گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

قصه های حضرت موسی

نسب و فضایل و بعضی از احوال

جمعی از مفسران و مورخان ذکر کرده اند که حضرت موسی پسر عمران پسر یصهر پسر قاهث پسر لاوی پسر یعقوب علیه السلام است، و هارون برادر او بود از مادر و پدر، و در اسم مادر ایشان خلاف کرده اند: بعضی گفته اند: نجیب بود، و بعضی گفته اند افاحیه بود، و بعضی برخایید گفته اند، و مشهور قول اخیر است.
نقش نگین انگشتر موسی علیه السلام دو کلمه بود که از تورات اشتقاق کرده بودند: اصبر تؤجر، اصدق تنج یعنی: صبر کن تا اجر بیابی و راست بگو تا نجات بیابی.
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که حق تعالی از پیغمبران چهار پیغمبر را از برای شمشیر و جهاد اختیار کرد: ابراهیم و داود و موسی و محمد صلی الله علیه و آله.
در روایتی از حضرت امام حسن علیه السلام منقول است که عمر موسی علیه السلام دویست و چهل سال بود، میان او و ابراهیم علیه السلام پانصد سال بود.
و در حدیث معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که در تفسیر قول حق تعالی: روزی که بگریزد مرد از برادرش و مادرش و پدرش و زنش و فرزندانش(45)، فرمود: آن که از مادرش می گریزد، موسی علیه السلام است. ابن بابویه گفته است که یعنی از مادرش می گریزد از ترس آن که مبادا تقصیر در حق او کرده باشد، و ممکن است که مادر مجازی مراد باشد، یعنی بعضی از زنانی که در خانه فرعون او را تربیت کرده بودند.
ابن بابویه از مقاتل روایت کرده است که فرعون صندوقی را که موسی علیه السلام در آن بود در میان آب و درخت یافت، پس به این سبب او را موسی نام کردند، زیرا که به لغت قبطیان آب را مو می گفتند و شجر را سی.
منقول است که موسی علیه السلام مناجات کرد که پروردگارا! چنان کن که مردم به من بد نگویند. حق تعالی به او وحی نمود که ای موسی! من این را از برای خود نکردم، چون از برای تو بکنم؟!

ولادت موسی و هارون علیه السلام و سایر احوال ایشان تا نبوت

به سند موثق بلکه صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت یوسف علیه السلام چون هنگام وفات او شد جمع کرد آل یعقوب را، و ایشان در آن وقت هشتاد مرد بودند، و فرمود: این قبطیان بر شما غالب خواهند شد و شما را به عذاب های شدید معذب خواهند کرد، و نجات شما از دست ایشان نخواهد بود مگر به مردی از فرزندان لاوی پسر یعقوب که نام او موسی و پسر عمران خواهد بود، و جوان بلند قامت پیچیده موی گندمگون خواهد بود.
پس بنی اسرائیل بعضی فرزندان خود را عمران نام می کردند و عمران پسر خود را موسی نام می کرد که آن باشد که یوسف خبر داده است.
و حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: موسی علیه السلام خروج نکرد تا آن که پیش از او چهل کذاب از بنی اسرائیل بیرون آمدند که هر یک دعوی می کردند منم آن موسی بن عمران که یوسف خبر داده است، پس خبر رسید به فرعون که بنی اسرائیل وصف چنین کسی را می گویند که ذهاب ملک تو به دست او است و طلب می کنند او را.
کاهنان و ساحران او گفتند: هلاک دین تو و قوم تو بر دست پسری خواهد بود که امسال در بنی اسرائیل متولد خواهد شد، پس فرعون قابله ها بر زنان بنی اسرائیل موکل گردانید و امر کرد هر پسری که در این سال متولد شود بکشند، و بر مادر موسی یک قابله موکل کرده بود.
چون بنی اسرائیل این واقعه را دیدند گفتند: هر گاه پسران را بکشند و دختران را زنده بگذارند، ما همه هلاک خواهیم شد و نسل ما باقی نخواهند ماند، بیایید با زنان نزدیکی نکنیم.
عمران پدر موسی به ایشان گفت: بلکه مباشرت با زنان خود بکنید که امر خدا ظاهر خواهد شد و آن فرزند موعود متولد خواهد شد هر چند نخواهند مشرکان، و گفت: هر که جماع زنان را بر خود حرام کند من حرام نمی کنم، و هر که ترک کند من ترک نمی کنم. و با مادر موسی مجامعت نمود و او حامله شد، پس قابله ای موکل کردند بر مادر موسی که او را حراست نماید، و هرگاه مادر موسی برمی خاست او برمی خاست، و هر گاه می نشست او می نشست، و چون حامله شد به موسی محبتی از او در دل ها افتاد و چنین می باشد همه حجت های خدا بر خلق. پس قابله به او گفت: چه می شود تو را که چنین زرد و گداخته می شوی؟ گفت: مرا ملامت مکن بر این حال چون چنین نشوم و حال آن که فرزند من چون متولد شود او را خواهد کشت؟! قابله گفت: اندوهناک مباش که من فرزند تو را از ایشان مخفی خواهم گردانید. مادر موسی این سخن از او باور نکرد.
پس چون موسی علیه السلام متولد شد و قابله پیدا شد، مادر موسی شروع به اضطراب کرد، قابله گفت: من نگفتم که فرزند تو مخفی می کنم؟!
پس قابله موسی را برداشت به سوی مخزن برد و او را در جامعه پیچید و بیرون آمد به نزد پاسبانان فرعون که در خانه جمع شده بودند و گفت: برگردید که پاره ای خون از او افتاد و در شکم او فرزندی نبود.
پس مادر موسی او را شیر داد و خائف شد که مبادا صدایی از او ظاهر شود و قوم فرعون مطلع شوند، پس حق تعالی وحی فرمود به سوی او که تابوتی بساز و موسی را در تابوت بگذار و سرش را ببند و شب او را بیرون بر به کنار رود نیل ممر و در آب بینداز.
مادر موسی چنین کرد، و چون تابوت را در میان آب انداخت برگشت به سوی او، هر چند دست می زد و دور می کرد باز برمی گشت به سوی او، تا آن که در میان آب انداخت و باد برداشت آن را و برد، و چون دید که باد آن را برد بیتاب شد و خواست فریاد کند، حق تعالی صبری بر دلش فرستاد و ساکن شد.
آسیه زن فرعون که از صلحای زنان بنی اسرائیل بود به فرعون گفت: ایام بهار است، مرا بیرون بر و از برای من بفرما که قبه ای بر کنار رود نیل بزنند تا من در این ایام سبزه و تنزه (46) بکنم. فرعون فرمود قبه ای برای او در کنار رود نیل زدند.
روزی در آن قبه نشسته بود ناگاه دید تابوتی رو به او می آید، با کنیزان خود گفت: آیا می بینید آن چه من می بینم بر روی آب؟ گفتند: بلی و الله ای سیده و خاتون ما، می بینیم چیزی. چون تابوت نزدیک او رسید برجست و به کنار آب رفت و دست به سوی آن دراز کرد و نزدیک شد آب او را فروگیرد تا آن که فریاد زدند خدمه او، به هر نحو که بود آن را از آب بیرون آورد و در کنار خود نهاد، چون تابوت را گشود پسری دید در غایت حسن و جمال و دلربایی، پس محبت از او در دلش افتاد و او را در دامن نشاند و گفت: این پسر من است.
ملازمانش نیز گفتند: بلی و الله ای خاتون! تو فرزند نداری و پادشاه فرزند ندارد و این پسر زیبا را به فرزندی خود بردار. پس آسیه برخاست و به نزد فرعون رفت و گفت: من یافته ام فرزند طیب شیرین نیکویی که به فرزندی برداریم که موجب روشنی دیده من و تو باشد پس او را مکش.
گفت: از کجا آورده ای این پسر را؟
گفت: نمی دانم فرزند کیست، این را آب آورد و از روی آب گرفتم، پس چندان التماس و سعی کرد تا فرعون راضی شد.
چون مردم شنیدند فرعون پسری را به فرزندی برداشته است، هر که بود از امرای فرعون و اشراف مصر زنان خود را فرستادند که موسی را شیر بدهند و نگهداری کنند، و موسی پستان هیچ یک را قبول نکرد که شیر از آن بخورد.
آسیه گفت: دایه ای برای پسر من طلب کنید و هیچکس را حقیر مشمارید و هر که باشد بیاورید، و هر که را می آوردند موسی شیر او را قبول نمی کرد.
پس مادر موسی به خواهر او گفت: برو تفحص بکن شاید اثری از موسی ظاهر شود. پس خواهر موسی آمد تا در خانه فرعون و گفت: شنیده ام شما دایه ای برای فرزند خود می طلبید و در این جا زن صالحه ای هست که فرزند شما را می گیرد که شیر بدهد و نگاهداری بکند، چون به زن فرعون گفت: بیاورید او را، چون خواهر موسی را به نزد آسیه بردند پرسید: از چه طایفه ای ؟
گف ت: از بنی اسرائیل.
گفت: برو ای دختر که ما را با شما کاری نیست.
زنان به آسیه گفتند: خدا تو را عافیت دهد، بیاور و ملاحظه بکن که آیا پستان او را قبول می کند یا نه؟
آسیه گفت: اگر قبول کند، آیا فرعون راضی خواهد شد که طفل از بنی اسرائیل و دایه هم از بنی اسرائیل باشد؟ هرگز به این راضی نخواهد شد.
گفتند: چه می شود، امتحان می کنیم که آیا شیر او را قبول می کند یا نه؟ پس آسیه گفت: برو او را بیاور.
خواهر موسی به نزد مادرش آمد و گفت: بیا که زن پادشاه تو را می طلبد، پس آمد به نزد آسیه، چون موسی را در دامنش گذاشت چسبید به پستان او و شیرش را به شادی می خورد! چون آسیه دید که پسرش شیر او را قبول کرد بیتاب شد و دوید به سوی فرعون و گفت: از برای فرزند خود دایه ای یافتم و شیر او را قبول کرد. پرسید: دایه از چه طائفه است؟ گفت: از بنی اسرائیل. فرعون گفت: این هرگز نمی شود که طفل از بنی اسرائیل باشد و دایه هم از بنی اسرائیل.
آسیه گفت: چه ترس داری از این طفل که فرزند توست و در دامن تو بزرگ می شود؟ چندان وجوه گفت و التماس کرد که فرعون را از رأی خود برگردانید و راضی نمود!
پس موسی علیه السلام در میان آل فرعون نشو و نمو کرد و مادرش و خواهرش و قابله، امر او را مخفی داشتند تا آن که مادرش و قابله فوت شدند پس موسی علیه السلام بزرگ شد و بنی اسرائیل از او خبر نداشتند و در طلب او بودند و خبر او را می پرسیدند و بر ایشان پوشیده بود.
چون فرعون شنید که ایشان در تفحص و تجسس آن فرزندند، فرستاد و عذاب را بر آن ها شدیدتر کرد و میان ایشان جدایی انداخت و نهی کرد ایشان را از آن که خبر دهند به آمدن او، از سؤال کردن از احوال او.
پس در شب ماهتاب روشنی بنی اسرائیل بیرون رفتند و جمع شدند نزد مرد پیر عالمی که در میان ایشان بود در صحرا و به او گفتند:
ما راحتی که می یافتیم از این شدت ها، به خبرها و وعده ها بود، پس تا کی و تا چه وقت ما در این بلا خواهیم بود؟
گفت: والله که پیوسته در این بلا خواهید بود تا خدا بفرستد پسری از فرزندان لاوی پسر یعقوب علیه السلام که نام او موسی بن عمران است، پسر بلند قامت پیچیده مویی خواهد بود.
در این سخن بودند که ناگاه موسی علیه السلام آمد به نزدیک ایشان و بر استری سوار بود و نزد ایشان ایستاد، چون آن پیرمرد به آن حضرت نظر کرد شناخت آن حضرت را به آن و صف ها که خوانده و شنیده بود، پس از او پرسید: چه نام داری؟ خدا تو را رحمت کند.
فرمود: موسی.
پرسید: پسر کیستی؟
فرمود: پسر عمران.
آن پیر برجست و بر دستش چسبید و بوسید و بنی اسرائیل هجوم آوردند و پایش را بوسیدند و آن حضرت ایشان را شناخت و ایشان او را شناختند و ایشان را شیعه خود گردانید.
و بعد از این مدتی گذشت، پس روزی موسی بیرون آمد و داخل شهری از شهرهای فرعون شد، ناگاه دید که مردی از شیعیانش جنگ می کند با مردی از قبطیان از آل فرعون، پس استغاثه کرد آن که شیعه او بود، و یاری طلبید بر آن قبطی که دشمن موسی بود، پس موسی علیه السلام دستی بر سینه قبطی زد که دور کند او را، قبطی افتاد و مرد، و حق تعالی به موسی گشادگی در جسم و بدن و شدت بطشی(47) و قوت عظمی عطا کرده بود. پس مردم این واقعه را ذکر کردند و شایع شد امر او و گفتند: موسی مردی از آل فرعون را کشت! پس صبح کرد در آن شهر ترسان و مترقب اخبار بود.
چون صبح روز دیگر شد ناگاه آن شخصی که دیروز از موسی طلب یاری کرده بود باز طلب یاری کرد از آن حضرت بر دیگری! موسی علیه السلام به او گفت: بدرستی که تو گمراهی و ظاهر کننده ای گمراهی را، دیروز با مردی منازعه کردی و امروز با مردی منازعه می کنی؟!
پس چون اراده کرد که بطش و غضب کند به آن کسی که دشمن هر دو بود، گفت: ای موسی! می خواهی مرا بکشی چنان چه کشتی نفسی را دیروز؟! اراده نداری مگر آن که بوده باشی جباری در زمین، و نمی خواهی بوده باشی از مصلحان.
و مردی آمد از اقصای (48) شهر و به سرعت می آمد و گفت: ای موسی! بدرستی که اشراف آل فرعون مشورت می کنند با هم برای تو، که تو را بکشند، پس بیرون رو بدرستی که من برای تو از ناصحانم.
پس موسی بیرون رفت از شهر مصر بی پشت و پناهی، و بی چهارپا و خادمی، همه جا طی بیابان ها می کرد تا به شهر مدین رسید و در زیر درختی قرار گرفت، ناگاه دید در آنجا چاهی هست و نزد آن چاه گروهی از مردم جمع شده اند و آب می کشند، و دو دختر ضعیف دید که گوسفندی چند آورده آب بدهند و دور ایستاده اند، از ایشان پرسید: شما به چه کار آمده اید؟
گفتند: پدر ما مرد پیری است و ما دو دختر ضعیفیم و قدرت مزاحمت با مردان نداریم، پس صبر می کنیم تا مردان از آب کشیدن فارغ شوند، بعد از آن گوسفندان خود را آب می دهیم.
موسی علیه السلام رحم کرد بر ایشان و دلو ایشان را گرفت و گفت: گوسفندان خود را پیش آورید. و از برای ایشان آب کشید تا گوسفندان ایشان سیراب شدند و آن ها در بامداد پیش از مردم دیگر برگشتند.
موسی علیه السلام برگشت و در زیر درخت قرار گرفت و عرض کرد:
پروردگارا! من برای آن چه بفرستی از خیری، فقیر و محتاجم. و روایت رسیده است که در وقتی که این دعا کرد محتاج بود به نصف یک دانه خرما.
چون دختران به نزد پدر خود شعیب آمدند گفت: چه باعث شد که شما در این زودی بر گشتید؟ گفتند: مرد صالح رحیم مهربانی را یافتیم که برای ما آب کشید. شعیب علیه السلام یکی از آن دختران را گفت: برو آن مرد را برای من بطلب.
پس آمد یکی از آن دختران به نزد موسی علیه السلام با نهایت حیا و گفت: بدرستی که پدرم تو را می خواند که مزد دهد تو را برای آن که آب کشیدی از برای ما. پس روایت رسیده است که موسی علیه السلام به او گفت: راه را به من بنما و از عقب من راه بیا که ما فرزندان یعقوبیم، نظر در عقب زنان نمی کنیم.
چون آن حضرت به نزد شعیب علیه السلام آمد و قصه های خود را برای او نقل کرد شعیب گفت: مترس که نجات یافتی از گروه ستمکاران. پس یکی از آن دختران گفت: ای پدر! او را به اجاره بگیر، بدرستی که بهتر کسی که به اجاره گیری آن است که قوی و امین باشد.
شعیب علیه السلام به آن حضرت گفت: من می خواهم به نکاح تو در آورم یکی از این دو دختر را برای آن که خود را اجیر من گردانی هشت سال، و اگر ده سال را تمام کنی پس از نزد توست، اختیارداری، و روایت رسیده که موسی علیه السلام عمل به ده سال که تمامتر بود کرد، زیرا که پیغمبران اخذ نمی نمایند مگر به آن چه بهتر و تمامتر است.
چون به آتش رسید درختی سبز و خرم دید که از پایین تا بالای آن همه را آتش گرفته است، چون نزدیک آن رفت، درخت از او دور شد، پس موسی برگشت و در نفس خود خوفی احساس کرد، پس آتش به او نزدیک شد و ندا رسید به او از جانب راست وادی در بقعه ای مبارکه از آن درخت که ای موسی! بدرستی که منم خداوندی که پروردگار عالمیانم. و ندا رسید که بینداز عصای خود را. پس انداخت و آن عصا اژدها شد و به حرکت آمد و می جست و ماری شد به قدر درخت خرمایی، و از دندان هایش صدای عظیمی ظاهر می شد، و از دهانش زبانه آتش شعله می کشید.
چون موسی این حال را مشاهده کرد ترسید و پشت کرد و گریخت، پس ندا به او رسید که برگرد؛ چون برگشت و بدنش می لرزید و زانوهایش بر یکدیگر می خورد، گفت: خداوندا! این سخنی که من می شنوم کلام توست؟ فرمود: بلی، پس مترس.
و چون این خطاب به او رسید ایمن گردید و پا را بر دم اژدها گذاشت و دست در دهان آن کرد، پس برگشت و همان عصا شد که پیشتر بود.
این خطاب به او رسید که بکن نعلین خود را، بدرستی که تو در وادی مقدس و مطهری که آن طوی است. پس روایتی وارد شده است که امر کرد خدا او را به کندن نعلین برای آن که از پوست خر مرده بود، و روایت دیگر وارد شده است که مراد از نعلین دو ترس بود که در دل او بود: یکی ترس ضایع شدن عیالش و یکی ترس از فرعون.
پس خدا او را به رسالت فرستاد به سوی فرعون و اشراف قوم او به دو آیت: یکی دست نورانی و یکی عصا.