گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

ولادت آن حضرت

حق تعالی می فرماید: اذ قالت ملائکة یا مریم ان الله یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی بن مریم وجیها فی الدنیا و الاخرة و من المقربین
یادآور وقتی را که گفتند ملائکه - و از ابن عباس منقول است که جبرئیل گفت -: ای مریم! بدرستی که خدا بشارت می دهد تو را به کلمه ای از جانب خود که نام او مسیح است یعنی عیسی پسر مریم که روشناس (56) و صاحب جاه و قدر و منزلت است در دنیا و آخرت و از مقربان درگاه الهی است.
و عیسی علیه السلام را برای آن کلمه خدا می گویند که به لفظ کن(57) بی پدر آفریده شد، یا برای آن که بشارت دادند به او پیغمبران گذشته، یا برای آن که به کلام او حق تعالی مردم را هدایت نمود؛ و او را مسیح گفتند برای آن که مسح کرده شده بود از جانب خدا به میمنت و برکت و پاکی از گناهان، یا برای آن که او را بعد از ولادت مسح کردند به روغن زیت، یا آن که جبرئیل علیه السلام بال خود را بر آن حضرت مالید بعد از ولادت که تعویذ او گردد از شر شیطان، یا برای آن که دست بر سر یتیمان می کشید، یا برای آن که به مسح آن حضرت کوران بینا می شدند و بیماران شفا می یافتند (گویند: در لغت عبری مشیحا بود و در لغت عرب مسیح گفتند).
و یکلم الناس فی المهد و کهلا و من الصالحین و سخن خواهد گفت با مردم در گهواره و در سن کهولت - که نزدیک به سن پیری است - و از جمله پیغمبران شایسته خواهد بود.
قالت رب انی یکون لی ولد و لم یمسئنی بشر مریم گفت: پروردگارا! چگونه خواهد بود مرا فرزند و حال آن که دست بر من نگذاشته است بشری، قال کذلک الله یخلق ما یشاء اذا قصی امرا فانما یقول له کن فیکون ملک گفت: چنین است خدا می آفریند هر چه را می خواهد، چون مقدر کرد امری را پس همین است که می گوید مر او را که باش، پس آن می باشد و موجود می شود.
و یعلمه الکتاب و الحکمة و التورایة و الانجیلو تعلیم خواهد نمود او را کتاب - یعنی چیزی نوشتن یا همه کتاب های آسمانی - و حکمت و دانایی، خصوصاً تورات و انجیل.
و رسولاً الی بنی اسرائیل انی قد جئتکم بأیة من ربکم و حال آن که او رسول خواهد بود به سوی بنی اسرائیل و خواهد گفت به ایشان:
بدرستی که آمده ام به سوی شما با آیتی و معجزه ای چند از جانب پروردگار شما انی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفخ فیه فیکون طیراً بأذن الله و این آیت آن است که می سازم از برای شما از گل مانند هیئت مرغ پس زنده می شود و مرغی می گردد به امر خدا، و أبری ء الاکلمه و الابرص و احیی المؤتی باذن الله و شفا می دهم کور مادر زاد را و پیس را و زنده می گردانم مرده را به امر خدا، وانبئکم بما تأکلون و ما تدخرون فی بیوتکم ان فی ذلک لایة لکم ان کنتم مؤمنین
و خبر می دهم شما را به آن چه می خورید و آن چه ذخیره می کنید در خانه های خود، بدرستی که در این ها علامت و حجت بر حقیقت من هست اگر هستید شما ایمان آورندگان، و مصدقاً لما بین یدی من التوراة و لاحل لکم بعض الذی حرم علیکم و جئتکم بآیة من ربکم فاتقوا الله و اصیعون ان الله ربی و ربکم فاعبدوه هذا صراط مستقیم (58) و حال آن که تصدیق کننده ام مر آن چه را پیش از من نازل شده است که آن تورات است و مبعوث گردیده ام برای این که حلال گردانم برای شما بعضی از آن چه را که حرام شده بود بر شما در شریعت حضرت موسی، و آورده ام به سوی شما معجزه ها از جانب پروردگار شما، پس بپرهیزید از عذاب خدا و اطاعت نمایید مرا بدرستی که خدا پروردگار من و پروردگار شما است، پس بپرستید او را این راهی است راست.
