گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

قصه های تبلیغ رسالت آن حضرت.

حق تعالی می فرماید و اضرب لهم مثلاً اصحاب القریة اذ جاءها المرسلون (69) بزن ای محمد برای ایشان مثلی که آن مثلی اصحاب قریه - انطاکیه - است در وقتی که آمدند به نزد ایشان فرستادگان حضرت عیسی علیه السلام، اذ ارسلنا الیهم اثنین فکذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا الیکم مرسلون (70) در وقتی که فرستادیم به سوی ایشان دو کس را پس تکذیب کردند آن دو کس را پس تقویت کردیم آنها را به رسول سوم، پس گفتند: ما رسولان عیسی ایم به سوی شما.
بعضی گفته اند آن دو کس یوحنا و شمعون بودند و سوم بولس بود؛ و بعضی گفته اند که شمعون، سوم بود؛ و بعضی گفته اند دو رسول اول صادق و صدوق بودند، سوم سلوم بود.
شیخ طبرسی و ثعلبی و جمعی به شهر انطاکیه فرستاد که ایشان را هدایت کنند، چون نزدیک به شهر رسیدند مرد پیری را دیدند که گوسفندی چند را می چراند، و او حبیب نجار مؤمن آل یس بود، پس بر او سلام کردند، حبیب گفت: شما کیستید؟ گفتند: ماییم رسولان حضرت عیسی علیه السلام، و او می خواند شما را از عبادت بت ها به عبادت خداوند رحمان. گفت: آیا با خود آیتی دارید؟ گفتند: بلی، شفا می دهیم بیماران را و کور و پیس را. گفت: من پسری دارم که سال ها است بیمار است. گفتند: ببر ما را به خانه تا او را مشاهده نماییم. چون ایشان را به خانه برد، دست بر سر او کشیدند، در ساعت به قدرت خدا شفا یافت و برخاست.
آن خبر در شهر منتشر شد، و بیمار بسیار را شفا دادند، و ایشان پادشاهی داشتند که او را شلاحن می گفتند، از پادشاهان روم بود و بت می پرستید، چون خبر ایشان به پادشاه رسید ایشان را طلبید، پرسید: کیستید شما؟ گفتند: کور و پیس و بیماران را شفا می دهیم به اذن خدا. گفت: برای چه شما را فرستاده؟ گفتند: آمده ایم که تو را منع کنیم از عبادت بتی چند که نه می شنوند و نه می بینند، و امر نماییم به عبادت خداوندی که می شنود و می بیند. پادشاه گفت: مگر ما را خدایی به غیر از این بت ها هست؟ گفتند: بلی، آن کس که تو را و خداهای تو را آفریده است. گفت: برخیزید تا من در امر شما فکری بکنم. چون ایشان در آن شهر امثال این سخنان بسیار گفتند، پادشاه امر کرد که ایشان را حبس کردند.
علی ابن ابراهیم و غیر او به سند حسن و معتبر از امام محمدباقر علیه السلام روایت کرده اند که در تفسیر آین آیات فرمود: خدا دو کس را مبعوث گردانید به سوی اهل انطاکیه، پس مبادرت کردند به گفتن امری چند که ایشان را حبس نمودند در بتخانه خود، پس حق تعالی رسول سوم را فرستاد و داخل شهر شد و گفت: مرا راه بنمایید به در خانه پادشاه، چون به در خانه پادشاه رسید گفت: من مردی ام که عبادت می کردم در بیابانی و می خواهم که خدای پادشاه را بپرستم، چون سخن او را به پادشاه رسانیدند گفت: ببرید او را به سوی بتخانه تا خدای ما را بپرستد.
پس یک سال با آن دو پیغمبر سابق در بتخانه ای ماندند و عبادت خدا در آن موضع کردند، چون به آن دو رسولی رسید گفت: به این نحو می خواهید جمعی را از دینی به دینی بگردانید به خشونت و درشتی؟! چرا رفق و مدارا نکردید؟ پس به ایشان گفت: شما اقرار مکنید که مرا می شناسید.
پس او را به مجلس پادشاه بردند، پادشاه به او گفت: شنیده ام که خدای مرا می پرستیدی، پس تو برادر منی در دین و رعایت تو بر من لازم است، از من بطلب هر حاجت که داری.
گفت: ای پادشاه! مرا حاجتی نیست و لیکن دو شخص را در بتخانه دیدم، این ها کیستند؟
پادشاه گفت: این ها دو مردند، آمده بودند که دین مرا باطل گردانند و مرا دعوت می کردند به سوی عبادت خدا آسمانی.
گفت: ای پادشاه! خوب است که با ایشان مباحثه نیکویی بکنیم، اگر حق با ایشان باشد ما متابعت ایشان کنیم، اگر حق با ما باشد آنها نیز به دین ما در آیند و آن چه از برای ماست از برای ایشان باشد و آن چه بر ماست بر ایشان باشد.
