گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

قصه های حضرت ابراهیم

به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که حضرت ابراهیم علیه السلام متیقظ و آگاه شد به عبرت گرفتن بر معرفت حق تعالی، و احاطه کرد دلایل او به علم ایمان به خدا و او پانزده ساله بود.
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که اول کسی را که در قیامت بخوانند، من خواهم بود، پس از جانب راست عرش خواهم ایستاد و حله (26) سبزی از حله های بهشت در من خواهند پوشانید، پس پدر ما ابراهیم علیه السلام را خواهند طلبید و از جانب راست عرش در سایه عرش باز خواهند داشت و حله سبزی از حله های بهشت در او خواهند پوشانید، پس منادی از پیش عرش ندا خواهد کرد: نیکو پدری است پدر تو ابراهیم، و نیکو برادری است برادر تو علی.
به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که خدا برای آن ابراهیم علیه السلام را خلیل خود فرمود که هیچکس از او چیزی سؤال نکرد که او را رد کند، و هرگز از غیر خدا چیزی سؤال نکرد.
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که آن حضرت را خدا برای این خلیل خود گردانید که سجده بر زمین بسیار می کرد.
به سند معتبر از حضرت امام علی النقی علیه السلام منقول است که برای این او را خلیل خود گردانید که بسیار صلوات بر محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله می فرستاد.
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله منقول است که ابراهیم علیه السلام را خدا خلیل خود نگردانید مگر برای طعام خورانیدن به مردم و نماز کردن در شب در هنگامی که مردم در خواب بودند.
مؤلف می گوید: در میان این احادیث منافاتی نیست، و آن حضرت را حق تعالی خلیل خود گردانید برای آن که به مکارم اخلاق بشریه همگی آراسته بود، و در هر حدیثی بعضی از آن ها که مدخلیت عظیم در خلت داشته برای ترغیب خلق به مثل آن بیان فرموده اند.
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حق تعالی ابراهیم علیه السلام را بنده خود گردانید پیش از آن که او را امام و پیغمبر گرداند، و پیغمبر گردانید قبل از آن که او را رسول گرداند، و رسول گرداند قبل از آن که او را امام گرداند، پس چون همه را برای او جمع کرد فرمود: من گردانیده ام تو را برای مردم، امام(27)، چون در چشم ابراهیم علیه السلام این مرتبه بسیار عظیم نمود گفت: خداوندا! از ذریت من نیز امام قرار ده(28)، خدا فرمود: نمی رسد عهد امامت و خلافت به ظالمان(29)، یعنی: سفیه و بی خرد، امام متقی و پرهیزگار نمی تواند بود.

قصه های آن حضرت علیه السلام از هنگام ولادت تا شکستن بت ها

به سند حسن بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که آزر پدر ابراهیم منجم نمرود پسر کنعان بود، به نمرود گفت:
من در حساب نجوم می بینم که در این زمان مردی به هم رسد و این دین را نسخ کند و مردم را به دین دیگر بخواند.
نمرود پرسید: در کدام بلاد به هم خواهد رسید؟
گفت: در این بلاد؛ و منزل نمرود در کوثاریا بود که دهی از ده های کوفه بوده است.
نمرود پرسید: آن مرد به دنیا آمده است؟
آزر گفت: نه.
نمرود گفت: پس باید میان مردان و زنان جدایی افکنیم. پس حکم کرد که مردان را از زنان جدا کنند.
و حامله شد مادر ابراهیم مبه ابراهیم و حملش ظاهر نشد، و چون نزدیک شد ولادتش گفت: ای آزر! مرا علت مرض یا حیض روی داده است و می خواهم از تو جدا شوم، و در آن زمان قاعده چنین بود که در حالت حیض یا مرض زنان از شوهران جدا می شدند.
پس بیرون آمد و به غارت رفت، و حضرت ابراهیم علیه السلام در آن غار متولد شد، پس او را مهیا کرد و در قماط (30) پیچید و به خانه خود برگشت و در غار را به سنگ برآورد، پس خداوند قادر حکیم برای ابراهیم در انگشت مهینش (31) شیری قرار داد که او می مکید و هر چند گاهی یک مرتبه مادر به نزد او می آمد. و نمرود به هز زن حامله قابله ای موکل گردانیده بود که هر پسری که متولد شود او را بکشند، لهذا مادر ابراهیم از ترس کشتن، ابراهیم را در آن غار پنهان کرده بود، و ابراهیم علیه السلام در روزی آنقدر نمو می کرد که دیگران در ماهی آنقدر نمو کنند. تا آن که در غار سیزده ساله شد، پس مادر به دیدن او رفت، چون خواست که بیرون آید چنگ در او زد و گفت: ای مادر! مرا بیرون بر.
