گزیده حیاه القلوب در تاریخ پیامبران

نویسنده : علامه محمد باقر مجلسی رحمة الله علیه

عدد انبیا

به اساتید معتبره از حضرت امام رضا و حضرت امام زین العابدین علیه السلام منقول است که رسول خدا فرمود: حق تعالی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر خلق کرده است که من از همه گرامی ترم نزد و فخر نمی کنم، و خلق کرده روح صد و بیست و چهار هزار وصی که علی نزد خدا از همه بهتر و گرامی تر است.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که ابوذر علیه السلام از رسول خدا پرسید: خدا چند پیغمبر به خلق فرستاده است؟
فرمود: صد و بیست و چهار هزار پیغمبر، و به روایتی سیصد و بیست و چهار هزار پیغمبر. پرسید: چند نفر ایشان مرسلند؟ فرمود: سیصد و سیزده نفر. پرسید: چند کتاب فرستاده است؟ فرمود: صد و بیست و چهار کتاب. و به روایتی دیگر صد و چهار کتاب و به روایت اخیر بر حضرت شیث پنجاه صحیفه فرستاده است، و بر حضرت ادریس سی صحیفه، و بر حضرت ابراهیم بیست صحیفه فرستاد، و چهار تورات و انجیل و زبور و فرقان.
پس فرمود: ای ابوذر! چهار کس از پیغمبران سریانی بودند: آدم و شیث و اخنوخ - که اسم او ادریس است، و اول کسی بود که به قلم چیزی نوشت - و نوح؛ و چهار نفر از پیغمبران عرب بودند: هود و صالح و شعیب و پیغمبر تو؛ و اول پیغمبران بنی اسرائیل موسی و آخر ایشان عیسی بود، و ششصد پیغمبر در میان ایشان بود؛ و در روایت دیگر عدد پیغمبران بنی اسرائیل چهار هزار نیز وارد شده است، و اول اوثق (1) است.
و به سندهای معتبر از حضرت موسی بن جعفر و حضرت امام زین العابدین علیه السلام منقول است: پنج نفر اولواالعزمند از پیغمبران که نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمدند.
و در این که این پنج نفر اولوالعزم بوده اند احادیث بسیار وارد شده است. و در میان عامه در این باب خلاف بسیار است، و ظاهر اخبار و مشهور میان اصحاب آن است که اولوالعزم پیغمبرانی اند که شریعت ایشان نسخ کند شریعت پیغمبران گذشته را، چنان چه به سند موثق از حضرت امام رضا علیه السلام و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که اولوالعزم را برای این اولوالعزم می گویند که ایشان صاحب عزیمت ها و شریعت ها بوده اند، زیرا که حضرت نوح مبعوث شد با کتابی و شریعتی غیر شریعت آمد، پس هر پیغمبری که بعد از حضرت نوح بود بر شریعت و طریقه او بود و تابع کتاب او بود تا آن که ابراهیم خلیل صلوات الله علیه آمد با صحف و عزیمت ترک کتاب نوح، نه به آن که او را انکار نماید بلکه بیان این که آن شریعت منسوخ گردیده است و بعد از این عمل به آن نباید کرد؛ پس هر پیغمبری که در زمان حضرت ابراهیم و بعد از او بود همگی بر شریعت و منهاج (2) و طریقه او بودند و به کتاب او عمل می کردند تا زمان حضرت موسی که تورات را آورد و عزم نمود بر ترک کردن احکام صحف، پس هر پیغمبری که در زمان حضرت موسی و بعد از او بودند، بر شریعت و منهاج او بودند و عمل به کتاب او می کردند تا زمان حضرت عیسی که انجیل را آورد و عزم کرد به ترک شریعت موسی و طریقه او؛ پس هر پیغمبری که در ایام حضرت عیسی و بعد از او بودند، بر شریعت و منهاج و کتاب او بودند تا زمان پیغمبر ما محمد صلی الله علیه و آله منسوخ نمی گردد تا روز قیامت، و پیغمبری بعد از آن حضرت نیست، و حلال او حلال است تا روز قیامت و حرام او حرام است تا روز قیامت، پس هر که بعد از آن حضرت دعوی پیغمبری کند یا بعد از قرآن کتابی بیاورد و دعوی کند که از جانب خداست، پس خون او مباح است برای هر که از او بشنود این را.
حدیث معتبر از حضرت محمد باقر علیه السلام منقول است که اولوالعزم را از برای اولوالعزم گفته اند که عهد کردند بر ایشان در باب محمد صلی الله علیه و آله و اوصیای او بعد از آن حضرت و حضرت مهدی صلوات الله علیه و سیرت او، پس اجماع نمود عزم های ایشان بر این که اینها چنین است و اقرار تمام کردند به این، و حضرت آدم این عزم و اهتمام که ایشان کردند نکرد، لهذا خدا فرمود و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزماً (3).
فرمود: عهد نمود به سوی او در باب محمد و ائمه بعد از او، پس ترک کرد او را و در باب ایشان عزمی نبوده که ایشان چنینند.
و علی بن ابراهیم در تفسیرش ذکر کرده که معنی اولوالعزم آن است که ایشان سبقت گرفته اند بر پیغمبران به سوی اقرار به خدا، و اقرار کرده اند به هر پیغمبری که پیش از ایشان و بعد از ایشان بوده و خواهد بود، و عزم کرده اند بر صبر کردن بر تکذیب و آزار امت های خود.
و به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: اول وصیتی که به روی زمین آمد هبةالله پسر حضرت آدم بود، و هیچ پیغمبری از پیغمبران گذشته نبود مگر آن که او را وصی بوده است، و پیغمبران صد و بیست و چهار هزار نفر بودند که پنج نفر اولوالعزمند: حضرت نوح علیه السلام و حضرت ابراهیم علیه السلام و حضرت موسی علیه السلام و حضرت عیسی علیه السلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله. و علی بن ابی طالب علیه السلام نسبت به پیغمبر صلی الله علیه و آله به منزله هبةالله بود نسبت به آدم و وصی او بود و وارث جمیع اوصیا و جمیع گذشتگان بود، و محمد صلی الله علیه و آله وارث علم و جمیع پیغمبران و مرسلان بود.

