فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

10- پس از صلح

پس از آنکه قرارداد صلح و آتش بس بسته شد معاویه حرکت نموده روز جمعه بود که به نخیله (لشکر گاه امام مجتبی علیه السلام) رسید، نماز را با مردم خواند و در خطبه اش گفت: به خدا سوگند، من برای نماز و روزه و حج و زکات با شما نجنگیدم، زیرا شما یاران کارها را انجام می دهید، ولی برای حکومت با شما جنگیدم و خداوند آن را به من داد با آنکه شما خوش نمی دارید. بدانید که من حسن را به چیزهایی وعده داده ام و اینک همه آنها را زیر پا می گذارم و به هیچ یک وفا نمی کنم!
سپس حرکت نموده به کوفه وارد شد، چند روزی در آنجا ماند و چون کار بیعت گرفتن از مردم تمام شد، به منبر رفت و در خطبه اش گفت:... اما بعد، هیچ امتی پس از پیامبرشان اختلاف نکردند جز آنکه گروه باطل بر گروه حق پیروز شد، (و چون دید که خیلی بد شد و آبرویش با این سخن رفت، گفت:) مگر این امت که گروه حق آن بر باطلش پیروز گردید... .(79)
آن گاه از منبر فرود آمد و مردم را برای بیعت فرا خواند. از مردم یکی بیعت می کرد، یکی سوگند می خورد که من بیعت نمی کنم و تو را قبول ندارم... و دیگری می گفت: پناه به خدا از شر تو!... کار بیعت بدین شیوه می گذشت تا قیس بن سعد حاضر شد. معاویه گفت: قیس! بیعت کن. گفت: من همیشه از فرا رسیدن چنین روزی اکراه داشتم... دوست داشتم که با شمشیر میان روح و بدن تو جدایی اندازم ولی... آن گاه رو به مردم کرد و گفت: ای مردم، شما خوبی را با بدی عوض کردید و ذلت را به جای عزت و کفر را به جای ایمان گزیدید. اینک پس از ولایت امیرمؤمنان و سید مسلمانان و پسر عموی پیامبر، این اسیر آزاد شده فرزند اسیر آزاد شده بر شما حاکم گشته که بدترین شکنجه ها را به شما خواهد و به جور و ستم با شما رفتار خواهد نمود. پس چگونه شما این را نمی فهمید، مگر خداوند بر دلهاتان مهر زده و عقلتان را از دست داده اید؟!
معاویه از جا جست و بر دو زانو نشست و دست او را گرفت و گفت: تو را سوگند می دهم (که از این لجاجت دست بردارد). آن گاه دست خود را بر دست او زد و مردم فریاد کردند: قیس بیعت کرد. قیس گفت: به خدا دروغ می گویید، من بیعت نکردم... .
و نیز سعد بن مالک وارد شد و گفت: سلام بر تو ای پادشاه! معاویه در خشم شد و گفت: چرا نگفتی: سلام بر تو ای امیرالمؤمنان؟ سعد گفت: اگر ما تو را امیر کرده بودیم امیر مؤمنان بودی، ولی تو این مقام را به زور اشغال کرده ای!
سرانجام معاویه در همان سال (41 ه) به شام بازگشت و حکومت همه سرزمینهای اسلام را به دست گرفت، کارگزاران را معین کرد، فرمانداران را در جایهای خود گماشت... اما خاطرش نه از سوی امام مجتبی و امام حسین علیهماالسلام آسوده شد و نه از سوی یاران و شیعیان وفادار آن حضرت. برخی شیعیان به دربار او می رفتند، با او مجادله می کردند و او را محکوم می نمودند که ذکر آنها به طول می انجامد و در فرصتی مناسب باید نگاشته شود.
امام حسن علیه السلام نیز همراه برادر و سایر نزدیکان راهی مدینه شد و باقی عمر را در آنجا به سر برد.
معاویه سالی به مدینه آمد و برای زهر چشم گرفتن از مردم سخنرانی کرد و در میان سخنانش در حضور امام حسن و امام حسین علیهماالسلام به امیرمؤمنان و امام حسن بسیار بد گفت. امام حسین علیه السلام برخاست که پاسخ گوید، امام حسن علیه السلام دست او را گرفت و نشاند و خود برخاست و فرمود: ای که از علی بد گفتی، من حسنم و پدرم علی، تو معاویه هستی و پدرت صخر (ابوسفیان)، مادر من فاطمه است و مادر تو هند، جد من رسول خدا است و جد تو حرب، جده من خدیجه است و جده تو فتیله (زنی بدنام). پس خدا لعنت کند از ماد نفر آن کس را که گمنام تر، حسبش پست تر، پیشینه اش بدتر و دارای سابقه کفر و نفاق است. و گروههایی از اهل مسجد آمین گفتند.(80)
و زمانی دیگر امام مجتبی علیه السلام در حضور معاویه منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم، معاویه چنین پندارد که من او را شایسته خلافت دانسته و خود را شایسته ندانسته ام؛ معاویه دروغ می گوید، من به حکم کتاب خدا و بیان پیامبر خدا از او به ولایت بر مردم شایسته ترم؛ به خدا سوگند، اگر مردم با من بیعت می کردند و اطاعت و یاری می نمودند از باران آسمان و برکات زمین بهره مند می شدند و تو نیز ای معاویه در خلافت طمع نمی کردی؛ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ امتی کار حکومت را به مردی واگذار نمی کند با آنکه داناتر از وی در میان آنان وجود داشته باشد جز آنکه کارشان به پستی می گراید و سرانجام چون گوساله پرستان (پرستشگر طاغوتهای زمان) شوند...(81).
این درگیریها، پرخاشها، احتجاجها و شورشها ادامه داشت، از سویی برخی از شیعیان مانند حجربن عدی و یارانش بر امیران شهر اعتراض می کردند، به معاویه بد می گفتند و تحت تعقیب قرار می گرفتند. او دستور داد هر که را گمان بردید از شیعیان است حقوق او را قطع کنید، خانه اش را بر سرش خراب کنید و هیچ کس از آنان را امنیت ندهید. از سوی دیگر خوارج سر برداشتند و به جنگ کارگزاران معاویه برخاستند. او از امام حسن علیه السلام خواست که با او در سرکوب خوارج همکاری کند، امام پاسخ داد: اگر بنا باشد با کسی بجنگم نخست با تو خواهم جنگید.
شورشهای دیگری نیز چون شورش موالی (غیر عربها) انجام گرفت و سرکوب شد. بالاخره چون پایه های حکومت معاویه استوار گردید بر آن شد که یزید را به جانشینی خود معرفی کند، ولی با وجود امام حسن و امام حسین چنین کاری امکان نداشت، از این رو این کار را به سالهای آخر عمر خود موکول کرد. ولی باز هم تاب تحمل امام مجتبی را نداشت، از این رو تصمیم به مسموم ساختن امام گرفت.

