گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

مبعوث شدن حضرت نوح

علی بن ابراهیم به سند حسن از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است که حضرت نوح علیه السلام سیصد سال در میان قوم خود ماند و ایشان را به سوی خدا دعوت فرمود و اجابت او نکردند، پس خواست بر ایشان نفرین کند، پس بر او نازل شدند نزد طلوع آفتاب دوازده هزار قبیل (10) از قبایل ملائکه آسمان اول و ایشان از عظمای ملائکه بودند، پس نوح به ایشان فرمود: شما کیستید؟
گفتند: ما دوازده هزار قبیلیم از قبایل ملائکه آسمان اول، و مسافت آسمان اول پانصد سال است، و از آسمان اول تا زمین پانصد سال راه است، و نزد طلوع آفتاب بیرون آمده ایم و در این وقت به تو رسیده ایم، و از تو سؤال می کنیم که نفرین نکنی بر قوم خود!
نوح فرمود: من ایشان را سیصد سال مهلت دادم.
و چند ششصد سال تمام شد و ایمان نیاوردند باز اراده کرد که بر ایشان نفرین کند، ناگاه دوازده هزار قبیل از قبایل ملائکه آسمان دوم به او رسیدند، نوح فرمود: شما کیستید؟
گفتند: ما دوازده هزار قبیلیم از قبایل ملائکه آسمان دوم، و مسافت آسمان دوم پانصد سال است، و از آسمان دوم تا آسمان اول پانصد سال است، و مسافت آسمان اول پانصد سال است، و از آسمان اول تا زمین پانصد سال است، و نزد طلوع آفتاب بیرون آمده ایم و در وقت چاشت به تو رسیده ایم، و از تو سؤال می کنیم که نفرین بر قوم خود نکنی!
نوح فرمود: سیصد سال ایشان را مهلت دادم، پس چون نهصد سال تمام شد و ایمان نیاوردند اراده نفرین بر ایشان فرمود، پس حق تعالی فرستاد که انه لن یؤمن من قومک الا من قد امن فلا تبتئس بما کانوا یفعلون(11) یعنی: بدرستی که هزگز ایمان نمی آورند از قوم تو مگر هر که ایمان آورده است، پس غمگین مباش به آن چه ایشان می کنند.
پس نوح عرض کرد رب لا تدر علی الارض من الکافرین دیاراً انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجراً کفاراً (12) یعنی:
پروردگارا! مگذار بر روی زمین از کافران دیاری، بدرستی که اگر بگذاری ایشان را گمراه کنند بندگان تو را و فرزند نیاورند مگر فاجر بسیار کفران کننده.
پس حق تعالی امر کرد او را که درخت خرما بکارد، پس قوم او می گذشتند بر او و استهزا و سخریه می نمودند و به او می گفتند: مرد پیری است، نهصد سال از عمرش گذشته است و درخت خرما می کارد؛ و سنگ بر او می زدند.
پس چون پنجاه سال بر این حال گذشت و درخت خرما رسید و مستحکم شد، مأمور شد درخت ها را ببرد، پس قوم استهزا کردند به او و به او گفتند: الحال که درخت خرما رسید برید! این مرد خوف شده است و پیری او را دریافته است، چنان چه حق تعالی می فرماید که کلما مر علیه ملأ من قومه سخروا منه قال ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کما تسخرون فسوف تعلمون (13) یعنی: هر گاه می گذشتند به او جماعتی از اشراف قوم او، استهزا می نمودند به او، گفت - یعنی نوح- اگر استهزا می کنید به ما پس بدرستی که ما استهزا خواهیم نمود به شما در وقتی که عذاب بر شما نازل شود چنان چه شما ما را استهزا می کنید، بعد از زمانی خواهید دانست کدامیک سزاوارتریم به استهزا و سخریه.
حضرت فرمود: پس خدا امر کرد او را که کشتی بتراشد، و امر فرمود جبرئیل را که نازل شود و تعلیم او کند که چگونه بسازد، پس طولش را هزار و دویست ذراع و عرضش را هشتصد ذراع و ارتفاعش را هشتاد ذراع گردانید، پس گفت:
پروردگارا! که مرا یاری خواهد کرد بر ساختن کشتی؟ خدا وحی نمود به او که ندا کن در میان قوم خود که هر که مرا یاری نماید بر ساختن کشتی و چیزی از آن بتراشد، آن چه می تراشد طلا و نقره خواهد شد. پس چون نوح این ندا در میان ایشان کرد، او را یاری کردند بر این، و سخریه می کردند او را و می گفتند: در بیابان کشتی می سازد.
و به سند حسن دیگر از آن حضرت روایت کرده است که چون حق تعالی اراده نمود که قوم نوح را هلاک گرداند، عقیم گردانید رحم های زنان ایشان را چهل سال که فرزندی در میان ایشان متولد نشد، پس چون نوح از ساختن کشتی فارغ شد خدا امر کرد او را که ندا کرد به زبان سریانی که نماند چهارپای و جانوری مگر حاضر شد، پس از هر جنس از اجناس حیوان یک جفت را داخل کشتی نمود و آن چه به او ایمان آورده بودند از جمیع دنیا هشتاد مرد بودند، پس خدا وحی نمود که احمل فیها من کل زوجین اثنین و اهلک الا من سبق علیه القول و من امن و ما امن معه الا قلیل (14) که ترجمه اش این است:
بار کن در کشتی از هر نوعی دو جفت، یعنی دو تا، و اهل خود را مگر آن ها که پیشتر به تو خبر داده ام که داخل مکن - که زن و یک پسر او بود - و ببر به کشتی هر که را ایمان به تو آورده است از غیر اهل تو، و ایمان نیاوردند به او مگر اندکی.
