گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

جنگ احد

علی بن ابراهیم به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون کفار قریش از جنگ بدر به سوی مکه مراجعت نمودند با آن حال که از اکابر ایشان هفتاد نفر کشته و هفتاد نفر اسیر شده بودند ابوسفیان گفت: ای گروه قریش! مگذارید زنان خود را که گریه کنند بر کشتگان خود زیرا که آب دیده آتش اندوه و حزن و نائره عداوت و حسد محمد را فرو می نشاند و محمد و اصحاب او بر ما شماتت خواهند کرد، ایشان چنین کردند و گریه نکردند و ماتم کشتگان خود را نداشتند تا جنگ احد واقع شد و بعد از آن زنان خود را رخصت ماتم و نوحه و گریه دادند. پس چون سال دیگر شد، اراده جنگ احد کردند و با هم سوگندان خود از قبیله کنانه و غیر ایشان جمعیت کردند و اسلحه بسیار تهیه کردند و از مکه با سه هزار سوار و دو هزار پیاده بیرون آمدند و زنان را با خود آوردند که مصیبت بدر را به یاد مردم بیاورند و ایشان را بر قتال تحریص کنند و ابوسفیان زن خود، هند دختر عتبه را با خود برد و عمره دختر علقمه حارثیه نیز با ایشان بیرون آمد.
پس حضرت اصحاب خود را جمع کرد و ایشان را خبر داد که حق تعالی مرا خبر داده که قریش جمعیت کرده اند و اراده مدینه دارند و ترغیب نمود ایشان را بر جهاد، پس عبدالله بن ابی و جماعتی از صحابه گفتند: یا رسول الله! از مدینه بیرون مرو تا در کوچه های مدینه با ایشان جنگ کنیم و مردان ضعیف و زنان و غلامان و کنیزان همه دهانه کوچه ها را بگیرند و بر ایشان از بام ها سنگ بیندازند و همه اتفاق کنیم بر دفع ایشان بدرستی که هرگز گروهی بر سر مدینه نیامدند که بر ما ظفر یابند در وقتی که ما در قلعه ها و خانه خود بودیم و هرگز از مدینه برای جنگ بیرون نرفتیم مگر دشمن بر ما غلب شد.
پس حضرت موضع لشکر خود را از جانب راه عراق تعیین فرمود و عبدالله بن ابی و قوم او جماعتی از خزرج متابعت رأی او کردند، پس حضرت اصحاب خود را شمرد و ایشان هفتصد نفر بودند، پس عبدالله بن جبیر را با پنجاه نفر از تیراندازان بر در دره تعیین فرمود زیرا که می ترسید که کمین ایشان از این دره درآیند؛ پس حضرت عبدالله بن جبیر و اصحابش را وصیت فرمود: اگر ببینید ما را که کافران را گریزانده ایم تا داخل مکه کرده ایم ایشان را از جای خود حرکت مکنید، و اگر ببینید آن ها را که ما را گریزاندند تا آن که ما را داخل مدینه کردند از جای خود زایل مشوید.
پس ابوسفیان لعین خالد بن ولید را با دویست سوار مقرر کرد که در کمین باشند و به ایشان گفت: چون ببینید که ما با مسلمانان آمیختیم، از این دره داخل شوید و از عقب مسلمانان درآیید؛ پس چون مشرکان در برابر مسلمانان صف کشیدند و حضرت تعبیه اصحاب خود نمود علم را به دست امیرالمؤمنین علیه السلام داد و انصار همگی به یک دفعه حمله بر مشرکان آوردند و مشرکان با قبح وجوه گریختند و اصحاب حضرت متوجه اموال ایشان شدند و مشغول گردیدند و دست از جنگ برداشتند، و چون خالد آمد که از دره داخل شود عبدالله بن جبیر و اصحابش ایشان را تیرباران کردند و ایشان برگشتند، و چون اصحاب ابن جبیر دیدند که اصحاب حضرت به غارت مشغولند به عبدالله گفتند: ما چرا این جا ایستاده ایم؟ آن ها غنیمت ها را بردند و ما بی بهره خواهیم ماند؛ عبدالله گفت: از خدا بترسید حضرت ما را سفارش کرده است که از جای خود حرکت نکنیم، هر چند ایشان را نصیحت کرد سودی نبخشید و یک یک می گریختند و می رفتند.
