و پادشاهان روم برای او کلیساها ساخته بودند و هدایا و تحفه ها برای او می فرستادند، به سبب وفور علم او نزد ایشان.
پس چون ایشان متوجه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استری سوار شد و کرز بن علقمه برادر او در پهلوی او می راند ناگاه استر ابوحارثه از سر در آمد پس کرز ناسزایی به حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت، ابوحارثه گفت: بر تو باد آن چه گفتی، گفت: چرا ای برادر؟ ابوحارثه گفت: به خدا سوگند این همان پیغمبر است که ما انتظار او می کشیدیم، کرز گفت: پس چرا متابعت او نمی کنی؟ گفت: مگر نمی دانی که این گروه نصاری چه کرده اند با ما؟ ما را بزرگ کردند و صاحب مال کردند و گرامی داشتند و راضی نمی شوند به متابعت او، و اگر ما متابعت او کنیم این ها همه را از ما باز می گیرند. پس کرز این سخن در دلش جا کرد تا آن که به خدمت آن حضرت رسید و مسلمان شد.
و ایشان در وقت نماز عصر وارد مدینه شدند با جامه های دیبا و حله هیا زیبا که هیچ یک از گروه عرب با این زینت نیامده بودند، و چون به خدمت حضرت رسیدند سلام کردند، حضرت جواب سلام ایشان نفرمود و با ایشان سخن نگفت، پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرحمن بن عوف که با ایشان آشنایی داشتند و گفتند: پیغمبر شما نامه ای به ما نوشت و ما اجابت او نمودیم و آمدیم و اکنون جواب سلام ما نمی گوید و با ما به سخن نمی آید.
ایشان آنها را به خدمت امیر المومنین علیه السلام آوردند و در آن باب با علی علیه السلام مصحلت کردند، حضرت امیر علیه السلام فرمود: این جامه های حریر و انگشترهای طلا رااز خود دور کنید و به خدمت آن جناب روید، چون چنین کردند و به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم رفتند و سلام کردند، حضرت جواب سلام ایشان گفت.
پس در تمام آن روز از حضرت سوال ها کردند و با حضرت مناظره نمودند؛ پس عالم ایشان گفت: یا محمد! چه می گویی در باب مسیح؟
حضرت فرمود: او بنده و رسول خداست.
گفتند: هرگز دیده ای که فرزندی بی پدر به هم رسد؟
پس این آیه نازل شد ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون(125) بدرستی که مثل عیسی نزد خدا مثل آدم است که خدا خلق کرد او را از خاک پس گفت مر او را: باش، پس به هم رسید.
و چون مناظره به طول انجامید و ایشان لجاجت در خصومت می کردند حق تعالی فرستاد که ( فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله علی الکاذبین)(126) یعنی: پس هر که مجادله کند با تو در امر عیسی بعد از آن چه آمده است به سوی تو از علم و بینه و برهان، پس بگو - ای محمد: - بیایید خوانیم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهای خود را و جانهای شما را - یعنی آنها را که به منزله جان مایند و آن ها که به منزله جان شمایند - پس تضرع کنیم و دعا کنیم پس بگردانیم لعنت خدا را بر هر که دروغ گوید از ما و از شما. و چون این آیه نازل شد قرار دادند که یک روز دیگر مباله کنند و نصاری به جاهای خود برگشتند، پس ابوحارثه به اصحاب خود گفت: فردا نظر کنید اگر محمد با فرزندان و اهل بیت خود می آید پس بترسید از مباهله او و اگر با اصحاب و اتباع خود می آید از مباهله او پروا مکنید.
پس بامداد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به خانه امیر المومنین علیه السلام آمد و دست حضرت امام حسن را گرفت و امام حسین را در برگرفت و حضرت امیر در پیش روی آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه علیها السلام در عقب آن حضرت، و از مدینه بیرون آمدند، چون ایشان پیدا شدند ابوحارثه پرسید: اینها کیستند که با او همراهند؟ گفتند: آن که پیش می آید پسر عم اوست و شوهر دختر او و محبوبترین خلق است نزد او، و آن دو طفل دو فرزندان اویند از دختر او، و آن زن دختر اوست فاطمه که عزیزترین خلق است نزد او.
پس حضرت آمد و به دو زانو نشست برای مباهله.