و در جای دیگر فرموده است که ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون (59) بدرستی که مثل عیسی نزد خدا در خلق شدن بی پدر مانند مثل آدم است که خلق کرد خدا او را از خاک پس گفت مرا او را که باش، پس او به هم رسید و حیات یافت.
و باز فرموده است که و اذکر فی الکتاب مریم اذ انتبذت من اهلها مکاناً شرقیاً (60) و یاد کن در قرآن مریم را در وقتی که تنها شد و خلوت گزید از اهلش در مکانی در طرف مشرق.
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که رفت به سوی درخت خرمای خشکی؛ و مفسران گفته اند: در بیت المقدس یا در خانه خود در جانب شرقی عزلتی گزید برای عبادت یا برای شستن بدن خود.
فاتخذت من دونهم حجاباً پس حجابی و پرده آویخت میان خود و اهل خود که را نبینند؛علی بن ابراهیم گفته است که در محراب خود خلوت کرد، فارسلنا الیها روحنا فتمثل لها بشراً سویاً(61) پس فرستادیم به سوی او روح خود را - یعنی جبرئیل را که از روحانیان است - پس متمثل شد برای او به صورت بشری و آدمی مستوی الخلقه.
گفته اند: هر وقت که حضرت مریم علیه السلام حایض می شد از مسجد بیرون می آمد و نزد خاله خود زوجه حضرت زکریا علیه السلام می بود تا پاک می شد، باز به مسجد بر می گشت، روزی در خانه زکریا در مکانی که آفتاب تابیده بود پرده ای آویخته بود و غسل می کرد، ناگاه جبرئیل علیه السلام به صورت جوان ساده مستوی الخلقه نزد او پیدا شد، قالت انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیاً (62) حضرت مریم علیه السلام گفت: بدرستی که من پناه می برم به خداوند رحمان از شر تو پس دور شو از من اگر متقی و پرهیزگاری قال انما انا رسول ربک لاهب لک غلاماً زکیاً (63) گفت: نیستم من مگر رسول پروردگار تو که مرا فرستاده است که سبب شوم که خدا ببخشد تو را پسری پاکیزه از گناهان و اخلاق ذمیمه - یا نمو کننده در علم و کمال -، قالت انی یکون لی غلام و لم یمسسنی بشر و لم اک بغیاً (64) مریم گفت: از کجا می باشد از برای من پسری و حال آن که شوهری دست به من نرسانیده است و نبوده ام زناکار، قال کذلک قال ربک هو علی هین و لنجعله ایة للناس و رحمة منا و کان امراً مقضیاً (65) جبرئیل گفت: چنین گفته است پروردگار تو که این بر من آسان است و از برای این می کنم که علامتی و حجتی باشد برای مردم بر کمال قدرت من و رحمتی باشد از جانب ما و بود خلق شدن این فرزند به این نحو امری مقدر شده و حکم شده و خلاف این نخواهد شد.
و علی بن ابراهیم علیه السلام روایت کرده است که جبرئیل علیه السلام در گریبان مریم علیه السلام بادی دمید، پس در آن شب حامله شد به حضرت عیسی علیه السلام و در بامداد وضع حمل او شد و مدت حمل او نه ساعت بود، حق تعالی به عدد ماه حمل زنان دیگر از برای او ساعت مقرر فرمود.
و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که جبرئیل علیه السلام گریبان پیراهن حضرت مریم را گرفت و در آن دمید، پس حضرت عیسی در رحم در همان ساعت کامل شد چنان چه فرزندان در رحم های مادران نه ماه کامل می شوند، چون از جای غسل خود بیرون آمد مانند زن حامله سنگینی بود که نزدیک شده باشد زاییدن او، چون خاله اش را نظر بر او افتاد متعجب شد، حضرت مریم از شرمندگی آن حال از خاله و زکریا کناره کرد، چنان چه حق تعالی می فرماید که فحملته فانتبذت به مکاناً قصیاً (66) پس حامله شد به عیسی، پس تنها شد و عزلت نمود از مردم با حمل خود با مکانی بسیار دور.
در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که مدت حمل آن حضرت نه ساعت بود.
و در دو حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که فرزندی که شش ماهه متولد شود زنده نمی ماند مگر عیسی و امام حسین علیه السلام که هر یک شش ماهه متولد شد.
مؤلف گوید: محتمل است در حدیث، یحیی علیه السلام وارد شده باشد و راویان به عیسی علیه السلام اشتباه کرده باشند، یا آن که گوییم ابتدای ماده ولادت عیسی علیه السلام شش ماه پیشتر به قدرت الهی در رحم منعقد شده باشد، و از وقت دمیدن که روح در آن دمیده شد و حمل ظاهر شد تا زمان زاییدن نه ساعت بوده باشد، و محتمل است که یکی بر وجه تقیه وارد شده باشد.

فضایل و کمالات و سنن و معجزات آن حضرت

حق تعالی می فرماید واتینا عیسی بن مریم البینات و ایدناه بروح القدس (67) یعنی: عطا کردیم عیس پسر مریم را براهین واضحات و معجزات ظاهرات و تقویت کردیم او را به روح مقدس و مطهر، بعضی گفته اند که مراد روحی است که خدا آفرید و در او دمید؛ و بعضی گفته اند مراد جبرئیل است؛ و بعضی گفته اند اسم اعظم است.
و در جای دیگر فرموده است اذ قال الله یا عیسی بن مریم اذکر نعمتی علیک و علی و الدتک یاد آور وقتی را که گفت خدا: ای عیسی پسر مریم! یاد آور نعمت مرا بر تو و بر مادر تو. اذ یدتک بروح القدس تکلم الناس فی المهد و کهلاً و کهلاً و اذ علمتک الکتاب و الحکمة و التوریة و الانجیل چون تقویت کردم تو را به روح القدس که سخن گفتی با مردم در گهواره و در سن پیری، و چون تعلیم کردم تو را کتاب و حکمت و تورات و انجیل. اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر بادنی فتنفخ فیها فتکون طیراً بادنی و تبری ء الاکمه و الابرص بادنی و اذ تخرج الموتی بادنی و چون خلق می کنی از گل مانند هیئت مرغ پس می دمی در آن پس می گردد مرغی به اذن و امر من، و شفا می بخشی کور و پیس را به امر من، و بیرون می آوری و زنده می گردانی مردگان را به اذن و امر من؛ مشهور آن است که مرغی که آن حضرت زنده کرد شب پره بود.
به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که چون حضرت عیسی علیه السلام با بنی اسرائیل گفت: من رسولم از جانب خدا به سوی شما و مرغ از گل می سازم و زنده می کنم و کور مادرزاد و پیس را شفا می بخشم، بنی اسرائیل گفتند: این ها همه جادو است آیت دیگر به ما بنما تا تو را تصدیق کنیم!
حضرت عیسی علیه السلام فرمود: اگر شما را خبر دهم به آن چه می خورید و آن چه در خانه ها ذخیره می کنید خواهید دانست که من صادقم؟ گفتند: بلی. پس هر روز ایشان را خبر می داد که امروز فلان چیز را خوردید و فلان چیز را آشامیدید و فلان چیز را ذخیره کردید، پس بعضی ایمان آوردند و بعضی بر کفر خود باقی ماندند.
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که به عیسی علیه السلام گفتند: چرا زن نمی خواهی؟ فرمود: به چه کار من می آید زن؟ گفتند: برای آن که اولاد برای تو بیاورد. فرمود: چه می کنم فرزندان را که اگر زنده باشند باعث فتنه من گردند و اگر بمیرند سبب اندوه من شوند.