شیخ مفید به طرق عامه روایت کرده است که ابن عباس می گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام را چهار منقبت است که احدی غیر از او را نبوده: اول آن که او اول کسی بود از عرب و عجم که به حضرت رسول صلی الله علیه و آله ایمان آورد و با او نماز کرد؛ دوم آن که علمدار آن حضرت بود در هر جنگی؛ سوم آن که در روز احد که همه گریختند او ثابت قدم ماند؛ چهارم آن که او پیغمبر را داخل قبر کرد.
و باز به طرق مخالفان از ابن مسعود روایت کرده است که گفت:
چون در جنگ احد صف کشیدیم در برابر دشمن، حضرت رسول صلی الله علیه و آله پنجاه نفر از انصار را بر دره احد بازداشت و مردی از انصار را بر ایشان امیر کرد و مبالغه فرمود: اگر همه ما کشته شویم شما از جای خود حرکت مکنید که اگر آسیبی به ما می رسد از این جا می رسد، و علم مشرکان در دست طلحة بن ابی طلحه بود که به شجاعت مشهور بود و او را قوچ معرکه می گفتند، و حضرت علم مهاجران را به دست امیرالمؤمنین علیه السلام داد و خود به زیر علم انصار ایستاد.
پس ابوسفیان به علمداران خود گفت: هر سستی که به لشکر می رسد، از علمدار ایشان است، و در روز بدر شما باعث شکست لشکر شدید، اگر نمی توانید علم را نگاه دارید به ما دهید. پس طلحه در غضب شد و گفت: تو به ما چنین می گویی؟ و الله که امروز شماها را به حوض های مرگ خواهیم انداخت؛ و پیش تاخت و مبارز طلبید و گفت: منم طلحة بن ابی طلحه قوچ جنگ گاه. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیش تاخت و گفت: منم علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب؛ پس دو ضربت در میان ایشان رد شد و امیرالمؤمنین علیه السلام ضربتی بر پیش سرش زد که دیده هایش بر رویش افتاد و نعره ای زد که هرگز چنان صدایی نشنیده بودند و علم از دستش افتاد و دیگری از ایشان برداشت تا آن که صواب غلام ایشان که در قوت و شجاعت مشهور بود علم را گرفت و حضرت امیر علیه السلام ضربتی بر دست راستش زد و دستش را انداخت، آن ملعون علم را به دست چپ گرفت، حضرت دست چپش را نیز انداخت، پس به دست های بریده علم را به سینه خود چسبانید، پس حضرت ضربتی بر سرش زد که بر زمین افتاد و مشرکان رو به هزیمت آوردند و مسلمانان در غنیمت افتادند و جنگ را فراموش کردند، پس اکثر آن ها که در دره بودند به طمع غنیمت از جای خود حرکت کردند و نصیحت سردار خود عبدالله بن عمرو بن حزن را نشنیدند و خالد بن ولید فرصت را غنیمت شمرده از دره درآمد و سرکرده ایشان را کشت و به قصد حضرت رسول صلی الله علیه و آله از عقب لشکر در آمد، و چون بر دور حضرت جماعت قلیلی را دید به اصحاب خود گفت: آن که شما می خواهید این است، سعی کنید که او را هلاک کنید؛ پس همه به یک باربر آن حضرت حمله کردند به ضرب شمشیر و نیزه و تیر و سنگ، و اصحاب حضرت مقاتله می کردند بر دور آن حضرت تا هفتاد نفر از ایشان کشته شدند و باقی گریختند و به غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام و ابودجانه و سهل بن حنیف کسی نماند و ایشان دفع مشرکان از سید پیغمبران می کردند.
به روایت شیخ طبرسی: حضرت صادق علیه السلام فرمود: حمزه حمله بر مشرکان می آورد و از ایشان می کشت و باز به جای خود بر می گشت، پس وحشی نیزه ای انداخت و بر بالای پستان سید شهدا آمد و از اسب گردید و کافران هجوم آوردند و آن حضرت را شهید کردند و وحشی جگرش را برای هند برد و حق تعالی آن را در دهان او سفت کرد که نتوانست خایید و انداخت. و حلیس بن علقمه ابوسفیان ملعون را دید بر اسبی سوار است و بر بالای سر حمزه ایستاده است و نیزه ای در دست دارد و به دهان مبارک حمزه علیه السلام می زند و می گوید:
بچش ای عاق! حلیس گفت: نظر کنید ای گروه بنی کنانه این مرد را که دعوی می کند بزرگ قریش است با پسر عم کشته خود چه می کند! آن ملعون منفعل شد و گفت: راست می گویی لغزشی بود از من، افشا مکن.