پس پادشاه فرستاده ایشان را طلبید، پس مصاحب ایشان با ایشان گفت: برای چه آمده اید شما به این شهر؟
گفتند: آمده ایم که پادشاه را بخوانیم به عبادت خداوندی که آسمان ها و زمین را آفریده است و خلق می کند در رحم ها آن چه می خواهد و صورت می بخشد به هر نحو که می خواهد و درخت ها را او رویانیده است و میوه ها را او آفریده است و باران را او می فرستد از آسمان.
پس به ایشان گفت: آن خدا که شما را به عبادت او می خوانید اگر کوری را حاضر گردانیم قادر هست که او را بینا کند؟
گفتند: اگر ما دعا کنیم که بکند، اگر بخواهد می کند.
گفت: ای پادشاه! بگو نابینایی را بیاورند که هرگز چیزی ندیده باشد.
چون او را حاضر کردند، به آن دو رسول گفت: بخوانید خدای خود را تا چشم این کور را روشن کند اگر راست می گویید.
پس برخاستند و دو رکعت نماز کردند و دعا کردند، همان ساعت چشم او گشوده شد و به آسمان نظر کرد.
پس گفت: ای پادشاه! بفرما تا کور دیگر بیاورند، چون آوردند به سجده رفت و دعا کرد، چون سر برداشت که کور نیز بینا شد.
پس به پادشاه گفت: اگر آنها یک حجت آوردند، ما هم یک حجت در برابر آن آوردیم، اکنون بفرما شخصی را بیاورند که زمین گیر شده باشد و حرکت نتواند کرد، چون حاضر کردند به ایشان گفت: دعا کنید تا خدای شما این بیمار را شفا دهد.
باز ایشان نماز کردند و دعا کردند، خدا او را شفا داد و برخاست و روان شد.
پس گفت: ای پادشاه! بفرما که زمین گیر دیگر بیاورند، چون آوردند خود دعا کرد و او هم شفا یافت.
پس گفت: ای پادشاه! آنها دو حجت آوردند ما هم در برابر ایشان آوردیم، اما یک چیز مانده است که اگر ایشان می کنند من در دین ایشان داخل می شوم. پس گفت: ای پادشاه! شنیده ام که یک پسر داشته ای و مرده است، اگر خدای ایشان او را زنده کند من در دین ایشان داخل می شوم.
پس پادشاه گفت: اگر او را زنده کنند من نیز در دین ایشان داخل می شوم.
پس به ایشان گفت: یک چیز باقی مانده، پسر پادشاه مرده است اگر دعا می کنید که خدای شما او را زنده کند ما در دین شما داخل می شویم.
پس ایشان به سجده رفتند، و سجده طولانی کردند و سر برداشتند و گفتند به پادشاه که جمعی را بفرست به سر قبر پسرت که - ان شاء الله - از قبر بیرون آمده است.
پس مردم دویدند به سوی قبر پسر پادشاه، دیدند که از قبر بیرون آمده است و خاک از سر خود می افشاند، چون او را به نزد پادشاه آوردند او را شناخت پرسید: چه حال داری ای فرزند؟
گفت: مرده بودم دیدم که دو شخص نزد پروردگار من در این وقت در سجده بودند و سؤال می کردند که خدا مرا زنده گرداند، و مرا به دعای ایشان زنده گردانید.
گفت: ای فرزند! اگر ببینی ایشان را آیا می شناسی؟
گفت: بلی.
پس مردم را به صحرا بیرون برد و پسر خود را بازداشت، و یک یک مردم را از پیش او می گذرانیدند، پدرش می پرسید: این از آن هاست؟ می گفت: نه، تا آن که بعد از جماعت بسیاری یکی از آن دو رسول را آوردند، پسر پادشاه گفت: این یکی از آن ها است - و اشاره کرد به سوی او - باز بعد از جماعت بسیاری که گذرانیدند هر یک را که می دید و می گفت: نه، دیگری را گذرانیدند گفت: این یکی دیگر است.
پس رسول سوم گفت: من ایمان آوردم به خدای شما و دانستم که آن چه شما آورده اید حق است.
پادشاه نیز گفت: من هم ایمان آوردم به خدای شما. و اهل مملکت او همه ایمان آوردند.
این بابویه و قطب راوندی - رحمة الله علیهما - به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده اند که حضرت عیسی علیه السلام چون خواست که اصحاب خود را وداع کند جمع کرد ایشان را و امر کرد ایشان را که متوجه هدایت ضعیفان خلق شوند و متعرض جباران و پادشاهان نشوند، پس دو نفر از ایشان را به سوی شهر انطاکیه فرستاد، پس روزی داخل شدند که عید ایشان بود دیدند که بتخانه ها را گشوده اند و بتان خود را می پرستند، پس مبادرت کردند به درشتی و سرزنش و ملامت ایشان، و به این سبب ایشان را زنجیر کردند و در زندان افکندند؛ چون شمعون بر این معنی مطلع شد آمد به انطاکیه و تدبیری چند کرد که داخل زندان شد و ایشان را گفت: من نگفتم که متعرض جباران مشوید؟
پس از نزد ایشان بیرون آمد و با ضعیفان و بیچارگان می نشست و کم کم سخنی با ایشان می گفت از کلمات هدایت آیات، و آن ضعیفان آن سخنان را به مردم از خود قویتر می گفتند، و کلام او را اخفا می کردند تا آن که بعد از مدتی آن سخنان به پادشاه رسید، پادشاه پرسید: چند گاه است که این مرد در این شهر است؟
گفتند: دو ماه است.
