شبی در برزخ

نویسنده : حسن عسکری راد

از مرگ تا قیامت

تا آن گاه که مرگ هر یک فرا رسد (و پرده به کنار رود و چشم برزخی بینا شود او) آگاه و پشیمان شده، گوید: پروردگارا، مرا باز گردان تا شاید به جبران گذشته عمل صالح به جا آورم.
(به او خطاب شود:) هرگز! و این (تقاضای بازگشت) را از حسرت گوید (ولی دیگر ثمری ندارد) و پشت سر آنها برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند. پس آن گاه که نفحه صور (شیپور رستاخیز) دمیده شد، دیگر نسب و خویشی در میانشان نماند و کسی از کس دیگر حال نپرسد.
مؤمنون (13) آیه 99 - 101

پیشگفتار

بی تردید هر کس شدیداً مایل است بداند، سرنوشتش در پایان حیات دنیوی چه می شود و کار او بعد از مرگ به کجا می کشد، روحش به کجا می رود و بر پیکر بی روح او چه خواهد آمد. انسان گاه و بی گاه که تنهاست یا به بیماری سختی مبتلا می شود، وقتی به مردن و خاموشی چراغ عمر می اندیشد یک نوع ترس و نگرانی خاصی به وی دست می دهد، و چون قادر نیست هیچ گونه نفس خویش را آرام کند، سعی می کند فکرش را جمع کند و به گونه ای خویشتن را از آن وادی نجات دهد. این حالت اضطراب، برای پیروان همه ادیان الهی که معتقد به معاد و حیات دیگری برای انسان هستند، وجود دارد.
همه ایمان آوردگان با باورهای قلبی به خدا و قیامت به جا آوردن دستورهای دینی خود، هر چند به فضل خدا امیدوارند و انتظار دارند که با لطف او در رستاخیز، جایگاه خوبی داشته باشند، اما موضوع مرگ و تصویر تاریک انسان لحظه جدایی با همه کس و همه چیز، فکر انسان را پریشان می سازد.
لذا آنجا که حب نفس و میل قهری و غریزی انسان به بقا، با پدیده مرگ - که اساسش ظاهراً بر فنا و جدایی است - در تضاد است، از این رو نگرش انسان به مرگ، که او را از خواسته های طبیعی اش محروم می سازد، نگاهی ترس آور و توأم با ابهام است. به طور طبیعی هیچ کس نیست که از مرگ نترسد و جز انبیا و معصومین علیهماالسلام که به خواست الهی یک نوع اتصال خاص با کائنات و ملکوت و مجردات را دارا هستند و مرگ را از زاویه ورای زمان می نگرند و حوادث و حقایق بعد از آن را می بینند و نیز اولیای خدا که مقامی ویژه دارند، هر انسانی، حتی متقی به میزان دلبستگی به دنیا و ایمان و اعمالش، مرگ را در درجات شدت و ضعف، یک پدیده ناخوشایند می شناسد و پیوسته از آن گریزان است.
نقل است امام هادی علیه السلام روزی به عیادت یکی از یاورانش رفت. او که بیمار در بستر مرگ بود و از مردن ترس و هراس داشت، امام علیه السلام به او فرمود: تخاف من الموت لانک لاتعرفه(1) تو از مرگ می ترسی، چون از آن شناخت نداری.
روشن است که دلیل این هراس، بی خبری انسان از مرگ و وقایع بعد از آن است، چرا که از ابتدای خلقت تاکنون، هر کس که مرگ را تجربه کرده، باز نگشته است تا دیگران را از اخبار آن آگاه سازد. اگر در طول دوره آفرینش انسان، کسانی بر اساس معجزه زنده شده اند، نمونه هایی برای آشنایی ذهن انسان با واقعیت مرگ بوده، نه به دست آوردن اوضاع و اخبار مربوط به سرنوشت روح و بدن او بعد از مرگ. شاید همین راز، یک لطف الهی یا یک نوع آزمایش و ارزیابی انسان است، که تا خاتمه، این هیچ کس نباید به این سر مکنون دست یابد.
آگاهی ما تنها آن چیزی است که از طریق کتب آسمانی و انبیا علیهما السلام بر اساس فهم و درک آدمی موجود است. همه آنها هر چند شواهد و بینات مستندند، اما ملموس قوا و حواس انسان نیستند. ارزیابی از آن عالم چون با حواس ظاهری محال است، هیچ گاه آدمی تا زنده است با ابزار مادی نمی تواند به واقعیت جهان بعد از مرگ دست یابد.
