فهرست کتاب


سیاهترین هفته تاریخ

علی محدث (بندرریگی)

4 - 11: دلیل خاص:

کوشش شده است روایاتی که به شایستگی خلافت ابی بکر، اشاره و یا بعضاً تصریح داشته باشد، از پیامبر نقل نمایند و ما به یکی دو مورد از آن اشاره می نمائیم:
عایشه گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بیماریش به من دستور داد:
ابوبکر، پدرت و برادرت را بگو، حاضر شوند، تا در مورد آنان وصیتی بنمایم، از آن می ترسم، مقام و منزلت او را کسی آرزو کند، و بگوید من از او شایسته تر می باشم، در حالی که خدا و مؤمنین بجز ابوبکر را قبول ندارند.(806)
از عایشه سؤال شد: اگر بنا بود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای خود جانشینی تعیین کند چه کسی را برای این منظور انتخاب می کرد؟
عایشه: ابوبکر را انتخاب می نمود؛
سؤال: پس از او چه کسی را؟
عایشه: عمر را انتخاب می نمود؛
سؤال: پس از او خلافت را به چه کسی واگذار می نمود؟
عایشه: ابوعبیده جراح را، و از شخص بعد از ابوعبیده ساکت ماند.(807)
عایشه خود اظهار نظر می کند، و گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدرود زندگی گفت: و کسی را جایگزین خود ننمود، و اگر شخصی را انتخاب می کرد، آن شخص ابوبکر بود.(808)
و ما پیش از این بیان داشتیم که عایشه بطور کلی وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نفی نموده بود، او گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدرود گفت، در حالی که سرش در دامن من بود، چگونه وصیت کرد که من ندانستم.(809)
سید مرتضی عسکری در مورد دو روایت یاد شده گوید:
ما زمان انتشار حدیث یاد شده را، در دوران شیخین احتمال می دهیم، از این نظر که نام خلفای راشدین (ابوبکر و عمر) به همان گونه و ترتیب خلافت، در این روایت آمده است.(810)
ابن ابی الحدید گوید: روایتی که در مورد ابی بکر، در دو کتاب صحیح بخاری و مسلم ذکر شده است صحیح نیست.
ابن ابی الحدید، سپس متن روایت را ذکر می کند، و در پایان اضافه می کند که این مطلب صریح مذهب معتزله است.(811)
و ما به دلیل رعایت امانت در نقل تمام مطلب ابن ابی الحدید را ذکر می کنیم.
ابن ابی الحدید گوید: اینکه قریش و انصار، برای شایستگی خود متوسل به خویشی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، و بیان فضائل خود می شوند، و امیرالمؤمنین علیه السلام فقط به بطلان دلائل آنان بسنده می کند، و متوسل به وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد خلافت نمی شود گواهی است بر اینکه دستوری در این زمینه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صادر نشده است:
زیرا اگر چنین دستوری در مورد امیرالمؤمنین علی علیه السلام و یا ابوبکر وجود می داشت، ابوبکر هنگام احتجاج با انصار به آن استدلال می نمود، و امیرالمؤمنین نیز، با آن بر علیه ابی بکر احتجاج می نمود، زیرا آنان در مقام استدلال از هیچ چیزی فروگذاری نکرده و حتی نسبت ظلم و تعدی نیز داده اند، پس اگر دستوری وجود می داشت، در همان موقع به آن استدلال می شد، زیرا استعمال عطر بعد از عروسی، فایده ای ندارد و نیز این خود گواه است بر اینکه حدیث روایت شده در مورد ابی بکر در دو صحیح بخاری و مسلم آمده، صحیح نمی باشد.(812)
پاسخ اینکه ما قبلاً دلیل عدم احتجاج امیرالمؤمنین علیه السلام را در طول دوران قبل از خلافت خود در فصل وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان داشتیم، و در اینجا بر آنچه گذشت افزون می گوئیم:
1- اولا زمینه احتجاج به وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای علی علیه السلام، و ابوبکر یکسان نبوده است، زیرا شرایط برای ابوبکر کاملاً فراهم بوده، آنان بدون داشتن دستور، بر اوضاع به دلائل شرائط موجود مسلط شدند، و اگر در زمینه خلافت ابوبکر دستوری وجود می داشت، نیاز به تحمل آن همه مسائل نبود که بخشی از آن در قسمت های قبل گذشت، و بخشی دیگر در قسمت های بعدی همین کتاب بیان خواهد شد.
2- به همان دلیل که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از اعتراض عمر در مورد نگارش وصیت، اصراری برای نگارش آن نورزید، علی علیه السلام نیز اصراری نداشت که متعرض وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شود، و هرگز به صلاح نبود، چون به همان گونه که گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ناروا دانسته، و نسبت هذیان به او دادند بعد از رحلت نیز امکان داشت چنین نسبتی بدهند، و در نتیجه احتجاج به نص اصل آن را زیر سؤال می برد، اما در مورد ابی بکر چنین مانعی وجود نمی داشت.
3- اصرار در این امر جان علی علیه السلام را به مخاطره می انداخت، چنانچه قبلا به آن اشاره شد.(813) چنانچه در مورد سعد بن عباده انجام گردید.
دکتر احمد محمود صبحی در این رابطه مطلبی دارد که ذکر آن سودمند خواهی بود؛ گوید:
بدون تردید، جعل در این روایت (روایت فراخوانی ابوبکر) آشکارا مشهود است و این حدیث را به منظور مقابله با حدیثی که شیعه آن را مورد نگارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که عمر مانع آن گردید، جعل نموده اند، (این حدیث را تنها شیعه نقل ننموده است، بلکه اهل سنت نیز چنانچه در حدیث قلم و کاغذ گذشت به گونه متواتر نقل نموده اند - م -) و اگر چنین مطلبی صحت می داشت، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اراده کرده بود در مورد ابی بکر چیزی بنویسد، دستوری آشکارا برای خلافت ابی بکر، منظور می شد، در حالی که کسی چنین چیزی نگفته است، وانگهی چگونه شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد در مورد ابی بکر چیزی نوشته شود اما به نگارش نیامد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن صرف نظر کرد؟ (آیا مانع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شدند.) وانگهی ثابت نشده است که عایشه پدر و برادر خود را فرا خوانده باشد، در حالی که او فراوان مشتاق بود که آنان برای چنین منظوری فرا خوانده شوند.(814)
روایات دیگری نیز در این زمینه ذکر نموده اند که ما به یک مورد آن اشاره می کنیم:
عبد الملک بن عمیر اللخمی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند، که فرمود: اقتدوا باللذین من بعدی: پیروی کنید از کسانی که پس از من خواهید بود. ابوبکر و عمر.
1- این دو روایت ضعیف است، زیرا عبدالملک لخمی را تضعیف نموده اند.(815)
2- واژه اقتداء: پیروی کردن، هیچگونه تلازمی با پیشوائی و امامت ندارد و اگر چنین باشد، ابوبکر و عمر خصوصیتی ندارند، زیرا روایتی دیگر در این زمینه هست، با همین واژه که شامل همه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می شود: أصحابی کالنجوم بأیهم اقتدیتم اهتدیتم: اصحاب من همانند ستارگان هستند، به هر کدام اقتدا نمودید، هدایت می شوید.(816)
3- اگر نظیر این روایت و روایات دیگر که در این زمینه بیان داشته اند، واقعاً از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صدور یافته، ابوبکر هنگام مرگ خود وقتی عمر را برای خلافت بعد از خود نصب می کند، و مهاجرین و انصار به او اعتراض می کنند، که چرا عمر را برای خلافت تعیین نموده ای، در پاسخ می گوید: بهترین مردم را انتخاب نمودم.(817) و اگر دستوری در مورد عمر صادر شده، عین دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نقل می نمود.
و نیز اگر چنین دستوری از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می بود هرگز ابوبکر نمی گذشت: دوست داشتم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کنم، خلافت از آن چه کسی است.(818)

5- 11: تکذیب وصیت:

تاکنون وضعیت روایاتی که در مورد خلافت ابی بکر، از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است روشن گردید و آنچه این مسأله را قطعی تر جلوه می دهد، مطالبی است که در ضمن گفتگوهای افراد درگیر در سایبان بنی ساعده به دست می آید:
1- ابوبکر هنگام مذاکره در سایبان بنی ساعده به عمر، و ابو عبیده اشاره کرده و به مردم می گوید: بایعوا أیهما شئتم: با هر یک از این دو، عمر و ابوعبیده می توانید بیعت نمائید.(819)
اگر ابوبکر مأموریت دارد، حکومت را عهده دار شود، به چه حقی به دیگران تعارف می کند؟ و یا حقیقتاً می خواهد خلافت را به دیگری واگذار کند؟.
2- فردای بیعت در سایبان بنی ساعده، اظهار می دارد: اقیلونی؛ أقیلونی فلست بخیرکم: مرا رها کنید، مرا رها کنید، زیرا من بهترین شما نیستم، اگر ابوبکر از جانب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مأموریت دارد حکومت را تشکیل دهد، نباید از آن استعفا دهد. ابن قتیبة دینوری (متوفای سال 270 ه ق) داستان استعفای ابوبکر را مشروحاً بیان می دارد، فاطمه صلی الله علیه و آله و سلم به ابی بکر و عمر می گوید:
اگر حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای شما نقل کنم، آیا به آن عمل نموده، و آن را تصدیق می کنید؟ گفتند: آری؛ فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا از رسول خدا نشنیدید که رضای فاطمه علیهاالسلام رضای من است، و خشم فاطمه علیهاالسلام خشم من است پس هر کس دخترم فاطمه علیهاالسلام را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر کس فاطمه را راضی کند، مرا راضی کرده، و هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است؟ گفتند: آری این حدیث را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، شنیدیم.
فرمود: خدا و فرشتگان را گواه می گیرم که شما هر دو مرا به خشم آوردید، و را راضی ننمودید، و اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ملاقات کنم، از شما دو نفر به او شکایت می کنم. ابوبکر گفت: من از خشم تو، و خشم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خدا پناه می برم. سپس ناله ای کرد که نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم نماید، و او همچنان گریه می کرد، و فاطمه علیهاالسلام می فرمود: در هر نمازی که می خوانم به شما نفرین خواهم کرد.
و ابوبکر در حالی که گریه می کرد، از نزد فاطمه علیهاالسلام خارج شد، پس مردم دور او جمع شدند، و او به آنان گفت: هر یک از شما در آغوش همسر خود، شادمان می خوابید، و مرا به این وضع و روزگار مبتلا کرده و رها نمودید، نیازی به بیعت شما ندارم، مرا رها کنید...(820). و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز از این گفته ابوبکر در شگفت است، و ما در ارتباط با این گفته ابی بکر در فصل بعدی سخنی خواهیم داشت، و آنچه در اینجا مورد نظر است استعفای ابوبکر است که نشانه نبود دستوری از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مورد خلافت ابی بکر می باشد.
3- ابوبکر رسماً اعتراف می کند چیزی در این بابت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشنیده است؛ او گوید: وددت انی کنت سألت رسول الله عن هذا الامر فیمن هو؟ فلا ینازعه احد، و وددت أنی کنت سألته: هل للانصار فی هذا حق. (821) دوست می داشتم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کرده بودم: خلافت به چه کسی تعلق دارد؟ تا کسی با اهل آن درگیر نشود، و آیا انصار در این موضوع حقی دارند؟.
و آیا اگر در مورد ابی بکر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستوری داده بود او نمی شنید؟ و یا این که ممکن است این سخن برای منظور دیگری است که خود بهتر می دانسته است، و آیا این گفته اش با گفتار قبلی او که گفته بود: پیامبر فرمود: الائمة من قریش : پیشوایان از قریش هستند، و ان هذا الامر لا یصلح الا لهذا الحی من قریش: و اینکه خلافت جز برای این قبیله از قریش برای دیگری صلاح نیست.(822) متناقض است این دو گفتار می رساند که طبق گمان ابی بکر خلافت برای قریش است و انصار از قریش نمی باشند، چرا آرزو می کند از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، شنیده بود که خلافت به قریش تعلق دارد و دیگران در آن بهره ندارند؟ اگر چنین است چرا آرزو می کند ای کاش می دانست آیا بهره دارند یا ندارند و اگر نمی دانست چرا ادعا می کند خلافت در قریش انحصار دارد و همین اشکال نیز متوجه عمر می شود که در هنگام مرگ خود می گوید: لو کان سالم حیاً ماتخا لجنی فیه الشکوک: اگر سالم زنده می بود شک نداشتم که خلافت از آن اوست (823) در حالی که سالم از قریش نبوده است.