گفت: بیاورید او را.
چون به مجلس پادشاه رفت و پادشاه او را دید و با او سخن گفت او را بسیار دوست داشت و حکم کرد: هر وقت که من در مجلس بنشینم او را نزد من حاضر کنید، پس روزی خواب هولناکی دید و به شمعون نقل کرد و آن حضرت تعبیر نیکویی برای او کرد که او شاد شد، باز خواب پریشان دیگر دید و شمعون تعبیر شافی کرد که سرورش زیاده شد، پس پیوسته با پادشاه صحبت می داشت تا آن که در دل او جا کرد و دانست که سخنش در او اثر می کند، پس روزی به پادشاه گفت: شنیده ام که دو مرد در زندان تو هستند که عیب کرده اند بر تو دین تو را.
گفت: بلی.
شمعون گفت: بفرما تا ایشان را حاضر کنند.
چون ایشان را آوردند شمعون گفت: کیست آن خدایی که شما او را می پرستید؟
گفت: خداوند عالمیان است.
گفت: سؤالی که از او بکنید می شنود و دعایی که بکنید اجابت می نماید؟
گفتند: بلی.
شمعون گفت: می خواهم این دعوی شما را امتحان کنم که راست می گویید یا نه.
گفتند: بگو.
گفت: اگر دعا کنید، پیس را شفا می دهد؟
گفتند: بلی.
پس پیسی را طلبید و گفت: از خدای خود سؤال کنید که این را شفا بدهد، پس ایشان دست بر او مالیدند، در همان ساعت شفا یافت.
شمعون گفت: من نیز می کنم آن چه شما کردید. و چون پیس دیگر را حاضر کردند شمعون دست بر او مالید و شفا یافت.
پس شمعون گفت: یک چیز مانده که اگر شما اجابت من می نمایید در آن باب، من ایمان می آورم به خدای شما.
گفتند: کدام است؟
شمعون فرمود: مرده ای را زنده کنید.
گفتند: می کنیم.
پس شمعون رو به پادشاه کرد و فرمود: میتی که اعتنا به شأن او داشته باشی هست؟
گفت: بلی، پسر من مرده است.
گفت: بیا برویم به نزد قبر او که این ها دعوی کرده اند که ممکن است در اینجا رسوا شوند.
پس چون به نزد قبر پسر پادشاه رفتند آنها دستها را گشودند به دعا آشکارا، و شمعون علیه السلام دست به دعا گشود پنهان، پس بزودی قبر شکافته شد و پسر پادشاه از قبر بیرون آمد، پدرش از او پرسید: چه حال داری؟
گفت: مرده بودم، در این حال مرا فزعی و ترسی به هم رسید ناگاه دیدم که سه کس نزد حق تعالی دست ها را به دعا گشوده اند و دعا می کنند که خدا مرا زنده گرداند. و گفت: این سه کس بودند؛ و اشاره کرد به سوی شمعون و آن دو رسول.
پس شمعون گفت: من ایمان آوردم به خدای شما، پس پادشاه گفت: من نیز ایمان آوردم به آن چه تو به آن ایمان آوردی، پس وزیران پادشاه گفتند: ما نیز ایمان آوردیم، و همچنین هر ضعیفی تابع قویتری می شد تا جمیع اهل انطاکیه ایمان آوردند.
در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که حواری عیسی علیه السلام شیعه آن حضرت بودند، و شیعیان ما حواری ما اهل بیتند، حواری عیسی علیه السلام اطاعت آن حضرت نکردند آنقدر که حواری ما اطاعت ما می کنند؛ زیرا که عیسی به حواریان گفت: کیستند یاوران من به سوی خدا و در اقامت دین خدا؟ حواریان گفتند: ما یاوران خداییم، به خدا سوگند که یاری او نکردند از شر یهود و با یهودان از برای آن حضرت جنگ نکردند، و شیعیان ما والله از روزی که پیغمبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفته است تا حال یاری ما می کنند و از برای ما جنگ با دشمنان ما می کنند و ایشان را می سوزانند و آزارها می کنند و از شهرها ایشان را بدر می کنند و دست از محبت ما بر نمی دارند، خدا ایشان را از جانب ما جزای خیر بدهد.
در حدیث معتبر دیگر منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام گفت: ای گروه حواریان! به سوی شما حاجتی دارم، حاجت مرا بر آورید. گفتند: حاجت تو بر آورده است ای روح الله. پس برخاست و پاهای ایشان را شست، پس گفتند: ای روح الله! ما سزاوارتر بودیم به این کار از تو فرمود: سزاوارترین مردم به خدمت کردن، عالم است، من برای این تواضع و فروتنی کردم برای شما تا شما تواضع و شکستگی کنید بعد از من برای مردم چنانچه من تواضع کردم از برای شما. پس فرمود: به تواضع و فروتنی حکمت آبادان می شود نه به تکبر، همچنان چه گیاه و زراعت در زمین نرم و هموار می روید نه در زمین کوه.
در حدیث معتبر دیگر منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام متوجه موضعی شد برای حاجتی و سه نفر از اصحابش با او رفیق شدند، پس گذشت بر سه خشت طلا که بر سر راه افتاده بود، پس به اصحاب خود گفت: این مردم را خواهد کشت، و رفت، پس یکی از ایشان به خدمت آن حضرت آمد و عذر طلبید که کاری دارم و مرخص شد و برگشت، و همچنین هر یک مرخص شدند تا آن که هر سه نزد آن خشت های طلا جمع شدند! پس دو نفر از ایشان به یکی از ایشان گفتند: برو و برای ما طعامی بخر، پس رفت و طعامی خرید و زهری داخل آن طعام کرد که دو کس را بکشد و خشت ها را خود متصرف شود، و آن دو کس گفتند: چون او می آید او را می کشیم که با ما شریک نباشد در این خشت ها، چون آمد برخاستند و او را بکشتند و آن طعام را خوردند و هر دو مردند.
چون عیسی علیه السلام از کار خود برگشت دید هر سه مرده اند، پس ایشان را به امر خدا زنده کرد و گفت: نگفتم که این خشت ها بسی مردم را خواهد کشت؟!
منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام با حواریان به راهی می رفتند، ناگاه به سگ مرده گندیده ای رسیدند، حواریان گفتند: چه بسیار متعفن است بوی این سگ؟ حضرت عیسی فرمود: چه بسیار سفید و خوشایند است دندان های آن (و تنبیه فرمود ایشان را که نظر به عیوب مردم مکنید هر چند عیب بسیار داشته باشند، و صفات خوب ایشان را منظور دارید).
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که حواریان به عیسی علیه السلام عرض کردند: ای روح الله! با کی همنشینی کنیم؟ فرمود: با کسی بنشینید که خدا را به یاد شما آورد، دیدن او؛ و بیفزاید در علم شما، گفتار او؛ و رغبت فرماید شما را در آخرت، کردار او.
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که عیسی علیه السلام گذشت بر جماعتی که می گریستند، پرسید: بر چه چیز گریه می کنند این گروه؟ گفتند: بر گناهان خود می گریند. فرمود: ترک کنند تا خدا بیامرزد.
و در حدیثی معتبر دیگر فرمود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: روزی حضرت عیسی علیه السلام به قبر گذشت که صاحبش را عذاب می کردند، پس سال دیگر از آن قبر گذشت صاحب قبر را عذاب نمی کردند، پس مناجات کرد: خداوند! سال قبل بر این قبر گذشتم صاحبش را عذاب می کردند و امسال که گذشتم عذابش بر طرف شده بود، سبب این چیست؟ وحی رسید به آن حضرت: ای روح الله! صاحب این قبر فرزندی داشت چون به حد بلوغ رسید صالح شد و راهی از راه های مسلمانان را برایشان اصلاح نمود که عبورشان از آن آسان باشد، و یتیمی را به نزد خود جا داد، پس آمرزیدم او را به آن چه فرزند او کرد، پس فرمود: روزی عیسی علیه السلام به یحیی علیه السلام گفت: اگر در حق تو بدی را بگویند که در تو باشد، بدان که آن گناهی است به یاد تو آورده اند، پس توبه و استغفار کن از گناه؛ و اگر بگویند در حق تو گناهی را که در تو نباشد، پس بدان که آن حسنه ای است که برای تو نوشته شده است بی آنکه که تعبی بکشی و سختی متحمل شوی.

نزول مائده بر قوم حضرت عیسی

حق تعالی می فرماید اذ قال الحواریون یا عیسی ابن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مائدة من السماء (71) به یادآور آن وقتی را که حواریان گفتند: ای عیسی پسر مریم! آیا می تواند پروردگار تو که فرو فرستد بر ما خوانی از آسمان؟.
قال اتقوا الله ان کنتم مؤمنین (72) عیسی علیه السلام گفت: بترسید از خدا اگر ایمان به خدا و پیغمبر او دارید این سؤال ها را مکنید که عاقبت این ها خوب نیست، قالوا نرید ان نأکل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نکون علیها من الشاهدین (73) گفتند: می خواهیم بخوریم از آن مائده آسمانی و مطمئن شود دل ما و صاحب یقین گردیم به کمال قدرت پروردگار خود و به علم یقین بدانیم که تو راست گفته ای آن چه به ما خبر داده ای و بوده باشیم بر این مائده از گواهان که شهادت دهیم چنین معجزه ای از تو به ظهور آمده.
قال عیسی ابن مریم اللهم ربنا انزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیداً لاولنا و آخرنا و آیة منک و ارزقنا و انت خیر الرازقین (74) گفت عیسی بن مریم: خداوندا ای پروردگار ما! فرو فرست بر ما مائده ای و خوان نعمتی از آسمان که بوده باشد روز نازل شدن آن عیدی برای اول ما و آخر ما - یعنی برای آنها که در زمان ما هستند و آنها که بعد از ما بیایند، یا بخورند از آن مائده اول و آخر ما - و آیتی و معجزه ای باشد از جانب تو بر کمال قدرت تو و حقیت پیغمبری تو، و روزی کن ما را آن مائده - یا شکر آن مائده را - و تو بهترین روزی دهندگانی.
قال الله انی منزلها علیکم فمن یکفر بعد منکم فانی اعذبه عذاباً لا اعذبه احداً من العالمین (75) فرمود خداوند عالمیان: بدرستی که من می فرستم بر شما آن مائده را پس هر که کافر شود بعد از آن از شما - یا کفران نعمت کند - پس بدرستی که عذاب می کنم او را عذابی که نکنم چنان عذاب احدی را عالمیان را.
و شیخ طبرسی علیه السلام نقل کرده است که خلاف (76) کرده اند در کیفیت نزول مائده و آن چه در آن مائده بود: از عمار بن یاسر منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرموده: مائده ای که نازل شد نان و گوشت بود، زیرا که از عیسی علیه السلام سؤال کردند طعامی را که آخر نشود و از آن بخورند، پس حق تعالی به ایشان گفت: این نعمت برای شما خواهد بود تا خیانت نکنید و مخفی نکنید و بر ندارید و ذخیره نکنید، که اگر چنین کنید معذب خواهید شد، پس در همان روز خیانت کردند.
و از ابن عباس منقول است که حضرت عیسی علیه السلام به بنی اسرائیل گفت: سی روز روزه بدارید و بعد از آن هر چه خواهید از خدا بطلبید تا به شما عطا فرماید، پس سی روز روزه داشتند و چون فارغ شدند گفتند: ای عیسی! اگر برای مخلوقی کار می کردیم به ما طعامی می داد و ما سی روز روزه داشتیم و گرسنگی کشیدیم پس دعا کن خدا مائده ای از آسمان برای ما بفرستد، پس ملائکه مائده ای برای ایشان آوردند که هفت گرده نان و هفت ماهی در آن بود و نزد ایشان گذاشتند تا همه خوردند.
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام نیز این مضمون منقول است.
و روایت دیگر آن است که هر طعامی در مائده بود بجز گوشت؛ به روایت دیگر: بجز نان و گوشت؛ و به روایت دیگر: به غیر از ماهی و گوشت، به روایت دیگر آن است که ماهی بود و مزه هر طعامی در آن بود؛ و به روایت دیگر آن که میوه ای بود از میوه های بهشت؛ و روایت کرده اند که هر بامداد و پسین بر ایشان نازل می شد مانند من و سلوی.

وحی ها و مواعظ و حکمت ها

حق تعالی می فرماید: و اذ قال الله یا عیسی ابن مریم أأنت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله (77) یادآور وقتی را که خدا گفت: ای عیسی پسر مریم! آیا تو گفتی به مردم که بگیرید مرا و مادر مرا دو خدا به غیر از خداوند عالمیان؟.
قال سبحانک ما یکون لی ان اقول ما لیس لی بحق (78)عیسی گفت - یعنی گوید - پاک می دانم تو را و منزه می دانم از آن که تو را در خداوندی شریکی بوده باشد و نیست مرا که بگویم چیزی را که حق و سزاوار نیست مرا گفتن آن ، ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک انک انت علام الغیوب (79) اگر من گفته ام آن را پس می دانی تو آن را، و می دانی آن چه در نفس من است - یعنی در خاطر خود پنهان کرده ام - و من نمی دانم آن چه تو پنهان کرده ای از معلومات خود از مردم - و اطاق نفس در خدا مجاز است - بدرستی که تویی بسیار دانای غیب ها
ما قلت لهم الا ما امرتنی به ان اعبدوا الله ربی وربکم (80) نگفتم مرا ایشان را مگر آن چه مرا امر کردی به آن که عبادت کنید خدا را که پروردگار من و پروردگار شما است .، و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنی کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شی ء شهید (81) و بودم من بر ایشان گواه مادام که در میان بودم پس چون مرا بردی از میان ایشان تو گواه و مطلع بر احوال ایشان بودی و تو بر همه چیز گواه و مطلعی.
ان تعدبهم فانهم عبادک و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم(82) اگر عذاب کنی ایشان را پس ایشان بندگان تواند، و اگر بیامرزی ایشان را پس بدرستی که تویی عزیز و غالب بر هر چه اراده کنی و دانایی به حکمت ها و مصلحت ها.
در حدیث موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که از جمله مواعظی که حق تعالی به عیسی علیه السلام وحی فرمود این بود که
ای عیسی! رغبت کننده باش به ثواب من و ترسان باش از عذاب من، و بمیران دل خود را از خواهش شهوت های دنیا به ترس از من.
ای عیسی! هر روز تعلقی از تعلق های دنیا را از خود دور کن تا آخر بر تو دشوار نباشد ترک دنیا.
ای عیسی! مدارا کن با ضعیفان و دیده ناتوان خود را به آسمان بگشا و مرا دعا کن که من به تو نزدیکم، و دعا مکن مرا مگر با تضرع و فراغ خاطر از یاد غیر من که اگر چنین مرا بخوانی اجابت تو می کنم.
ای عیسی! چنان چه شایسته نیست دو زبان در یک دهان و دو دل در یک سینه، همچنین دو غرض و دو محبت و دو خیال در یک دل نمی باشد، پس محبت غیر مرا از ته دل خود به در کن تا اعمال تو برای من خالص گردد.
ای عیسی! از درنده می ترسی و از مرگ می ترسی، پس، از من که این ها را آفریده ام چرا نمی ترسی؟!
و در کتب معتبره از حضرت عیسی علیه السلام منقول است که فرمود: خوشا حال آنان که بر یکدیگر رحم می کنند، ایشان مرحومند به رحمت الهی در روز قیامت؛ خوشا حال آنان که اصلاح می کنند در میان مردم، ایشان مقربان درگاه حقند در قیامت؛ خوشا حال آنان که دل های خود را پاک کرده اند از اخلاق ذمیمه، ایشان محل رحمت خالص الهی اند در قیامت؛ خوشا حال آن ها که تواضع و فروتنی می کنند در دنیا، ایشان بر منبرهای پادشاهی خواهند بود در روز قیامت؛ خوشا حال مساکین و فقیران که از برای ایشان است ملکوت آسمان؛ خوشا حال مساکین و فقیران که از برای ایشان است ملکوت آسمان؛ خوشا حال آنان که در دنیا به اندوه می گذرانند که شادی برای ایشان است در قیامت؛ خوشا حال آن ها که در دنیا گرسنه و تشنه می باشند برای خشوع نزد خدا که از رحیق (83) بهشت در قیامت می آشامند؛ خوشا حال آنان که به پاکدامنی از مردم دشنام می شنوند و صبر می کنند که ملکوت آسمان برای ایشان است؛ خوشا حال شما اگر حسد بر شما برند مردم و دشنام دهند شما را و هر کلمه قبیحی در حق شما گویند پس شاد شوید و خوشحال گردید که به سبب این مرد شما در آسمان بسیار خواهد بود.
منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام به اصحاب خود فرمود: اگر احدی از شما بگذرد بر برادر مؤمن خود و ببیند که عورت او گشوده است، آیا گشوده تر خواهد کرد یا جامه را بر روی عورت او خواهد انداخت و خواهد پوشید؟
گفتند: بلکه خواهد پوشید.
فرمود: نه، بلکه می گشایید جامه را و عورت او را مشکوف تر می کنید.
گفتند: ای روح الله! چگونه حال ما را چنین بیان کردی؟
فرمود: زیرا که بر عیب های برادر مؤمن خود مطلع می شوید و آن ها را نمی پوشید و او را سوار می کنید، این مثل را برای این به شما گفتم، به حق و راستی می گویم به شما که من شما را علم می آموزم که به عمل آورید و تعلیم دیگران نمایید و به شما نمی آموزم که سبب عجب شما شود و خود را بزرگ دانید، بدرستی که نمی رسید به آن چه می خواهید از ثواب های آخرت مگر به ترک مشتهیات(84) دنیا، و ظفر نمی یابید بر آن چه آرزوی آن دارید از درجات عالیه مگر به صبر کردن بر مکروهات و شدت ها، و زنهار که حذر کنید از نظر کردن که در دل می کارد تخم شهوتی و همین بس است برای فتنه صاحبش، خوشا حال آن کسی که دیدنش به چشم دل باشد نه به چشم سر، و نظر مکنید بر عیب های مردم مانند آقایان و نظر کنید در عیب های خود مانند بندگان، بدرستی که مردم دو قسمند: بعضی مبتلایند به عیبها و گناهان و بعضی عافیت یافته اند از این ها، پس اگر به مبتلا نظر کنید بر او رحم کنید و حمد کنید خدا را که شما را عافیت داده است از بلاهای ایشان، و اگر به اهل عافیت نظر کنید سعی کنید که خود را مثل ایشان گردانید و از خدا عافیت بطلبید.
به راستی می گویم به شما که هر که بیند ماری متوجه برادر مؤمن اوست که او را بگزد و خبردار نکند تا مار او را بکشد، ایمن نخواهد بود از آن که شریک باشد در خون او، همچنین هر که بیند که برادر مؤمن او گناهی می کند و او را از عاقبت آن گناه نترساند تا وبال آن گناه به او برسد ایمن نباشد از آن که در گناه او شریک باشد، و کسی که قادر باشد که ظالمی را از ظلم او بکیباند (85) و نکند چنان است که خود آن ظلم را کرده باشد، و چگونه ظالم از ستم خود بترسد و حال آن که ایمن است در میان شما و کسی او را نهی نمی کند و سرزنش نمی کند و کسی دستش را از ظلم نمی گیرد، پس چرا دست کوتاه کنند ستمکاران و چگونه مغرور نشوند به ستم خود؟!
آیا همین بس است شما را که بگویید ما ظلم نمی کنیم و هر که ظلم خواهد بکند؟! و ببینید که ظلم می کند و منع نکنید و سعی در دفع آن ننمایید؟! اگر چنین می بود که شما گمان کرده اید حق تعالی در وقتی که عذاب بر ظالمان می فرستاد می بایست که عذاب او فرو نگیرد آن ها را که ظلم نکرده اند و منع ظالمان هم نکرده اند، و حال آن که هرگاه که خدا بر گروهی عذاب فرستاده است هر دو طایفه را عذاب فرو گرفته است.