مادر گفت: ای فرزند! اگر پادشاه بداند که تو در این زمان متولد شده ای تو را بکشد.
پس چون مادرش بیرون رفت، حضرت ابراهیم علیه السلام خود از غار بیرون آمد و در آن وقت آفتاب فرورفته بود، پس نظرش بر زهره افتاد گفت: این خدای من است، چون زهره فرو رفت گفت: اگر خدای من می بود حرکت نمی کرد و زایل نمی شد، و گفت: دوست نمی دارم آفلان را، یعنی آن ها که غایب می شوند؛ و چون ماه از مشرق طالع شد گفت: این خدای من است این بزرگ تر و نیکوتر است از زهره، پس چون حرکت کرد و زایل شد گفت: اگر هدایت نکند مرا پروردگار من هر آینه خواهم بود از گروه گمراهان؛ پس چون صبح شد و آفتاب طالع شد و شعاعش عالم را روشن کرد گفت: این بزرگ تر و نیکوتر است، پس چون حرکت کرد و زایل شد حق تعالی گشود برای حضرت ابراهیم علیه السلام آسمان ها را تا آن که عرش و هر که بر عرش است دید، و خدا ملکوت آسمان ها را تا آن که عرش و هر که بر عرش است دید، و خدا ملکوت آسمان ها و زمین رابه او نمود، پس در آن وقت گفت: ای قوم! من بیزارم از آن چه شما شریک خدا گردانیده اید، گردانیدم روی خود را به سوی آن کسی که از نو پدید آورده آسمان ها و زمین را در حالتی که میل کننده ام از دین های باطل به دین حق و نیستم از مشرکان.
پس آمد به نزد مادرش، و مادرش او را داخل خانه آزر کرد و در میان فرزندان خود او را رها کرد، چون آزر به خانه آمد و نظرش بر او افتاد به مادر ابراهیم گفت: این کیست که در پادشاهی ملک زنده مانده است و ملک فرزندان مردم را می کشد؟
گفت: این پسر توست در فلان وقت متولد شده که من از تو عزلت کردم. آزر گفت: وای بر تو! اگر پادشاه این را بداند منزلت من در نزد او بر طرف شود؛ و آزر صاحب اختیار و وزیر نمرود بود و از برای او بت می تراشید و به فرزندانش می داد که می فروختند و بتخانه در دست او بود.
پس مادر ابراهیم به آزر گفت: بر تو باکی نیست، اگر پادشاه مطلع نشود فرزند ما می ماند، و اگر مطلع شود من جواب پادشاه می گویم، و هر گاه که آزر به سوی ابراهیم علیه السلام نظر می کرد محبت عظیم از او در دلش به هم می رسید، و بت می داد به او که بفروشد چنان چه به برادرانش می داد، پس ابراهیم ریسمانی در گردن بت می بست و به زمین می کشید و می گفت: کیست که بخرد چیزی را که نه ضروری به او می تواند رسانید و نه نفعی؟ و در آب و لجن بت را فرو می برد و می گفت: بیا شام و حرف بزن.
پس چون برادرانش این ها را برای آزر نقل کردند، آزر ابراهیم را طلبید و منع کرد اما سودی نبخشید، پس او را در خانه خود حبس کرد و نگذاشت که بیرون رود.
به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که در روز اول ماه ذیحجه حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام متولد شد.
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که پدر حضرت ابراهیم منجم نمرود بن کنعان بود، و نمرود بی رأی او کاری نمی کرد، پس شبی از شب ها نظر کرد در ستارگان، چون صبح شد به نمرود گفت: در این شب امر عجیبی دیده ام.
نمرود گفت: چه دیدی؟
گفت: دیدم که فرزندی به هم رسد در زمین ما که هلاک ما در دست او باشد، و در اندک زمانی دیگر مادر او به او حامله شود.