فرد مؤمن هر چند از طریق نشانه ها و باورهای دینی، مسأله بعد از مرگ و حساب و کتاب قیامت را باور کند، چون هنوز خود آن را ندیده و تجربه نکرده است، قلباً از مرگ و معاد تشویش دارد و به آن به صورت ابهام می نگرد. بسیاری از حوادث مسلم دوره های کهن تاریخی (چه دینی و چه ملی) با آن که سینه به سینه نقل شده و از گذشته به یادگار مانده است، هنوز برخی در مورد آنها تردید دارند.
قصه های دینی و ماجراهای عبرت انگیزی؛ چون طوفان نوح، سرگذشت قوم عاد و ثمود، زندگی سراسر تجربه و آزمایش حضرت ابراهیم علیه السلام، قصه تلخ و شیرین حضرت یوسف علیه السلام، داستان بنی اسرائیل و غرق شدن فرعونیان و سند شدن پیکر فرعون، سرگذشت آموزنده اصحاب کهف، بعثت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و زندگی پر نشیب و فراز یک انسان درس نخوانده، حیات افتخارآمیز حضرت امام علی علیه السلام، حادثه تاریخی عاشورا و نهضت استثنایی امام حسین علیه السلام برای احیای دین و... هر چند برای بسیاری از ما آشناست و از مشاهدات پیشینیان به ما گزارش شده است، امّا برای خودمان، مثل آنها که در زمان حوادث و وقایع شاهد قضایا بوده اند، نمی تواند ملموس و قابل درک باشد، چه رسد به این که انسان بخواهد به چیزی مانند برپایی قیامت و معاد در حالی که زمان وقوعش در آینده است، به صورت مشهود معتقد و مطمئن شود.
چیزی که هست یک نکته در همه قرون و اعصار ثابت مانده و امروز و هر روز نیز شاهدیم که هر لحظه آدمی مواجه با مرگ دیگران است. چه کسی می تواند مدعی شود تاکنون هیچ کس از خویشان و دوستانش این سفر بی بازگشت را نرفته باشد؟ مع الوصف همین پدیده مرگ، با این همه قطعی و حتمی بودنش، بسیاری از آدم ها را نتوانسته تکان دهد که بیندیشند برای چه آمده اند و به کجا می روند، امّا در عین حال در اصل قصه مرگ محتوم، منکر و مؤمن به خدا مشترکند که بله مرگ حتمی است و به اصطلاح این شتر، روزی در خانه هرکسی خواهد خوابید، با این تفاوت، آن که منکر معاد و حیات بعدی است، ترس از مرگی دارد که رشته حیاتش را از دنیا و علایق دنیوی قطع کند و زندگی اش را در هم پیچید، او را برای همیشه از خانواده اش جدا و وجود نازنینش را نیست و نابود سازد و تمام، و آن که به خدا و حادثه رستاخیز ایمان دارد، ترس از مرگی دارد که مطمئن نیست تکلیفش بعد از آن چیست. یک انسان معتقد به جهان بینی توحیدی و مؤاخذه اعمال پس از مرگ، هر چند به فضل خدا امیدوار است، امّا بر اساس مبانی اعتقادی و محاسبه نفس خویش، نگران است که چگونه مراحل بعد از مرگ را طی خواهد کرد. هر وقت به یاد مرگ می افتد و به حساب و کتاب اعمالش می اندیشد، خصوصاً در سالهایی که جوانی را پشت سرگذاشت، نگرانی ناشناخته بر وجودش سایه می افکند و او را به تشویق وا می دارد.