ابوحارثه گفت: به خدا سوگند چنان نشسته است که پیغمبران می نشستند برای مباهله، و برگشت و جرأت نکرد بر مباهله، سید گفت: به کجا می روی؟ گفت: اگر بر حق نمی بود چنین جرأت نمی کرد بر مباهله و اگر با ما مباهله کند، پیش از آن که سال بر ما بگردد یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند.
به روایت دیگر گفت: من روهایی می بینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای خود بکند هر آینه خواهد کند، پس مباهله مکنید که هلاک می شوید و یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند.
پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت: ای ابوالقاسم! در گذر از مباهله ما و با ما مصالحه کن بر چیزی که قدرت بر ادای آن داشته باشیم؛ پس حضرت با ایشان مصالحه نمود.
پس حضرت فرمود: سوگند یاد می کنم به آن خداوندی که جانم در قبضه قدرت اوست که هلاک نزدیک شده بود به اهل نجران، و اگر با من مباهله می کردند هر آینه تمام این وادی بر ایشان آتش می شد و می سوختند و حق تعالی جمیع اهل نجران را مستأصل می کرد، حتی آنکه مرغ بر سر درختان ایشان نمی ماند و همه نصاری پیش از هر سال می مردند.
صاحب کشاف و جمیع اهل سنت در صحاح خود نقل کرده اند از عایشه که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در روز مباهله بیرون آمد و عبائی پوشیده بود از موی سیاه، پس حضرت امام حسن و امام حسین و فاطمه و علی بن ابی طالب علیه السالم را در زیر عبا داخل کرد و این آیه خواند ( انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً) .(127)

حجه الوداع

کلینی به سندهای صحیح و حسن از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بعد از هجرت ده سال در مدینه ماند و حج بجا نیاورد تا آن که در سال دهم حق تعالی این آیه را فرستاد (و اذن فی الناس بالحج یاتوک رجالاً و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق لیشهدوا منافع لهم) (128) یعنی ندا در ده در میان مردم به حج و بطلب ایشان را به سوی آن تا بیایند به سوی تو در حالتی که پیادگان باشند و سواران باشند بر هر شتر لاغری و آیند به سوی تو از هر دره عمیقی یا از هر راه دوری تا حاضر شوند منفعت های خود را برای دنیا و عقبی. پس امر کرد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم موذنان را که اعلام نمایند مردم را به آوازهای بلند به آن که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم در این سال به حج می رود، پس مطلع شدند به حج رفتن آن حضرت هر که در مدینه حاضر بود و در اطراف مدینه و اعراب بادیه.
و حضرت نامه ها نوشت به سوی هر که داخل شده بود در اسلام که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم اراده حج دارد پس هر که طاقت حج دارد حاضر شود؛ پس همه حاضر شدند برای حج آن حضرت و در همه حال تابع آن حضرت بودند و نظر می کردند که آن چه آن حضرت بجا می آورد بجا آورند و آن چه آورند و آن چه می فرماید اطاعت نمایند.
و در کتاب خصال منقول است که در حجه الوداع سوره (اذا جاء نصر الله والفتح) (129) بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد در روز دوم ایام تشریق، پس حضرت دانست از نزول آن سوره که این حج آخر است؛ چون دلالت می کرد آن سوره بر آن که آن حضرت دین را رواج داد و از کار مردم فارغ شد و امر نمود حق تعالی او را که متوجه تسبیح و استغفار گردد از برای خود.
پس چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم از اعمال حج فارغ شد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را هدی خود شریک گردانید و بار کرد و متوجه مدینه شد و حضرت بودند، و چون حضرت به غدیر خم رسید، در آن موضع نزول فرمود و مسلمانان نیز نزول کردند، و سبب نزول آن حضرت در چنان موضعی آن بود که آیات کریمه قرآنی به تأکید تمام بر آن حضرت نازل شد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را نصب کند به خلافت بعد از خود، و پیشتر در این باب وحی بر آن حضرت نازل شده بود و لیکن مشتمل بر توقیف (130) و تأکید نبود و به این سبب حضرت تأخیر نمود که مبادا در میان امت اختلافی حادث شود و بعضی از ایشان از دین برگردند، و خداوند عالمیان می دانست که اگر از غدیر خم در گذرند متفرق خواهند شد بسیاری از مردم به سوی شهرها و وادی های خود، پس حق تعالی خواست که در این موضع ایشان جمع شوند که همه ایشان نص بر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را بشنوند و حجت بر ایشان در این باب تمام شود و کسی از مسلمانان را عذری نماند، پس حق تعالی این آیه را فرستاد یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک یعنی: ای پیغمبر بزرگوار! برسان به مردم آنچه فرستاده شده است به سوی تو از جانب پروردگار تو در باب نص بر امامت علی بن ابی طالب و خلیفه نمودن او در میان امت خود؛ پس فرمود: و ان تفعل فما رسالته و الله یعصمک من الناس (131) یعنی: پس اگر نکنی پس نرسانیده خواهی بود رسالت خدا را و خدا تو را نگاه می دارد از شر مردم، پس تأکید نمود در باب تبلیغ رسالت و تخویف نمود آن حضرت از تأخیر آن امر و ضامن شد برای آن حضرت که او را از شر مردم نگاه دارد.
پس به این سبب حضرت در چنان موضعی که محل فرود آمدن نبود نزول فرمود و مسلمانان همه برگرد آن حضرت فرود آمدند و روز بسیار گرمی بود، پس امر فرمود که زیر درخت خاری چند را رفتند و امر فرمود که پالان های شتران را جمع کردند و روی هم گذاشتند پس منادی خود را فرمود ندا در دهد در میان مردم که همه نزد آن حضرت جمع شوند، و اکثر ایشان از شدت گرما رداهای خود را بر پاهای خود پیچیده بودند.
و چون مردم جمع شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله بر بالای پالان ها بر آمد و علی علیه السلام را بر بالای منبر طلبید و در جانب راست خود باز داشت، پس خطبه ای خواند مشتمل بر حمد و ثنای الهی و موعظه های بلیغ ایشان را فرمود و خبر مرگ خود را امت داد و فرمود: مرا به درگاه حق تعالی خوانده اند و نزدیک شده است که اجابت دعوت الهی کنم، و وقت آن شده است که از میان شما پنهان شوم و دار فانی را وداع کنم و به سوی درجات عالیه آخرت رحلت نمایم، و بدرستی که در میان شما می گذارم چیزی را که تا متمسک به آن باشید هرگز گمراه نگردید بعد از من، که آن کتاب خداست و عترت من که اهل بیت منند، بدرستی که این دو تا از هم جدا نمی شوند تا هر دو بر حوض کوثر بر من وارد شوند.
پس به آواز بلند در میان ندا کرد که آیا نیستم من سزاوارتر به شما از جان های شما؟ گفتند: خداوند! چنین است.
پس بازوهای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را گرفت و بلند کرد آن حضرت را بحدی که سفیدی زیر بغل های ایشان نمودار شد و گفت: هر که من مولی و اولی به نفس اویم پس علی مولی و اولی به نفس اوست، خداوندا! دوستی کن به هر که با علی دوستی کند، و دشمنی کن با هر که با علی دشمنی کند، و یاری کن هر که علی را یاری کند، و واگذار هر که علی را واگذارد.
پس حضرت از منبر فرود آمد و در آن وقت نزدیک زوال بود در عین شدت گرما پس دو رکعت نماز کرد، پس زوال شمس شد و مؤذن آن حضرت اذان گفت و نماز ظهر را با ایشان بجا آورد، پس به خیمه خود مراجعت فرمود و امر فرمود که خیمه ای از برای امیرالمؤمنین علیه السلام در برابر خیمه او برپا کردند، و حضرت امیر در آن خیمه نشست و رسول خدا امر کرد مسلمانان را فوج فوج به خدمت آن حضرت بروند و آن جناب را تهنیت و مبارک باد امامت بگویند و سلام کنند بر آن جناب به امارت و پادشاهی مؤمنان و بگویند: السلام علیک یا امیرالمؤمنین.
پس همه مردم چنین کردند. و امر کرد زنان خود را و سایر زنان مسلمانان را که با آن جناب بودند که بروند و تهنیت و مبارک باد بگویند و سلام کنند بر آن جناب به امارت مؤمنان، پس همه بجا آوردند.
و از جمله آنها که در این باب اهتمام کردند زیاده از دیگران، عمر بن الخطاب بود و زیاده از دیگران اظهار شادی و بشاشت نمود به امامت و خلافت آن جناب و گفت در میان آن کلماتی که در تهنیت آن جناب می گفت: بخ بخ یا علی اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة
یعنی: به به گوارا باد تو را، گردیدی آقای من و آقای هر مؤمن و مؤمنه.