پس نمرود تعجب کرد از این امر و گفت: آیا زنان به او حامله شده اند؟
گفت: نه.
و او در علم نجوم یافته بود که او رابه آتش بسوزانند و این را نیافته بود که خدا او را نجات خواهد داد.
پس امر کرد نمرود که مردان را از زنان جدا کنند و مردان از شهر بیرون روند و زنان در شهر باشند، و در همان شب پدر ابراهیم علیه السلام مجامعت کرد با زوجه خود و نطفه ابراهیم بسته شد، پس گمان برد که همین فرزند خواهد بود، پس طلبید زنان قابله راکه هر چه در شکم بود می دانستند، و نظر کردند به مادر ابراهیم، پس حق تعالی آن چه در رحم بود بر پشت چسبانید که آن زنان نیافتند و گفتند: ما در شکم این زن چیزی نمی بینیم.
پس چون ابراهیم متولد شد پدرش خواست که او را به نزد نمرود برد، زن او گفت: پسر خود را مبر به نزد نمرود که او را بکشد، بگذار من او را به یکی از این غارها ببرم و بیندازم تا اجلش برسد و بمیرد و تو پسر خود را نکشته باشی. گفت: ببر.
پس مادر ابراهیم علیه السلام او را به غاری برد و شیر داد و بر در غار سنگی گذاشت و برگشت، پس حق تعالی روزی او را در انگشت مهین خودش مقرر فرمود که انگشت خود را می مکید و شیر از آن به هم می رسید و می خورد، و در روزی آنقدر نشو و نما می کرد که اطفال دیگر در هفته ای می کنند، و در هفته آنقدر نمو می کرد که اطفال دیگر در ماهی می کنند، و در ماهی آنقدر نمو می کرد که اطفال دیگر در سالی، پس مدت ها بر این گذشت، روزی مادرش به پدرش گفت: مرا رخصت ده بروم به سوی غار و ببینم چه بر سر فرزند ما آمده است؟
پدر او را رخصت داد، چون مادر داخل غار شد دید که ابراهیم زنده است و چشم هایش مانند دو چراغ روشنی می دهند، پس او را برداشته به سینه خود چسبانید و او را شیر داد و برگشت.
پدرش احوال ابراهیم را جویا شد.
گفت: او را در خاک پنهان کردم و برگشتم.
پس همیشه چنین بود که گاهی به بهانه کاری از پدر ابراهیم غایب می شد و خود را به ابراهیم می رسانید و او را شیر می داد.
چون به حرکت آمد روزی مادرش رفت و او را شیر داد، و چون خواست برگردد جامه اش را گرفت، مادر گفت: چیست تو را؟
گفت: مرا با خود ببر.
گفت: باش تا از پدرت رخصت بگیرم.
پس پیوسته حضرت ابراهیم علیه السلام در آن غیبت شخص خود را مخفی می دانست و امر خود را کتمان می کرد تا آن که ظاهر شد و علانیه دین خود را ظاهر کرد و خدا قدرت خود را در حق او ظاهر ساخت.
و در روایت دیگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله منقول است که ابراهیم علیه السلام و پدر و مادرش از پادشاه طاغی گریختند و مادرش او را زایید و در میان تلی چند در کنار نهر عظیمی که او را حزان می گفتند، از غروب آفتاب تا آمدن شب، پس چون ابراهیم علیه السلام بر روی زمین قرار گرفت برخاست و دست بر سر و رویش مالید و اشهد ان لا اله الا الله بسیار گفت، پس جامه را برداشت و بر دوش گرفت؛ مادرش را از مشاهده این احوال غریبه ترسی عظیم رو داد، پس پیش روی مادر خود به راه افتاد و چشمان خود را به سوی آسمان بلند کرده بود و استدلال کرد به آن ستاره ها بر خالق آسمان و زمین، چنان چه حق تعالی از او در قرآن مجید ذکر فرموده است.
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که چون حضرت ابراهیم علیه السلام قوم خود را نهی کرد از بت پرستیدن، و حجت ها و برهان ها بر ایشان در این باب تمام کرد، و ایشان ترک نکردند، روز عیدی حاضر شد و نمرود و جمیع اهل مملکتش به عیدگاه رفتند، ابراهیم علیه السلام نخواست که با ایشان بیرون رود پس او را موکل کردند به بتخانه و ایشان بیرون رفتند، چون همه بیرون رفتند ابراهیم طعامی برداشت و داخل بتخانه شد و به نزدیک هر یک از بت ها می رفت و می گفت: بخور و حرف بزن! چون جواب نمی گفت تیشه را می گرفت و دست و پایش را می شکست تا آن که با همه آن بت ها چنین کرد، پس تیشه را در گردن بزرگ ایشان که در صدر بتخانه بود آویخت.
چون پادشاه و جمیع امرا و لشکر و رعایا از عیدگاه برگشتند، بت های خود را شکسته دیدند گفتند: هر که این کار را با خدایان ما کرده است، او از ستمکاران برخود است و کشته خواهد شد.
گفتند: این جا جوانی هست که ایشان را به بدی یاد می کند و او را ابراهیم می گویند و او فرزند آزر است.
پس او را به نزد نمرود آوردند، نمرود به آزر گفت: با من خیانت کردی و این فرزند را از من مخفی کردی؟
گفت: ای ملک! این عمل مادر اوست و می گوید: من حجتی در این باب دارم، و اگر او نباشد فرزند از برای ما بماند، و الحال دست بر او یافته ای آن چه خواهی با او بکن و دست از کشتن فرزندان مردم بردار.
پس نمرود ما در ابراهیم را طلبید و گفت: چه باعث شد تو را که امر این طفل را مخفی کردی از من تا کرد به خدایان ما آن چه کرد؟
عرض کرد: ای ملک! این را را برای مصلحت رعیت تو کردم، چون دیدم که اولاد رعیت خود را می کشتی و نسل ایشان بر طرف می شد، گفتم اگر فرزند من آن فرزند باشد که در ستارگان دیده شده است می دهم به پادشاه که او را بکشد و دست از کشتن فرزندان مردم بردارد!
نمرود عذر او را قبول کرد و رأیش را صواب دید، پس به ابراهیم گفت: کی کرده است این کار را نسبت به خدایان ما؟
ابراهیم فرمود: بزرگ ایشان کرده است، پس سؤال کنید از ایشان اگر حرف بزنند!
پس مشورت کرد نمرود با قوم خود در باب ابراهیم گفتند: بسوزانید ابراهیم را و یاری کنید خدایان خود را اگر یاری کننده اید.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: فرعون زمان ابراهیم علیه السلام و اصحابش، همه اولاد زنا بودند که بزودی به کشتن پیغمبر راضی شدند، و فرعون موسی علیه السلام و اصحابش همه حلال زاده بودند که گفتند: او را و برادرش را بگذار و ساحران را جمع کن، و حکم به کشتن ایشان نکردند، زیرا که راضی نمی شوند به کشتن پیغمبر یا امام مگر اولاد زنا.
پس حبس کرد ابراهیم را و هیزم برای او جمع کرد، و چون آن روز شد که می خواستند او را در آتش اندازند، نمرود و لشکرش همه بیرون آمدند و برای نمرود منظر رفیعی ساخته بودند که از آنجا نظر کند به ابراهیم که چگونه آتش او را می سوزاند! چون ابراهیم علیه السلام را آوردند، کسی به نزدیک آتش نمی توانست رفت که او را در آتش اندازد، زیرا که مرغ از یک فرسخ راه نمی توانست که پرواز کند از بسیاری آن آتش، پس شیطان آمد و منجنیق را تعلیم ایشان کرد.
چون آن حضرت را در منجنیق گذاشتند، آزر آمد و طپانچه (32) بر روی مبارک او زد و گفت: برگرد از آن چه بر آن هستی، او قبول نکرد، در آن حال خروش از آسمان و زمین بر آمد و هیچ چیز نماند مگر آن که طلب یاری آن حضرت کرد.
زمین عرض کرد: خداوند! خلیل تو ابراهیم را می سوزانند؟!
حق تعالی فرمود: اگر مرا بخواند اجابت او می کنم.
جبرئیل عرض کرد: خداوند! خلیل تو ابراهیم علیه السلام بر روی زمین احدی نیست که تو را بپرستد بجز او، بر او مسلط کرده ای دشمن او را که را به آتش بسوزاند؟!