مشهور میان مفسران و مورخان آن است که جنگ احد در ماه شوال سال سوم هجرت واقع شد.
به روایت شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و اکثر محدثان شیعه، نزول قریش به احد در چهارشنبه دوازدهم ماه شد، و حضرت در روز جمعه چهاردهم در احد نزول اجلال فرمود و در روز شنبه پانزدهم قتال واقع شد؛ و بعضی گفته اند: در روز پنجشنبه پنجم شوال قریش به احد رسیدند و جنگ در روز شنبه هفتم واقع شد.
و لشکر کفار موافق مشهور سه هزار نفر بودند، و بعضی زیاده نیز گفته اند، و بعضی دو هزار نفر گفته اند، و بعضی گفته اند دو هزار نفر ایشان اسب سوار بودند و هفتصد نفر زره پوش در میان ایشان بود و سه هزار شتر همراه آورده بودند؛ اصحاب آن جناب به روایتی هزار نفر بودند، و به روایتی هفتصد نفر.
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که لشکر آن جناب ششصد نفر بودند.
و به روایت علی بن ابراهیم: عبدالله بن ابی با سیصد منافق از لشکر حضرت جدا شد و به سوی مدینه برگشت.
مؤلف گوید: دور نیست که ششصد یا هفتصد بعد از برگشتن آن منافقان باشد، پس روایات متقارب می شوند.
اکثر احادیث معتبره عامه و خاصه دلالت می کند بر این که شهداء احد هفتاد نفر بودند؛ و بعضی گفته اند مجموع شهداء هشتاد و یک نفر بودند، و هفتاد و یک نفر از انصار بودند؛ و قول اول اصلح است. و اشهر آن است که مقتولان مشرکان بیست و هشت نفر بودند.

جنگ خندق

علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و غیر ایشان روایت کرده اند که غزوه احزاب در ماه رمضان سال پنجم هجرت بود و سببش آن بود که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله بنو نضیر را از مدینه بیرون کرد و ایشان گروهی بودند از یهود از فرزندان هارون - پس جمعی از ایشان به خیبر رفتند و رئیس ایشان حی بن اخطب به مکه رفت و به ابوسفیان و رؤسای قریش گفت: محمد بسیاری از ما و شما را کشت و عداوتش با ما و شما محکم شده است و ما را از خانه های خود بیرون کرد و اموال و مزارع ما را تصرف کرد و پسر عمان ما بنی قینقاع را نیز از دیار خود جلا (111) فرمود، پس بگردید در زمین و هم سوگندان خود را و غیر ایشان را از قبائل عرب جمع کنید تا برویم بر سر او و از قوم من در مدینه هفتصد نفر هستند - یعنی بنی قریظه - و همه مردان جنگند و میان ایشان و محمد عهد و پیمانی هست و من ایشان را راضی می کنم که پیمان را بشکنند و بر دفع آن حضرت ما را یاری کنند و شما از جانب بالای مدینه بیایید و ایشان از جانب پایین مدینه و محمد و اصحابش را از میان برداریم؛ و از موضع بنی قریظه تا مدینه دو میل راه بود و در موضعی می بودند که مسمی است به بئر عبدالمطلب.و پیوسته ابن اخطب با ایشان در قبائل عرب می گردید تا ده هزار کس جمع شدند از قریش و کنانه و اقرع بن حابس با قومش و عباس بن مرداس با بنی سلیم.
پس قریش با یهودان اتفاق کردند و یهودان بیرون آمده رفتند به نزد قبیله غطفان و ایشان را به سوی حرب حضرت دعوت کردند و گفتند:
قریش با ما متفق شده اند و ایشان نیز اجابت کردند. پس قریش بیرون آمدند و قائدشان ابوسفیان بود؛ و غطفان بیرون آمدند با عیینة بن حصن فزاری و حارث بن عوف با بنی مره و مسعر بن جبله با اتباع خود از قبیله اشجع و نامه ها نوشتند به سوی حلفای خود از بنی اسد؛ پس طلحه با اتباعش از بنی اسد آمدند و قریش به سوی بنی سلیم نوشتند و ابوالاعور سلمی با اتباعش آمدند.
