گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

معراج

بدان که به آیات کریمه و احادیث متواتره ثابت گردیده است که حق تعالی حضرت رسول صلی الله علیه و آله را در یک شب از مکه معظمه به سوی مسجد اقصی و از آنجا به آسمانها تا سدرةالمنتهی و عرش اعلا سیر فرمود و عجائب خلق سماوات را به آن حضرت نمود و رازهای نهانی و معارف نامتناهی بر آن حضرت القاء فرمود و آن حضرت در بیت المعمور و تحت عرش الهی به عبادت حق تعالی قیام نمود و با ارواح انبیاء علیه السلام ملاقات کرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده فرمود.
و احادیث متواتره خاصه و عامه دلالت می کند که عروج آن جناب به بدن بود نه به روح بی بدن، و در بیداری بود نه در خواب، و در میان قدمای علمای شیعه در این معانی خلافی نبوده چنان که ابن بابویه و شیخ طبرسی و غیر ایشان تصریح به این مراتب کرده اند، و شکی که بعضی در جسمانی بودن معراج کرده اند یا از عدم تتبع اخبار و آثار حجت های خدا و وثوق بر شبهات ملاحده حکماست.
اتفاقی است که معراج پیش از هجرت واقع شد و بعد از هجرت نیز محتمل است که واقع شده باشد، و آن چه پیش از هجرت واقع شده بعضی گفته اند در شب شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان یا بیست و یکم ماه مزبور شش ماه پیش از هجرت واقع شد؛ بعضی گفته اند که در ماه ربیع الاول دو سال بعد از بعثت آن حضرت واقع شد؛ و بعد از هجرت بعضی گفته اند در بیست و هفتم ماه رجب در سال دوم هجرت واقع شد.
و در مکان عروج اول خلاف است: بعضی گفته اند از خانه ام هانی خواهر امیرالمؤمنین علیه السلام عروج نمود، بعضی گفته اند از شعب ابی طالب و بعضی گفته اند از مسجدالحرام.
و ایضاً خلاف است که معراج آن جناب یک مرتبه واقع شد یا زیاده؟ و از احایث معتبره ظاهر می شود که چندین مرتبه واقع شد و اختلافی که در احادیث معراج هست می تواند بود که از این جهت باشد که از هر یک از احادیث مختلفه در وصف یکی از آن معراج ها واقع شده باشد.
اما آیات معراج، از آن جمله آن آیه است سبحان الذی اسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر (101) یعنی: منزه است آن خداوندی که سیر فرمود بنده خود را در شبی از مسجدالحرام به سوی مسجد اقصی که برکت داده ایم دور آن را برای آنکه بنماییم به او از آیات عظمت و جلال خود بدرستی که خدا عالم است به هر چه شنیدنی است و هر چه دیدنی است.
بعضی گفته اند: مراد از مسجدالحرام مکه معظمه است زیرا که همه مکه محل نماز و محترم است، و مشهور آن است که مراد از مسجد اقصی مسجدی است که در شام معروف است؛ و از احادیث معتبره بسیار ظاهر می شود که مراد بیت المعمور است که در آسمان چهارم است و دورترین مسجدها است، چنان که علی بن ابراهیم به سند معتبر روایت کرده است که امام محمد باقر علیه السلام از شخصی پرسید: چه می گویند مردم در تفسیر آن آیه؟ آن مرد عرض کرد: می گویند از مسجدالحرام به مسجد بیت المقدس رفت، حضرت فرمود: چنین نیست بلکه از این مسجد زمین به سوی بیت المعمور آسمان رفت که برابر کعبه است و از کعبه تا آنجا همه حرم و محترم است.
و عیاشی به سند معتبر از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که از آن حضرت پرسیدند از مساجد مشرفه معظمه، فرمود: مسجدالحرام است و مسجد رسول صلی الله علیه و آله، راوی عرض کرد: مسجد اقصی چون است؟ فرمود: مسجد اقصی که حق تعالی فرموده در آسمان است و آن مسجدی که در شام است مسجد کوفه از آن بهتر است.
مؤلف گوید که اینکه مراد از مسجد اقصی که در قرآن مذکور است بیت المعمور نیز تشریف برده باشند، چنانکه احادیث بسیار بر آن نیز دلالت می کند و محتمل است که در بعضی معراج ها به آنجا رفته باشد.