عصمت انبیا و ائمه

بدان که علمای امامیه - رضوا الله علیهم - اجماع کرده اند بر عصمت انبیا و اوصیا از گناهان کبیره و صغیره، که صادر نمی شود از ایشان هیچ نوع از گناهان نه بر سبیل سهو و نسیان و نه بر سبیل خطای در تأویل و نه بر سبیل مهاونه، نه پیش از پیغمبری و نه بعد از آن، نه در کودکی و نه در بزرگی. و کسی در این باب مخالفت نکرده مگر ابن بابویه و شیخ محمد بن الحسن بن الولید رحمةالله علیهما، که ایشان تجویز کرده اند که حق تعالی ایشان را برای مصلحتی سهو بفرماید که فراموش کنند چیزی را که متعلق به تبلیغ رسالت نباشد.
و به تواتر و اجماع معلوم است که عصمت ایشان، مذهب ائمه بلکه از ضروریات دین شیعه شده است، و دلایل عقلیه و نقلیه بسیار بر این معنی در کتب کلامیه اقامه نموده اند.
اول آن که چون غرض از بعثت ایشان این است که مردم اطاعت ایشان نمایند و هرچه از او امر و نواهی الهی به ایشان فرمایند امتثال کنند، اگر معصوم نگرداند ایشان را، منافی غرض از بعثت خواهد بود، و بر حکیم روا نیست فعلی کند که منافی غرض او باشد. و اما منافی غرض بودن، پس ظاهر است از عادات مردم که هرگاه کسی ایشان را امر به نیکی ها و نهی از بدی ها کند و خود خلاف آن را به عمل آورد، مواعظ او در مردم تأثیر نمی کند، بلکه اگر جمعی و ریاست کبری قدری ندارد، و بعضی از صغایر بلکه بعضی از مکروهات از ایشان صادر شود، رغبت نمی کند نفوس اکثر خلق به اقتدای ایشان و استماع وعظ از ایشان، چه جای آن که جمیع کبایر از ایشان صادر شود از زنا و لواط و شرب خمر و قتل نفس و غیر این ها.
و آن بعضی از عامه که تجویز صغایر کرده اند و تجویز کبایر نمی کنند، کبایر را معدودی می دانند؛ بعضی هفت، بعضی نه و بعضی ده می دانند. بنابر مذهب این جماعت نیز لازم می آید کسی که ترک نماز و روزه کند و دزدی و انواع فواحش را به عمل آورد و همیشه مشغول ساز شنیدن و لهو لعب باشد، قابل خلافت کبری و ریاست دین و دنیا بوده باشد، و عقل هیچ عاقل اگر خود را از تعصب خالی کند تجویز این نمی نماید، و به تفصیل های دیگر قائل شدن، خرق اجماع مرکب است.
دوم آن که اگر از پیغمبر گناه صادر شود، اجتماع ضدین لازم می آید که هم متابعتش باید کرد و هم مخالفتش باید نمود. اما اول، از برای آن که اجماعی است که متابعت پیغمبران واجب است از برای این که حق تعالی فرموده است: حق تعالی فرموده است: بگو - یا محمد - که اگر خدا را دوست می دارید مرا متابعت نمائید تا خدا شما را دوست دارد، و هرگاه ثابت شد در حق پیغمبر ما، در حق همه پیغمبران ثابت خواهد بود، زیرا که کسی به فرق قائل نیست. و اما دوم، زیرا که متابعت گناهکار در گناه حرام است.