چون این خبر به حضرت رسول صلی الله علیه و آله رسید اصحاب خود را طلبید و با ایشان مشورت کرد و ایشان هفتصد نفر بودند، سلمان عرض کرد: یا رسول الله! جماعت قلیل در مطاوله و مبارزه در برابر جماعت کثیر نمی توانند ایستاد. حضرت فرمود: پس چه کنیم؟
سلمان عرض کرد: خندقی می کنیم بر دور خود که حجابی باشد میان تو و ایشان که ایشان از هر جانب بر سر ما نیایند و جنگ از یک جانب باشد، و ما در بلاد عجم وقتی که لشگر گرانی متوجه ما می شد چنین می کردیم که جنگ از موضع معینی واقع شود.
پس جبرئیل بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: رأی سلمان صواب است و به آن عمل می باید کرد. حضرت فرمود که زمین را پیمودند از ناحیه احد تا رایح و هر بیست گام یا سی گام را به جماعتی از مهاجران و انصار داد که حفر نمایند و امر کرد که بیل ها و کلنگ ها آوردند و حضرت خود ابتدا کرد در حصه مهاجران و کلنگی برداشت و خود می کند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خاک را نقل می کرد تا آن که عرض کرد و مانده شد و فرمود: عیشی نیست مگر عیش آخرت، خداوندا! بیامرز انصار و مهاجران را. چون مردم دیدند که حضرت خود متوجه کندن گردیده اهتمام بسیار کردند در کندن و خاک را نقل می کردند.
علی بن ابراهیم روایت کرده است که حضرت از کندن خندق فارغ شد سه روز پیش از آمدن قریش، و برای خندق هشت در مقرر فرمود و بر هر دری یک مرد از مهاجران و یک مرد از انصار با گروهی مقرر فرمود که حراست نمایند. پس قبائل قریش و کنانه و سلیم و هلال با حی بن اخطب آمدند و قریش با حلفای(112) خود که ده هزار کس بودند در ما بین جرف و غایه فرود آمدند و غطفان و توابع ایشان از اهل نجد در جانب احد فرود آمدند؛ و حضرت رسول صلی الله علیه و آله با سه هزار نفر از صحابه از مدینه بیرون آمدند.
پس گروهی از اشقیاء قریش متوجه میدان قتال شدند که از جمله ایشان عمرو بن عبدود و عکرمة بن ابی جهل و هبیرة بن ابی وهب و ضرار بن الخطاب و مرداس فهری بودند؛ پس اسلحه جنگ بر خود راست کردند و بر اسبان عربی سوار شده بر منازل بنی کنانه گذشتند و ایشان را تحریص بر قتال کرده و گفتند: مهیای کارزار شوید که امروز معلوم می شود که مرد کیست؛ و چون به کنار خندق رسیدند گفتند:
این مکری است که عرب نمی دانستند، این تدبیر آن فارسی است که با اوست. پس گردیدند تا مکان تنگی از خندق یافتند و اسبان خود را از خندق جهاندند و عمرو بن عبدود که به شجاعت میان عرب مشهور بود و او را با هزار سوار برابر می دانستند و او را فارس یلیل می گفتند - زیرا که در موضعی که آن را یلیل می گویند در راه شام قافله ای از تجار می رفتند که عمرو در میان ایشان بود چون به آن موضع رسیدند و در آن موضع قریب به هزار نفر از دزدان سر راه بر قافله گرفتند اهل قافله همگی گریختند به غیر عمرو که شمشیر کشید و شتر بچه ای را ربود و به عوض سپر بر سر دست گرفت و رو به ایشان آورد و همه را گریزاند و قافله را به سلامت گذرانید، و به این سبب او را فارس یلیل می گفتند - پس او در میدان حرب جولان کرد و رجز می خواند و مبارز می طلبید.
پس حضرت اسدالله الغالب مانند شیر ژیان بسرعت متوجه میدان گردید. عمر و گفت: تو کیستی که جرأت کردی در این معرکه بر قتال من؟ حضرت امیر علیه السلام فرمود: منم علی بن ابی طالب پسر عم رسول خدا و داماد او.