و تراشیدن کشتی در مسجد کوفه بود، پس چون آن روز شد که خدا خواست که ایشان را هلاک نماید، زن نوح نان می پخت در موضعی که معروف است در مسجد کوفه به فارالتنور، و نوح از برای هر قسمی از اجناس حیوان موضعی در کشتی قرار داده بود، و جمع نموده بود از برای ایشان در آن موضع آن چه به آن احتیاج داشته باشند از خوردنی، و صدا زد زن نوح که آب از تنور جوشید، پس نوح بر سر تنور آمد و گل بر آن گذاشت و مهر بر آن گل زد که آب بیرون نیامد تا آن که جمیع جانوران را سوار کشتی نمود پس به سوی تنور آمد و مهر را شکست و گل را برداشت، و آفتاب گرفت و از آسمان آمد آبی ریزنده بی آن که قطره قطره بیاید، و از جمیع چشمه ها آب جوشید، چنان چه حق تعالی می فرماید که فقتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض عیوناً فالتقی الماء علی امر قد قدر و حملناء علی ذات الواح و دسر (15)
که ترجمه اش آن است: پس گشودیم درهای آسمان را به آبی ریزنده و مستمر، و شکافتیم زمین ها را چشمه ها، پس برخوردند آب آسمان و آب زمین بر امری که مقدر شده بود، و بار نمودیم نوح را بر کشتی که از تخته ها و میخ ها ساخته شده بود.
پس خدا فرمود: سوار شوید در کشتی در حالی که تبرک جویید به نام خدا در هنگام رفتن کشتی و ایستادن آن، یا بسم الله بگویید در این دو حال، یا به نام خداست رفتن و ایستادن کشتی، پس کشتی به حرکت آمد و نظر کرد نوح به سوی پسر کافرش که در میان آب برمی خاست و می افتاد گفت یا بنی ارکب معنا و لا تکن مع الکافرین (16) یعنی: ای پسرک من! سوار شو با ما و مباش با کافران ، گفت ساوی الی جبل یعصمنی من الماء (17) یعنی: بزودی جا گیرم و پناه برم به سوی کوهی که نگاهدارد مرا از آب، پس نوح گفت لا عاصم الیوم من امر الله الا من رحم (18) یعنی: نیست نگاهدارنده امروز از عذاب الهی مگر کسی که خدا او را رحم کند، پس نوح گفت رب ان ابنی من اهلی و ان وعدک الحق و انت احکم الحاکمین (19)
پروردگارا! بدرستی که پسر من از اهل من است و بدرستی که وعده تو حق است و تویی حکم کننده ترین حکم کنندگان ، پس حق تعالی فرمود یا نوح انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس لک به علم انی اعظک ان تکون من الجاهلین (20) این نوح! بدرستی که نیست این پسر از اهل تو که وعده داده ام ایشان را نجات دهم، زیرا که او صاحب کردار ناشایست است، پس سؤال مکن از من چیزی را که تو را به آن علمی نیست، بدرستی که تو را پند می دهم از این که بوده باشی از جاهلان، پس نوح گفت رب انی اعوذ بک ان اسئلک ما لیس لی به علم و الا تغفر لی و ترحمنی اکن من الخاسرین (21)
پروردگارا! بدرستی که من پناه می جویم به تو از آن که سؤال نمایم از تو چیزی را که مرا به آن علمی نبوده باشد، و اگر نیامرزی مرا و رحم نکنی خواهم بود از زیانکاران .
پس گردید چنان چه خدا فرموده: حایل شد میان ایشان موج و گردید پسر نوح از غرق شدگان. (22)
پس آن حضرت فرمود: پس گردید کشتی و زد آن را موج ها تا رسید به مکه و طواف نمود بر دور خانه کعبه، و جمیع دنیا غرق شد مگر جای خانه کعبه، و خانه کعبه را برای آن بیت العتیق نامیدند که آزاد گردید از غرق شدن، پس آب از آسمان ریخت چهل صباح و از زمین چشمه ها جوشید تا کشتی به حدی بلند نمود و گفت: یا رهمان اتقن یعنی:
پروردگارا! احسان کن، پس حق تعالی فرمود زمین را که آب خود را فرو برد، چنان چه فرموده است و قیل یا ارض ابلغی ماءک و یا سماء اقلعی و غیض الماء و قضی الامر و استوت علی الجودی (23) یعنی: گفته شد: ای زمین! فرو بر آب خود را، و ای آسمان! باز ایست از باریدن و آب هابه زمین فرو رفت، و آن چه امر خدا بود از هلاک کافران و نجات مومنان بعمل آمد، و قرار گرفت کشتی بر کوه جودی.
حضرت فرمود: هر آب که از زمین بیرون آمده بود زمین آن را فرو برد، و چون آب های آسمان خواستند که در زمین فرو روند زمین قبول نکرد و گفت: خدا امر نکرد مرا به آن که آب تو را فرو برم، پس آب آسمان به روی زمین ماند و کشتی بر جودی قرار گرفت - و آن کوهی است بزرگ در موصل - پس خداوند جبرئیل را فرستاد که آب هایی که بر روی زمین مانده بود برد به سوی دریاها که بر دور دنیا هستند، و وحی فرستاد به سوی نوح که یا نوح اهبط بسلام منا و برکات علیک و علی امم ممن معک و امم سنمتعهم ثم یمسهم منا عذاب الیم (24) ای نوح! فرود آی از کشتی یا از کوه با سلامتی از ما - یا تحیتی از ما - و برکت ها و نعمت ها بر تو و بر امتی چند از آن هایی که با تو بودند در کشتی و امتی چند هستند که بزودی ایشان را برخوردار گردانیم به نعمت های دنیا پس برسد به ایشان عذاب دردناک به سبب کفر ایشان.
حضرت فرمود: پس فرود آمد نوح در موصل از کشتی با هشتاد تن از مؤمنان که با او بودند و بنا نمودند مدینة الثمانین را، و نوح را دختری بود که با خود به کشتی برده بود پس نسل مردم از او به هم رسید، و به این سبب حضرت رسول (ص) فرمود: حضرت نوح یکی از دو پدر است، یعنی پدر جمیع مردم است بعد از آدم (ع).
و به سند معتبر منقول است که از امام محمد باقر(ع) پرسیدند:
نوح (ع) چه دانست که از قوم او کسی ایمان نخواهد آورد که چون نفرین بر قوم خود کرد گفت: ایشان فرزند نمی آورند مگر فاجر و کافر؟
فرمود: مگر نشنیده ای آن چه خدا به نوح گفت: ایمان نخواهند آورد از قوم تو مگر آن ها که ایمان آوردند.
در حدیث معتبر از حضرت صادق (ع) منقول است که چون حق تعالی ظاهر گردانید پیغمبری نوح(ع) را، و یقین کردند شیعیان - که از کافران آزار می کشیدند - که فرج ایشان نزدیک شده است، بلای ایشان شدیدتر و افترا به ایشان بزرگ تر شد تا آن که کار به نهایت شدت و سختی منتهی شد و به حدی رسید که قصد نوح کردند به زدن های عظیم، تا آن که آن حضرت گاه بود که سه روز بیهوش می افتاد و خون از گوشش جاری می شد و باز به هوش می آمد، و این حال بعد از آن بود که سیصد سال از رسالت او گذشته بود، و باز در اثنای این حال ایشان را در شب و روز به سوی خدا دعوت می کرد و می گریختند، و ایشان را پنهان دعوت می کرد و اجابت نمی کردند، آشکارا دعوت می کرد روبرمی گردانیدند!
پس بعد از سیصد سال خواست بر ایشان نفرین کند، بعد از نماز صبح برای این نشست، ناگاه سه ملک از آسمان هفتم فرود آمدند و گفتند: ای پیغمبر خدا! ما را به سوی تو حاجتی هست.
فرمود: کدام است؟
گفتند: التماس می کنیم که تأخیر کنی در نفرین بر قوم خود را که این اول غضب و عذابی است که بر زمین نازل می شود.
نوح فرمود: سیصد سال تأخیر کردم نفرین را. و برگشت به سوی قوم خود و ایشان را دعوت نمود چنان چه می کرد و آن ها در مقام آزار او بر آمدند چنان چه می کردند، تا آن که سیصد سال دیگر گذشت و از ایمان آوردن آن ها ناامید شد، پس در وقت چاشت نشست که بر آن ها نفرین کند، ناگاه گروهی از آسمان هشتم فرود آمده سلام کردند و گفتند: ما بامداد بیرون آمده ایم از آسمان هشتم و چاشت به تو رسیده ایم؛ پس مثل آن چه ملائکه آسمان هفتم از او سوال کردند ایشان نیز سؤال کردند و نوح (ع) باز سیصد سال نفرین را تأخیر کرد و به سوی قوم خود برگشت و مشغول دعوت شد، و دعوت او زیاد نکرد بر قوم مگر گریختن ایشان از او، تا آن که سیصد سال دیگر گذشت و نهصد سال تمام شد، پس شیعیان به نزد او آمدند و شکایت کردند از آن چه به ایشان می رسید از اذیت عامه خلق و سلاطین جور، و سؤال کردند: دعا کن تا خدا ما را فرجی ببخشد از آزار ایشان.
پس نوح ایشان را اجابت نمود و نماز کرد و دعا کرد، پس جبرئیل فرود آمد و گفت: حق تعالی دعای تو را مستجاب فرمود، پس بگو به شیعیان خرما بخورند و هسته آن را بکارند و رعایت کنند تا آن درختان میوه بدهند، چون آن ها به میوه برسند من فرج می دهم ایشان را. پس حمد کرد خدا را و ثنا گفت بر او، و این خبر را به شیعیان رسانید و آن ها شاد شدند و چنان کردند و انتظار بردند تا آن درختان میوه دادند، پس میوه را به نرخ نوح علیه السلام بردند وطلب وفا به وعده کردند، نوح دعا کرد و حق تعالی فرستاد که بگو به ایشان که این خرما را نیز بخورند و هسته اش را بکارند، چون به میوه آید من فرج دهم ایشان را. چون گمان کردند خلاف شد و عده ایشان، ثلث شیعیان از دین برگشتند و دو ثلث بر دین باقی ماندند، و آن باقیمانده خرماها را خوردند و هسته ها را کشتند؛ و چون رسید، میوه آن ها را به نزد نوح آوردند و سؤال کردند که وعده را بعمل آورد، و نوح از خدا سؤال کرد و باز وحی رسید این خرماها را بخورند و هسته های آن ها را بکارند، پس ثلث دیگر از دین برگشتند و یک ثلث باقیمانده اطاعت کردند و هسته خرماها را کشتند، تا آن که به میوه آمدند و میوه را به نزد نوح آورده و گفتند: از ما نماند مگر اندکی و می ترسیم اگر در فرج تأخیری بشود همه از دین برگردیم، پس آن حضرت نماز و مناجات کرد و گفت: پروردگارا! نماند از اصحاب من مگر این گروه، می ترسم این ها نیز هلاک شوند اگر فرج به ایشان نرسد، پس وحی به او رسید که دعای تو مستجاب کردم کشتی بساز، پس میان مستجاب شدن دعا و طوفان پنجاه سال فاصله شد.
و به سند معتبر منقول است که از حضرت امام رضا علیه السلام پرسیدند:
به چه علت حق تعالی جمیع زمین را غرق فرمود و در میان ایشان بودند اطفال و جمعی که گناه از برای ایشان نیست؟
جواب فرمود: اطفال در میان ایشان نبودند، زیرا که خدا عقیم کرد صلب های قوم نوح را و رحم های زنان ایشان را چهل سال، پس نسل ایشان منقطع شد،
پس چون غرق شدند طفلی در میان ایشان نبود، و نمی باشد این که خدا هلاک کند به عذاب خود کسی را که گناهی از برای او نیست، و اما باقی قوم نوح علیه السلام پس از برای این هلاک شدند که تکذیب نمودند پیغمبر خدا حضرت نوح علیه السلام را، و سایر ایشان غرق شدند به راضی بودن ایشان به تکذیب تکذیب کنندگان، و هر که غایب باشد از امری و راضی به آن باشد چنان است که حاضر باشد و آن امر را مرتکب شده باشد.
و در حدیث معتبر دیگر فرمود: حق تعالی برای این فرمود که پسر نوح از اهل تو نیست که او عاصی بود، چنان چه فرمود که انه عمل غیر صالح (25)
مؤلف گوید: خلاف است میان مفسران و مورخان و علمای مخالفان در باب پسر نوح علیه السلام که آیا پسر نوح بود و یا پسر زن نوح؟ و آیا حلال زاده بود و یا فرزند زنا بود؟ و مشهور میان علمای شیعه آن است که پسر نوح بود و حلال زاده بود.

قصه های حضرت ابراهیم

به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که حضرت ابراهیم علیه السلام متیقظ و آگاه شد به عبرت گرفتن بر معرفت حق تعالی، و احاطه کرد دلایل او به علم ایمان به خدا و او پانزده ساله بود.
و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که اول کسی را که در قیامت بخوانند، من خواهم بود، پس از جانب راست عرش خواهم ایستاد و حله (26) سبزی از حله های بهشت در من خواهند پوشانید، پس پدر ما ابراهیم علیه السلام را خواهند طلبید و از جانب راست عرش در سایه عرش باز خواهند داشت و حله سبزی از حله های بهشت در او خواهند پوشانید، پس منادی از پیش عرش ندا خواهد کرد: نیکو پدری است پدر تو ابراهیم، و نیکو برادری است برادر تو علی.
به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که خدا برای آن ابراهیم علیه السلام را خلیل خود فرمود که هیچکس از او چیزی سؤال نکرد که او را رد کند، و هرگز از غیر خدا چیزی سؤال نکرد.
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که آن حضرت را خدا برای این خلیل خود گردانید که سجده بر زمین بسیار می کرد.
به سند معتبر از حضرت امام علی النقی علیه السلام منقول است که برای این او را خلیل خود گردانید که بسیار صلوات بر محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله می فرستاد.
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله منقول است که ابراهیم علیه السلام را خدا خلیل خود نگردانید مگر برای طعام خورانیدن به مردم و نماز کردن در شب در هنگامی که مردم در خواب بودند.
مؤلف می گوید: در میان این احادیث منافاتی نیست، و آن حضرت را حق تعالی خلیل خود گردانید برای آن که به مکارم اخلاق بشریه همگی آراسته بود، و در هر حدیثی بعضی از آن ها که مدخلیت عظیم در خلت داشته برای ترغیب خلق به مثل آن بیان فرموده اند.
به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حق تعالی ابراهیم علیه السلام را بنده خود گردانید پیش از آن که او را امام و پیغمبر گرداند، و پیغمبر گردانید قبل از آن که او را رسول گرداند، و رسول گرداند قبل از آن که او را امام گرداند، پس چون همه را برای او جمع کرد فرمود: من گردانیده ام تو را برای مردم، امام(27)، چون در چشم ابراهیم علیه السلام این مرتبه بسیار عظیم نمود گفت: خداوندا! از ذریت من نیز امام قرار ده(28)، خدا فرمود: نمی رسد عهد امامت و خلافت به ظالمان(29)، یعنی: سفیه و بی خرد، امام متقی و پرهیزگار نمی تواند بود.

قصه های آن حضرت علیه السلام از هنگام ولادت تا شکستن بت ها

به سند حسن بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که آزر پدر ابراهیم منجم نمرود پسر کنعان بود، به نمرود گفت:
من در حساب نجوم می بینم که در این زمان مردی به هم رسد و این دین را نسخ کند و مردم را به دین دیگر بخواند.
نمرود پرسید: در کدام بلاد به هم خواهد رسید؟
گفت: در این بلاد؛ و منزل نمرود در کوثاریا بود که دهی از ده های کوفه بوده است.
نمرود پرسید: آن مرد به دنیا آمده است؟
آزر گفت: نه.
نمرود گفت: پس باید میان مردان و زنان جدایی افکنیم. پس حکم کرد که مردان را از زنان جدا کنند.
و حامله شد مادر ابراهیم مبه ابراهیم و حملش ظاهر نشد، و چون نزدیک شد ولادتش گفت: ای آزر! مرا علت مرض یا حیض روی داده است و می خواهم از تو جدا شوم، و در آن زمان قاعده چنین بود که در حالت حیض یا مرض زنان از شوهران جدا می شدند.
پس بیرون آمد و به غارت رفت، و حضرت ابراهیم علیه السلام در آن غار متولد شد، پس او را مهیا کرد و در قماط (30) پیچید و به خانه خود برگشت و در غار را به سنگ برآورد، پس خداوند قادر حکیم برای ابراهیم در انگشت مهینش (31) شیری قرار داد که او می مکید و هر چند گاهی یک مرتبه مادر به نزد او می آمد. و نمرود به هز زن حامله قابله ای موکل گردانیده بود که هر پسری که متولد شود او را بکشند، لهذا مادر ابراهیم از ترس کشتن، ابراهیم را در آن غار پنهان کرده بود، و ابراهیم علیه السلام در روزی آنقدر نمو می کرد که دیگران در ماهی آنقدر نمو کنند. تا آن که در غار سیزده ساله شد، پس مادر به دیدن او رفت، چون خواست که بیرون آید چنگ در او زد و گفت: ای مادر! مرا بیرون بر.
مادر گفت: ای فرزند! اگر پادشاه بداند که تو در این زمان متولد شده ای تو را بکشد.
پس چون مادرش بیرون رفت، حضرت ابراهیم علیه السلام خود از غار بیرون آمد و در آن وقت آفتاب فرورفته بود، پس نظرش بر زهره افتاد گفت: این خدای من است، چون زهره فرو رفت گفت: اگر خدای من می بود حرکت نمی کرد و زایل نمی شد، و گفت: دوست نمی دارم آفلان را، یعنی آن ها که غایب می شوند؛ و چون ماه از مشرق طالع شد گفت: این خدای من است این بزرگ تر و نیکوتر است از زهره، پس چون حرکت کرد و زایل شد گفت: اگر هدایت نکند مرا پروردگار من هر آینه خواهم بود از گروه گمراهان؛ پس چون صبح شد و آفتاب طالع شد و شعاعش عالم را روشن کرد گفت: این بزرگ تر و نیکوتر است، پس چون حرکت کرد و زایل شد حق تعالی گشود برای حضرت ابراهیم علیه السلام آسمان ها را تا آن که عرش و هر که بر عرش است دید، و خدا ملکوت آسمان ها را تا آن که عرش و هر که بر عرش است دید، و خدا ملکوت آسمان ها و زمین رابه او نمود، پس در آن وقت گفت: ای قوم! من بیزارم از آن چه شما شریک خدا گردانیده اید، گردانیدم روی خود را به سوی آن کسی که از نو پدید آورده آسمان ها و زمین را در حالتی که میل کننده ام از دین های باطل به دین حق و نیستم از مشرکان.
پس آمد به نزد مادرش، و مادرش او را داخل خانه آزر کرد و در میان فرزندان خود او را رها کرد، چون آزر به خانه آمد و نظرش بر او افتاد به مادر ابراهیم گفت: این کیست که در پادشاهی ملک زنده مانده است و ملک فرزندان مردم را می کشد؟
گفت: این پسر توست در فلان وقت متولد شده که من از تو عزلت کردم. آزر گفت: وای بر تو! اگر پادشاه این را بداند منزلت من در نزد او بر طرف شود؛ و آزر صاحب اختیار و وزیر نمرود بود و از برای او بت می تراشید و به فرزندانش می داد که می فروختند و بتخانه در دست او بود.
پس مادر ابراهیم به آزر گفت: بر تو باکی نیست، اگر پادشاه مطلع نشود فرزند ما می ماند، و اگر مطلع شود من جواب پادشاه می گویم، و هر گاه که آزر به سوی ابراهیم علیه السلام نظر می کرد محبت عظیم از او در دلش به هم می رسید، و بت می داد به او که بفروشد چنان چه به برادرانش می داد، پس ابراهیم ریسمانی در گردن بت می بست و به زمین می کشید و می گفت: کیست که بخرد چیزی را که نه ضروری به او می تواند رسانید و نه نفعی؟ و در آب و لجن بت را فرو می برد و می گفت: بیا شام و حرف بزن.
پس چون برادرانش این ها را برای آزر نقل کردند، آزر ابراهیم را طلبید و منع کرد اما سودی نبخشید، پس او را در خانه خود حبس کرد و نگذاشت که بیرون رود.
به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام منقول است که در روز اول ماه ذیحجه حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام متولد شد.
و به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که پدر حضرت ابراهیم منجم نمرود بن کنعان بود، و نمرود بی رأی او کاری نمی کرد، پس شبی از شب ها نظر کرد در ستارگان، چون صبح شد به نمرود گفت: در این شب امر عجیبی دیده ام.
نمرود گفت: چه دیدی؟
گفت: دیدم که فرزندی به هم رسد در زمین ما که هلاک ما در دست او باشد، و در اندک زمانی دیگر مادر او به او حامله شود.
پس نمرود تعجب کرد از این امر و گفت: آیا زنان به او حامله شده اند؟
گفت: نه.
و او در علم نجوم یافته بود که او رابه آتش بسوزانند و این را نیافته بود که خدا او را نجات خواهد داد.
پس امر کرد نمرود که مردان را از زنان جدا کنند و مردان از شهر بیرون روند و زنان در شهر باشند، و در همان شب پدر ابراهیم علیه السلام مجامعت کرد با زوجه خود و نطفه ابراهیم بسته شد، پس گمان برد که همین فرزند خواهد بود، پس طلبید زنان قابله راکه هر چه در شکم بود می دانستند، و نظر کردند به مادر ابراهیم، پس حق تعالی آن چه در رحم بود بر پشت چسبانید که آن زنان نیافتند و گفتند: ما در شکم این زن چیزی نمی بینیم.
پس چون ابراهیم متولد شد پدرش خواست که او را به نزد نمرود برد، زن او گفت: پسر خود را مبر به نزد نمرود که او را بکشد، بگذار من او را به یکی از این غارها ببرم و بیندازم تا اجلش برسد و بمیرد و تو پسر خود را نکشته باشی. گفت: ببر.
پس مادر ابراهیم علیه السلام او را به غاری برد و شیر داد و بر در غار سنگی گذاشت و برگشت، پس حق تعالی روزی او را در انگشت مهین خودش مقرر فرمود که انگشت خود را می مکید و شیر از آن به هم می رسید و می خورد، و در روزی آنقدر نشو و نما می کرد که اطفال دیگر در هفته ای می کنند، و در هفته آنقدر نمو می کرد که اطفال دیگر در ماهی می کنند، و در ماهی آنقدر نمو می کرد که اطفال دیگر در سالی، پس مدت ها بر این گذشت، روزی مادرش به پدرش گفت: مرا رخصت ده بروم به سوی غار و ببینم چه بر سر فرزند ما آمده است؟
پدر او را رخصت داد، چون مادر داخل غار شد دید که ابراهیم زنده است و چشم هایش مانند دو چراغ روشنی می دهند، پس او را برداشته به سینه خود چسبانید و او را شیر داد و برگشت.
پدرش احوال ابراهیم را جویا شد.
گفت: او را در خاک پنهان کردم و برگشتم.
پس همیشه چنین بود که گاهی به بهانه کاری از پدر ابراهیم غایب می شد و خود را به ابراهیم می رسانید و او را شیر می داد.
چون به حرکت آمد روزی مادرش رفت و او را شیر داد، و چون خواست برگردد جامه اش را گرفت، مادر گفت: چیست تو را؟
گفت: مرا با خود ببر.
گفت: باش تا از پدرت رخصت بگیرم.
پس پیوسته حضرت ابراهیم علیه السلام در آن غیبت شخص خود را مخفی می دانست و امر خود را کتمان می کرد تا آن که ظاهر شد و علانیه دین خود را ظاهر کرد و خدا قدرت خود را در حق او ظاهر ساخت.
و در روایت دیگر از رسول خدا صلی الله علیه و آله منقول است که ابراهیم علیه السلام و پدر و مادرش از پادشاه طاغی گریختند و مادرش او را زایید و در میان تلی چند در کنار نهر عظیمی که او را حزان می گفتند، از غروب آفتاب تا آمدن شب، پس چون ابراهیم علیه السلام بر روی زمین قرار گرفت برخاست و دست بر سر و رویش مالید و اشهد ان لا اله الا الله بسیار گفت، پس جامه را برداشت و بر دوش گرفت؛ مادرش را از مشاهده این احوال غریبه ترسی عظیم رو داد، پس پیش روی مادر خود به راه افتاد و چشمان خود را به سوی آسمان بلند کرده بود و استدلال کرد به آن ستاره ها بر خالق آسمان و زمین، چنان چه حق تعالی از او در قرآن مجید ذکر فرموده است.
و علی بن ابراهیم روایت کرده است که چون حضرت ابراهیم علیه السلام قوم خود را نهی کرد از بت پرستیدن، و حجت ها و برهان ها بر ایشان در این باب تمام کرد، و ایشان ترک نکردند، روز عیدی حاضر شد و نمرود و جمیع اهل مملکتش به عیدگاه رفتند، ابراهیم علیه السلام نخواست که با ایشان بیرون رود پس او را موکل کردند به بتخانه و ایشان بیرون رفتند، چون همه بیرون رفتند ابراهیم طعامی برداشت و داخل بتخانه شد و به نزدیک هر یک از بت ها می رفت و می گفت: بخور و حرف بزن! چون جواب نمی گفت تیشه را می گرفت و دست و پایش را می شکست تا آن که با همه آن بت ها چنین کرد، پس تیشه را در گردن بزرگ ایشان که در صدر بتخانه بود آویخت.
چون پادشاه و جمیع امرا و لشکر و رعایا از عیدگاه برگشتند، بت های خود را شکسته دیدند گفتند: هر که این کار را با خدایان ما کرده است، او از ستمکاران برخود است و کشته خواهد شد.
گفتند: این جا جوانی هست که ایشان را به بدی یاد می کند و او را ابراهیم می گویند و او فرزند آزر است.
پس او را به نزد نمرود آوردند، نمرود به آزر گفت: با من خیانت کردی و این فرزند را از من مخفی کردی؟
گفت: ای ملک! این عمل مادر اوست و می گوید: من حجتی در این باب دارم، و اگر او نباشد فرزند از برای ما بماند، و الحال دست بر او یافته ای آن چه خواهی با او بکن و دست از کشتن فرزندان مردم بردار.
پس نمرود ما در ابراهیم را طلبید و گفت: چه باعث شد تو را که امر این طفل را مخفی کردی از من تا کرد به خدایان ما آن چه کرد؟
عرض کرد: ای ملک! این را را برای مصلحت رعیت تو کردم، چون دیدم که اولاد رعیت خود را می کشتی و نسل ایشان بر طرف می شد، گفتم اگر فرزند من آن فرزند باشد که در ستارگان دیده شده است می دهم به پادشاه که او را بکشد و دست از کشتن فرزندان مردم بردارد!
نمرود عذر او را قبول کرد و رأیش را صواب دید، پس به ابراهیم گفت: کی کرده است این کار را نسبت به خدایان ما؟
ابراهیم فرمود: بزرگ ایشان کرده است، پس سؤال کنید از ایشان اگر حرف بزنند!
پس مشورت کرد نمرود با قوم خود در باب ابراهیم گفتند: بسوزانید ابراهیم را و یاری کنید خدایان خود را اگر یاری کننده اید.
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: فرعون زمان ابراهیم علیه السلام و اصحابش، همه اولاد زنا بودند که بزودی به کشتن پیغمبر راضی شدند، و فرعون موسی علیه السلام و اصحابش همه حلال زاده بودند که گفتند: او را و برادرش را بگذار و ساحران را جمع کن، و حکم به کشتن ایشان نکردند، زیرا که راضی نمی شوند به کشتن پیغمبر یا امام مگر اولاد زنا.
پس حبس کرد ابراهیم را و هیزم برای او جمع کرد، و چون آن روز شد که می خواستند او را در آتش اندازند، نمرود و لشکرش همه بیرون آمدند و برای نمرود منظر رفیعی ساخته بودند که از آنجا نظر کند به ابراهیم که چگونه آتش او را می سوزاند! چون ابراهیم علیه السلام را آوردند، کسی به نزدیک آتش نمی توانست رفت که او را در آتش اندازد، زیرا که مرغ از یک فرسخ راه نمی توانست که پرواز کند از بسیاری آن آتش، پس شیطان آمد و منجنیق را تعلیم ایشان کرد.
چون آن حضرت را در منجنیق گذاشتند، آزر آمد و طپانچه (32) بر روی مبارک او زد و گفت: برگرد از آن چه بر آن هستی، او قبول نکرد، در آن حال خروش از آسمان و زمین بر آمد و هیچ چیز نماند مگر آن که طلب یاری آن حضرت کرد.
زمین عرض کرد: خداوند! خلیل تو ابراهیم را می سوزانند؟!
حق تعالی فرمود: اگر مرا بخواند اجابت او می کنم.