حق تعالی فرمود: ساکت شو که این سخن را بنده ای مثل تو می گوید که ترسد امری ای تحت قدرت او بدر رود، او بنده من است، هر وقت که خواهم او را می گیرم و اگر مرا بخواند اجابت او می کنم. پس ابراهیم علیه السلام پروردگار خود را به سوره اخلاص خواند: یا الله یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد یولد و لم یکن له کفوا احد نجنی من النار برحمتک.
پس جبرئیل ابراهیم را ملاقات کرد در میان هوا که از منجنیق جدا شده بود و گفت: ای ابراهیم! آیا تو را به سوی من حاجتی هست؟
ابراهیم فرمود: اما به سوی تو حاجتی ندارم و به سوی پروردگار عالمیان دارم، پس انگشتری به او داد که بر آن نقش کرده بودند: لا اله الا الله محمد رسول الله الجات ظهری الی الله و اسندت امری الی الله و فوضت امری الی الله .
پس حق تعالی وحی فرمود به آتش که (کونی برداً) (33) یعنی: سرد باش، پس در میان آتش دندان های مبارک آن حضرت از سرما بر هم می خورد تا خدا فرمود (و سلاماً علی ابراهیم )(34)
یعنی: و سلامت باش بر ابراهیم، و جبرئیل آمد و با آن حضرت نشست در میان آتش و مشغول صحبت شدند و اطرافشان همه گل و لاله شد.
چون نمرود لعین نظر کرد و آن حال غریب را مشاهده نمود گفت: کسی که خدایی بگیرد، مثل خدای ابراهیم بگیرد.
در آن وقت یکی از عظمای اصحاب نمرود گفت: من قسم داده بودم بر آتش که نسوزاند او را. ناگاه عمودی از آتش بیرون آمد به سوی آن بدبخت و او را سوخت.
نمرود ملعون ابراهیم علیه السلام را دید که در باغ سبز و خرمی نشسته است و با مرد پیری سخن می گوید، پس به آرزو گفت: ای آزرا چه بسیار گرامی است فرزند تو نزد پروردگار خودا و چلپاسه می دمید در آتش، و وزع آب می برد و بر آتش می ریخت که خاموش کند، و چون حق تعالی وحی نمود به آتش که سرد باش، تا سه روز هیچ آتشی در دنیا گرمی نداشت.
و نیز علی بن ابراهیم روایت کرده است که چون نمرود ابراهیم علیه السلام را در آتش انداخت و آتش بر او برد و سلام گردید، نمرود گفت: ای ابراهیم! پروردگار تو کیست؟
فرمود: پروردگار ما آن کسی است که زنده می گرداند و می میراند.
نمرود گفت: من نیز زنده می کنم و می میرانم!
ابراهیم فرمود: چگونه زنده می کنی و می میرانی؟
نمرود امر کرد تا دو نفر از آن ها که واجب القتل بودند نزد او حاضر ساختند، یکی را گردن زد و دیگری را رها کرد.
ابراهیم علیه السلام فرمود: اگر راست می گویی آن را که کشتی زنده کن. پس ابراهیم فرمود: پروردگار من آفتاب را از مشرق بیرون می آورد، تو از مغرب بیرون آور. پس مبهوت و عاجز شد که کافر.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که محل ولادت حضرت ابراهیم علیه السلام کوثاربا بود که از محال کوفه بوده است، و پدرش از اهل آنجا بود، و مادر ابراهیم علیه السلام و مادر لوط - یعنی ساره و ورقه - هر دو خواهر بودند و دخترهای لا حج بودند، و لاحج پیغمبر انذار کننده بود اما رسول نبود، و ابراهیم علیه السلام در اول طفولیت بر آن فطرت بود که حق تعالی همه کس را بر آن خلق کرده است تا آن که خدا او را هدایت نمود به دین خود و برگزید او را، و به ترویج خود درآوری ابراهیم ساره دختر خاله خود را، و ساره گله بسیار و زمین های گشاده و حال نیکو داشت، و جمیع اموال خود را به حضرت ابراهیم علیه السلام بخشید، و حضرت ابراهیم علیه السلام سعی کرد و آن اموال را به اصلاح آورد و گله و زراعتش بسیار شد به حدی که در زمین کوثاربا کسی حالش از او بهتر نبود.