پس آن ملعون مبادرت کرد و ضربتی بر سر حضرت حواله کرد و حضرت سپر را بر سر کشید و ضربت آن ملعون سپر را به دو نیم کرد و بر سر آن حضرت نشست. حضرت ضربتی بر پاهای او زد که هر دو پای او را قطع کرد و او بر زمین افتاد و گردی برخاست که مردم ندانستند که کدامیک دیگری را کشته است، پس منافقان گفتند: علی کشته شد؛ چون گرد بر طرف شد دیدند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر سینه او نشسته و ریشش را به دست گرفته سرش را جدا می کند.
پس حضرت سر او را به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد در حالی که خون از سر مبارک آن حضرت جاری بود از ضربت آن ملعون و از شمشیرش خون می ریخت و می فرمود: منم فرزند عبدالمطلب، مرگ از برای جوانان بهتر است از گریختن.

غزوه حدیبیه و بیعت رضوان

اشهر آن است که غزوه حدیبیه در سال ششم هجرت واقع شد؛ بعضی در سال پنجم گفته اند.
علی بن ابراهیم به سند حسن بلکه صحیح روایت کرده است از حضرت صادق صلی الله علیه و آله در تفسیر قول حق تعالی انا فتحنا لک فتحاً مبیناً (113) حضرت فرمود: سبب نزول این سوره کریمه و فتح عظیم آن بود که حق تعالی امر کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب که داخل مسجد الحرام شود و طواف کند و با قوم خود سر بتراشد، پس حضرت اصاب خود را خبر داد که چنین خواب دیدم و امر کرد ایشان را به بیرون رفتن، چون بیرون رفتند و به ذی الحلیفه رسیدند احرام به عمره بستند و سیاق(114) شرتان نمودند و حضرت شصت و شش شتر برداشت و اشعار کرد نزد احرام خود - یعنی یک طرف کوهان آنها را شکافت و آلوده به خون کرد که معلوم شود هدی اند.(115) و همه احرام از مسجد شجره بستند به عمره و تلبیه گویان روانه شدند و هر که هدی داشت با خود برداشت، بعضی برهنه و بعضی با جل. چون این خبر به قریش رسید خالد بن ولید را با دویست سوار به استقبال حضرت فرستادند مخفی که در کمین حضرت باشد و هر جا که فرصت بیابد بر لشکر حضرت بتازد، و آن ملعون بر سر کوه ها با لشکر حضرت حرکت می کرد و در بعضی از راه وقت نماز ظهر شد و بلال اذان گفت و حضرت متوجه نماز شد و با مردم نماز کرد، خالد گفت: ارگ در اثنای نماز بر ایشان می تاختیم ایشان قطع نماز خود نمی کردند و لیکن نماز دیگر دارند که آن را دوست تر می دارند از دیده های خود، چون داخل آن نماز شون بر ایشان غارت می آوریم.
پس جبرئیل بر حضرت نازل شد و نماز خوف را آورد که (و اذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلوه...)(116) و نماز عصر را به آن نحو کردند و مشرکان نتوانستند غارت آوردند، پس در روز دیگر حضرت در حدیبیه نزول اجلال فرمود در آن متصل به حرم است و حضرت در اثنای راه اعراب بادیه را دعوت به جهاد می کرد و ایشان ابا می کردند و می گفتند: محمد و اصحاب او طمع دارند که داخل حرم شوند و حال آن که قریش به دیار ایشان رفتند و در میان دیار ایشان با ایشان جنگ کردند و ایشان را کشتند هرگز محمد و اصحابش از این سفر به مدینه برنخواهد گشت، پس چون حضرت در حدیبیه فرمود آمد قریش بیرون آمدند از مکه و سوگند یاد کردند به لات و غزی که نگذارند محمد را که داخل مکه شود تا دیده ای از ایشان حرکت کند.
پس حضرت پیغامی به نزد آن ها فرستاد که من از برای جنگ نیامده ام و آمده ام که عمره بکنم و هدی های خود با بکشم و گوشت آن ها را برای شما بگذارم و بروم.
پس قریش عروة بن مسعود ثقفی را که مرد عاقل دانایی بود فرستادند و چون به خدمت حضرت رسید داخل شدن حضرت را بسیار عظیم شمرد و گفت: یا محمد! قوم تو خیمه ها زده اند در بیرون مکه و زن و مرد و صغیر و کبیر بیرون آمده اند و سوگند یاد می کنند به لات و عزی که تا دیده ای از ایشان حرکت کند نگذارند که تو داخل حرم ایشان شوی، آیا می خواهی که اهل خود و قوم خود را همه مستأصل کنی؟
حضرت فرمود: من به جنگ ایشان نیامده ام، آمده ام که طواف و سعی بکنم و شتران خود را بکشم و گوشتشان را برای شما بگذارم و بروم.