استاد شهید علامه متفکر آیت الله مطهری (ره) در کتاب عدل الهی در بحث عذاب از خاطرات استادش مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی (ره) که وی را علاوه بر فضل علمی در ایمان و زهد و طاعت نمونه اهل یقین و یادگار سلف صالح می شناسد و خود را مرید آن عالم جلیل القدر می داند، نقل می کند:
ایشان یک روز ضمن درس در حالی که دانه های اشکشان بر روی محاسن سفیدشان می چکید، این خواب را نقل کردند، فرمودند: در خواب دیدم مرگم فرا رسیده است. مردن را همان طوری که برای ما توصیف شده است در خواب یافتم. خویشتن را جدا از بدنم می دیدم و ملاحظه می کردم که بدن مرا به قبرستان برای دفن حمل می کنند. مرا به گورستان بردند و دفن کردند و رفتند. من تنها ماندم و نگران که چه بر سر من خواهد آمد. ناگاه سگی سفید را دیدم که وارد قبر شد. در همان حال حس کردم که این سگ تندخویی من است که تجسم یافته و سراغ من آمده است. مضطرب شدم، شدم، در اضطراب بودم که حضرت سیّد الشهداء تشریف آوردند و به من فرمودند: غصه نخور، من آن را از تو جدا می کنم.(2)
این رؤیا رؤیای عالم وارسته ای است که مرحوم شهید مطهری (ره) در شرح کوتاه زندگی اش می نویسد:
مرحوم حاج میرزا علی آقا - اعلی الله مقامه - ارتباط قوی و بسیار شدیدی با پیغمبر اکرم و خاندانش پاکش - صلوات الله و سلامه علیهم - داشت. این مرد در عین اینکه فقیه (در حد اجتهاد) و حکیم و عارف و طبیب و ادیب بود و در بعضی از قسمت ها مثلاً طب قدیم و ادبیات طراز اول بود و قانون بو علی را تدریس می کرد از خدمتگزاران آستان مقدس حضرت سیّد الشهداء بود... کمتر کسی بود که در پای منبر این مرد عالم مخلص متقی بنشیند و منقلب نشود. خودش هنگام وعظ و ارشاد که از خدا و آخرت یاد می کرد در حال یک انقلاب روحی معنوی بود و...(3)
و این رؤیا از چنان عالم متقی، که سراسر حیاتش بی وقفه تفقه در دین و بندگی خالص در راه خدا بود و شاید پرونده عمرش صاف و خالی از خدشه باشد، نمودار برداشت اوست از ماجرای بعد از مرگ که نه به معنای ترس، بلکه با نگرانی خاصی در حیاتش آن را تعقیب می کرد و از یک سو همان نگرانی به صورت مستند به خوابش می آید و از سوی دیگر برگه و برات نجات خویش را در همان حال از سالار شهدا امام حسین علیه السلام نیز می گیرد.
حال با این توضیح، بیشتر خلق خدا که رابطه شان با خدا و معنویت ضعیف یا تاریک است و پرونده قطوری در مورد گناه دارند، تکلیفشان روشن است. آنها اگر فرصت بازگشت به خدا را پیدا کنند، وقتی بهار عمر را پشت سر گذاشتند و برف پیری بر سر و رویشان نشست تازه در می یابند که دارند تنها و بی کس می شوند و پی می برند که یار و غمخواری جز خدای مهربان ندارند. انسان هر چند دیر امّا روزی متوجه می شود که اکثر دوستان و آشنایان و قوم خویش و حتی فرزندان تا آن جا او را حمایت و احترام می کنند که به منافع مادیشان لطمه نخورد.
در سال 1365، نگارنده به مناسبت تغییر منزل در تهران به مرد و زن سالخورده ای بر خوردم که حاضر بودند مالکیت سه دانگ خانه شان را به قیمت بسیار نازلی بفروشند تا هر چه زودتر با بهای آن، آپارتمان کوچکی در مشهد مقدس در جوار تربت پاک امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام دست و پا کنند و آخر عمرشان را غریبانه در آنجا بگذرانند. آنها می گفتند: سه دانگ دیگر متعلق به تنها فرزندشان است که او هم آنها را ترک و فراموش کرده و با همسرش در آمریکا زندگی می کند. شاید شما خواننده محترم بارها شنیده یا دیده باشید که پدران و مادران وقتی به سن پیری و ناتوانی می رسند، عموماً از فرزندان خود گله دارند. وقتی احساس می کنند هر روز توان جسمی شان تحلیل می رود و در لب بام مرگ ایستاده اند، اضطراب مرموزی سراسر وجودشان را فرا می گیرد؛ آنها اغلب از خانواده به ویژه فرزندان ناامید و از آینده خود نگرانند.