به سندهای معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که عیسی بن مریم علیه السلام سنگ در زیر سر می گذاشت در وقت خوابیدن و جامه های گنده می پوشید و نان خورش او گرسنگی بود، و چراغش در شب مهتاب بود، و سر سایه اش در زمستان مشرق و مغرب زمین بود هر جا که آفتاب می تابید، و میوه و ریحانش گیاه ها بود که از زمین برای حیوانات می رویید، و زنی نداشت که مفتون او گردد، و فرزندی نداشت که اندوه او را بخورد، و مالی نداشت که او را از یاد خدا غافل گرداند، و طمعی از مردم نداشت که او را ذلیل گرداند، چهار پایش دو پای او بود و خدمتکارش دست های او بود.
در روایت معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت عیسی علیه السلام در بعضی از خطبه های خود که در میان بنی اسرائیل خواند می فرمود: صبح کرده ام و خادم من دست های من است، و دابه (68) من پاهای من است، و فراش من زمین است، و بالش من سنگ است، و آتش من در زمستان جایی است که آفتاب بر آن بتابد، و چراغ من در شب ماه است، و نان و خورش من گرسنگی است، و پیراهن من ترس خدا است، و پوشش من پشم است، و میوه و گل و لاله من گیاه زمین است که حیوانات می خورند، و شب می گذرانم و هیچ ندارم و صبح می کنم و هیچ ندارم، و در روی زمین هیچکس از من غنی تر و بی نیازتر نیست.
به سند معتبر از حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام منقول است که عمر حضرت عیسی علیه السلام در دنیا و سه سال بود، پس حق تعالی او را به آسمان برد و بر زمین فرود خواهد آمد در دمشق و دجال را او خواهد کشت.

قصه های تبلیغ رسالت آن حضرت.

حق تعالی می فرماید و اضرب لهم مثلاً اصحاب القریة اذ جاءها المرسلون (69) بزن ای محمد برای ایشان مثلی که آن مثلی اصحاب قریه - انطاکیه - است در وقتی که آمدند به نزد ایشان فرستادگان حضرت عیسی علیه السلام، اذ ارسلنا الیهم اثنین فکذبوهما فعززنا بثالث فقالوا انا الیکم مرسلون (70) در وقتی که فرستادیم به سوی ایشان دو کس را پس تکذیب کردند آن دو کس را پس تقویت کردیم آنها را به رسول سوم، پس گفتند: ما رسولان عیسی ایم به سوی شما.
بعضی گفته اند آن دو کس یوحنا و شمعون بودند و سوم بولس بود؛ و بعضی گفته اند که شمعون، سوم بود؛ و بعضی گفته اند دو رسول اول صادق و صدوق بودند، سوم سلوم بود.
شیخ طبرسی و ثعلبی و جمعی به شهر انطاکیه فرستاد که ایشان را هدایت کنند، چون نزدیک به شهر رسیدند مرد پیری را دیدند که گوسفندی چند را می چراند، و او حبیب نجار مؤمن آل یس بود، پس بر او سلام کردند، حبیب گفت: شما کیستید؟ گفتند: ماییم رسولان حضرت عیسی علیه السلام، و او می خواند شما را از عبادت بت ها به عبادت خداوند رحمان. گفت: آیا با خود آیتی دارید؟ گفتند: بلی، شفا می دهیم بیماران را و کور و پیس را. گفت: من پسری دارم که سال ها است بیمار است. گفتند: ببر ما را به خانه تا او را مشاهده نماییم. چون ایشان را به خانه برد، دست بر سر او کشیدند، در ساعت به قدرت خدا شفا یافت و برخاست.
آن خبر در شهر منتشر شد، و بیمار بسیار را شفا دادند، و ایشان پادشاهی داشتند که او را شلاحن می گفتند، از پادشاهان روم بود و بت می پرستید، چون خبر ایشان به پادشاه رسید ایشان را طلبید، پرسید: کیستید شما؟ گفتند: کور و پیس و بیماران را شفا می دهیم به اذن خدا. گفت: برای چه شما را فرستاده؟ گفتند: آمده ایم که تو را منع کنیم از عبادت بتی چند که نه می شنوند و نه می بینند، و امر نماییم به عبادت خداوندی که می شنود و می بیند. پادشاه گفت: مگر ما را خدایی به غیر از این بت ها هست؟ گفتند: بلی، آن کس که تو را و خداهای تو را آفریده است. گفت: برخیزید تا من در امر شما فکری بکنم. چون ایشان در آن شهر امثال این سخنان بسیار گفتند، پادشاه امر کرد که ایشان را حبس کردند.