جبرئیل عرض کرد: خداوند! خلیل تو ابراهیم علیه السلام بر روی زمین احدی نیست که تو را بپرستد بجز او، بر او مسلط کرده ای دشمن او را که را به آتش بسوزاند؟!
حق تعالی فرمود: ساکت شو که این سخن را بنده ای مثل تو می گوید که ترسد امری ای تحت قدرت او بدر رود، او بنده من است، هر وقت که خواهم او را می گیرم و اگر مرا بخواند اجابت او می کنم. پس ابراهیم علیه السلام پروردگار خود را به سوره اخلاص خواند: یا الله یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد یولد و لم یکن له کفوا احد نجنی من النار برحمتک.
پس جبرئیل ابراهیم را ملاقات کرد در میان هوا که از منجنیق جدا شده بود و گفت: ای ابراهیم! آیا تو را به سوی من حاجتی هست؟
ابراهیم فرمود: اما به سوی تو حاجتی ندارم و به سوی پروردگار عالمیان دارم، پس انگشتری به او داد که بر آن نقش کرده بودند: لا اله الا الله محمد رسول الله الجات ظهری الی الله و اسندت امری الی الله و فوضت امری الی الله .
پس حق تعالی وحی فرمود به آتش که (کونی برداً) (33) یعنی: سرد باش، پس در میان آتش دندان های مبارک آن حضرت از سرما بر هم می خورد تا خدا فرمود (و سلاماً علی ابراهیم )(34)
یعنی: و سلامت باش بر ابراهیم، و جبرئیل آمد و با آن حضرت نشست در میان آتش و مشغول صحبت شدند و اطرافشان همه گل و لاله شد.
چون نمرود لعین نظر کرد و آن حال غریب را مشاهده نمود گفت: کسی که خدایی بگیرد، مثل خدای ابراهیم بگیرد.
در آن وقت یکی از عظمای اصحاب نمرود گفت: من قسم داده بودم بر آتش که نسوزاند او را. ناگاه عمودی از آتش بیرون آمد به سوی آن بدبخت و او را سوخت.
نمرود ملعون ابراهیم علیه السلام را دید که در باغ سبز و خرمی نشسته است و با مرد پیری سخن می گوید، پس به آرزو گفت: ای آزرا چه بسیار گرامی است فرزند تو نزد پروردگار خودا و چلپاسه می دمید در آتش، و وزع آب می برد و بر آتش می ریخت که خاموش کند، و چون حق تعالی وحی نمود به آتش که سرد باش، تا سه روز هیچ آتشی در دنیا گرمی نداشت.
و نیز علی بن ابراهیم روایت کرده است که چون نمرود ابراهیم علیه السلام را در آتش انداخت و آتش بر او برد و سلام گردید، نمرود گفت: ای ابراهیم! پروردگار تو کیست؟
فرمود: پروردگار ما آن کسی است که زنده می گرداند و می میراند.
نمرود گفت: من نیز زنده می کنم و می میرانم!
ابراهیم فرمود: چگونه زنده می کنی و می میرانی؟
نمرود امر کرد تا دو نفر از آن ها که واجب القتل بودند نزد او حاضر ساختند، یکی را گردن زد و دیگری را رها کرد.
ابراهیم علیه السلام فرمود: اگر راست می گویی آن را که کشتی زنده کن. پس ابراهیم فرمود: پروردگار من آفتاب را از مشرق بیرون می آورد، تو از مغرب بیرون آور. پس مبهوت و عاجز شد که کافر.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که محل ولادت حضرت ابراهیم علیه السلام کوثاربا بود که از محال کوفه بوده است، و پدرش از اهل آنجا بود، و مادر ابراهیم علیه السلام و مادر لوط - یعنی ساره و ورقه - هر دو خواهر بودند و دخترهای لا حج بودند، و لاحج پیغمبر انذار کننده بود اما رسول نبود، و ابراهیم علیه السلام در اول طفولیت بر آن فطرت بود که حق تعالی همه کس را بر آن خلق کرده است تا آن که خدا او را هدایت نمود به دین خود و برگزید او را، و به ترویج خود درآوری ابراهیم ساره دختر خاله خود را، و ساره گله بسیار و زمین های گشاده و حال نیکو داشت، و جمیع اموال خود را به حضرت ابراهیم علیه السلام بخشید، و حضرت ابراهیم علیه السلام سعی کرد و آن اموال را به اصلاح آورد و گله و زراعتش بسیار شد به حدی که در زمین کوثاربا کسی حالش از او بهتر نبود.
ظاهر آیات و احادیث آن است که آزر پدر ابراهیم علیه السلام بوده است و مشهور میان عامه این است، و مشهور میان علمای شیعه بلکه اجماعی ایشان آن است که آزر پدر ابراهیم نبوده است و پدرش تا رخ بوده است، و تارخ مسلمان بوده است، و جمعی از اکابر علما دعوای اجماع علمای امامیه بر این کرده اند، و احادیث بسیار وارد شده است که پدران حضرت رسول صلی الله علیه و آله تا آدم علیه السلام همه مسلمان بوده اند بلکه همه انبیا و اوصیا بوده اند، و چون ابراهیم علیه السلام جد آن حضرت است باید که پدرش مسلمان باشد، و ارباب نسبت نیز اتفاق دارند که پدر آن حضرت تارج بوده است، پس آن چه در قرآن مجید و اکثر اخبار وارد شده است که آزر را پدر گفته اند بر سبیل مجاز است که عم آن حضرت بوده است، و در میان عرب متعارف است که عم را پدر می گویند، یا جد مادری آن حضرت بوده است و جد را نیز را شایع است که پدر می گویند، یا عم آن حضرت بوده و بعد از فوت تاریخ مادر او را خواسته است و آن حضرت را تربیت کرده است، و به این سبب او را پدر می گفته است، و بعضی از احادیث که قابل تأویل نبوده باشد ممکن است حمل بر تقیه بوده باشد.
و در بیان آن که حق تعالی به ابراهیم علیه السلام نمود ملکوت آسمانها و زمین را و...