چند سال پیش در سفری که به زادگاهم داشتم، آخرین لحظه بازگشت به عیادت مرد بیماری رفتم که در عشق به اهل بیت و عرض ادب به ساحت قدس سالار شهیدان شهره آشنایان بود. او روزهای پایان را سپری می کرد. از این که مرا در بحران بیماری و تنهایی در کنارش یافته بود آرامش عجیبی احساس می کرد، به همین جهت سفره دلش را باز کرد و گفتنی های زیاد گفت؛ از بی وفایی دنیا، گذر تنهایی خود، خصوصاً درباره فرزندانش که نگذاشته بودند او از مال اندک شخصی اش بدهی های احتمالی شرعی خود را تأدیه نماید، سخت اظهار دلتنگی می کرد. در لحظه خداحافظی، مبلغ ناچیزی از زیر رختخوابش بیرون کشید و به امانت به من سپرد و گفت: فلانی، با آن که اولاد دارم، امّا بی کسم. وقتی شنیدی من مردم، این اندوخته ایام تندرستی و حاصل دسترنج من است. بابت نمازهای فوت شده من به نماینده حاکم شرع برسان. چاره ای نداشتم. پس با گلوی بغض آلود، که از او جدا می شدم، خاطرات گذشته اش را به یاد آوردم، که او در همان ایام سلامت و نشاط عمر، مرد وارسته و ساده زیستی بود که دل از علایق دنیوی و مادیات گسسته بود. او می گفت: این که می گویند: هر که پل بگذرد خندان بود منظور پول و مادیات است، یعنی اگر هر کس از آن علایق بگذرد در آخرت خندان است.
بله، آن سالک مخلص، راست می گفت، چرا که بر اساس کلام حق تعالی هر کسی روزی خواهد فهمید که علایق دنیوی از فرزند و مال، اگر دشمن و موجب هلاک انسان نشوند، تنها زینت و مایه تفاخر این دنیایند و تازه اگر صالح و سالم باشند به درد همین دنیا می خورند و مطمئناً بعد از مرگ، اصل و اساس رستگاری هر کس تنها عمل نیک اوست و بس.
صدرالمتألهین ملا صدرا شیرازی (ره) در کتاب عرشیه خود، که به کوشش آقای غلامحسین آهنی تصحیح و ترجمه شده است، می گوید:
دیگر از حال ها که در رستاخیز برای جان ها پیش می آید آن است که در آن جا همه جان ها به صورت های برزخی و رخساره های کردار خویش دیده می شوند نه به گونه های مادی آخشیجی (4) و خدای بزرگ در این باره گفت: یوم یفر المرء من أخیه.(5)
از این رو باید در آنجا تنها یافته شود و از پدر و مادر و یار و برادر جدا می افتد و به گفته خدای بزرگ: کلهم آتیه یوم القیامة فرداً (6) در این باره استناد توان کرد. پس از این سخنان توان دانست که آدمی در آن روز تنها با نتایج کردار خویش همراه است و با هیچ کس از مردم جهان فناناپذیر، دمساز نخواهد بود.
بنابراین در قیامت رابطه انسان ها با اعمال سنخیت اندیشه هاست. انساب و علایق خانوادگی هیچ نقشی در سرنوشت نهایی ندارند و نزدیکترین کس آدم نمی تواند در قیامت کمکی بکند. چنانچه فرزندی اهل خیر و انفاق و گاهی در همین دنیا به یاد والدینش باشد، شاید گوشه ناچیزی از خیرات او به روحشان در عالم برزخ برسد.
در همین جا به تناسب مطلب فوق، خوابی را که از مادر مرحومه ام دیده ام نقل می کنم. او که به تصدیق آشنا و بیگانه، زنی صالحه و ایثار و دستگیری بینوایان زبانزد همه بود، پیوسته با یاد مرگ و حساب و کتاب بعد از آن بسیار خائف بود. در سوگواری اهل بیت علیهماالسلام بی اختیار زار زار می گریست و سرانجام عموماً غش می کرد و زمانی طولانی به حال اغما می افتاد. او علاوه بر احترام و پای بندی به اصول و ارزش های اسلامی حتی از اغلب سنت های استحبابی غفلت نمی کرد.
