گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

جنگ بدر

غزوه بدر کبری اعظم فتوح اسلام است و مفصل آن در تواریخ مسطور است و مجملش موافق روایت علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و ابوحمزه ثمالی و ابن شهر آشوب آن است که قافله ای از قریش با ابوسفیان و دیگران که چهل نفر بودند به تجارت شام رفته بودند و مال بسیار از قریش در آن قافله بود و کسی از قریش نبود که مالی در آن قافله نداشته باشد، و چون خبر رسید که ایشان از شام متوجه مکه گردیده اند حضرت رسول صلی الله علیه و آله اصحاب خود را ترغیب فرمود که بر سر راه آن قافله بروند و وعده فرمود ایشان را که یا قافله به دست شما می آید یا بر قریش غالب خواهید شد، و حق تعالی طمع قافله را وسیله خروج ایشان گردانید و غرض اصلی مغلوب شدن مشرکان و رفعت اسلام و قوت مسلمانان بود، پس حضرت با سیصد و سیزده نفر بیرون رفت موافق عدد اصحاب طالوت که بر جالوت غالب شدند که نود و هفت نفر از مهاجران بودند و دویست و سی و شش نفر از انصار، و علم حضرت رسول صلی الله علیه و آله و مهاجران در دست علی بن ابی طالب علیه السلام بود و علم انصار در دست سعد بن عباده بود و در لشکر حضرت هفتاد شتر و دو اسب و شش زره و هفت شمشیر بود- و از حضرت صادق علیه السلام مروی است که یک اسب در میان لشکر اسلام بود- و این واقعه موافق روایات بسیار در ماه مبارک رمضان سال دوم هجرت بود، و اشهر آن است که در دوازدهم ماه مزبور از مدینه بیرون رفتند.
و موافق روایات معتبره عدد اصحاب حضرت سیصد و سیزده نفر بودند، و در عدد لشکر قریش بعضی هزار گفته اند و بعضی از نهصد تا هزار.
و موافق روایات معتبره عدد اصحاب حضرت سیصد و سیزده نفر بودند، و در عدد لشکر قریش بعضی هزار گفته اند و بعضی از نهصد تا هزار.
و موافق روایات معتبره و آیات کریمه حق تعالی برای تحقیق قتال و ظفر مسلمانان و خذلان کافران، کفار را در نظر مؤمنان اندک نمود تا جرأت نمایند بر جنگ ایشان، و در ابتدای حال مسلمانان را در نظر کافران اندک نمود تا جرأت بر قتال ایشان نمودند و بعد از شروع در قتال مسلمانان را در نظر مشرکان بسیار نمود که ایشان را در برابر خود دیدند و ترسیدند و منهزم (110) گردیدند.
و در روایات معتبره بسیار وارد شده است که قتال بدر در روز جمعه هفدهم ماه مبارک رمضان بود در سال دوم هجرت؛ و در روایتی از حضرت صادق علیه السلام وارد شده است که در نوزدهم ماه مزبور؛ و اول اقوی است.
کشتگان بدر هفتاد نفر بودند و اسیران نیز هفتاد نفر بودند و امیرالمؤمنین علیه السلام از ایشان بیست و هفت نفر را خود تنها کشته بود و احدی از مسلمانان اسیر کافران نشده بودند. پس اسیران را به ریسمان ها بستند و پیاده می کشیدند. و از اصحاب حضرت رسول صلی الله علیه و آله نه نفر شهید شدند.
عدد شهدای بدر از مسلمانان خلاف است: بعضی گفته اند چهارده نفر بودند، شش نفر از مهاجران و هشت نفر از انصار؛ بعضی گفته اند یازده نفر بودند، چهار نفر از مهاجران و هفت نفر از انصار؛ بعضی دوازده گفته اند، و عدد انصار را هشت گفتند؛ بعضی مجموع شهدا را نه نفر گفته اند. و قول اول اشهر است.

