گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

تاریخ احوال شریفه حضرت خاتم النبیین

بدان که اجماع علمای امامیه منعقد گردیده است بر آن که پدر و مادر حضرت رسول صلی الله علیه و آله و جمیع اجداد و جدات آن حضرت تا آدم علیه السلام همه مسلمان بوده اند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشرکی قرار نگرفته است و شبهه ای در نسب آن حضرت و آباء و امهات او نبوده است، و احادیث متواتره از طرق خاصه و عامه بر این مضامین دلالت کرده است، بلکه از احادیث متواتره ظاهر می شود که اجداد آن حضرت همه انبیاء و اوصیاء و حاملان دین خدا بوده اند.
ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول شد، و اکثر مخالفان در دوازدهم می دانند، و نادری از مخالفان در هشتم یا دهم ماه مزبور قائل شده اند، و شاذی (93) از ایشان گفته اند که در ماه رمضان واقع شد.
محمد بن یعقوب کلینی گفته است که ولادت آن حضرت در وقتی شد که دوازده شب از ماه ربیع الاول گذشته بود در سالی که فیل آوردند برای خراب کردن کعبه و به حجاره سجیل معذب شدند در روز جمعه وقت زوال؛ به روایت دیگر: نزد طلوع فجر بود پیش از بعثت به چهل سال و مادرش به آن حضرت حامله شد در ایام تشریق نزد جمره وسطی در منزل عبدالله به عبدالمطلب، و ولادت آن حضرت در مکه معظمه شد در شعب ابی طالب در خانه محمد بن یوسف در زاویه برابر از جانب چپ کسی که داخل خانه شود و خیزران آن حجره را از آن خانه بیرون انداخت و آن را مسجد کرد که مردم در آن نماز کنند.(تمام شد کلام کلینی.) و گویا در تعیین روز ولادت تقیه فرموده و موافق مشهور میان مخالفان بیان کرده است.
این شهر آشوب روایت کرده است که چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابوطالب به جانب شام رفت - و بعضی گفته اند: در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود و از برای خدیجه به تجارت شام رفت در هنگامی که بیست و پنج سال از عمر شریفش گذشته بود.
از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: هرگز موافقت نکردم پیش از بعثت با اهل جاهلیت در کارهایی که ایشان می کردند مگر دو مرتبه که در شب آمدم که گوش دهم بازی ایشان را و نظر کنم به سوی لعب ایشان، پس حق تعالی خواب را بر من مستولی گردانید که ندیدم و نشینیدم هیچ از لهو و لعب ایشان را، پس دانستم که خدا را خوش نمی آمد، دیگر هرگز نظر به اعمال ایشان نکردم.
این شهر آشوب و قطب راوندی رحمتها الله روایت کرده اند حلیمه گفت: در سال ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله خشکسالی و قحطی در بلاد به هم رسید و با جمعی از زنان بنی سعد بن بکر به سوی مکه آمدیم که اطفال از اهل مکه بگیریم و شیر بدهیم و من بر ماده الاغی سوار بودم کم راه و شتر ماده ای همراه داشتیم که یک قطره شیر از پستان آن جاری نمی شد و فرزندی همراه داشتم که در پستان من آنقدر شیر نمی یافت که قناعت به آن توان کرد و شب ها از گرسنگی دیده اش آشنای خواب نمی شد؛ و چون به مکه رسیدیم هیچ یک از زنان، محمد صلی الله علیه و آله را نگرفتند برای آن که آن حضرت یتیم بود و امید احسان از پدران می باشد، و چون من فرزند دیگر نیافتم آن در یتیم را از عبدالمطلب گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوی من افکند نوری از دیده های او ساطع شد و آن قرة العین (94) اصحاب یمین به پستان راست من رغبت نمود و ساعتی تناول کرد و پستان چپ را قبول نکرد و برای فرزند من گذاشت، و از برکت آن حضرت هر دو پستان من پر از شیر شد که هر دو را کافی بود، و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شیر از پستان شتر ما جاری شد آنقدر که ما را و اطفال ما را کافی بود، پس شوهرم گفت: ما فرزند مبارکی گرفتیم که از برکت او نعمت به ما رو آورد.