وقتی به سن رشد رسیدم، یک بار به مناسبت اهتمام به تربیت صحیح و تغذیه سالم کودک، به خودم مژده و اندرز داد که در دوره شیر خواری ام - روزگاری که در خانه ها، از حمام ساده و لوله کشی آب خبری نبود - هیچ گاه او مرا در حال غیر طهارت شیر نداده است. او با این همه تعبد و رعایت احتیاط احساسم این بود، که چون اغلب زنان، وقتی گرد هم می آیند بنابر عادت مشهورشان، عموماً به ارزیابی دیگران می پردازند و چه بسا که گفتارشان به غیبت می کشد، شاید مادرم نیز در محفلی حتی ندانسته از این خطای عمومی مصون نمانده باشد، لذا بعد از مرگش مستمراً ضمن استغفار و طلب حلیت از همه، هدایای خیر و بری به نام و یاد او تقدیم می کردم، تا که:
شبی او را در خواب دیدم. در همان حال توجه داشتم که او مرده است. پس پرسیدم: مادر! گاهی برایت خیراتی می فرستم، آیا به شما می رسد؟ من ابتدا رگهای کوچک و بزرگ کف دست او را که خون از درون آنها موج می زد و می گذشت به وضوح دیدم. اندکی بعد همان جریان رگهای دست را در چشم اندازی وسیع به صورت جوی ها و نهرهای کوچک و بزرگ مواج دیدم، سپس همان امواج خون را به آب های زلال کانالها و رودهای مختلف خروشان تبدیل شده یافتم که بسیار سریع به سوی اقیانوسی در جریان بودند. او دوباره گفت: می خواهی بدانی خیراتت چگونه و چه مقدار به من می رسد؟ ببین آن جا را - با اشاره به گوشه کف دست که - خیرات تو به منزله آن جوی کناری کوچکی است که آب اندکش به یکی از نهرهای متصل به رود بزرگ دیگر می ریزد و همه آنها به اقیانوس فرو می ریزند. و دیگر هیچ نگفت. من از حیرت دیدار آن مناظره مستند مکشوف، یک دفعه از خواب بیدار شدم و هنوز تا امروز در شگفتم که خدایا آنچه من دیدم چه بود؟!
عصاره سخن این که آدمی در گرو اندیشه و عمل خویش است و فطرتاً از مرگ و آنچه بعد از آن می گذرد نگران است و هراس دارد. شاید یکی از دلایل عمده آن، علایم و وعده های عذابی است که در کتب آسمانی در مورد تبه کاران و مجرمان پیش بینی شده است. حق هم همین است، زیرا در آیات قرآن تنها 323 مورد از کلمه عذاب یاد شده و با احتساب سایر مشتقات آن، 371 مورد برای کیفر گنه کاران، هشدار داده شده است و این تنها در مورد واژه عذاب است. در مورد مجازات گمراهان، مستقیم و غیر مستقیم با واژه های دیگر از قبیل هلاکت، خسران، جهنم، نار، ویل، ذلة، انتقام، جرم، جزاء، خزی، عقاب و... فراوان یاد شده که همگی حکایت از آن دارد که اگر دنیای انسان به فراموشی از خدا و آلودگی به گناه گذشت، بی تردید پس از مرگ بد جایگاهی خواهد داشت و اقتضای عدل هم همین است، چرا که آدمی طبعاً طغیانگر و ستمکار است. اگر برای او مرزی و مجازاتی در کار نباشد، پیوسته به خود و دیگران زیان وارد خواهد کرد.
وانگهی این همه ظلم ها، حق کشی ها، جرم ها، جنایت ها به دست انسان در گستره این کره خاکی صورت می گیرد که یکی از صدهایش کیفر برابر داده نمی شود. چه بسیار متجاوزان حقوق فردی و اجتماعی که از چنگال قانون می گریزند. این همه حقوق و حدود الهی با تمرد آدم ها معطل می ماند. بی تردید باید جا و جایگاهی جامع و نهایی باشد که به همه حسابهای آدمی دقیق و مو به مو برسد و کیفرهای مناسبش را بدهد، چه در غیر این صورت اگر انسان مطمئن شود که حساب و کتابی در کار نیست، هیچ مانعی و جلودارش نیست و هیچ محکمه بشری نمی تواند حقوق از دست رفته مظلوم را از ظالم، مستوفی بگیرد. و سرانجام بستر حیات انسانی بر اثر تعدی و طغیان او، پیش از موعد موعود، محکوم به زوال و نابودی خواهد شد و این، مغایر با قانون عدالت و خلاف منشور خلقت است.
بنابراین غیر از کافر و مشرک و غافل مطلق، که به دلیل بی اعتقادی، هیچ گاه به یاد خدا نیستند و تکلیف روشنی بعد از مرگ دارند و مقربان درگاه که عاشق لقاءالله هستند و پیوسته از مرگ استقبال می کنند، سایر مردم بر اساس انذار و هشدارهای دینی، چون وضعیت خویش را در دوره برزخ و هنگامه قیامت به وضوح نمی دانند، پیوسته بین خوف و رجا به سر می برند.