جنگ احد

علی بن ابراهیم به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون کفار قریش از جنگ بدر به سوی مکه مراجعت نمودند با آن حال که از اکابر ایشان هفتاد نفر کشته و هفتاد نفر اسیر شده بودند ابوسفیان گفت: ای گروه قریش! مگذارید زنان خود را که گریه کنند بر کشتگان خود زیرا که آب دیده آتش اندوه و حزن و نائره عداوت و حسد محمد را فرو می نشاند و محمد و اصحاب او بر ما شماتت خواهند کرد، ایشان چنین کردند و گریه نکردند و ماتم کشتگان خود را نداشتند تا جنگ احد واقع شد و بعد از آن زنان خود را رخصت ماتم و نوحه و گریه دادند. پس چون سال دیگر شد، اراده جنگ احد کردند و با هم سوگندان خود از قبیله کنانه و غیر ایشان جمعیت کردند و اسلحه بسیار تهیه کردند و از مکه با سه هزار سوار و دو هزار پیاده بیرون آمدند و زنان را با خود آوردند که مصیبت بدر را به یاد مردم بیاورند و ایشان را بر قتال تحریص کنند و ابوسفیان زن خود، هند دختر عتبه را با خود برد و عمره دختر علقمه حارثیه نیز با ایشان بیرون آمد.
پس حضرت اصحاب خود را جمع کرد و ایشان را خبر داد که حق تعالی مرا خبر داده که قریش جمعیت کرده اند و اراده مدینه دارند و ترغیب نمود ایشان را بر جهاد، پس عبدالله بن ابی و جماعتی از صحابه گفتند: یا رسول الله! از مدینه بیرون مرو تا در کوچه های مدینه با ایشان جنگ کنیم و مردان ضعیف و زنان و غلامان و کنیزان همه دهانه کوچه ها را بگیرند و بر ایشان از بام ها سنگ بیندازند و همه اتفاق کنیم بر دفع ایشان بدرستی که هرگز گروهی بر سر مدینه نیامدند که بر ما ظفر یابند در وقتی که ما در قلعه ها و خانه خود بودیم و هرگز از مدینه برای جنگ بیرون نرفتیم مگر دشمن بر ما غلب شد.
پس حضرت موضع لشکر خود را از جانب راه عراق تعیین فرمود و عبدالله بن ابی و قوم او جماعتی از خزرج متابعت رأی او کردند، پس حضرت اصحاب خود را شمرد و ایشان هفتصد نفر بودند، پس عبدالله بن جبیر را با پنجاه نفر از تیراندازان بر در دره تعیین فرمود زیرا که می ترسید که کمین ایشان از این دره درآیند؛ پس حضرت عبدالله بن جبیر و اصحابش را وصیت فرمود: اگر ببینید ما را که کافران را گریزانده ایم تا داخل مکه کرده ایم ایشان را از جای خود حرکت مکنید، و اگر ببینید آن ها را که ما را گریزاندند تا آن که ما را داخل مدینه کردند از جای خود زایل مشوید.
پس ابوسفیان لعین خالد بن ولید را با دویست سوار مقرر کرد که در کمین باشند و به ایشان گفت: چون ببینید که ما با مسلمانان آمیختیم، از این دره داخل شوید و از عقب مسلمانان درآیید؛ پس چون مشرکان در برابر مسلمانان صف کشیدند و حضرت تعبیه اصحاب خود نمود علم را به دست امیرالمؤمنین علیه السلام داد و انصار همگی به یک دفعه حمله بر مشرکان آوردند و مشرکان با قبح وجوه گریختند و اصحاب حضرت متوجه اموال ایشان شدند و مشغول گردیدند و دست از جنگ برداشتند، و چون خالد آمد که از دره داخل شود عبدالله بن جبیر و اصحابش ایشان را تیرباران کردند و ایشان برگشتند، و چون اصحاب ابن جبیر دیدند که اصحاب حضرت به غارت مشغولند به عبدالله گفتند: ما چرا این جا ایستاده ایم؟ آن ها غنیمت ها را بردند و ما بی بهره خواهیم ماند؛ عبدالله گفت: از خدا بترسید حضرت ما را سفارش کرده است که از جای خود حرکت نکنیم، هر چند ایشان را نصیحت کرد سودی نبخشید و یک یک می گریختند و می رفتند.
شیخ مفید به طرق عامه روایت کرده است که ابن عباس می گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام را چهار منقبت است که احدی غیر از او را نبوده: اول آن که او اول کسی بود از عرب و عجم که به حضرت رسول صلی الله علیه و آله ایمان آورد و با او نماز کرد؛ دوم آن که علمدار آن حضرت بود در هر جنگی؛ سوم آن که در روز احد که همه گریختند او ثابت قدم ماند؛ چهارم آن که او پیغمبر را داخل قبر کرد.