به راستی می گویم به شما که هر سخن بدی که می گویید جوابش را در قیامت خواهید شنید.
ای بنده های بد! هر یک از شما که خواهد قربانی در درگاه خدا بکشد و به خاطرش آید که برادر مؤمنش از او آزرده است، پس ترک کند قربانی را و برود برادر خود را از خود راضی کند و برگردد قربانی کند تا قبول گردد.
ای بندگان دنیا! هر گاه عیب های حق شما را بگویند آزرده می شوید و هر گاه صفت نیکی چند که در شما نیست برای شما بگویند شاد می شوید.
بالا رفتن عیسی علیه السلام به آسمان و فرود آمدن آن حضرت در آخر الزمان
حق تعالی فرموده است: اذ قال الله یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی و مطهرک من الذین کفروا (86) یادآور وقتی را که حق تعالی فرمود: ای عیسی! تو را می گیرم و بلند می کنم به سوی خود یعنی آسمان - و پاک می گردانم تو را از لوث کافران که در میان ایشان نباشی و ضرر ایشان به تو نرسد.
بعضی گفته اند: توفی به معنی مرگ است و خدا اول او را میراند و بعد از سه ساعت او را زنده کرده و به آسمان برد. بعضی گفته اند: مردن آن حضرت بعد از آمدن به زمین خواهد بود در آخر الزمان.
و جاعل الذین اتبعوک فوق الذین کفروا الی یوم القیامة (87) و گردانیده ام آن ها را که متابعت تو کردند غالب و مسلط بر آن ها که کافر شدند به تو تا روز قیامت چنان چه نصاری همیشه غالبند بر یهود و امت پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله که ایمان به عیسی علیه السلام دارند همیشه مسلطند بر یهود و پادشاهی از میان یهود برطرف شده است، و این یکی از معجزات قرآن مجید است که خبر داده است به آینده و موافق خبر واقع شده است.
و قولهم انا قتلنا المسیح عیسی بن مریم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم (88) و به گفتن ایشان که ما کشتیم مسیح را که عیسی پسر مریم است رسول خدا، و نکشتند او را (و) بر دار نکشیدند و لیکن نبر ایشان مشتبه شد. خلاف است در کیفیت اشتباه: از ابن عباس مروی است که چون خدا مسخ کرد آن ها را که دشنام دادند عیسی و مادرش را خبر به یهودا پادشاه یهودان رسید. ترسید که عیسی بر او نیز نفرین کند پس جمع کرد یهودان را و اتفاق کردند بر کشتن آن حضرت، پس حق تعالی جبرئیل را فرستاد به حمایت آن حضرت، پس عیسی به ایشان گفت: ای گروه یهود! خدا شما را دشمن می دارد، پس متوجه قتل او شدند پس جبرئیل آن حضرت را بالا برد به سوی طاقی که در آن خانه بود و روزنه ای به بیرون داشت و از آن روزنه او را به آسمان بالا برد، پس یهودا شخصی از اصحاب خود را فرستاد که او را طیطانوس می گفتند که به آن طاق بالا رود و عیسی را بگیرد، چون رفت عیسی را در آنجا نیافت، حق تعالی شباهت عیسی را بر او انداخت که هر که او را می دید گمان عیسی می کرد، چون بیرون آمد که به ایشان بگوید که من عیسی را ندیدم او را گرفتند و کشتند و به دار کشیدند.
نزدیک به این مضمون از حضرت امام حسن عسگری علیه السلام نیز منقول است.
پس چون طیطانوس را کشتند و در آن روزنه دیگری را نیافتند گفتند: اگر آن که ما کشتیم طیطانوس بود عیسی چه شد؟! و اگر عیسی بود او چه شد؟! و به این سبب بر ایشان مشتبه ماند.
و روایت دیگر آن است که چون عیسی از یهود گریخت با هفده نفر از حواریان داخل خانه ای شد، پس یهود آن خانه را احاطه کردند، چون داخل شدند حق تعالی همه را به صورت عیسی کرد، ایشان گفتند: شما سحر کردید بگویید که عیسی کدام یک از شما است، اگر نه همه را می کشیم، پس عیسی علیه السلام به اصحاب خود گفت: کیست از شما که امروز قبول کند که شبیه به من شود و کشته و داخل بهشت شود، پس شخصی از میان ایشان که نامش سرجس بود قبول کرد، و بیرون آمد و گفت: منم عیسی، پس او را گرفتند و کشتند و به دار کشیدند، خدا عیسی را در همان روز به آسمان برد.
بعضی گفته اند: چون عیسی علیه السلام را به آسمان بردند و یهود بر او دست نیافتند شخصی را گرفتند بر جای بلندی به دار کشیدند و بر مردم تلبیس (89) کردند که عیسی است و کسی را نگذاشتند که به نزدیک او برود، به این سبب بر مردم مشتبه شد.
و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوة یقینا بل رفعته الله الیه و کان الله عزیزاً حکیماً (90) و آن ها که اختلاف کردند در امر عیسی البته در شکند از او و نیست ایشان را به احوال او هیچگونه علم مگر پیروی گمان، و نکشتند او را به یقین بلکه بالا برد خدا او را به سوی آسمان خود، و خدا عزیز و قادر است بر هر چه خواهد و آن چه می کند موافق حکمت و مصلحت است.