ابن ابی اوفی گوید: ابوبکر دوست می داشت در مورد خلافت دستوری از پیامبر بیابد تا خود را مهار شده در اختیار او بگذارد.(824)
البته این روایات به نظر می رسد بیشتر برای توجیه نادیده گرفتن دستورات رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مورد وصیت به امامت امیرالمؤمنین بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، که البته برای اثبات وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیازی به اینگونه روایات نیست و در بحث مربوط مقداری از آن گذشت. و ذکر اینگونه روایات به همین مقدار کافی است که وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نسبت به ابی بکر منتفی می سازد.

6- 11: اعتراف عمر:

عمر در گفتاری که در مدینه اظهار می دارد: ان بیعة ابی بکر کانت فلتة، فقد کانت کذلک غیر ان الله وقی شرها: (825) بیعت با ابی بکر یک لغزش بود، جز اینکه خداوند نگذارد فتنه ای بر پا شود.
در معنای این واژه (فلتة) بحث فراوان شد، و به گوشه ای از آن اشاره خواهیم کرد، اما پیش از تعرض به آن لازم است یادآور شویم (فلتة) بر هر معنائی که باشد، تصریحی است از سوی عمر که خلافت ابی بکر طبق دستور صریح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، و حتی اشاره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نبوده است، حتی مسئله خواندن نماز ابی بکر را(در صورت صحت آن بحث آن گذشت) که در همایش سایبان بنی ساعده، نشانه شایستگی خلافت ابی بکر به حساب آوردند، در اینجا زیر سؤال می برد.
داستان این سخن چنین است: ابن عباس گوید: به همراه عمر حج را انجام دادیم، عبدالرحمن ابن عوف در منی به من گفت: امروز شخصی به نزد عمر آمد، و به او خبر داد که شخصی ادعا کرده است، اگر عمر بمیرد من با علی علیه السلام بیعت خواهم نمود.(826)
عمر ناراحت شد و گفت: من امشب راجع به این موضوع سخن خواهم گفت، و آنان را که می خواهند حق مردم را غصب نمایند بر حذر خواهم داشت.
عبدالرحمن به عمر گفت: اکنون در اینجا که گونه های مختلف مردم حضور دارند طرح چنین موضوعی صلاح نیست، از آن بیم دارم سخن شما را درست درک نکنند، بهتر است در مدینه و در میان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنچه می خواهید بگوئید. و چون عمر به مدینه می آید در اولین جمعه، چون مؤدن اذان ظهر را گفت به منبر صعود نمود، و گفت: لازم است سخنی بگویم که باید آن را به ذهن بسپارید و به هر سو که رفتید، به آن گونه که از من شنیده اید برای دیگران بازگو کنید، به من خبر داده اند شخصی از شما گفته است اگر عمر بمیرد با (فلان) بیعت خواهیم نمود، کسی مغرور نشود که بگوید: بیعت با ابی بکر لغزش (و یا ناگهانی) بوده است آری چنین بوده است، جز اینکه خداوند از شر آن لغزش جلوگیری نمود، و کسی حق ندارد چنین آرزوئی داشته باشد و...(827)
اکنون ببینیم (فلته) به چه معنایی است؟
ابن اثیر برای این واژه چند معنا بیان داشته است، به معنای خلاص و رهایی از چیزی، (انفلت): رها شد، خود را خلاص کرد، و به معنای (فجاة) و ناگهانی و به معنای رهائی ناگهانی و به طور فجائی، و بدون اندیشه قبلی، و از آن است حدیث عمر: ان بیعه ابی بکر کانت (فلته): بیعت ابی بکر به طور ناگهانی و بدون اندیشه قبل صورت گرفت، و گفته شده به معنای ربودن و اختلاس کردن است، در همایش سایبان بنی ساعده بر سر خلافت مشاجره بود، و تنی چند به آن متمایل بودند و ابوبکر خلافت را به دست نیاورد، مگر از باب اختلاس و ربودن از آنان.(828)
سید مرتضی گوید: صاحب لغت نامه (العین) گفته است: (فلته) کاری است که بدون محکم کاری انجام شده است، بنابراین صحیح است که گفته شود: معنای اصل لغوی این واژه همین معناست، گرچه امکان دارد، اختصاص به این معنا نداشته باشد، و لفظی مشترک در چند معنا بوده است.(829)
ابن ابی الحدید گوید: در مورد حدیث (فلته) فراوان سخن گفته شده است، و بزرگان متکلمین ما نیز آن را ذکر نموده اند، شیخ ما ابوعلی گوید: (فلته) در اینجا به معنای لغزش و گناه نیست، بلکه به معنای ناگهانی و فجاة است، و از شعر عرب نیز برای این منظور شاهدی آورده است.