ظاهر آیات و احادیث آن است که آزر پدر ابراهیم علیه السلام بوده است و مشهور میان عامه این است، و مشهور میان علمای شیعه بلکه اجماعی ایشان آن است که آزر پدر ابراهیم نبوده است و پدرش تا رخ بوده است، و تارخ مسلمان بوده است، و جمعی از اکابر علما دعوای اجماع علمای امامیه بر این کرده اند، و احادیث بسیار وارد شده است که پدران حضرت رسول صلی الله علیه و آله تا آدم علیه السلام همه مسلمان بوده اند بلکه همه انبیا و اوصیا بوده اند، و چون ابراهیم علیه السلام جد آن حضرت است باید که پدرش مسلمان باشد، و ارباب نسبت نیز اتفاق دارند که پدر آن حضرت تارج بوده است، پس آن چه در قرآن مجید و اکثر اخبار وارد شده است که آزر را پدر گفته اند بر سبیل مجاز است که عم آن حضرت بوده است، و در میان عرب متعارف است که عم را پدر می گویند، یا جد مادری آن حضرت بوده است و جد را نیز را شایع است که پدر می گویند، یا عم آن حضرت بوده و بعد از فوت تاریخ مادر او را خواسته است و آن حضرت را تربیت کرده است، و به این سبب او را پدر می گفته است، و بعضی از احادیث که قابل تأویل نبوده باشد ممکن است حمل بر تقیه بوده باشد.
و در بیان آن که حق تعالی به ابراهیم علیه السلام نمود ملکوت آسمانها و زمین را و...
در اخبار صحیحه و معتبره بسیار از ائمه اطهار علیه السلام منقول است که فرمودند در تفسیر این آیه کریمه (و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون و الموقنین )(35) که دیده ابراهیم علیه السلام را آنقدر قوت دادند که از آسمان ها گذشت و گشودند برای او مانع ها را از زمین تا دید زمین را و آن چه در زمین بود و آن چه در زیر زمین بود آن چه در هوا بود، و دید آسمانها را و آن چه در آسمانها بود ملائکه که حامل آنها بودند و دید عرش و کرسی را و آن چه بر بالای آنها بود.
و به سند حسن کالصحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون دید حضرت ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمانها و زمین را، ملتفت شد شخصی را دید که زنا می کند، نفرین کرد او را پس او مرد، تا آن که سه کس را دید و هر یک را نفرین کرد و همه مردند، پس خدا وحی نمود به او که ای ابراهیم! دعای تو مستجاب است پس نفرین مکن بر بندگان من، اگر می خواستم ایشان را خلق نمی کردم، من خلق کرده ام خلق خود را بر سه صنف: یک صنف مرا می پرستند و هیچ چیز را با من شریک نمی کنند و ایشان را ثواب می دهم، و یک صنف دیگری را می پرستند پس از تحت قدرت من بدر نمی توانند رفت، و یک صنف غیر مرا می پرستند و از صلب ایشان جمعی را بیرون می آورم که مرا می پرستند.
پس ابراهیم علیه السلام نظر کرد دید مرداری در کنار دریا افتاده است که بعضی از آن در آب است و بعضی بر روی خاک، پس می آیند درندگان دریا و از آنچه در آب است می خورند، پس چون بر می گردند بعضی از آن درندگان بعضی را می خورند، و درندگان صحرا می آیند و از آن مردار می خورند، و چون بر می گردند بعضی از آن ها بعضی را می خورند، پس در آن وقت تعجب کرد ابراهیم علیه السلام و گفت: خداوند به من بنما که چگونه زنده همی کنی مردگان را؟ این ها گروهی چندند که بعضی بعض دیگر را می خورند، اجزای این حیوانات چگونه از هم جدا می شوند؟
پس خدا به او وحی نمود که آیا ایمان نداری به آن که من مرده ها را زنده خواهم کرد؟
گفت: بلی، ایمان دارم و لیکن می خواهم دل من مطمئن شود؛ یعنی می خواهم این را ببینم چنان چه همه چیز را دیدم.
حق تعالی فرمود: بگیر چهار مرغ را و ریزه ریزه کن هر یک را و با یکدیگر مخلوط کن اجزای آنها را - چنان چه اجزای این مردار دریدن این حیوانات و درندگان که یکدیگر را خوردند مخلوط شده است - پس بر سر هر کوهی یک جزو بگذار، پس ایشان را بخوان به نام های ایشان تا بیایند به سوی تو از روی سرعت، و به روایت دیگر بخوان ایشان را به نام بزرگ من و قسم ده ایشان را به جبروت و عظمت من؛ و کوه ها ده تا بودند و مرغ ها خروس و کبوتر و طاووس و کلاغ بودند.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که صحف ابراهیم علیه السلام در شب اول ماه رمضان نازل شد.
و از ابوذر علیه السلام منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: حق تعالی بر ابراهیم علیه السلام بیست صحیفه فرستاد.
ابوذر گفت: یا رسول الله! چه بود صحیفه های ابراهیم؟
فرمود: همه مثل ها و حکمت ها بود و در آن صحف بود این نصایح:
ای پادشاه امتحان کرده شده مغرور! من نفرستاده ام تو را برای این که جمع کنی دنیا را بعضی به سوی بعضی، و لیکن فرستاده ام تو را برای این که رد کنی از من دعای مظلومان را، که من رد نمی کنم دعای ایشان را اگرچه از کافری باشد.
و بر عاقل لازم است تا عذری نداشته باشد آن که او را را چهار ساعت بوده باشد: ساعتی که در آن ساعت مناجات کند با پروردگار خود، و ساعتی که در آن ساعت حساب نفس خود بکند که چه کرده است از نیکی و بدی، و ساعتی که تفکر نماید در آن ساعت در آن چه خدا به او اعطا کرده است از نعمت های نامتناهی، و ساعتی که در آن ساعت خلوت کند برای بهره نفس خود از حلال، و بدرستی که این ساعت یاوری است او را بر ساعت های دیگر، و راحت و آسایشی است برای دل ها.
و بر عاقل لازم است که بینا باشد به زمانه خود و اهل آن، و پیوسته متوجه اصلاح کار خود باشد و نگاهدارنده زبان خود باشد از آن چه نباید گفت، پس بدرستی که کسی که کلام خود را از عمل خود حساب کند کم می شود سخن او مگر در چیزی که نفعی به حال او داشته باشد.
و بر عاقل لازم است که طلب کننده باشد سه چیز را: مرمت معاش دنیای خود با تحصیل کردن توشه برای آخرت خود با لذت یافتن در چیزی که حرام نباشد.
ابوذر گفت: آیا در آن چه خدا فرستاده است چیزی هست از آن ها که در صحف حضرت ابراهیم و موسی علیه السلام بوده باشد؟
فرموده: ای ابوذر! بخوان این آیات را (قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر و ابقی ان هذا لفی الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی ) (36) یعنی بتحقیق که رستگاری یافت هر که زکات داد یا خود را از کفر و معصیت پاک کرد، و یاد کرد پروردگار خود را پس نماز کرد، بلکه شما اختیار می کنید زندگانی دنیا را، و آخرت نیکوتر و باقی تر است، بدرستی که این ثبت است در صحیفه های پیشین، صحیفه های ابراهیم و موسی.

مدت عمر شریف و کیفیت وفات آن حضرت

به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: عمر حضرت ابراهیم علیه السلام به صد و هفتاد و پنج سال رسید.
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا سؤال (37) کرد که او را دختری روزی کند که بعد از مرگ بر او گریه کند.
و در حدیث معتبر از امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که چون خدا خواست که قبض روح ابراهیم علیه السلام بکند، ملک الموت را به سوی او فرستاد، پس گفت: السلام علیک یا ابراهیم. ابراهیم گفت: و علیک السلام یا ملک الموت، آیا آمده ای که مرا به اختیار من به آخرت بخوانی یا خبر مرگ آورده ای و البته مأموری که قبض روح من بکنی؟
ملک الموت گفت: بلکه آمده ام تا به اختیار تو، تو را به لقای الهی و عالم قدس می خوانم، پس اجابت کن.
ابراهیم گفت: هرگز دیده ای خلیلی را که خلیل خود را بمیراند؟
پس ملک الموت بر گشت تا در موقف عرض خود ایستاد و گفت خداوند! شنیدی آن چه خلیل تو ابراهیم گفت؟!
خدا وحی نمود به ملک الموت که برو به سوی او بگو: هرگز دوستی دیده ای که لقای دوست خود را نخواهد؟ دوست آن است که آرزومند لقای کرامت دوست خود باشد. پس ابراهیم راضی شد.