کلینی به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که چون قریش در جاهلیت کعبه را خراب کردند و خواستند بسازند، نتوانستند ساخت، پس در دل ایشان رعب افتاد که شخصی از ایشان گفت: هر یک از شما باید که پاکیزه ترین مال خود را بیاورید و نیاورید مالی که از قطع رحم یا حرام دیگر به هم رسانیده باشید، چون چنین کردند مانع برطرف شد و متمکن گردیدند از ساختن آن، پس شروع کردند در بنا تا آن که به موضع حجر الاسود رسیدند پس منازعه کردند که کدام یک حجر را در جای خود نصیب کنند تا آن که نزدیک شد که در میان ایشان حرب قائم شود. پس راضی شدند به حکم هر که اول از در مسجد الحرام در آید، پس اول کسی که داخل مسجد شد حضرت رسول صلی الله علیه و آله بود، چون به نزد ایشان آمد و حقیقت حال خود را به معرض عرض رسانیدند آن حضرت امر کرد که جامه ای را پهن کردند و حجر را خود برداشت و در میان جامه گذاشت و فرمود که رؤسای قبایل طرف های جامه را گرفتند بلند کردند، پس حضرت حجر را برداشت و در جای خود گذاشت و حق تعالی او را به این کرامت مخصوص گردانید.
در احادیث متواتره از طرق خاصه و عامه منقول است که اول کسی که ایمان آورد به رسول خدا صلی الله علیه و آله از مردان، علی بن ابی طالب علیه السلام بود؛ و از زنان، خدیجه بنت خویلد بود.
و در اخبار متواتره دیگر وارد شده است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: بهترین زنان بهشت چهار زنند: خدیجه دختر خویلد، و فاطمه دختر محمد، و مریم دختر عمران، و آسیه دختر مزاحم که زن فرعون بود.
قطب راوندی و ابن شهر آشوب و صاحب عدد روایت کرده اند که سبب تزویج خدیجه آن بود که روز عیدی زنان قریش در مسجد الحرام جمع شده بودند ناگاه یهودی ای از پیش ایشان گذشت و گفت: بزودی در میان شما پیغمبری مبعوث خواهد شد هر یک توانید سعی کنید که خود را به حباله او او در آورید، پس زنان سنگریزه بر او افکندند و آن حرف در خاطر خدیجه ماند؛ پس روزی ابوطالب به حضرت رسول صلی الله علیه و آله گفت: ای محمد! می خواهم تو را زنی بدهم و مال ندارم و خدیجه با ما قرابت دارد و مال بسیار دارد و هر سال جماعتی را با غلامان خود به تجارت می فرستد، آیا می خواهی که مایه ای از برای تو بگیرم که به تجارت بروی و حق تعالی تو را منفعتی کرامت فرماید؟
حضرت فرمود: بلی.
پس ابوطالب به نزد خدیجه رفت و گفت: محمد می خواهد به مال تو به تجارت رود.
خدیجه گفت: بسیار خوب است، و شاد شد و به غلام خود گفت: تو با مالی که در دست توست از محمد است و باید که در خدمت او بروی و از فرمان او بیرون نروی؛ پس حضرت با مسیره روانه سفر شام شدند. خدیجه جمیع اموال و غلامان و کنیزان خود را به آن حضرت بخشید. و چون به رسالت مبعوث گردید اول کسی که از زنان به آن حضرت ایمان آورد خدیجه بود و تا خدیجه در حیات بود آن حضرت به هیچ زن دیگر رغبت نفرمود.

خلقت آن حضرت و بعضی از اوصاف

در حدیث معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که انگشتر حضرت رسول صلی الله علیه و آله از نقره بود، و نقش نگین آن محمد رسول الله بود.
و به سند معتبر دیگر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که آن حضرت دو انگشتر داشت: بر یکی نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله و بر دیگری نوشته بودصدق الله.
و در حدیث معتبر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله انگشتر را در دست راست می کردند.
در حدیث معتبر از حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام منقول است که حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله در دیده ها با عظمت می نمود و در سینه ها مهابت او بود، رویش از نور می درخشید مانند ماه شب چهارده، از میانه بالا اندکی بلندتر بود و بسیار نبود، و سر مبارکش بزرگ بود و مویش نه بسیار پیچیده و نه بسیار افتاده بود، و موی سرش اکثر اوقات از نرمه گوش نمی گذشت و اگر بلندتر می شد میانش را می شکافت و بر دو طرف سر می افکند، رویش سفید نورانی بود و گشاده پیشانی بود، و ابرویش باریک و مقوس و کشیده بود و پیوسته نبود، و بعضی روایت کرده اند که پیوسته بود.
چون راه می رفت قدم ها را به روش متکبران بر زمین نمی کشید، بلکه از زمین می کند و می گذاشت، و سر را به زیر می افکند به روش کسی که از بلندی به نشیب آید، و گردن را به روش متجبران نمی کشید، و گام ها را دور می گذاشت اما به تأنی و وقار می رفت.
و چون به جانب خود ملتفت می شد که با کسی سخن بگوید، به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمی کرد بلکه با تمام بدن می گشت و سخن می گفت، و در اکثر احوال دیده اش به زیر بود، و نظرش به سوی زمین زیاده بود از نظر به سوی آسمان، و درنظر کردن چشم نمی گشود و به گوشه چشم نظر نمی نمود.
هر که را می دید مبادرت به سلام می نمود، و اندوهش پیوسته بود و فکرتش دایم بود، و هرگز از فکری و شغلی خالی نبود. بدون احتیاج سخن نمی فرمود و دهان را به سخن نمی گشود، و جلی (95) و واضح می فرمود و کلمات جامعی می گفت که لفظش اندک و معنیش بسیار بود.
ظاهر کننده حق بود، و زیادتی در کلامش نبود، و از افاده مقصود قاصر نبود، و خویش نرم بود و درشتی و غلظت در خلق کریمش نبود، و کسی را حقیر نمی شمرد و اندک نعمتی را عظیم می دانست، و هیچ نعمتی را مذمت نمی فرمود اما خوردنی و آشامیدنی را مدح هم نمی نمود، و از برای فوت امور دنیا به غضب نمی آمد، و چون حقی به او می رسید که ضایع می شد چنان در خشم می آمد از برای خدا که کسی او را نمی شناخت، و هیچ کسی در برابر غضب او نمی ایستاد تا آن که انتقام از برای حق می کشید و حق را جاری می گردانید.
و چون اشاره می نمود، به دست اشاره می فرمود نه به چشم و ابرو، و در مقام تعجب دست های مبارک را می گردانید و حرکت می داد و گاه دست راست را به دست چپ می زد، و چون به خشم می آمد از برای خدا بسیار مبالغه و اهتمام می نمود، و چون شاد می شد دیده بر هم می گذاشت و بسیار اظهار فرح نمی کرد، و اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود و کم بود که صدای خنده آن حضرت ظاهر شود، و گاه دندان های نورانیش مانند دانه های تگرگ ظاهر می شد در خندیدن.
و چون به خانه می رفت اوقات شریف خود را سه قسمت می کرد: جزیی برای عبادت حق تعالی؛ و جزیی برای زنان و اهل خود؛ و جزیی برای خود. و جزیی که برای خود گذاشته بود و بر مردم قسمت می نمود و هیچ از ایشان ذخیره نمی فرمود و اول صرف خواص می کرد و بعد از آن مشغول عوام می گردید، و هر کس را به قدر علم و فضیلت در دین زیادتی می داد و در خور احتیاج متوجه ایشان می شد، و آن چه به کار ایشان می آمد و موجب صلاح امت بود برای ایشان بیان می فرمود، و مکرر می فرمود: حاضران آن چه از من می شنوند به غایبان برسانند، و می فرمود: برسانید به من حاجت کسی را که حاجت خود را به من نتواند رسانید بدرستی که هر که برساند به سلطانی حاجت کسی را که قادر بر رسانیدن حاجت خود نباشد حق تعالی قدم های او را در قیامت ثابت گرداند.
دلداری مردم می نمود و از ایشان نفرت نمی فرمود، و کریم هر قومی را گرامی می داشت و او را بر آن قوم والی می گردانید، و از شر مردم در حذر بود اما از ایشان کناره نمی کرد و خوشرویی و خوشخویی را از ایشان دریغ نمی داشت، و جست و جوی اصحاب خود می نمود و احوال ایشان می گرفت، و از مردم می پرسید آن چه شایع است در میان ایشان و نیک را تحسین می نمود و تقویت می فرمود و بد را قبیح می نمود و سعی در قلع آن می فرمود.
آموزش همه معتدل بود و افراط و تفریط و اختلاف در کارهایش نبود، و هرگز از احوال مردم غافل نمی شد، مبادا که غافل شوند و به سوی باطل میل کنند، و در حق کوتاهی نمی کرد و از آن نمی گذشت، و نیکان خلق را نزدیک خود جا می داد، و افضل خلق نزد او کسی بود که خیر خواهی او برای مسلمانان بیش تر باشد، و بزرگ ترین مردم نزد او کسی بود که مواسات و معاونت و احسان و یاری به مردم بیش تر کند.
و آداب مجلس آن حضرت چنین بود که در مجلسی نمی نشست و بر
نمی خاست مگر به یاد خدا، و در مجلس جای مخصوص برای خود قرار نمی داد و نهی می فرمود از این، و چون داخل مجلس می شد در آخر مجلس که خالی بود می نشست و مردم را به این امر می فرمود، و به هر یک از اهل مجلس خود بهره ای از اکرام و نظر و التفات می رسانید، و چنان معاشرت می فرمود که هر کس را گمان آن بود که گرامی ترین خلق است نزد او، و با هر که می نشست تا او اراده برخاستن نمی کرد بر نمی خاست، و هر که از او حاجتی می طلبید اگر مقدور بود روا می کرد والا به سخن نیکی و وعده جمیلی او را راضی می کرد.
خلق عمیمش (96) همه خلق را فراگرفته بود و همه کس نزد او در حق مساوی بودند، مجلس شریفش مجلس بردباری و حیا و راستی و امانت بود، صداها در آن بلند نمی شد و بدی کسی در آن گفته نمی شد و بدی از آن مجلس مذکور نمی شد، و اگر از کسی خطایی صادر می شد نقل نمی کردند و همه با یکدیگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و یکدیگر را به تقوی و پرهیزگاری وصیت می کردند و با یکدیگر در مقام تواضع و شکستگی بودند، پیران را توفیر می کردند و بر خردسالان رحم می کردند و صاحب حاجت را بر خود اختیار می کردند و غریبان را رعایت می کردند.
و سیرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود که پیوسته گشاده رو و نرم خو بود و کسی از همنشینی او متضرر نمی شد، و درشت خو و درشت گو نبود و صدا بلند نمی کرد و فحش نمی گفت و عیب مردم نمی گفت و بسیار مدح مردم نمی کرد، اگر چیزی واقع می شد که مرضی (97) طبع مستقیمش نبود تغافل (98) می فرمود، و کسی از او ناامید نبود و امید کسی از او قطع نمی شد، و با کسی مجادله نمی کرد، و بسیار سخن نمی گفت، و چیزی که فایده نداشت متعرض آن نمی شد، و کسی را مذمت نمی کرد، و احدی را سرزنش نمی کرد، و عیب ها و لغزش های مردم را تفحص نمی فرمود، و سخن نمی گفت مگر در امری که امید ثواب در آن داشت، و چون سخن می فرمود اهل مجلس او سرها به زیر می افکندند و ساکت و ساکن بودند که گویا مرغ بر سر ایشان نشسته است، و در خدمت آن حضرت منازعه در سخن نمی کردند و چون یکی از ایشان سخن می گفت دیگران خاموش می شدند و سخن او را گوش می دادند تا از سخن خود فارغ می شد و برخلاف سخن او سخن نمی گفتند.
و آن حضرت با اهل مجلس در خنده و تعجب موافقت می نمود و برخلاف آداب غریبان و اعرابیان صبر می فرمود حتی آن که صحابه ایشان را با خود به مجلس می آوردند که ایشان سؤال کنند و خود مستفید شوند، و آن حضرت خود می فرمود: چون صاحب حاجتی را ببینید بیاورید نزد من، و ثنا آن حضرت را خوش نمی آمد مگر از کسی که احسانی به او رسیده باشد، و قطع نمی فرمود سخن احدی را مگر آن که سخن باطلی باشد پس نهی می کرد او را و یا برمی خاست.
و سکوت آن حضرت بر چهار وجه بود: یا بر وجه حلم بود که در برابر جاهلی که ناملایم گوید از روی بردباری ساکت شود؛ یا برای حذر از ضرر بود؛ یا برای اندازه قدر هر کس بود؛ یا برای تفکر؛ اما اندازه، پس در این بود که با همه اهل مجلس مساوی نظر کند و مثل یکدیگر گوش دهد سخنان ایشان را، و اما تفکر آن حضرت در امور دنیای فانی و آخرت باقی بود.
و از برای آن حضرت جمع شده بود حلم و صبر، پس هیچ امری او را به غضب نمی آورد و از هیچ چیز بجا در نمی آمد، و در حذر چهار خصلت برای او جمع شده بود: کردن نیکی ها تا مردم پیروی او نمایند، و ترک بدی ها تا مردم ترک نمایند، و مبالغه نمودن در رأیی که موجب صلاح امت باشد، و قیام نمودن به امری که جمع کند برای امت خیر دنیا و آخرت را.

اخلاق حمیده آن حضرت

در حدیث حسن از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که جامه حضرت رسول صلی الله علیه و آله کهنه شده بود، شخصی به خدمت آن حضرت آمد و دوازده درهم به هدیه از برای آن حضرت آورد - که تقریباً پانزده شاهی این زمان باشد - پس آن جناب فرمود: یا علی! آیا این دراهم را بگید و برای من جامه ای بخر که بپوشم.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به بازار رفتم و دوازده درهم دادم و پیراهنی برای آن جناب گرفتم، چون به نزد آن جناب آوردم و در آن نظر کرد فرمود: از این پست تر مرا خوشتر می آید، یا علی! آیا گمان داری که صاحبش قبول کند که این را پس گیرد؟
گفتم: نمی دانم.
فرمود: ببین بلکه راضی شود.
پس به نزد صاحبش آمدم و گفتم: رسول خدا این جامه را نخواست و جامه ای از این پست تر می خواهد، پس او به اقاله بیع(99) راضی شد و زر را پس داد.
چون زر را به خدمت آن جناب آوردم با من همراه آمد به بازار که پیراهن بگیرد، ناگاه کنیزکی را دید که در میان راه نشسته است و می گرید، حضرت فرمود: چرا گریه می کنی؟
گفت: یا رسول الله! اهل خانه من چهار درهم به من داده بودند که برای ایشان چیزی بخرم و آن را گم کرده ام و جرأت نمی کنم که به خانه برگردم.