ابن بابویه به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرموده که از شیعه ما نیست هر که یکی از چهار چیز را انکار کند: معراج و سؤال قبر و آفریده شدن بهشت و دوزخ و شفاعت.
و در حدیث موثق از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که هر که ایمان نیاورد به معراج تکذیب کرده است رسول خدا صلی الله علیه و آله را.

هجرت حبشه

شیخ طبرسی و علی بن ابراهیم و دیگران روایت کرده اند که چون دعوت حضرت رسول صلی الله علیه و آله قوی شد و جمعی به دین آن حضرت در آمدند کفار قریش با یکدیگر اتفاق نمودند که آنها را که مسلمان شده اند تعذیب ها و شکنجه ها و آزارها برسانند شاید که از دین آن حضرت برگردند، پس هر قبیله ای متوجه اذیت مسلمانانی که در میان ایشان بودند، شدند؛ و چون آن حضرت از جانب خدا به جهاد کافران هنوز مأمور نگردیده بود در سال پنجم بعثت به امر الهی جمعی از مسلمانان را مرخصی فرمود که به جانب حبشه هجرت نمایند و فرمود: پادشاه حبشه که او را نجاشی می گویند و اصحمه نام دارد پادشاه شایسته ای است و ستم نمی کند و راضی به ستم نمی شود، بروید و در پناه او باشید تا حق تعالی مسلمانان را فرجی کرامت فرماید.
و در هجرت ایشان مصلحت های بود که باعث اسلام نجاشی و جمعی از اهل حبشه شد و اسلام او موجب قوت مسلمانان گردید، پس یازده مرد و چهار زن خفیه (102) از اهل مکه گریختند و به جانب حبشه روان شدند، و از جمله آنها بودند: عثمان و رقیه دختر حضرت رسول صلی الله علیه و آله که زن او بود، زبیر، عبدالله بن مسعود، عبدالرحمن بن عوف، ابوحذیفه و سهله زن او، مصعب بن عمیر،
ابوسلمة بن عبدالاسد و زن او ام سلمه دختر ابی امیه، عثمان بن مظعون، عامر بن ربیعه و زن او لیلی دختر ابی خیثمه، حاطب بن عمرو، سهیل بن بیضاء و ایشان یک یک خفیه رفتند و چون به کنار دریا رسیدند و کشتی از تجار حاضر بود سوار شدند و به جانب حبشه روانه گردیدند، چون کفار قریش از رفتن ایشان مطلع شدند از عقب ایشان رفتند و به ایشان نرسیدند.
پس ایشان در ملک نجاشی ماه شعبان و رمضان ماندند و در ماه شوال برگشتند و هر یک به امان یکی از اهل مکه داخل مکه شدند، به غیر ابن مسعود که بزودی معاودت نمود به سوی حبشه؛ به سبب این هجرت شدت اهل مکه بر مسلمانان زیاده شد و در آزار و اضرار ایشان مبالغه بسیار کردند. بار دیگر حضرت ایشان را به امر الهی مرخص فرمود که به سوی حبشه هجرت کردند و در این مرتبه حضرت جعفر بن ابی طالب با هفتاد و دو نفر از مسلمانان (به روایت علی بن ابراهیم) متوجه حبشه شدند - و دیگران گفته اند مجموع آنها که به سوی حبشه هجرت کردند هشتاد و دو نفر بودند از مردان به غیر اطفال و زنان، و به روایتی: یازده زن با ایشان رفتند و در این مرتبه کفار قریش عمرو بن العاص و عماره وبن الولید را با تحف و هدایا به نزد نجاشی فرستادند که ایشان را برگردانند، و میان عمرو و عماره عداوتی بود، قریش میان ایشان اصلاح کردند و ایشان را به اتفاق فرستادند، و عماره جوان بسیار خوشرویی بود و عمرو العاص زن خود را برداشته بود، چون به کشتی سوار شدند شراب خوردند و عماره به عمرو گفت: زن خود را بگو که مرا ببوسد، عمرو گفت: چون تواند بود که زن من تو را ببوسد؟! چون عمرو مست شد و بر سر کشتی نشسته بود عماره دستی بر او زد و او را به دریا افکند، عمرو به سرکشتی چسبید و او را بیرون آوردند و به این سبب عداوت میان ایشان محکم شد. و چون به خدمت نجاشی رسیدند او را سجده کردند و هدایای خود را گذرانیدند و به او عرض کردند که گروهی از ما مخالفت ما کرده اند در دین ما و خدایان ما را دشنام می دهند و از ما گریخته به سوی تو آمده اند می خواهیم ایشان را به ما رد کنید. پس نجاشی فرستاد و جعفر را طلبید.