در اخبار صحیحه و معتبره بسیار از ائمه اطهار علیه السلام منقول است که فرمودند در تفسیر این آیه کریمه (و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون و الموقنین )(35) که دیده ابراهیم علیه السلام را آنقدر قوت دادند که از آسمان ها گذشت و گشودند برای او مانع ها را از زمین تا دید زمین را و آن چه در زمین بود و آن چه در زیر زمین بود آن چه در هوا بود، و دید آسمانها را و آن چه در آسمانها بود ملائکه که حامل آنها بودند و دید عرش و کرسی را و آن چه بر بالای آنها بود.
و به سند حسن کالصحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون دید حضرت ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمانها و زمین را، ملتفت شد شخصی را دید که زنا می کند، نفرین کرد او را پس او مرد، تا آن که سه کس را دید و هر یک را نفرین کرد و همه مردند، پس خدا وحی نمود به او که ای ابراهیم! دعای تو مستجاب است پس نفرین مکن بر بندگان من، اگر می خواستم ایشان را خلق نمی کردم، من خلق کرده ام خلق خود را بر سه صنف: یک صنف مرا می پرستند و هیچ چیز را با من شریک نمی کنند و ایشان را ثواب می دهم، و یک صنف دیگری را می پرستند پس از تحت قدرت من بدر نمی توانند رفت، و یک صنف غیر مرا می پرستند و از صلب ایشان جمعی را بیرون می آورم که مرا می پرستند.
پس ابراهیم علیه السلام نظر کرد دید مرداری در کنار دریا افتاده است که بعضی از آن در آب است و بعضی بر روی خاک، پس می آیند درندگان دریا و از آنچه در آب است می خورند، پس چون بر می گردند بعضی از آن درندگان بعضی را می خورند، و درندگان صحرا می آیند و از آن مردار می خورند، و چون بر می گردند بعضی از آن ها بعضی را می خورند، پس در آن وقت تعجب کرد ابراهیم علیه السلام و گفت: خداوند به من بنما که چگونه زنده همی کنی مردگان را؟ این ها گروهی چندند که بعضی بعض دیگر را می خورند، اجزای این حیوانات چگونه از هم جدا می شوند؟
پس خدا به او وحی نمود که آیا ایمان نداری به آن که من مرده ها را زنده خواهم کرد؟
گفت: بلی، ایمان دارم و لیکن می خواهم دل من مطمئن شود؛ یعنی می خواهم این را ببینم چنان چه همه چیز را دیدم.
حق تعالی فرمود: بگیر چهار مرغ را و ریزه ریزه کن هر یک را و با یکدیگر مخلوط کن اجزای آنها را - چنان چه اجزای این مردار دریدن این حیوانات و درندگان که یکدیگر را خوردند مخلوط شده است - پس بر سر هر کوهی یک جزو بگذار، پس ایشان را بخوان به نام های ایشان تا بیایند به سوی تو از روی سرعت، و به روایت دیگر بخوان ایشان را به نام بزرگ من و قسم ده ایشان را به جبروت و عظمت من؛ و کوه ها ده تا بودند و مرغ ها خروس و کبوتر و طاووس و کلاغ بودند.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که صحف ابراهیم علیه السلام در شب اول ماه رمضان نازل شد.
و از ابوذر علیه السلام منقول است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: حق تعالی بر ابراهیم علیه السلام بیست صحیفه فرستاد.
ابوذر گفت: یا رسول الله! چه بود صحیفه های ابراهیم؟
فرمود: همه مثل ها و حکمت ها بود و در آن صحف بود این نصایح:
ای پادشاه امتحان کرده شده مغرور! من نفرستاده ام تو را برای این که جمع کنی دنیا را بعضی به سوی بعضی، و لیکن فرستاده ام تو را برای این که رد کنی از من دعای مظلومان را، که من رد نمی کنم دعای ایشان را اگرچه از کافری باشد.
و بر عاقل لازم است تا عذری نداشته باشد آن که او را را چهار ساعت بوده باشد: ساعتی که در آن ساعت مناجات کند با پروردگار خود، و ساعتی که در آن ساعت حساب نفس خود بکند که چه کرده است از نیکی و بدی، و ساعتی که تفکر نماید در آن ساعت در آن چه خدا به او اعطا کرده است از نعمت های نامتناهی، و ساعتی که در آن ساعت خلوت کند برای بهره نفس خود از حلال، و بدرستی که این ساعت یاوری است او را بر ساعت های دیگر، و راحت و آسایشی است برای دل ها.
و بر عاقل لازم است که بینا باشد به زمانه خود و اهل آن، و پیوسته متوجه اصلاح کار خود باشد و نگاهدارنده زبان خود باشد از آن چه نباید گفت، پس بدرستی که کسی که کلام خود را از عمل خود حساب کند کم می شود سخن او مگر در چیزی که نفعی به حال او داشته باشد.
و بر عاقل لازم است که طلب کننده باشد سه چیز را: مرمت معاش دنیای خود با تحصیل کردن توشه برای آخرت خود با لذت یافتن در چیزی که حرام نباشد.
ابوذر گفت: آیا در آن چه خدا فرستاده است چیزی هست از آن ها که در صحف حضرت ابراهیم و موسی علیه السلام بوده باشد؟
فرموده: ای ابوذر! بخوان این آیات را (قد افلح من تزکی و ذکر اسم ربه فصلی بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر و ابقی ان هذا لفی الصحف الاولی صحف ابراهیم و موسی ) (36) یعنی بتحقیق که رستگاری یافت هر که زکات داد یا خود را از کفر و معصیت پاک کرد، و یاد کرد پروردگار خود را پس نماز کرد، بلکه شما اختیار می کنید زندگانی دنیا را، و آخرت نیکوتر و باقی تر است، بدرستی که این ثبت است در صحیفه های پیشین، صحیفه های ابراهیم و موسی.