پس چهار درهم را به آن کنیز داد و گفت: برگرد به خانه خود؛ و به بازار آمد و پیراهنی به چهار درهم خرید و پوشید و حمد الهی را ادا فرمود، و چون از بازار بیرون آمد مرد عریانی را دید که می گفت: هر که مرا بپوشاند خدا او را از جامه های بهشت بپوشاند، پس آن حضرت پیراهنی که خریده بود کند و بر او پوشانید و به بازار برگشت و به چهار درهم که مانده بود پیراهن دیگر خرید و پوشید و خدا را حمد کرد و برگشت و همان کنیز را دید که در میان راه نشسته است به او فرمود: چرا به خانه نرفتی؟
گفت: یا رسول الله! دیر شده است و می ترسم مرا بزنند.
حضرت فرمود: پیش برو و ما راهنمایی کن به خانه؛ پس با آن کنیز رفت تا به در خانه ایشان ایستاد و فرمود: السلام علیکم ای اهل خانه، کسی جواب نگفت: پس بار دیگر سلام کرد، کسی جواب نگفت: چون بار سوم سلام کرد گفتند: علیک السلام یا رسول الله و رحمة الله و برکاته.
پس فرمود: چرا در اول و دوم جواب سلام من نگفتید؟
گفتند: یا رسول الله! خواستیم سلام شما بر ما بسیار شود که موجب زیادتی برکت ما گردد.
پس فرمود: این کنیز دیر برگشته است، او را مؤاخذه منمایید.
گفتند: یا رسول الله! برای تشریف آوردن تو او را آزاد کردیم.
حضرت فرمود: الحمدلله، هرگز دوازده درهم ندیده بودم که برکتش زیاده از این باشد، دو عریان با آن پوشیده شد و بنده ای با آن آزاد شد.
و به سند صحیح از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که اعرابی ای بود و هدیه برای حضرت رسول صلی الله علیه و آله می آورد و می گفت: یا رسول الله! ثمن (100) هدیه مرا بده، و حضرت تبسم می فرمود؛ و چون آن جناب راضی عارض می شد می فرمود: کاش اعرابی می آمد و ما را می خندانید.
و در حدیث صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله نظر کردن خود را میان اصحاب خود مساوی قسمت می کرد که به یکی زیاده از دیگری نظر نمی کرد، و هرگز پای خود را در حضور اصحاب خود دراز نمی کرد، و چون کسی با آن حضرت مصافحه می کرد دست نمی کشید تا آن شخص دست خود را بکشد، و چون مردم این را یافتند هر که مصافحه می کرد زود دست خود را می کشید.
و به سند صحیح دیگر منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: جبرئیل پیوسته وصیت می کرد مرا به مسواک کردن تا آن که ترسیدم که دندانهای من ساییده شود یا بریزد.
در حدیث موثق از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله شبی نزد عایشه بود و عبادت بسیار می کرد، عایشه گفت: چرا این قدر خود را تعب می فرمایی و حال آن که حق تعالی گناه گذشته و آینده تو را بخشیده است؟ فرمود: ای عایشه! آیا بنده شکر کننده خدا نباشم.
آداب نماز که جناب آن بود که وضو را نزدیک سر خود می گذاشت و سرش را می پوشانید و مسواک را زیر فراش خود می گذاشت و قدری می خوابید، چون بیدار می شد نظر به اطراف آسمان می کرد و آیات آخر سوره آل عمران را می خواند، پس مسواک می کرد و وضو می ساخت و چهار رکعت نماز می گزارد و رکوع و سجود را به قدر قرائت طول می داد، و رکوع را آنقدر طول می داد که می گفتند سر از رکوع بر نخواهد داشت امشب. و همچنین سجود را طول می داد، پس به رختخواب بر می گشت و قدری می خوابید، پس بیدار می شد و باز نظر به آسمان می کرد و آیات را می خواند و مسواک می کرد می کرد و وضو می ساخت و به همان طریقه چهار رکعت نماز می کرد، و باز به رختخواب بر می گشت و قدری می خوابید، و باز بر می خاست و به همان آداب عمل می کرد و نماز وتر و نافله صبح را می گذاشت، پس به مسجد می رفت برای نماز صبح.
به سند صحیح منقول است که شخصی به خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمد دید که آن حضرت بر حصیری خوابیده که نقش حصیر در پهلوی آن حضرت جا کرده است و بالشی از لیف خرما در زیر سر گذاشته که نقش آن در خد مبارکش نشسته، پس گفت: پادشاه عجم و پادشاه روم بر حریر و دیبا می خوابند و تو بر چنین حصیر و بالشی می خوابی؟
حضرت فرمود: و الله من از ایشان بهتر و نزد حق تعالی گرامیترم، مرا با دنیا چه کار است؟ نیست مثل دنیا مگر مثل سواره ای که بر درختی بگذرد و در سایه آن درخت قرار گیرد و چون سایه بگردد بار کند و درخت را بگذارد.
از ابی الحمیسا منقول است که گفت: پیش از بعثت با آن حضرت سودایی کردم و مرا در مکانی وعده فرموده و من فراموش کردم و به وعده گاه نرفتم آن روز و روز دیگر، و روز سوم که رفتم حضرت برای وعده در آنجا مانده بود در آن سه روز.
و از جریر من عبدالله منقول است که روزی به خدمت آن حضرت رفت و خانه پر بود و جای او نبود، او در بیرون نشست، حضرت جامه خود را به نزد انداخت و فرمود: بر روی این بنشین، او جامه را گرفت و بر روی خود مالید و بوسید.
از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله شخصی را بر سر سنگی وعده کرد و فرمود: من او را این جا وعده کرده ام، اگر نباید همین جا می مانم تا بمیرم و از این جا محشور شوم.
و در روایت دیگر منقول است که گاهی کودکی را می آورند نزد آن حضرت که دعا کند برای او به برکت یا او را نام بگذارد، حضرت او را می گرفت و در دامن می گذاشت برای او به برکت یا او را نام بگذارد، حضرت او را می گرفت و در دامن می گذاشت برای گرامی داشتن اهل او، پس بسیار می شد که آن طفل بول می کرد در دامن آن حضرت و مردم فریاد می کردند، پس می گفت: قطع مکنید بول طفل را. پس دعا می کرد یا نام می گذاشت برای آن که اهل آن طفل شاد شوند و ندانند که آن حضرت از بول طفل ایشان متأذی شده است، و چون می رفتند جامه خود را می شست، و می فرمود: مایستید نزد من چنان که عجمان نزد بزرگان خود می ایستند.
و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت خرج خوشبویی زیاده از طعام می کرد.
علمای خاصه و عامه از خصایص آن حضرت بسیار ایراد کرده اند، بعضی از آنها که مشهور است بیان می شود:
واجب بودن مسواک بر آن حضرت، و در این خلاف است.
واجب بودن نماز شب و نماز وتر بر آن حضرت، و بر این معنا احادیث بسیار وارد شده است.
واجب بودن ادای دین کسی که بمیرد و پریشان باشد.
مشورت کردن با صحابه، و در این خلاف است.
انکار منکر و اظهار بد بودن هر بدی که از مردم مشاهده نماید.
حرام بودن زکات واجب بر آن حضرت و اهل بیت و ذریت آن حضرت، و در حرمت زکات سنت و تصدقات سنت بر آن حضرت خلاف است.
آن که سیر و پیاز نمی خورد، و بعضی گفته اند که بر آن حضرت حرام بود، و ثابت نیست.
آنکه تکیه کرده طعام تناول نمی کرد، و بعضی گفته اند که بر او حرام بود، و ثابت نیست.
بعضی گفته اند که بر آن جناب حرام بود نماز کردن بر کسی که قرض داشته باشد؛ و ثابت نیست.
گفته اند که حرام بود بر آن جناب نگاه داشتن زنی که آن حضرت را نخواهد؛ و این نیز محل خلاف است.
بر آن جناب زیاده از چهار زن به عقد دایم جایز بود و بر غیر آن حضرت حرام بود.
آنکه نکاح زنان آن جناب، خواه دخول کرده باشد و خواه نکرده باشد، در حال حیات و بعد از وفات آن جناب بر دیگران حرام بود.