سوم آن که اگر گناهی از او صادر شود، واجب خواهد بود منع و زجر او و انکار کردن بر او از برای عموم دلائل امر به معروف و نهی از منکر. و لیکن حرام است، زیرا که تضمن ایذای پیغمبر است و ایذای او حرام است به اجماع. و به آن آیه که ترجمه اش این است: آنها که آزار می کنند خدا و رسول او را لعنت کرده است خدا ایشان را در دنیا و آخرت.
چهارم آن که اگر پیغمبر اقدام بر گناه کند لازم می آید که اگر گواهی دهد رد کنند، زیرا که حق تعالی می فرماید: ان جائکم فاسق بنبأفتبینوا (4) و ایضاً اجماعی مسلمانان است که شهادت هیچ فاسق مقبول نیست، پس لازم می آید که حالش از آحاد امت پست تر باشد با آن که شهادتش را در دین خدا قبول می کند که اعظم امور است، و او گواه خواهد بود بر خلق در روز قیامت، چنان چه در قرآن فرموده است که لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیداً (5)
پنجم آن که لازم می آید که حالش از عصیان امت بدتر باشد، و درجه اش از ایشان پست تر باشد، زیرا که درجات ایشان در غایت رفعت و جلالت است، و نعمت های خدا بر ایشان تمامتر است از دیگران به سبب این که برگزیده است ایشان را به مردم، و گردانیده است ایشان را امینان بر وحی خود، و خلیفه های خود در زمین، و غیر این ها از نعمت ها که ایشان را ممتاز گردانیده است به آنها. پس مرتکب الهی از برای لذت فانی دنیا فاحش تر و شنیع تر است از معصیت سایر مردم، و هیچ عاقل التزام این نمی کند که درجه ایشان از سایر مردم پست تر باشد.
ششم آن که لازم می آید که مستحق عذاب و لعنت و مستوجب سرزنش و ملامت باشد، زیرا که حق تعالی می فرماید که و من یعص الله و رسوله (6) که ترجمه اش این است: هر که معصیت و نافرمانی کند خدا و رسول او را و تعدی نماید از حدود او، داخل گرداند خدا او را در آتشی که همیشه در آن باشد و او را است عذاب خوار کننده، و باز فرموده است الا لعنه الله علی الظالمین (7)، و مستحق بودن پیغمبران خدا این امور را باطل است بالبد یهه و به اجماع مسلمانان.
هفتم آن که ایشان امر می کنند مردم را به طاعت خدا، پس اگر خود اطاعت خدا نکنند داخل خواهند بود در این آیه اتامرون الناس بالبر (8) که ترجمه اش این است: آیا امر می کنید مردم را به نیکی و فراموش می کنید نفس های خود را و حال آن که شما تلاوت می نمائید کتاب خدا را، آیا تعقل نمی کنید؟، و داخل بودن ایشان در این آیه باطل است به اجماع.
هشتم آن که خدا حکایت کرده است از شیطان که گفت: به عزت تو سوگند که همه را گمراه گردانم مگر بندگان تو از ایشان که مخلصانند، پس اگر پیغمبری معصیت کند، از گمراه کرده های شیطان خواهد بود، و از مخلصان نخواهد بود با آن که اجماعی است که پیغمبران از مخلصانند، و آیات نیز دلالت دارد بر این.
نهم آن که اگر عاصی باشند، از ظالمان خواهند بود، و حق تعالی فرموده است که لا ینال عهدی الظالمین (9) یعنی: نمی رسد عهد امامت و پیغمبری به ستمکاران . و دلایل بر این مدعا بسیار است این کتاب گنجایش ذکر آن ها را ندارد.