ابن مسعود گفت: چون به نزد نجاشی می رفتیم جعفر گفت: شما سخن مگویید و مکالمه با پادشاه را به من بگذارید، چون داخل مجلس شدیم امرای نجاشی گفتند: پادشاه را سجده کنید، جعفر فرمود: ما غیر خدا را سجده نمی کنیم.
چون نجاشی رسالت قریش را نقل کرد جعفر فرمود: از ایشان بپرس که آیا ما بنده ایشانیم؟ عمرو گفت: نه بلکه آزادان و بزرگوارانید.
جعفر فرمود: بپرس آیا از ما قرضی طلب دارند؟ عمرو گفت: نه از شما طلبی نداریم.
جعفر فرمود: بپرس آیا از ما خونی طلب دارند؟ عمرو گفت: نه. جعفر فرمود: پس چه می خواهید از ما؟ آزار ما بسیار کردید ما از بلاد شما بیرون آمدیم، عمرو گفت: ای پادشاه! ایشان مخالفت ما می کنند در دین ما و خدایان ما را دشنام می دهند و جوانان ما را از دین بر می گردانند و جماعت ما را پراکنده می کنند، ایشان را به ما بده تا امر ما مجتمع گردد.
جعفر فرمود: ای پادشاه! سبب مخالفت ما با ایشان آن است که حق تعالی پیغمبری در میان ما فرستاده است که ما را امر می کند از برای خدا شریکی قرار ندهیم و به غیر خداوند یکتا را نپرستیم و قمار نبازیم و ما را امر می کند به کردن نماز و دادن زکات و عدالت و احسان و نیکی با خویشان و نهی می کند ما را از بدی ها و ظلم و ستم و ریختن خون مردم به ناحق و از زنا و ربا و خوردن مردار و خون، و آن پیغمبر همان است که عیسی علیه السلام بشارت داد به آمدن او و نام احمد صلی الله علیه و آله است.
نجاشی گفت: حق تعالی عیسی را نیز به همین طریقه فرستاده بود؛ و نجاشی را گفتار جعفر بسیار خوش آمد.
پس عمرو گفت: ای پادشاه! این ها مخالفت تو می نمایند، در امر عیسی.
نجاشی به جعفر گفت: چه می گوید پیغمبر شما در باب عیسی؟
جعفر فرمود: می گوید در حق عیسی آنچه خدا در حق او فرموده است، می گوید: روح خدا و کلمه ای است که او را بیرون آورده است از دختری که مردان بر او دست نگذاشته اند.
پس نجاشی رو به علمای خود کرد و گفت: زیاده از این در باب عیسی نمی توان گفت: پس نجاشی به جعفر گفت: آیا در خاطر داری چیزی از آنها که پیغمبر تو از جانب خدا آورده است؟
جعفر گفت: بلی، و شروع کرد به خواندن سوره مریم تا به این جا رسید که می فرماید و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطباً جنیاً فکلی و اشربی و قری عیناً (103) پس نجاشی و جمیع علمای نصاری که در مجلس او بودند همه به گریه افتادند و بسیار گریستند، نجاشی گفت: مرحبا به شما و به آن که شما از پیش او آمده اید و گواهی می دهم که او پیغمبر خداست و اوست آن که عیسی بن مریم با او بشارت داده است، و اگر پادشاهی مرا مانع نبود هر آینه می آمدم و کفش او را بر می داشتم، بروید که شما ایمنید و کسی را بر شما دستی نیست، و امر کرد که برای ایشان طعام و جامه و ما یحتاج ایشان را بدهند.
پس عمرو بن العاص گفت: ای پادشاه! این مخالفت دین ماست، او را به ما بده.
نجاشی دستی بر روی او زد و گفت: ساکت شو! به خدا سوگند که اگر بد او را بگویی تو را به قتل می رسانم؛ و حکم کرد که هدیه های او را به او رد کردند، و آن ملعون از مجلس نجاشی بیرون آمد و خون از رویش می ریخت و گفت: هرگاه تو چنین می گویی دیگر ما بد او را نخواهیم گفت:.
و پیوسته جعفر و اصحابش با نهایت کرامت و عزت نزد نجاشی بودند تا حضرت رسول صلی الله علیه و آله هجرت نمود به سوی مدینه و با قریش صلح کرد، پس جعفر با اصحاب متوجه مدینه شدند و در روز فتح خیبر به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید.

شعب ابی طالب

شیخ طبرسی و قطب راوندی و غیر ایشان روایت کرده اند که در سال هشتم نبوت چون کفار قریش و مشرکان مکه اسلام حمزه علیه السلام را دیدند و حمایت نجاشی مهاجران را و اسلام او را شنیدند و شدت حمایت ابوطالب و اکثر بنی هاشم (از) آن حضرت را مشاهده کردند و اسلام در قبایل عرب منتشر شد و حقّیّت آن حضرت بر اکثر خلق طاهر شد، از مشاهده و استماع این احوال مضطرب شدند و نائره(104) حسد و شرک در سینه پر کینه ایشان مشتعل گردیده و در دارالندوه که محل مشورت ایشان بود جمع شدند و تدبیر ایشان بر آن قرار یافت که با یکدیگر اتفاق کردند و سوگند خوردند بر عداوت آن حضرت و نامه ای در میان خود نوشتند که با بنی هاشم طعام نخورند و سخن نگویند و با ایشان خرید و فروش نکنند و دختر به ایشان ندهند و از ایشان دختر نگیرند تا مضطر شوند و آن حضرت را به ایشان بدهند تا بکشند و همه با یکدیگر متفق باشند در عزم کشتن آن حضرت که هرگاه بر او دست بیابند او را به قتل رسانند.
و چون این خبر به حضرت ابوطالب رسید بنی هاشم را جمع کرد و همه چهل مرد بودند و به ایشان گفت: به کعبه و حرم سوگند یاد می کنم که اگر از دشمن خاری به پای محمد برود همه شما را هلاک خواهم کرد؛ و حضرت را با سایر بنی هاشم به دره ای که آن را شعب ابی طالب می گفتند برد و اطراف آن دره ضبط کرد و در شب و روز پاسبانی آن حضرت می نمود، و چون شب می شد شمشیر خود را بر می داشت در وقتی که آن حضرت می خوابید مانند پروانه برگرد آن شمع محفل نبوت می گردید، و در اول شب آن حضرت را در جایی می خوابانید و چون پاسی از شب می گذشت آن حضرت را از آنجا به جایی دیگر نقل می فرمود و عزیزترین فرزندان خود علی بن ابی طالب را در جای او می خوابانید که اگر کسی در اول شب آن حضرت را در آن مکان دیده باشد و قصد ضرری نسبت به او نماید بر اعزّاولاد او واقع شود و بر او واقع نشود.
هر شب امیرالمؤمنین علیه السلام به طیب خاطر جان خود را فدای آن حضرت می نمود، و در تمام شب ابوطالب پاسبانی آن جناب می نمود و در روز فرزندان خود و فرزندان برادرانش را موکل گردانیده بود که حراست آن حضرت می نمودند تا آن که کار بر ایشان بسیار تنگ شد و هر که از عرب داخل مکه می شد جرأت نمی کرد که به بنی هاشم بفروشد و هر که چیزی به ایشان می فروخت اموال او را غارت می کردند، و ابوجهل و عاص بن وائل و نضربن حارث و عقبة بن ابی معیط بر سر راه قوافل می رفتند و تجار را منع می کردند از آنکه به بنی هاشم آذوقه بفروشند و تهدید می کردند ایشان را که اگر بفروشید، مال شما را غارت خواهیم کرد.
و حضرت خدیجه مال بسیار داشت و اکثر آن را صرف آن حضرت و اصحاب آن حضرت کرد در وقتی که در شعب محصور بودند.
و در نامه ای که نوشتند، جمیع اکابر قریش اتفاق کردند، به غیر مطعم بن عدی که گفت: این ستم است و من در این شریک نمی شوم؛ و نامه را پیچیدند و مهر چهل نفر از رؤسای قریش را بر آن زدند و در میان کعبه آویختند، و ابولهب نیز با ایشان متابعت کرد.
و در هر موسم حج و عمره حضرت رسول صلی الله علیه و آله از شعب بیرون می آمد و بر قبایل عرب که به حج آمده بودند (وارد) می گردید و می گفت: من از جانب حق تعالی مبعوث شده ام به رسالت و شما را به دین خود دعوت می کنم، به دین من در آیید و مرا از شر اعدا محافظت نمایید و من ضامن بهشت می شوم از برای شما، و ابولهب در عقب آن حضرت می گردید و می گفت: قبول قول او می کنید، او پسر برادر من است و کذاب است و جادوگر است.
پس بر این حال چهار سال در آن دره ماندند که ایمن نبودند و بیرون نمی توانستند آمد مگر در موسم، در سالی دو موسم بود: یکی موسم عمره در رجب و دیگری موسم حج در ماه ذیحجه، و در هر موسم بنی هاشم از دره بیرون می آمدند و خرید و فروش می کردند و باز به دره می رفتند و تا موسم دیگر هر چند گرسنگی و احتیاج بر ایشان غالب می شد از بیم قریش بیرون نمی آمدند.
و قریش به نزد ابوطالب فرستادند که اگر محمد را به ما بدهی که ما او را بکشیم ما تو را بر خود پادشاه می کنیم، ابوطالب قصیده لامیه را در جواب ایشان گفت و در آن قصیده مدح بسیار آن حضرت را کرد و اظهار اعتقاد به نبوت آن حضرت نمود و بیان کرد که تا زنده ام دست از یاری او بر نمی دارم، چون آن قصیده را شنیدند از ابوطالب نا امید گردیدند.
و ابوالعاص بن ربیع که داماد حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود شتران را بر در شعب می آورد که گندم و خرما بر آنها بار کرده بود و صدا می زد بر آن شتران که داخل دره می شدند و بر می گشت، لهذا حضرت فرمود: ابوالعاص حق دامادی ما را نیکو رعایت کرد؛ تا آن که شدت بنی هاشم به مرتبه ای رسید که شبها اکثر اهل مکه را از گریه اطفال ایشان خواب نمی برد و اکثر ایشان از آن عهد پشیمان شدند، و چون نامه ای نوشته بودند نقض آن نمی توانستند کرد، و چون صبح می شد نزد کعبه جمع می شدند و احوال از یکدیگر می پرسیدند بعضی می گفتند:دیشب صدای گریه اطفال بنی هاشم از گرسنگی ما را نگذاشت که به خواب رویم، و باعث شماتت بعضی از معاندان می شد و بعضی از قریش متأثر و نادم می شدند.
و در روایات مشهوره سالفه مذکور است که بعد از آنکه چهار سال - و به روایتی سه سال، و به روایتی دو سال - در شعب به این حال گذراندند حق تعالی بر آن صحیفه ملعونه ایشان که در کعبه پنهان کرده بودند ارضه(105) را فرستاد که به غیر نام خدا هر چه در آن صحیفه بود پاک کرد، و جبرئیل علیه السلام این خبر را برای حضرت رسول صلی الله علیه و آله آورد، و آن حضرت این خبر را به ابوطالب رسانید. چون ابوطالب این خبر آسمانی را شنید جامه خود را پوشید و متوجه مسجدالحرام گردید و چون داخل مسجد شد اکابر قریش را در مسجد مجتمع یافت، چون ایشان ابوطالب را دیدند با یکدیگر گفتند: ابوطالب به تنگ آمده است از حمایت محمد و آمده است که پسر برادر خود را به ما بدهد، چون به نزدیک ایشان رسید برخاستند و او تعظیم و تکریم بسیار کردند و گفتند: دانستیم که آمده ای با ما مواصلت کنی و رأی خود را با جماعت ما متفق گردانی و پسر برادر خود را به ما بگذاری.
ابوطالب فرمود و الله برای این نیامده ام و لیکن پسر برادرم مرا خبری داده است و می دانم که او دروغ نمی گوید، او خبر می دهد که حق تعالی ارضه را فرستاده است بر صحیفه قاطعه معلونه شما که هر ظلم و جور و قطع رحم که شما در آن نوشته بودید همه را پاک کرده است و به غیر نام خدا چیزی در آن نگذاشته است پس صحیفه را بفرستید تا بیاوردند، اگر گفته او حق باشد پس از خداوند عالم بترسید و بر گردید از جور و ستم و قطع رحم، و اگر گفته او دروغ باشد من او را به شما می گذارم که اگر خواهید او را بکشید و اگر خواهید زنده بگذارید.
ایشان گفتند: با ما با انصاف آمده ای، و فرستادند و صحیفه را از کعبه به زیر آوردند و مهرهای خود را به حال خود یافتند، و چون صحیفه را گشودند چنان بود که حضرت فرموده بود، پس قریش سرها را به زیر انداختند.
ابوطالب فرمود: ای قوم! از خدا بترسید و دست از این ستم بردارید، و برگشت به شعب.
پس چند نفر از قریش که پیشتر از این نادم شده بودند مانند: مطعم بن عدی و ابوالبختری بن هشام و زهیر بن امیه برخاستند و گفتند: ما بیزاریم از آن چه در آن نامه نوشته است؛ و اکثر قریش با ایشان موافقت کردند و نامه را دریدند، و ابوجهل هر چند خواست که حکم نامه باقی باشد نتوانست، و بنی هاشم از شعب بیرون آمدند و به خانه های خود رفتند.
بعد از بیرون آمدن از شعب به دو ماه حضرت ابوطالب بیمار شد، و چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله به نزد او آمد و او را در حال ارتحال دید گفت: ای عم! در حال طفولیت مرا تربیت کردی و در بزرگی مرا یاری کردی و مرا در یتیمی کفالت نمودی پس خدا پس خدا تو را از جانب من جزا دهد نیکوترین جزاها و اکنون از تو یک کلمه می خواهم که دیده من روشن شود (و غرض آن حضرت آن بود که مردم بدانند که او مسلمان شده بوده است و برای یاری آن حضرت اظهار اسلام نمی کرده است) پس ابوطالب علیه السلام کلمه ای گفت و اظهار اسلام نمود و امانت های پیغمبران و وصیت های ابراهیم علیه السلام را که به او رسیده بود به حضرت تسلیم کرد و به رحمت ایزدی واصل شد، پس حضرت با جنازه او رفت و می گریست و می فرمود: ای عم من! صله رحم کردی خدا تو را جزای خیر دهد.
و مشهور آن است که وفات جناب ابوطالب در سال دهم نبوت بود، و بعد از سی و پنج روز یا سه روز او وفات ابوطالب جناب خدیجه به عالم قدس ارتحال نمود، و از تتابع این دو مصیبت عظمی حضرت رسول صلی الله علیه و آله را اندوه عظیم عارض شد؛ زیرا که هر دو وزیر و معین و یاور آن حضرت بودند بر رواج اسلام و مونس آن حضرت بودند در شدائد.
شیخ طوسی از ابن عیاش روایت کرده است که وفات ابوطالب در بیست و ششم ماه رجب بود.
و قطب راوندی روایت کرده است که وفات ابوطالب در آخر سال دهم بعثت بود و بعد از آن به سه روز خدیجه وفات یافت و حضرت آن سال را عام الحزننامید یعنی سال اندوه.
و ابن بابویه روایت کرده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله داخل شد بر خدیجه در وقتی که او متوجه سرای باقی بود و فرمود: بر ما گران است آن چه به تو مشاهده می کنیم ای خدیجه، چون بر سی به هووهای خود سلام مرا به ایشان برسان.
عرض کرد: کیستند آنها یا رسول الله؟
فرمود: مریم دختر عمران، کلثوم خواهر موسی، آسیه زن فرعون که اینها در بهشت با تو زوجه من خواهند بود.
خدیجه عرض کرد که مبارک باد یا رسول الله.
و مشهور آن است که در هنگام وفات، عمر خدیجه شصت و پنج سال بود، و حضرت او را در حجون دفن کرد و خود داخل قبر شد و او را سپرد.
و شیخ طبرسی و دیگران روایت کرده اند که بعد از فوت ابوطالب شدت قریش بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله مضاعف شد و بلای آن حضرت از ایشان شدید و متوجه طائف گردید که حجت الهی را بر ایشان تمام کرد.
آن حضرت با زید بن حارثه به جانب طائف رفت در اواخر ماه شوال سال دهم نبوت و ده روز یا پنجاه روز در آنجا ماند، پس مراجعت فرمود به سوی مکه.
و بعضی روایت کرده اند که بعد از بیرون آمدن از شعب در سال یازدهم نبوت حضرت شش نفر از قبیله خزرج را مشاهده کرد که ایشان اسعد بن زراره و عون بن الحرث و رافع بن مالک و قطبة بن عامر و عقبة بن عامر و جابر بن عبدالله بودند و از ایشان پرسید: شما کیستید؟ گفتند: ما از قبیله خزرجیم، فرمود: ساعتی نمی نشینید که با شما سخن گویم؟ ایشان نشستند و حضرت اسلام را بر ایشان عرض نمود و قرآن مجید بر ایشان خواند، چون آثار صدق در بیان آن حضرت یافتند به یکدیگر گفتند: این همان پیغمبر است که یهود ما را خبر می دادند باید ما سبقت بگیریم و پیش از سایر قوم خود به او ایمان آوردیم، پس ایمان آوردند و به مدینه برگشتند و ذکر آن حضرت در مدینه منتشر شد.
و چون سال دوازدهم شد دوازده نفر از انصار آمدند و با آن حضرت نزد عقبه بیعت کردند و این بیعت عقبه اولی است، و موافق این روایت در این سال حضرت مصعب بن عمیر را به ایشان فرستاد که مسائل دین و قرآن تعلیم ایشان نماید و ایشان را به دین اسلام دعوت نماید.
و در موسم دیگر در سال سیزدهم نبوت جماعت بسیار از قبیله اوس و خزرج از مسلمانان و کفار به قصد ملازمت رسول مختار صلی الله علیه و آله با حاج به مکه آمدند و حضرت رسول صلی الله علیه و آله به نزد ایشان آمد و فرمود: آیا حمایت من می کنید که من کتاب خدا را بر شما بخوانم و مسلمان شوید و ثواب شما بهشت باشد؟ گفتند: آری یا رسول الله هر پیمان که خواهی از برای خود و از برای پروردگار خود بگیر، حضرت فرمود: وعده گاه ما و شما گردنگاه منی است در شب دوازدهم؛ پس چون افعال حج را بجا آوردند و به منی برگشتند انصار جمع شدند و مسلمان بسیار در میان ایشان بود و اکثر ایشان هنوز مشرک بودند و عبدالله بن ابی - لعنه الله- در میان ایشان بود، پس حضرت در روز دوم منی یعنی روز یازدهم ایشان را گفت: همه در خانه عبدالمطلب که بر عقبه واقع است جمع شوید اما یک یک بیایید و کسی را از خواب بیدار مکنید، و حضرت در خانه عبدالمطلب فرود آمده بود و امیرالمؤمنین علیه السلام و حمزه و عباس با آن حضرت بودند و چون شب شد هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه جمع شدند - و به روایتی هفتاد و سه مرد و دو زن بودند- و چون حضرت ایشان را به اسلام دعوت نمود و بر اسلام وعده بهشت فرمود اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبدالله بن حزام گفتند: یا رسول الله! شرط کن برای خود و پروردگار خود هر چه خواهی، حضرت فرمود: شرط می کنم که مرا محافظت نمایید از آن چه جان های خود را از آن محافظت می نمایید و اهل بیت مرا محافظت نمایید از آن چه اهل بیت و اولاد خود را از آن محافظت می نمایید، گفتند: هر گاه چنین کنیم برای ما چه خواهد بود؟
فرمود: که بهشت از برای شما خواهد بود و در دنیا مالک عرب خواهید شد و عجم شما را اطاعت خواهند کرد و ملوک و امرا خواهید بود، گفتند: راضی شدیم.
پس عباس بن نضله که از قبیله اوس بود برخاست و گفت: ای گروه اوس و خزرج! می دانید که بر چه چیز اقدام می نمایید؟ بر جنگ عرب و عجم و بر محاربه پادشاهان روی زمین، اگر می دانید که هرگاه به او مصیبتی برسد او را خواهید گذاشت و یاری او نخواهید کرد پس او را فریب مدهید و بگذارید که در بلاد خود باشد؛ زیرا که هر چند قوم آن حضرت مخالفت او کرده اند و لیکن باز عزیز و منیع است در میان ایشان و کسی را قدرت آن نیست که به او ضرری برساند؛ پس عبدالله بن حزام و اسعد بن زراره و ابوالهیثم بن تیهان گفتند: تو را چه کار است به سخن گفتن؟ یا رسول الله! خون ما فدای خون توست و جان ما فدای جان توست هر شرط که خواهی برای پروردگار خود و برای خود بکن.