علی ابن ابراهیم و غیر او به سند حسن و معتبر از امام محمدباقر علیه السلام روایت کرده اند که در تفسیر آین آیات فرمود: خدا دو کس را مبعوث گردانید به سوی اهل انطاکیه، پس مبادرت کردند به گفتن امری چند که ایشان را حبس نمودند در بتخانه خود، پس حق تعالی رسول سوم را فرستاد و داخل شهر شد و گفت: مرا راه بنمایید به در خانه پادشاه، چون به در خانه پادشاه رسید گفت: من مردی ام که عبادت می کردم در بیابانی و می خواهم که خدای پادشاه را بپرستم، چون سخن او را به پادشاه رسانیدند گفت: ببرید او را به سوی بتخانه تا خدای ما را بپرستد.
پس یک سال با آن دو پیغمبر سابق در بتخانه ای ماندند و عبادت خدا در آن موضع کردند، چون به آن دو رسولی رسید گفت: به این نحو می خواهید جمعی را از دینی به دینی بگردانید به خشونت و درشتی؟! چرا رفق و مدارا نکردید؟ پس به ایشان گفت: شما اقرار مکنید که مرا می شناسید.
پس او را به مجلس پادشاه بردند، پادشاه به او گفت: شنیده ام که خدای مرا می پرستیدی، پس تو برادر منی در دین و رعایت تو بر من لازم است، از من بطلب هر حاجت که داری.
گفت: ای پادشاه! مرا حاجتی نیست و لیکن دو شخص را در بتخانه دیدم، این ها کیستند؟
پادشاه گفت: این ها دو مردند، آمده بودند که دین مرا باطل گردانند و مرا دعوت می کردند به سوی عبادت خدا آسمانی.
گفت: ای پادشاه! خوب است که با ایشان مباحثه نیکویی بکنیم، اگر حق با ایشان باشد ما متابعت ایشان کنیم، اگر حق با ما باشد آنها نیز به دین ما در آیند و آن چه از برای ماست از برای ایشان باشد و آن چه بر ماست بر ایشان باشد.
پس پادشاه فرستاده ایشان را طلبید، پس مصاحب ایشان با ایشان گفت: برای چه آمده اید شما به این شهر؟
گفتند: آمده ایم که پادشاه را بخوانیم به عبادت خداوندی که آسمان ها و زمین را آفریده است و خلق می کند در رحم ها آن چه می خواهد و صورت می بخشد به هر نحو که می خواهد و درخت ها را او رویانیده است و میوه ها را او آفریده است و باران را او می فرستد از آسمان.
پس به ایشان گفت: آن خدا که شما را به عبادت او می خوانید اگر کوری را حاضر گردانیم قادر هست که او را بینا کند؟
گفتند: اگر ما دعا کنیم که بکند، اگر بخواهد می کند.
گفت: ای پادشاه! بگو نابینایی را بیاورند که هرگز چیزی ندیده باشد.
چون او را حاضر کردند، به آن دو رسول گفت: بخوانید خدای خود را تا چشم این کور را روشن کند اگر راست می گویید.
پس برخاستند و دو رکعت نماز کردند و دعا کردند، همان ساعت چشم او گشوده شد و به آسمان نظر کرد.
پس گفت: ای پادشاه! بفرما تا کور دیگر بیاورند، چون آوردند به سجده رفت و دعا کرد، چون سر برداشت که کور نیز بینا شد.
پس به پادشاه گفت: اگر آنها یک حجت آوردند، ما هم یک حجت در برابر آن آوردیم، اکنون بفرما شخصی را بیاورند که زمین گیر شده باشد و حرکت نتواند کرد، چون حاضر کردند به ایشان گفت: دعا کنید تا خدای شما این بیمار را شفا دهد.
باز ایشان نماز کردند و دعا کردند، خدا او را شفا داد و برخاست و روان شد.
پس گفت: ای پادشاه! بفرما که زمین گیر دیگر بیاورند، چون آوردند خود دعا کرد و او هم شفا یافت.
پس گفت: ای پادشاه! آنها دو حجت آوردند ما هم در برابر ایشان آوردیم، اما یک چیز مانده است که اگر ایشان می کنند من در دین ایشان داخل می شوم. پس گفت: ای پادشاه! شنیده ام که یک پسر داشته ای و مرده است، اگر خدای ایشان او را زنده کند من در دین ایشان داخل می شوم.
پس پادشاه گفت: اگر او را زنده کنند من نیز در دین ایشان داخل می شوم.
پس به ایشان گفت: یک چیز باقی مانده، پسر پادشاه مرده است اگر دعا می کنید که خدای شما او را زنده کند ما در دین شما داخل می شویم.
پس ایشان به سجده رفتند، و سجده طولانی کردند و سر برداشتند و گفتند به پادشاه که جمعی را بفرست به سر قبر پسرت که - ان شاء الله - از قبر بیرون آمده است.
پس مردم دویدند به سوی قبر پسر پادشاه، دیدند که از قبر بیرون آمده است و خاک از سر خود می افشاند، چون او را به نزد پادشاه آوردند او را شناخت پرسید: چه حال داری ای فرزند؟
گفت: مرده بودم دیدم که دو شخص نزد پروردگار من در این وقت در سجده بودند و سؤال می کردند که خدا مرا زنده گرداند، و مرا به دعای ایشان زنده گردانید.
گفت: ای فرزند! اگر ببینی ایشان را آیا می شناسی؟
گفت: بلی.
پس مردم را به صحرا بیرون برد و پسر خود را بازداشت، و یک یک مردم را از پیش او می گذرانیدند، پدرش می پرسید: این از آن هاست؟ می گفت: نه، تا آن که بعد از جماعت بسیاری یکی از آن دو رسول را آوردند، پسر پادشاه گفت: این یکی از آن ها است - و اشاره کرد به سوی او - باز بعد از جماعت بسیاری که گذرانیدند هر یک را که می دید و می گفت: نه، دیگری را گذرانیدند گفت: این یکی دیگر است.
پس رسول سوم گفت: من ایمان آوردم به خدای شما و دانستم که آن چه شما آورده اید حق است.
پادشاه نیز گفت: من هم ایمان آوردم به خدای شما. و اهل مملکت او همه ایمان آوردند.
این بابویه و قطب راوندی - رحمة الله علیهما - به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده اند که حضرت عیسی علیه السلام چون خواست که اصحاب خود را وداع کند جمع کرد ایشان را و امر کرد ایشان را که متوجه هدایت ضعیفان خلق شوند و متعرض جباران و پادشاهان نشوند، پس دو نفر از ایشان را به سوی شهر انطاکیه فرستاد، پس روزی داخل شدند که عید ایشان بود دیدند که بتخانه ها را گشوده اند و بتان خود را می پرستند، پس مبادرت کردند به درشتی و سرزنش و ملامت ایشان، و به این سبب ایشان را زنجیر کردند و در زندان افکندند؛ چون شمعون بر این معنی مطلع شد آمد به انطاکیه و تدبیری چند کرد که داخل زندان شد و ایشان را گفت: من نگفتم که متعرض جباران مشوید؟
پس از نزد ایشان بیرون آمد و با ضعیفان و بیچارگان می نشست و کم کم سخنی با ایشان می گفت از کلمات هدایت آیات، و آن ضعیفان آن سخنان را به مردم از خود قویتر می گفتند، و کلام او را اخفا می کردند تا آن که بعد از مدتی آن سخنان به پادشاه رسید، پادشاه پرسید: چند گاه است که این مرد در این شهر است؟
گفتند: دو ماه است.
گفت: بیاورید او را.