و امّا حرف آخر؛ سیّد صادق نام مستعار جوانی است این قصه طولانی به نام اوست، از همان مردمی است که به دلیل غفلت و معاشرت با نااهلان به وادی گمراهی و تباهی می افتد و یک شب به علت رویارویی شرم آور با پدر و مادر، برای رهایی از عذاب وجدان پناه به خواب می برد تا وجود آلوده و نفس گناهکار خویش را در سایه و سیاهی شب از تیرس دید هر بیننده ای مستور سازد و در پرتو خواب، این عطیه الهی، آرامش از دست داده اش را بازیابد، غافل از این که چشم تیز بین مجردات ملکوت، ناظر و مراقب اوضاعند و مأموران نامرئی الهی بدون کم و کاست به ثبت اعمال او مشغولند.
پس همین که به خواب افسانه ای خود فرو می رود، بر اساس حکمت و فلسفه اسباب و علل الهی، از آن جایی که سیّد صادق از رحم پاک زاده شد و از شیر حلال تغذیه کرد و با غذای حلال رشد یافت، هر چند در یک مقطعی به جاده انحراف کشیده شد، امّا همان عوامل اصلی و ریشه ای خانواده کار خود را کرد و بر اساس یک اعتقاد درست و ریشه دار، مشیت الهی بر نجاتش تعلق گرفت و در یک رویای باور نکردنی روحش را به برزخ بدکاران کشانید تا او را از اسرار عبرت انگیز پشت پرده و سرگذشت ارواح به صورت عین الیقین مطلع نماید.
بله، سیّد صادق آشنا بعد از این رویای سرنوشت ساز، که با لطف به خدا گوشه ای از دنیای ناشناخته و شگفت انگیز برزخ آگاهی یافت، هر چند آنچه به دست آورده در تصویری از خواب بوده و مانند همه خوابهای متعارف، ممکن است آمیخته به رویای صادقه و اضغاث و احلام و آمیزه ای از سره و ناسره و در مواردی حتی بر مبنای عقیده برخی مغایر با حقایق نفس الامر باشد - که ذهن با الهام از همان حقایق از آن فیلمبرداری کرده امّا به هر حال همه آن دریافت ها و مدرکات ذهنی پس از انطباق با متون دینی به صورت مجموعه حاضر تنظیم گردید تا حداقل، تصویر مجسم عالم برزخ در تصور ره یافته او موجب شود که (ان شاء الله) گمشده ای از جاده کج به راه راست آید، خود را باز شناسد و مجدانه برای حیات دوباره اش طرحی نو براندازد.
امید است حکایت خواب سیّد صادق نمونه، که پرده ابهام از گوشه ای از اسرار مرگ و عالم برزخ را کنار زد، موجب افزایش معلومات افرادی گردد و با مطالعه سرگذشت شگفت انگیز او، اگر کسانی تاکنون غفلتی داشته اند، پیش از فرا رسیدن مرگ، توبه و چاره کار کنند تا دل هایشان به نور الهی منور و انفاسشان پاکیزه و مقدس گردد و به یاری خدا آن جایی رسند که درباره مرگ و برزخ و قیامت نهراسند که اولیای خدا به چنین جایگاهی دست یافته اند.(7)
حسن عسکری راد اسفند 1376

بخش اول

جوانی به نام سیّد
وقتی به پایان داستان رسیدید، شاید از خودتان بپرسید که بالاخره این سیّد جوانی کی بود و نشانی او کجاست؟ راستی، برای ما چه فرق می کند که شخص او را بشناسیم یا نشناسیم. مهم آن است که بدانیم سیّد صادق چه کرد و سرانجامش چه شد. فقط از باب اشاره باید گفت: از زمانی که انسان به امر خدا سالار خلقت شد و امانت الهی بر دوش وی قرار گرفت سیّد صادق هم پیدا شد. بله، از همان هنگام که انسان مسجود ملائک گشت، شیطان مغرور بر او حسد ورزید و با تکبر خویش در برابر فرمان خدا، غوغایی به پا کرد و تهدید کرد که بنی آدم را به جهنم موعود خواهد کشانید. بیچاره صادق! از همان تاریخ تا امروز که کار دنیا و معرکه جنگ، بین حق و باطل آن ادامه دارد، گروگان شیطان و بلاکش دوران است.
با این حال این نکته را باید افزود که هر چه هست، فعلاً او را تا پایان این داستان تعقیب و با خواندن خاطراتش همراهی می کنیم، شاید پیش داوری ما هم موردی نداشته باشد امّا خود او بر اساس تجربه تلخ، ولی آموزنده ای که دارد در آغاز برای همه، یک توصیه دارد و آن این که: حواسمان به علایم راهنمایی باشد که پل گذرگاه مرگ چندان دور نیست!
و اینک حکایت سیّد صادق: