گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

مأمور شدن ابراهیم علیه السلام به ذبح فرزندش

به سند حسن بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که جبرئیل نزد زوال شمس روز هشتم ذیحجه به نزد حضرت ابراهیم علیه السلام آمد و گفت: ای ابراهیم! سیراب شو، یعنی آب تهیه کن برای خود و اهل خود، و در آن وقت میان مکه و عرفات آب نبود، پس ابراهیم علیه السلام را برد به منی و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در آنجا کرد، و چون آفتاب طالع شد روانه عرفات شد و در مروة فرود آمد، و چون زوال شمس شد غسل کرد و نماز ظهر و عصر را به یک اذان و دو اقامه بجا آورد و نماز کرد در جای آن مسجد که در عرفات است، پس او را برد و در محل وقوف بازداشت و گفت: ای ابراهیم! اعتراف کن به گناه خود و مناسک حج خود را بشناس، و حضرت ابراهیم را در آنجا بازداشت تا آفتاب غروب کرد، پس او را گفت: بار کن و نزدیک شو به سوی مشعرالحرام، پس به مشعرالحرام آمد و نماز شام و خفتن را به یک اذان و دو اقامه بجا آورد و شب را در آنجا ماند تا نماز صبح را بجا آورد، پس موقف را به او نمود و آورد او را به منی و امر کرد او را که جمره عقبه را سنگ بزند، و نزد آن جمره شیطان را برای او ظاهر شد پس امر کرد او را به ذبح، و حضرت ابراهیم علیه السلام چون به مشعرالحرام رسید شب در آنجا خوابید شاد و خوشحال، پس در خواب دید که پسر خود را ذبح و قربانی کند، و والده طفل را هم با خود آورده بود به حج.
چون به منی رسیدند، خود با اهلش رمی جمره کردند، پس ساره را گفت: تو برو به زیارت کعبه، و پسر خود را نزد خود نگاه داشت و او را برد تا موضع جمره وسطی، در آنجا با فرزند خود مشورت کرد چنان چه حق تعالی در قرآن یاد کرده است (یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک فانظر ماذا تری(41) ) ای فرزند عزیز من بدرستی که من در خواب دیدم که تو را ذبح می کردم، پس نظر کن و تفکر نما که چه می بینی و چه مصلحت می دانی؟.
آن فرزند سعادتمند گفت: ای پدر من! آن چه به آن مأمور شده ای، بزودی مرا خواهی یافت اگر خدا خواهد مرا از صبر کنندگان(42)، و هر دو امر خدا را تسلیم کردند، ناگاه شیطان به صورت مرد پیری آمد و گفت: ای ابراهیم! چه می خواهی از این پسر؟
گفت: می خواهم او را ذبح کنم.
گفت: سبحان الله! می کشی پسری را که در یک چشم زدن معصیت خدا نکرده است!
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: خدا مرا به این امر فرموده است.
گفت: پروردگار تو نهی می کند تو را از این کار، آن که تو را امر به این کار کرده است شیطان است.
حضرت ابراهیم فرمود: وای بر تو! آن کسی که مرا به این مرتبه رسانیده است او مرا امر کرده است و به همان سروشی که همیشه به گوش من می رسیده است این را شنیده ام و در این شکی ندارم.
گفت: نه والله تو را امر به این کار نکرده است مگر شیطان.
حضرت ابراهیم علیه السلام گفت: والله دیگر با تو سخن نمی گویم. و عزم کرد که فرزندش را ذبح کند.
شیطان گفت: ای ابراهیم! تو پیشوای خلقی و مردم پیروی تو می کنند و اگر تو این کار را بکنی بعد از این مردم فرزندان خود را بکشند.
حضرت ابراهیم جواب او نگفت و رو به پسر آورد و با او مشورت نمود در ذبح کردن او، چون هر دو منقاد امر خدا شدند پسر گفت: ای پدر! روی مرا بپوشان و دست و پای مرا محکم ببند.
حضرت ابراهیم علیه السلام فرود: ای فرزند با کشتن، دست و پایت را ببندم؟ این هر دو را و الله که برای تو جمع نخواهم کرد، پس جل درازگوش را پهن کرد و فرزند را روی آن خوابانید و کارد را بر حلق او گذاشت و سر خود را به سوی آسمان بلند کرد و کارد با به قوت تمام کشید؛ جبرئیل پیش از کشیدن، کارد را گردانید و پشت کارد را به جانب حلق طفل کرد، چون حضرت ابراهیم علیه السلام نظر کرد کارد برگشته دید، پس کارد را گردانید و دمش را به حلق طفل گذاشت و کشید، باز جبرئیل کارد را گردانید، تا چندین مرتبه چنین شد، پس جبرئیل گوسفند را از جانب کوه ثبیر کشید و فرزند را از زیر دست حضرت ابراهیم علیه السلام رسید از جانب چپ مسجد خیف که ای ابراهیم! خواب خود را درست کردی، ما چنین جزا می دهیم نیکوکاران را، بدرستی که این ابتلا و امتحانی بود هویدا(43)
در این حال شیطان لعین خود را به مادر طفل رسانید در وقتی که نظرش به کعبه افتاده بود در میان وادی و گفت: کیست این مرد پیری که من او را دیدم؟
گفت: شوهر من است.
گفت: کیست آن غلامی که همراه او دیدم؟
گفت: او پسر من است.
گفت: دیدم که آن مرد پیر آن پسر را خوابانیده و کارد گرفته بود که او را بکشد.
گفت: دروغ می گویی، ابراهیم رحیمترین مردم است، چگونه پسر خود را می کشد؟ گفت: به حق پروردگار آسمان و زمین و پروردگار این خانه که دیدم او را خوابانیده بود و کارد گرفته و اراده ذبح او را داشت.
گفت: چرا؟
شیطان گفت: گمان می کرد که پروردگارش او را به این امر کرده است.
ساره گفت: سزاوار است او را که اطاعت کند و پروردگارش را. پس در دلش افتاد که حضرت ابراهیم در باب فرزندش به امری مأمور شده است، پس چون از مناسکش فارغ شد در وادی رو به منی دوید و دست بر سر گذاشته بود و می گفت: خداوند! مرا مؤاخذه مکن به آن چه کردم به مادر اسماعیل.
پس چون ساره به حضرت ابراهیم علیه السلام رسید و خبر فرزند را شنید و اثر خراشیدن کارد را در گلوی او دید بترسید و بیمار شد و به همان مرض به عالم بقا ارتحال کرد.
راوی پرسید: در کجا خواست که او را ذبح کند؟
گفت: نزد جمره وسطی و گوسفند نازل شد بر کوهی که در جانب راست مسجد منی است، و از آسمان نازل شد و در سیاهی می خورد و در سیاهی راه می رفت و در سیاهی می چرید و در سیاهی سرگین می انداخت، یعنی در علفزار.
پرسید: چه رنگ داشت؟
فرمود: سیاه و سفید و فراخ چشم و شاخ بزرگ بود.
مؤلف گوید: این حدیث دلالت می کند بر آن که فرزندی که حضرت ابراهیم علیه السلام او را خواست ذبح کند و خدا قصه او را در قرآن ذکر فرموده است، اسحاق بوده است، و در این باب خلاف عظیمی میان علمای خاصه و عامه هست، و یهود و نصاری ظاهراً اتفاق دارند بر آن که او اسحاق بوده است، و احادیث شیعه از هر دو طرف وارد شده است و اشهر روایات شیعه بر این دلالت دارد، و ظاهراً آیه کریمه نیز این است.
و اگر اجماع نباشد بر آن که ذبیح یکی بوده است ممکن است جمع کردن میان اخبار به آن که هر دو واقع شده باشد، و محتمل است ذبیح بودن اسحاق محمول بر تقیه بوده باشد به آن که ذبیح بودن او در آن عصر میان علمای مخالفین اشهر بوده باشد. و اتفاق اهل کتاب معتبر نیست، بلکه بعضی نقل کرده اند که عمر بن عبدالعزیز یکی از علمای یهود را طلبید و از او پرسید، او گفت علمای اهل کتاب می دانند که ذبیح اسماعیل است و از روی حسد انکار می کنند، زیرا که اسحاق جد ایشان است و اسماعیل جد عرب است، و می خواهند که این فضیلت برای جد ایشان باشد نه جد شما.
و در حدیث موثق منقول است که از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند: ذبیح، اسماعیل بود یا اسحاق؟ فرمود: اسماعیل بود، مگر نشنیده ای قول حق تعالی در سوره صافات بعد از بشارت اسماعیل و قصه ذبح فرموده است: بشارت دادیم او را به اسحاق(44)، پس چون تواند بود که ذبیح، اسحاق باشد؟

قصه های حضرت موسی

نسب و فضایل و بعضی از احوال

جمعی از مفسران و مورخان ذکر کرده اند که حضرت موسی پسر عمران پسر یصهر پسر قاهث پسر لاوی پسر یعقوب علیه السلام است، و هارون برادر او بود از مادر و پدر، و در اسم مادر ایشان خلاف کرده اند: بعضی گفته اند: نجیب بود، و بعضی گفته اند افاحیه بود، و بعضی برخایید گفته اند، و مشهور قول اخیر است.
نقش نگین انگشتر موسی علیه السلام دو کلمه بود که از تورات اشتقاق کرده بودند: اصبر تؤجر، اصدق تنج یعنی: صبر کن تا اجر بیابی و راست بگو تا نجات بیابی.
و به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که حق تعالی از پیغمبران چهار پیغمبر را از برای شمشیر و جهاد اختیار کرد: ابراهیم و داود و موسی و محمد صلی الله علیه و آله.
در روایتی از حضرت امام حسن علیه السلام منقول است که عمر موسی علیه السلام دویست و چهل سال بود، میان او و ابراهیم علیه السلام پانصد سال بود.
و در حدیث معتبر از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که در تفسیر قول حق تعالی: روزی که بگریزد مرد از برادرش و مادرش و پدرش و زنش و فرزندانش(45)، فرمود: آن که از مادرش می گریزد، موسی علیه السلام است. ابن بابویه گفته است که یعنی از مادرش می گریزد از ترس آن که مبادا تقصیر در حق او کرده باشد، و ممکن است که مادر مجازی مراد باشد، یعنی بعضی از زنانی که در خانه فرعون او را تربیت کرده بودند.
ابن بابویه از مقاتل روایت کرده است که فرعون صندوقی را که موسی علیه السلام در آن بود در میان آب و درخت یافت، پس به این سبب او را موسی نام کردند، زیرا که به لغت قبطیان آب را مو می گفتند و شجر را سی.
منقول است که موسی علیه السلام مناجات کرد که پروردگارا! چنان کن که مردم به من بد نگویند. حق تعالی به او وحی نمود که ای موسی! من این را از برای خود نکردم، چون از برای تو بکنم؟!