چون به مجلس پادشاه رفت و پادشاه او را دید و با او سخن گفت او را بسیار دوست داشت و حکم کرد: هر وقت که من در مجلس بنشینم او را نزد من حاضر کنید، پس روزی خواب هولناکی دید و به شمعون نقل کرد و آن حضرت تعبیر نیکویی برای او کرد که او شاد شد، باز خواب پریشان دیگر دید و شمعون تعبیر شافی کرد که سرورش زیاده شد، پس پیوسته با پادشاه صحبت می داشت تا آن که در دل او جا کرد و دانست که سخنش در او اثر می کند، پس روزی به پادشاه گفت: شنیده ام که دو مرد در زندان تو هستند که عیب کرده اند بر تو دین تو را.
گفت: بلی.
شمعون گفت: بفرما تا ایشان را حاضر کنند.
چون ایشان را آوردند شمعون گفت: کیست آن خدایی که شما او را می پرستید؟
گفت: خداوند عالمیان است.
گفت: سؤالی که از او بکنید می شنود و دعایی که بکنید اجابت می نماید؟
گفتند: بلی.
شمعون گفت: می خواهم این دعوی شما را امتحان کنم که راست می گویید یا نه.
گفتند: بگو.
گفت: اگر دعا کنید، پیس را شفا می دهد؟
گفتند: بلی.
پس پیسی را طلبید و گفت: از خدای خود سؤال کنید که این را شفا بدهد، پس ایشان دست بر او مالیدند، در همان ساعت شفا یافت.
شمعون گفت: من نیز می کنم آن چه شما کردید. و چون پیس دیگر را حاضر کردند شمعون دست بر او مالید و شفا یافت.
پس شمعون گفت: یک چیز مانده که اگر شما اجابت من می نمایید در آن باب، من ایمان می آورم به خدای شما.
گفتند: کدام است؟
شمعون فرمود: مرده ای را زنده کنید.
گفتند: می کنیم.
پس شمعون رو به پادشاه کرد و فرمود: میتی که اعتنا به شأن او داشته باشی هست؟
گفت: بلی، پسر من مرده است.
گفت: بیا برویم به نزد قبر او که این ها دعوی کرده اند که ممکن است در اینجا رسوا شوند.
پس چون به نزد قبر پسر پادشاه رفتند آنها دستها را گشودند به دعا آشکارا، و شمعون علیه السلام دست به دعا گشود پنهان، پس بزودی قبر شکافته شد و پسر پادشاه از قبر بیرون آمد، پدرش از او پرسید: چه حال داری؟
گفت: مرده بودم، در این حال مرا فزعی و ترسی به هم رسید ناگاه دیدم که سه کس نزد حق تعالی دست ها را به دعا گشوده اند و دعا می کنند که خدا مرا زنده گرداند. و گفت: این سه کس بودند؛ و اشاره کرد به سوی شمعون و آن دو رسول.
پس شمعون گفت: من ایمان آوردم به خدای شما، پس پادشاه گفت: من نیز ایمان آوردم به آن چه تو به آن ایمان آوردی، پس وزیران پادشاه گفتند: ما نیز ایمان آوردیم، و همچنین هر ضعیفی تابع قویتری می شد تا جمیع اهل انطاکیه ایمان آوردند.
در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که حواری عیسی علیه السلام شیعه آن حضرت بودند، و شیعیان ما حواری ما اهل بیتند، حواری عیسی علیه السلام اطاعت آن حضرت نکردند آنقدر که حواری ما اطاعت ما می کنند؛ زیرا که عیسی به حواریان گفت: کیستند یاوران من به سوی خدا و در اقامت دین خدا؟ حواریان گفتند: ما یاوران خداییم، به خدا سوگند که یاری او نکردند از شر یهود و با یهودان از برای آن حضرت جنگ نکردند، و شیعیان ما والله از روزی که پیغمبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفته است تا حال یاری ما می کنند و از برای ما جنگ با دشمنان ما می کنند و ایشان را می سوزانند و آزارها می کنند و از شهرها ایشان را بدر می کنند و دست از محبت ما بر نمی دارند، خدا ایشان را از جانب ما جزای خیر بدهد.