و گوید: آخرین روز شوال نیز فلته نامیده شده است، زیرا هر کس نتوانست در ماه شوال که آخرین ماه (حل) است انتقام خود را بگیرد، از او فوت می شود، و نمی تواند در ذی قعده و ذی حجه و محرم، که ماههای حرام هستند، انتقام بگیرد، و اگر در روز آخر توانستند کاری انجام دهند، انتقام خود را گرفته اند، و آنچه را از دست می دادند، به دست آورده اند، و به همین جهت روز آخر ماه شوال (فلته) نامیدند.
تردیدی نیست که بسیاری از واژه های لغت عرب دارای معانی مشترک، و گاهی متضاد با یکدیگر هستند، که در این گونه موارد برای درک معنای مورد نظر، متوسل به قرینه و یا قرائن موجود در کلام می شوند، و در مورد واژه (فلته) از تلاشهائی که صورت گرفته است و قرائن موجود در جمله عمر، معنای لغزش و خطا را در ذهن منعکس می نمایند که اینچنین دست و پا زده تلاش می شود که معنای دیگری برای آن از ذهن ترسیم نمایند، گذشته از اینکه با مراجعه به اکثر معانی که برای واژه (فلته) در نظر گرفته شده است، ملاحظه خواهد شد که بازگشت همه آن معانی به یک معناست بنابراین ریشه همه این معانی یکی است، مثلاً (فلته) به معنای اختلاس و ربودن، و یا فرار کردن و خلاصی یافتن، و یا به معنای آخرین روز شوال، در واقع لغزش و خطائی است از خط مشی تعیین شده، مثلاً وقتی مجرمی را دستگیر می کنند و او فرار می کند، از آن تعبیر می شود، به (انفلت): فرار کرد، خود را رها نمود، یعنی از قاعده و اصول منحرف شد، و در واقع لغزش و خطا نمود، و نیز (تفلت) و (انفلات) و (افلات): خلاص شدن از چیزی بدون درنگ و ناگهانی رهائی بر خلاف توقع و انتظار و قاعده که باز هم به معنای لغزش و خطای از قاعده، و حتی آخر روز شوال را نیز که به این معنا نامگذاری نموده اند، به همین دلیل است.
دیگر اینکه قرائن موجود در کلام عمر نیز بجز مفهوم خطا و لغزش را نمی رساند، عبارت چنین است: ان بیعه ابی بکر کانت فلته وقی الله شرها فمن عاد الی مثلها فاقتلوه : بیعت ابی بکر لغزش و خطائی بود (و یا: به صورت ناگهانی صورت گرفت) خداوند شر آن را باز داشت، پس هر که بخواهد آن را تکرار کند او را بکشید.
آیا امر ناگهانی شر است، و آیا انجام امر ناگهانی مستوجب قتل است؟ در صورتی می توانیم (فلته) را به معنای امری ناگهانی بدانیم که مرتکب چندین تقدیر در کلام، و تأویل شویم، زیرا هر امر ناگهانی (شر) نیم تواند باشد، پس ناچاریم کلمه (اختلاف) در امر ناگهانی را باز داشت، چنانچه ابن ابی الحدید و دیگران برای توجیه عبارت یاد شده چنین تقدیری در نظر گرفته اند.(830)
و روشن است اگر واژه ای بدون در نظر گرفتن تقدیر کلمه ای در عبارت مفهوم خود را واضح برساند به همان معنا حمل می شود.
و شگفت آورتر توجیه جمله بعدی عمر است که ابن ابی الحدید نیز آن را پذیرفته است در حالی که توجیه اول را نخواسته است قبول کند، زیرا گوید: عمر حالت خشونت آمیز قهری داشت، و سخنانی که می گفت، از روی مذمت نبوده و قصد سوئی نمی داشت، و ما قبلا مواردی از آن را بیان داشتیم، مانند سخنی که در بیماری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گفت (نسبت هذیان دادن به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم)، و سخنانی که در سال حدیبیه بر زبان جاری ساخت، و خداوند کسی را عقوبت نمی کند مگر به خاطر نیت او و اگر کسی انصاف داشته باشد پی می برد که سخن او حق است و نیازی به تأویل شیخ ما ابوعلی ندارد.(831) آنچه ابن ابی الحدید تلویحاً به آن اشاره نموده، همان معنای لغزش و خطاست که عمر از به کارگیری واژه (فلته)، اراده نموده است. و ظاهر عبارت ابن ابی الحدید می رساند که معنای حقیقی (فلته) را لغزش دانسته، زیرا معنای (ناگهانی) بودن این واژه را، تأویل و توجیه دانسته است.