ابن بابویه علیه السلام روایت کرده است که حضرت مسیح علیه السلام چندی غیبت از قوم خود اختیار نمود که در زمین سیاحت می کرد و می گردید و قوم او و شیعیان او نمی دانستند که در کجا است، پس ظاهر شد و وصی گردانید شمعون بن حمون را، چون شمعون به رحمت الهی واصل شد و غائب گردیدند حجت های بعد از او و طلب کردن جباران ایشان را شدید شد و بلیه بر مؤمنان عظیم شد و دین خدا مندرس شد و حقوق ضایع شد و واجبات و سنت ها از میان مردم بر طرف شد و مردم پراکنده شدند در مذهب و هر یک به جانبی رفتند و امر دین بر اکثر مردم مشتبه شد، و مدت این غیبت دویست و پنجاه سال شد.
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که مردم بعد از عیسی علیه السلام دویست و پنجاه سال ماندند که حجت و امام ظاهری نداشتند و حجت ایشان غائب بود.
در حدیث صحیح دیگر از آن حضرت مروی است که میان عیسی و محمد صلی الله علیه و آله پانصد سال فاصله بود و از این پانصد سال دویست و پنجاه سال بود که پیغمبری و امامی ظاهر نبود.
راوی پرسید: پس چه می کردند؟
فرمود: به دین عیسی متمسک بودند و به آن عمل می کردند آن ها که مؤمن بودند. و فرمود: هرگز زمین خالی از پیغمبر یا امام نمی باشد و لیکن گاهی ظاهرند و گاهی مخفی.
مؤلف گوید: از طریق خاصه و عامه متواتر است که حضرت عیسی علیه السلام در زمان مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله از آسمان به زیر خواهد آمد و در عقب آن حضرت نماز خواهد کرد و از انصار آن حضرت خواهد بود.
حق تعالی می فرماید و انه لعلم للساعة فلا تمترن بها (91) و اکثر مفسران گفته اند: یعنی بدرستی که فرود آمدن عیسی از آسمان از علامات قیامت است پس شک مکنید در قیامت.
و در جای دیگر فرموده است و ان من اهل الکتاب الا لیؤمنن به قبل موته (92) و اکثر مفسران گفته اند: مراد آن است که نیستند هیچ یک از اهل کتاب - یعنی یهود و نصاری - مگر آن که ایمان خواهند آورد به عیسی قبل از مردان او در وقتی که آن حضرت از آسمان فرود آید در زمان مهدی علیه السلام بعضی گفته اند: این مخصوص جمعی است از یهود و نصاری که در آن زمان خواهند بود و ممکن است چنان چه لفظ آیه ظاهراً عام است و مراد همه ایشان باشند و در رجعت همه برگردند و ببینند که عیسی اقرار به ملت پیغمبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله می کند و متابعت صاحب الامر علیه السلام می نماید و ایمان آن وقت فایده به حال ایشان نخواهد داد.
چنان چه به سند معتبر منقول است که حجاج، شهر بن حوشب را طلبید و از تفسیر این آیه از او پرسید و گفت: عاجز شده ام از تفسیر این آیه، و من مکرر یهودی و نصاری را کشته ام و نظر کرده ام لب خود را حرکت نمی دهد تا می میرد، پس چگونه ایمان می آورد؟
شهر بن حوشب گفت: ای امیر! معنی این آیه آن نیست که تو فهمیده ای، بلکه مراد آن است که عیسی علیه السلام قبل از قیامت از آسمان به دنیا خواهد آمد و هر صاحب ملتی که باشد از یهودان و غیر ایشان به او ایمان خواهند آورد، و پشت سر مهدی علیه السلام نماز خواهد کرد.
حجاج گفت: این تفسیر را از کی شنیدی؟
گفت: از حضرت امام محمد باقر علیه السلام
گفت: این علم را از چشمه صافی گرفته ای.
به سند معتبر از امام حسن مجتبی علیه السلام منقول است که بعد از این هیچ یک از ما اهل بیت نخواهند بود مگر آن که بیعت ظالمی که در زمان او باشد در گردن او خواهد بود مگر قائم که امام دوازدهم است و روح الله عیسی بن مریم پشت سر او نماز خواهد کرد که او با ظالمی بیعت نخواهد نمود.
و در حدیث معتبر دیگر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که فرمود: بر مردم زمانی خواهد آمد که ندانند خدا چیست و توحید الهی چه معنی دارد تا آن که دجال بیرون آید و عیسی علیه السلام از آسمان فرود آید و دجال را بکشد و پشت سر حضرت قائم علیه السلام نماز بکند، و اگر ما بهتر از پیغمبران نمی بودیم عیسی پشت سر ما نماز نمی کرد.
و در حدیث معتبر دیگر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که فرمود: مهدی از فرزندان من خواهد بود، و چون بیرون آید عیسی از آسمان فرود آید برای نصرت و یاری او و او را پیش دارد و در عقب او نماز بکند.