و باز به طرق مخالفان از ابن مسعود روایت کرده است که گفت:
چون در جنگ احد صف کشیدیم در برابر دشمن، حضرت رسول صلی الله علیه و آله پنجاه نفر از انصار را بر دره احد بازداشت و مردی از انصار را بر ایشان امیر کرد و مبالغه فرمود: اگر همه ما کشته شویم شما از جای خود حرکت مکنید که اگر آسیبی به ما می رسد از این جا می رسد، و علم مشرکان در دست طلحة بن ابی طلحه بود که به شجاعت مشهور بود و او را قوچ معرکه می گفتند، و حضرت علم مهاجران را به دست امیرالمؤمنین علیه السلام داد و خود به زیر علم انصار ایستاد.
پس ابوسفیان به علمداران خود گفت: هر سستی که به لشکر می رسد، از علمدار ایشان است، و در روز بدر شما باعث شکست لشکر شدید، اگر نمی توانید علم را نگاه دارید به ما دهید. پس طلحه در غضب شد و گفت: تو به ما چنین می گویی؟ و الله که امروز شماها را به حوض های مرگ خواهیم انداخت؛ و پیش تاخت و مبارز طلبید و گفت: منم طلحة بن ابی طلحه قوچ جنگ گاه. پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پیش تاخت و گفت: منم علی بن ابی طالب بن عبدالمطلب؛ پس دو ضربت در میان ایشان رد شد و امیرالمؤمنین علیه السلام ضربتی بر پیش سرش زد که دیده هایش بر رویش افتاد و نعره ای زد که هرگز چنان صدایی نشنیده بودند و علم از دستش افتاد و دیگری از ایشان برداشت تا آن که صواب غلام ایشان که در قوت و شجاعت مشهور بود علم را گرفت و حضرت امیر علیه السلام ضربتی بر دست راستش زد و دستش را انداخت، آن ملعون علم را به دست چپ گرفت، حضرت دست چپش را نیز انداخت، پس به دست های بریده علم را به سینه خود چسبانید، پس حضرت ضربتی بر سرش زد که بر زمین افتاد و مشرکان رو به هزیمت آوردند و مسلمانان در غنیمت افتادند و جنگ را فراموش کردند، پس اکثر آن ها که در دره بودند به طمع غنیمت از جای خود حرکت کردند و نصیحت سردار خود عبدالله بن عمرو بن حزن را نشنیدند و خالد بن ولید فرصت را غنیمت شمرده از دره درآمد و سرکرده ایشان را کشت و به قصد حضرت رسول صلی الله علیه و آله از عقب لشکر در آمد، و چون بر دور حضرت جماعت قلیلی را دید به اصحاب خود گفت: آن که شما می خواهید این است، سعی کنید که او را هلاک کنید؛ پس همه به یک باربر آن حضرت حمله کردند به ضرب شمشیر و نیزه و تیر و سنگ، و اصحاب حضرت مقاتله می کردند بر دور آن حضرت تا هفتاد نفر از ایشان کشته شدند و باقی گریختند و به غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام و ابودجانه و سهل بن حنیف کسی نماند و ایشان دفع مشرکان از سید پیغمبران می کردند.
به روایت شیخ طبرسی: حضرت صادق علیه السلام فرمود: حمزه حمله بر مشرکان می آورد و از ایشان می کشت و باز به جای خود بر می گشت، پس وحشی نیزه ای انداخت و بر بالای پستان سید شهدا آمد و از اسب گردید و کافران هجوم آوردند و آن حضرت را شهید کردند و وحشی جگرش را برای هند برد و حق تعالی آن را در دهان او سفت کرد که نتوانست خایید و انداخت. و حلیس بن علقمه ابوسفیان ملعون را دید بر اسبی سوار است و بر بالای سر حمزه ایستاده است و نیزه ای در دست دارد و به دهان مبارک حمزه علیه السلام می زند و می گوید:
بچش ای عاق! حلیس گفت: نظر کنید ای گروه بنی کنانه این مرد را که دعوی می کند بزرگ قریش است با پسر عم کشته خود چه می کند! آن ملعون منفعل شد و گفت: راست می گویی لغزشی بود از من، افشا مکن.
مشهور میان مفسران و مورخان آن است که جنگ احد در ماه شوال سال سوم هجرت واقع شد.
به روایت شیخ طبرسی و ابن شهر آشوب و اکثر محدثان شیعه، نزول قریش به احد در چهارشنبه دوازدهم ماه شد، و حضرت در روز جمعه چهاردهم در احد نزول اجلال فرمود و در روز شنبه پانزدهم قتال واقع شد؛ و بعضی گفته اند: در روز پنجشنبه پنجم شوال قریش به احد رسیدند و جنگ در روز شنبه هفتم واقع شد.