قصه های حضرت نوح

قطب راوندی و غیر او گفته اند که حضرت نوح علیه السلام پسر لمک بود و لمک پسر متوشلخ بود و متوشلخ پسر اخنوخ بود که ادریس علیه السلام است. و به سند معتبر از امام رضا علیه السلام منقول است که مردی از اهل شام از امیرالمومنین علیه السلام سوال کرد اسم نوح علیه السلام را، فرمود: نامش سکن بود، و او را نوح نامیدند برای آن که بر قوم خود هزار کم پنجاه سال نوحه کرد.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که اسم نوح عبدالغفار بود، و برای این او را نوح نامیدند که نوحه بر خود می کرد.
به سند معتبر از آن حضرت منقول است که اسم نوح علیه السلام عبدالملکبود، و او را نوح گفتند چون پانصد سال گریه کرد. و در حدیث معتبر دیگر فرمود: نامش عبرالاعلی بود.
مؤلف گوید: ممکن است که همه اینها نام آن حضرت بوده باشد و به همه این نامها او را می خوانده باشند.
و به سند معتبر از امام رضا (ع) منقول است که چون نوح در کشتی سوار شد حق تعالی به سوی او وحی فرمود: ای نوح! اگر بترسی از غرق شدن هزار مرتبه لا اله الا الله بگو پس نجات از من بطلب تا نجات دهم تو را و هر که با تو ایمان آورده است، پس چون نوح و هر که با او بود در کشتی درست نشستند و بادبان ها را بلند کردند باد تندی بر کشتی وزید و نوح از غرق شدن ترسید و باد پیشی گرفت و نتوانست که هزار مرتبه لا اله الا الله بگوید، پس به زبان سریانی گفت:
هلویا الفا الفا یا ماریا اتقن، پس اضطراب کشتی تخفیف یافت و کشتی به راه افتاد.
پس نوح گفت: آن سخنی که خدا مرا به آن از غریق نجات بخشید سزاوار است که از من جدا نشود، پس در انگشترش نقش کرد لا اله الا الله الف مرة یا رب اصلحنی که ترجمه آن کلام سریانی است به عربی، و به لغت فارسی معنی اش این است: لا اله الا الله می گویم هزار مرتبه، پروردگارا! مرا به اصلاح آور.
و در کتب معتبره از وهب روایت کرده اند که نوح علیه السلام نجار بود و اندکی گندم گون بود و رویش باریک بود و در سرش درازی بود و چشم هایش بزرگ بود و ساق هایش باریک بود و گوشت ران هایش بسیار بود و نافش بزرگ بود و ریشش دراز و پهن بود و بلند قامت و تنومند بود و در نهایت شدت و غضب بود، و چون مبعوث شد هشتصد و پنجاه سال عمر او بود، پس هزار کم پنجاه سال در میان قوم خود ماند که ایشان را به سوی خدا دعوت می نمود، و زیاد نشد ایشان را مگر طغیان، و سه قرن گذشتند از قومش که پدران مردند و فرزندان ایشان ماندند، و هر یک از ایشان پسر خود را می آورد در هنگامی که او خرد بود و بر بالای سر نوح علیه السلام باز می داشت و می گفت: ای پسر! اگر بعد از من بمانی اطاعت این دیوانه مکن.
و به سند حسن از حضرت صادق علیه السلام منقول است که حضرت نوح علیه السلام دو هزار و پانصد سال زندگی کرد: هشتصد و پنجاه سال قبل از مبعوث شدن، و هزار کم پنجاه سال در میان قوم خود که ایشان را به سوی خدا می خواند، و دویست سال در ساختن کشتی بود، و پانصد سال بعد از آن که از کشتی فرود آمد و آب از زمین خشک شد و شهرها بنا کرد و فرزندان خود را در شهرها ساکن گردانید.
پس چون دو هزار و پانصد سال تمام شد ملک الموت به نزد او آمد و او را در آفتاب نشسته بود و گفت: السلام علیک. نوح سر برآورد و رد سلام کرد و گفت: برای چه آمدی ای ملک الموت؟ گفت: آمده ام روح تو را قبض کنم. گفت: می گذاری که از آفتاب به سایه بروم؟ گفت: بلی. پس نوح به سایه رفت و گفت: ای ملک الموت! آن چه بر من از عمر دنیا گذشته است مثل این آمدن از آفتاب به سایه بود!
آن چه تو را فرموده اند بجا آور. پس ملک الموت قبض روح مقدس آن حضرت نمود.