توجیه جمله بعدی عمر: (فمن عاد الی مثلها فاقتلوه): هر کس همانند آن را تکرار کند، او را بکشید. ابن ابی الحدید، و دیگران از اهل سنت گویند: مقصود عمر از این جمله این است که هر کس بدون مشورت تعداد اشخاصی که صحت بیعت را تأیید کنند، و ضرورتی برای بیعت وجود نداشت باشد، بیعت خود را به مردم تحمیل نماید، او را بکشید.(832) در حالی که دستور عمر شامل کسی است که مانند بیعت ابوبکر را انجام دهد، یعنی هر کس خواست طبق شرایط ابی بکر، از مردم بیعت بگیرد او را بکشید، یکی از شرایطی که خود به آن تصریح داشته اند وجود ضرورت بیعت، از ترس بروز فتنه ایست طبق گمان خود، بنابراین اگر بیعت ناگهانی به دلیل ضرورت انجام گرفت چون همانند بیعت ابوبکر بوده است، باید کشته شود.
و اگر مراد عمر آن بود که ابن ابی الحدید و دیگران توجیه نموده اند، باید می گفت: اگر کسی بر خلاف شرایط ابی بکر عمل نمود باید کشته شود، یعنی بیعتی ناگهانی و بدون داشتن ضرورت، در این صورت عمر باید می گفت: (فمن عاد الی خلافها): هر کس بر خلاف بیعت ابوبکر عمل نماید، در حالی که اگر (فلته) را به معنای لغزش بدانیم، جمله عمر درست است، یعنی هر کس در بیعت دچار لغزش ابوبکر شود باید کشته شود.
دیگر اینکه اگر (فلته) به معنای امری ناگهانی باشد، تکرار آن معنا ندارد، یعنی تکرار چنین عملی ناگهانی نیست.
قاضی عبدالجبار معتزلی چون دیده است، اگر (فلته) به معنای لغزش استعمال شود، وهن آور است، گوید: عمر برای ابوبکر احترام قائل بود، او را بزرگ می شمرد، و به بیعت او رضا داده و او را ستایش می کرد، چگونه ممکن بود لفظی را بکار گیرد که موجب مذمت و تخطئه و بدگوئی از ابوبکر باشد.(833)
بنابراین کلمه (فلته) متضمن معنای بدی نمی باشد. گویا معانی واژه ها اختیاری است که هر کس طبق دلخواه خود آن را معنا کند.
و خلاصه در این مورد بحث فراوان است که مقال گنجایش آن را ندارد.
2- عمر در هنگام وفات خود اعتراف می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بدون وصیت در مورد خلافت از دنیا رفت، اعتراف عمر حداقل وصیت در مورد ابی بکر را نفی می کند:
ان استخلفت، فقد استخلف من هو خیر منی، و ان ادع فقد ودع من هو خیر منی - یعنی النبی صلی الله علیه و آله، فقال ما شاء الله راغباً، وددت ان انجو منها، لالی و لا علی:
اگر کسی را جایگزین خود نمایم، کسی که از من بهتر بود یعنی ابوبکر، آن را انجام داده است، و اگر آن را رها سازم، پس کسی که از من بهتر بود آن را رها ساخته، یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، سپس گفت: هر چه خداوند بخواهد، به آن رغبت دارم. دوست داشتم از خلافت، نجات می یافتم، نه خود بهره ای برده و نه زیانی ببینم.(834)
3- پیشنهاد عمر با ابی عبیده جراح برای بیعت: ابسط یدک فلأبایعک فانک أمین هذه الأمة: (835) دست خود را بگشای تا با تو بیعت کنم، زیرا طبق گفته رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو امین این اما هستی.
اگر دستور و سفارش خاص از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد بیعت با ابی بکر روایت شده بود، چگونه عمر پیشنهاد می داد با ابوعبده بیعت نماید.