در حدیث معتبر دیگر منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام گفت: ای گروه حواریان! به سوی شما حاجتی دارم، حاجت مرا بر آورید. گفتند: حاجت تو بر آورده است ای روح الله. پس برخاست و پاهای ایشان را شست، پس گفتند: ای روح الله! ما سزاوارتر بودیم به این کار از تو فرمود: سزاوارترین مردم به خدمت کردن، عالم است، من برای این تواضع و فروتنی کردم برای شما تا شما تواضع و شکستگی کنید بعد از من برای مردم چنانچه من تواضع کردم از برای شما. پس فرمود: به تواضع و فروتنی حکمت آبادان می شود نه به تکبر، همچنان چه گیاه و زراعت در زمین نرم و هموار می روید نه در زمین کوه.
در حدیث معتبر دیگر منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام متوجه موضعی شد برای حاجتی و سه نفر از اصحابش با او رفیق شدند، پس گذشت بر سه خشت طلا که بر سر راه افتاده بود، پس به اصحاب خود گفت: این مردم را خواهد کشت، و رفت، پس یکی از ایشان به خدمت آن حضرت آمد و عذر طلبید که کاری دارم و مرخص شد و برگشت، و همچنین هر یک مرخص شدند تا آن که هر سه نزد آن خشت های طلا جمع شدند! پس دو نفر از ایشان به یکی از ایشان گفتند: برو و برای ما طعامی بخر، پس رفت و طعامی خرید و زهری داخل آن طعام کرد که دو کس را بکشد و خشت ها را خود متصرف شود، و آن دو کس گفتند: چون او می آید او را می کشیم که با ما شریک نباشد در این خشت ها، چون آمد برخاستند و او را بکشتند و آن طعام را خوردند و هر دو مردند.
چون عیسی علیه السلام از کار خود برگشت دید هر سه مرده اند، پس ایشان را به امر خدا زنده کرد و گفت: نگفتم که این خشت ها بسی مردم را خواهد کشت؟!
منقول است که روزی حضرت عیسی علیه السلام با حواریان به راهی می رفتند، ناگاه به سگ مرده گندیده ای رسیدند، حواریان گفتند: چه بسیار متعفن است بوی این سگ؟ حضرت عیسی فرمود: چه بسیار سفید و خوشایند است دندان های آن (و تنبیه فرمود ایشان را که نظر به عیوب مردم مکنید هر چند عیب بسیار داشته باشند، و صفات خوب ایشان را منظور دارید).
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که حواریان به عیسی علیه السلام عرض کردند: ای روح الله! با کی همنشینی کنیم؟ فرمود: با کسی بنشینید که خدا را به یاد شما آورد، دیدن او؛ و بیفزاید در علم شما، گفتار او؛ و رغبت فرماید شما را در آخرت، کردار او.
و به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که عیسی علیه السلام گذشت بر جماعتی که می گریستند، پرسید: بر چه چیز گریه می کنند این گروه؟ گفتند: بر گناهان خود می گریند. فرمود: ترک کنند تا خدا بیامرزد.
و در حدیثی معتبر دیگر فرمود که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: روزی حضرت عیسی علیه السلام به قبر گذشت که صاحبش را عذاب می کردند، پس سال دیگر از آن قبر گذشت صاحب قبر را عذاب نمی کردند، پس مناجات کرد: خداوند! سال قبل بر این قبر گذشتم صاحبش را عذاب می کردند و امسال که گذشتم عذابش بر طرف شده بود، سبب این چیست؟ وحی رسید به آن حضرت: ای روح الله! صاحب این قبر فرزندی داشت چون به حد بلوغ رسید صالح شد و راهی از راه های مسلمانان را برایشان اصلاح نمود که عبورشان از آن آسان باشد، و یتیمی را به نزد خود جا داد، پس آمرزیدم او را به آن چه فرزند او کرد، پس فرمود: روزی عیسی علیه السلام به یحیی علیه السلام گفت: اگر در حق تو بدی را بگویند که در تو باشد، بدان که آن گناهی است به یاد تو آورده اند، پس توبه و استغفار کن از گناه؛ و اگر بگویند در حق تو گناهی را که در تو نباشد، پس بدان که آن حسنه ای است که برای تو نوشته شده است بی آنکه که تعبی بکشی و سختی متحمل شوی.