عروة گفت: به خدا سوگند که ندیده ام مثل امروز روزی که کسی را منع کنند از چنین اراده ای که تو داری.
پس برگشت به سوی قریش ئو پیام حضرت را به ایشان رسانید، ایشان گفتند 6 به خدا سوگند که اگر محمد داخل مکه شود و عرب بشنوند، ما ذلیل می شویم و عرب بر ما بسیار جرأت به هم می رسانند. پس حفض بن احنف و سهیل بن عمرو را فرستاد، چون حضرت نظرش بر ایشان افتاد فرمود: وای بر قریش! جنگ ایشان را از کار انداخت و نحیف کرد، چرا مرا با سایر عرب نمی گذارند که اگر راستگو باشم امر پادشاهی با ایشان باشد با شرف به پیغمبری و اگر دروغگو باشم دزدان و گرگان عرب کفایت شر من از ایشان بکنند، هر کس از قریش امروز هر چه از من طلب کند که غضب خدا در آن نباشد البته اجابت او می کنم.
چون آن ها به خدمت رسیدند گفتند: یا محمد! امسال برگرد تا ببینیم امر تو به کجا منتهی می شود زیرا که عرب شنیدند که تو متوجه مکه شدی، اگر به قهر داخل شوی عرب ما را ذلیل خواهند دانست و بر ما جرأت خواهند کرد، و در سال دیگر در همین ماه سه روز خانه کعبه را برای تو خالی می کنیم تا قضای نسک دوستت دارم (117) خود بکنی و برگردی.
پس حضرت مسئول (118) ایشان را به اجابت مقرون ساخت، گفتند: به شرط آنکه هر که از مردان ما به سوی تو آیند به ما برگردانی و هر که از مردان تو به سوی ما آیند ما برنگردانیم.
حضرت فرمود: هر که از مردان من به سوی شما آید من از او بیزارم و ما را به سوی او حاجتی نیست و لیکن بر این شرط که مسلمانان در مکه معرفه باشند و در اظهار اسلام کسی اذیتی به ایشان نرساند و ایشان را اکراه و کفر ننمایند و بر ایشان انکار نکنند کردن شریعتی از شرائع اسلام را.
پس حفض و سهیل برگشتند به خدمت حضرت و عرض کردند: یا محمد! قریش قبول کردند آن شرطها را که کردی که مسلمانان اظهار اسلام در مکه بکنند و کسی ایشان را اکراه بر بیرون رفتن از دین خود نکند.
پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را طلبید و فرمود: بنویس نامه صلح را؛ حضرت امیر نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم سهیل بن عمرو گفت: ما رحمن را نمی شناسیم، بنویس به نحوی که پدرانت می نوشتند باسمک اللهم، حضرت رسول صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: چنین بنویس که این هم نامی است از نامهای خدا.
پس امیرالمؤمنین علیه السلام نوشت: این نامه ای است که صلح کردم بر آن محمد بن عبدالله و اشراف قریش و سهیل بن عمرو و صلح کردند که ده سال در میان ایشان جنگ نباشد، و دست از یکدیگر بردارند و غارت بر یکدیگر نبرند و خیانت با یکدیگر نکنند، و صندوق سر بسته در میان ایشان باشد که کینه های دیرینه را در میان آن گذارند و دیگر نگشایند، و بشرط آنکه هر که خواهد در عهد و پیمان و امان محمد درآید و هر که خواهد در عهد و پیمان و امان قریش درآید به شرط آن که هر که بی رخصت ولی خود به نزد محمد آید او برگرداند و هر که از اصحاب حضرت به نزد قریش رود برنگردانند او را، و آن که اسلام در مکه ظاهر باشد و کسی را بر دینش اکراه نکنند و کسی بر دینی ایذا و ملامت نرسانند، و آن که محمد امسال برگردد با اصحاب خود و در سال آینده بیایند و سه روز در مکه بمانند و با حربه و اسلحه داخل نشوند مگر سلاحی که مسافران را می باشد که شمشیرها در غلاف ها باشد. و نوشت نامه را علی بن ابی طالب و گواه شدند برنامه مهاجران و انصار.