و لشکر کفار موافق مشهور سه هزار نفر بودند، و بعضی زیاده نیز گفته اند، و بعضی دو هزار نفر گفته اند، و بعضی گفته اند دو هزار نفر ایشان اسب سوار بودند و هفتصد نفر زره پوش در میان ایشان بود و سه هزار شتر همراه آورده بودند؛ اصحاب آن جناب به روایتی هزار نفر بودند، و به روایتی هفتصد نفر.
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که لشکر آن جناب ششصد نفر بودند.
و به روایت علی بن ابراهیم: عبدالله بن ابی با سیصد منافق از لشکر حضرت جدا شد و به سوی مدینه برگشت.
مؤلف گوید: دور نیست که ششصد یا هفتصد بعد از برگشتن آن منافقان باشد، پس روایات متقارب می شوند.
اکثر احادیث معتبره عامه و خاصه دلالت می کند بر این که شهداء احد هفتاد نفر بودند؛ و بعضی گفته اند مجموع شهداء هشتاد و یک نفر بودند، و هفتاد و یک نفر از انصار بودند؛ و قول اول اصلح است. و اشهر آن است که مقتولان مشرکان بیست و هشت نفر بودند.

جنگ خندق

علی بن ابراهیم و شیخ مفید و شیخ طبرسی و غیر ایشان روایت کرده اند که غزوه احزاب در ماه رمضان سال پنجم هجرت بود و سببش آن بود که چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله بنو نضیر را از مدینه بیرون کرد و ایشان گروهی بودند از یهود از فرزندان هارون - پس جمعی از ایشان به خیبر رفتند و رئیس ایشان حی بن اخطب به مکه رفت و به ابوسفیان و رؤسای قریش گفت: محمد بسیاری از ما و شما را کشت و عداوتش با ما و شما محکم شده است و ما را از خانه های خود بیرون کرد و اموال و مزارع ما را تصرف کرد و پسر عمان ما بنی قینقاع را نیز از دیار خود جلا (111) فرمود، پس بگردید در زمین و هم سوگندان خود را و غیر ایشان را از قبائل عرب جمع کنید تا برویم بر سر او و از قوم من در مدینه هفتصد نفر هستند - یعنی بنی قریظه - و همه مردان جنگند و میان ایشان و محمد عهد و پیمانی هست و من ایشان را راضی می کنم که پیمان را بشکنند و بر دفع آن حضرت ما را یاری کنند و شما از جانب بالای مدینه بیایید و ایشان از جانب پایین مدینه و محمد و اصحابش را از میان برداریم؛ و از موضع بنی قریظه تا مدینه دو میل راه بود و در موضعی می بودند که مسمی است به بئر عبدالمطلب.و پیوسته ابن اخطب با ایشان در قبائل عرب می گردید تا ده هزار کس جمع شدند از قریش و کنانه و اقرع بن حابس با قومش و عباس بن مرداس با بنی سلیم.
پس قریش با یهودان اتفاق کردند و یهودان بیرون آمده رفتند به نزد قبیله غطفان و ایشان را به سوی حرب حضرت دعوت کردند و گفتند:
قریش با ما متفق شده اند و ایشان نیز اجابت کردند. پس قریش بیرون آمدند و قائدشان ابوسفیان بود؛ و غطفان بیرون آمدند با عیینة بن حصن فزاری و حارث بن عوف با بنی مره و مسعر بن جبله با اتباع خود از قبیله اشجع و نامه ها نوشتند به سوی حلفای خود از بنی اسد؛ پس طلحه با اتباعش از بنی اسد آمدند و قریش به سوی بنی سلیم نوشتند و ابوالاعور سلمی با اتباعش آمدند.
چون این خبر به حضرت رسول صلی الله علیه و آله رسید اصحاب خود را طلبید و با ایشان مشورت کرد و ایشان هفتصد نفر بودند، سلمان عرض کرد: یا رسول الله! جماعت قلیل در مطاوله و مبارزه در برابر جماعت کثیر نمی توانند ایستاد. حضرت فرمود: پس چه کنیم؟
سلمان عرض کرد: خندقی می کنیم بر دور خود که حجابی باشد میان تو و ایشان که ایشان از هر جانب بر سر ما نیایند و جنگ از یک جانب باشد، و ما در بلاد عجم وقتی که لشگر گرانی متوجه ما می شد چنین می کردیم که جنگ از موضع معینی واقع شود.