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون نامه صلح میان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و قریش نوشته شد قبیله خزاعه برخاستند و گفتند: ما در عهد و امان محمدیم؛ و بنوبکر برخاستند و گفتند: ما در عهد و امان قریشیم، و برای صلح دو نامه نوشتند یکی را حضرت نگاه داشت و دیگری را به سهیل بن عمرو دادند. پس سهیل با حفص نامه خود را برداشته به نزد قریش رفتند و حضرت اصحاب خود را فرمود: شتران را نحر کنید و سرهای خود را بتراشید، صحابه امتناع کردند و گفتند: چگونه نحر کنیم و سر بتراشیم و هنوز طواف خانه و سعی میان صفا و مروه نکرده ایم؟ حضرت از امتناع ایشان غمگین شد و این واقعه را به ام سلمه شکایت کرد و ام سلمه عرض کرد: یا رسول الله! تو شتران خود را نحر کن و سر بتراش، چون تو کردی آنها نیز خواهند کرد؛ آن جناب رای ام المومنین را صواب دانست و خود شتران را نحر کرد و سر تراشید، پس آنها نیز شتران را نحر کردند اما با شک و ریب و گرانی بر نفس ایشان، پش حضرت فرمود: خدا رحمت کند سر تراشندگان را، پس جماعتی که شتر همراه نیاورده بودند گفتند: یا رسول الله! مقصران را هم بگو؛ و این گفتند به گمان آنها هر که شتر هرماه نیاورده است می باید مویی از سر و ریش یا ناخنی بگیرد؛ پس حضرت باز فرمود: خدا رحمت کند آنها را که هدی نیاورده اند، و سر می تراشند، پس باز صحابه گفتند: مقصران را هم دعا کن، حضرت فرمود: خدا رحمت کند آنها را که سر می تراشند و آنها را که تقصیر می کنند.
پس بار کرد و متوجه مدینه شد و چون به تنعیم رسید در زیر درختی فرود آمد، پس آنها که انکار صلح رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با قریش می کردند آمدند و زبان به معذرت گشوده و اظهار پشیمانی کردند و از حضرت سوال نمودند که از برای ایشان از خدا طلب آمرزش نماید، پس حق تعالی این آیات را فرستاد انا فتحنا لک فتحاً مبیناً لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطاً مستقیماً و ینصرک الله نصراً عزیزاً به درستی که ما فتح کردیم از برای تو فتحی هویدا یعنی صلح حدیبیه، یا فتح مکه - تا بیامرزد مر تو را آن چه گذشته است از گناه تو و آنچه پس افتاده است - یعنی گناه است، یا گناهکار دانستن کافران او را چنان که گذشت - و تا تمام کند نعمت خود را بر تو و هدایت کند تو را به راه راست در هر امری و یاری کند تو را یاری کردن غلبه دهنده؛ هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایماناً مع ایمانهم و الله جنود السموات و الارض و کان الله علیماً حکیماً اوست خداوندی که فرستاد سکینه و آرام را در دلهای مؤمنان تا زیاده کنند ایمانی با ایمان خود، و خدا راست لشکرهای آسمان ها و زمین و خدا دانا و حکیم است. علی بن ابراهیم گفته است: اینها آن جماعتند که مخالفت نکرده اند حضرت رسول را و انکار نکردند بر او در صلح با مشرکان؛ لیدخل المؤمنین و المؤمنات جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و یکفر عنهم سیئاتهم و کان ذلک عندالله فوزاً عظیماً تا داخل گرداند مردان مؤمن و زنان مؤمنه را بهشتی چند که جاری می شود از زیر منازل و درختان آنها نهرها جاودانند در آنها و بیامرزد از ایشان بدی های ایشان را هست این وعده مر ایشان را نزد خدا رستگاری عظیم؛ و یعذب المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات الظانین بالله ظن السوء علیهم دائره السوء و غضب الله علیهم و لعنهم واعدا لهم جهنم و ساءت مصیراً(119) و تا عذاب کند مردان و زنان منافق را - از اهل مدینه - و مردان و زنان مشرک را - از اهل مکه - که گمان برندگانند به خدا گمان بد و بر این گمان برندگان است گردش بد؛ یعنی ایشان منکوب و مغلوب خواهند شد، و غضب خدا بر ایشان و لعنت کرد ایشان را و مهیا کرد برای ایشان جهنم را و بد محل بازگشتی است جهنم.