پس جبرئیل بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: رأی سلمان صواب است و به آن عمل می باید کرد. حضرت فرمود که زمین را پیمودند از ناحیه احد تا رایح و هر بیست گام یا سی گام را به جماعتی از مهاجران و انصار داد که حفر نمایند و امر کرد که بیل ها و کلنگ ها آوردند و حضرت خود ابتدا کرد در حصه مهاجران و کلنگی برداشت و خود می کند و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خاک را نقل می کرد تا آن که عرض کرد و مانده شد و فرمود: عیشی نیست مگر عیش آخرت، خداوندا! بیامرز انصار و مهاجران را. چون مردم دیدند که حضرت خود متوجه کندن گردیده اهتمام بسیار کردند در کندن و خاک را نقل می کردند.
علی بن ابراهیم روایت کرده است که حضرت از کندن خندق فارغ شد سه روز پیش از آمدن قریش، و برای خندق هشت در مقرر فرمود و بر هر دری یک مرد از مهاجران و یک مرد از انصار با گروهی مقرر فرمود که حراست نمایند. پس قبائل قریش و کنانه و سلیم و هلال با حی بن اخطب آمدند و قریش با حلفای(112) خود که ده هزار کس بودند در ما بین جرف و غایه فرود آمدند و غطفان و توابع ایشان از اهل نجد در جانب احد فرود آمدند؛ و حضرت رسول صلی الله علیه و آله با سه هزار نفر از صحابه از مدینه بیرون آمدند.
پس گروهی از اشقیاء قریش متوجه میدان قتال شدند که از جمله ایشان عمرو بن عبدود و عکرمة بن ابی جهل و هبیرة بن ابی وهب و ضرار بن الخطاب و مرداس فهری بودند؛ پس اسلحه جنگ بر خود راست کردند و بر اسبان عربی سوار شده بر منازل بنی کنانه گذشتند و ایشان را تحریص بر قتال کرده و گفتند: مهیای کارزار شوید که امروز معلوم می شود که مرد کیست؛ و چون به کنار خندق رسیدند گفتند:
این مکری است که عرب نمی دانستند، این تدبیر آن فارسی است که با اوست. پس گردیدند تا مکان تنگی از خندق یافتند و اسبان خود را از خندق جهاندند و عمرو بن عبدود که به شجاعت میان عرب مشهور بود و او را با هزار سوار برابر می دانستند و او را فارس یلیل می گفتند - زیرا که در موضعی که آن را یلیل می گویند در راه شام قافله ای از تجار می رفتند که عمرو در میان ایشان بود چون به آن موضع رسیدند و در آن موضع قریب به هزار نفر از دزدان سر راه بر قافله گرفتند اهل قافله همگی گریختند به غیر عمرو که شمشیر کشید و شتر بچه ای را ربود و به عوض سپر بر سر دست گرفت و رو به ایشان آورد و همه را گریزاند و قافله را به سلامت گذرانید، و به این سبب او را فارس یلیل می گفتند - پس او در میدان حرب جولان کرد و رجز می خواند و مبارز می طلبید.
پس حضرت اسدالله الغالب مانند شیر ژیان بسرعت متوجه میدان گردید. عمر و گفت: تو کیستی که جرأت کردی در این معرکه بر قتال من؟ حضرت امیر علیه السلام فرمود: منم علی بن ابی طالب پسر عم رسول خدا و داماد او.
پس آن ملعون مبادرت کرد و ضربتی بر سر حضرت حواله کرد و حضرت سپر را بر سر کشید و ضربت آن ملعون سپر را به دو نیم کرد و بر سر آن حضرت نشست. حضرت ضربتی بر پاهای او زد که هر دو پای او را قطع کرد و او بر زمین افتاد و گردی برخاست که مردم ندانستند که کدامیک دیگری را کشته است، پس منافقان گفتند: علی کشته شد؛ چون گرد بر طرف شد دیدند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر سینه او نشسته و ریشش را به دست گرفته سرش را جدا می کند.
پس حضرت سر او را به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد در حالی که خون از سر مبارک آن حضرت جاری بود از ضربت آن ملعون و از شمشیرش خون می ریخت و می فرمود: منم فرزند عبدالمطلب، مرگ از برای جوانان بهتر است از گریختن.