در آستانه شهادت

سرانجام معاویه جاسوسی نزد دشمن خانگی امام یعنی همسرش جعده دختر اشعث فرستاد که اگر حسن را مسموم کنی صد هزار درهم به تو میدهم، برخی از زمینهای عراق را به تو وا می گذارم و تو را به همسری پسرم یزید در می آورم. و چون او کار خود را کرد معاویه پول را فرستاد و پیام داد که ما دوست داریم یزید زنده بماند از این رو نمی توانیم به عهدمان با تو وفا کنیم.
جعده از خاندان بسیار پلیدی بود، پدرش اشعث در قتل علی علیه السلام دست داشت، خودش امام مجتبی علیه السلام را مسموم کرد و برادرش محمد بن اشعث در کربلا حضور داشت و در ریختن خون امام حسین علیه السلام شرکت جست.
امام را چند بار توسط همسر یا دیگران مسموم کرده بودند ولی بار آخر سم بسیار خطرناکی را که معاویه با دسائسی از پادشاه روم گرفته بود و برای جعده فرستاد ظاهراً در حال افطار به آن حضرت خورانید که جگر حضرتش را پاره پاره کرد و خون زیادی از او رفت.
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت - خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد
امام چند روزی (به روایتی چهل روز) در بستر بیماری افتاد، اصحاب به دیدن او می آمدند، و در همان حال نیز از برخی یاران زخم زبانها شنید. یکی از یاران او می گوید: نزد حسن بن علی رفتم و گفتم: ای پسر رسول خدا، با واگذاری حکومت به این مرد طاغی گردنهای ما را خوار کردی و ما شیعیان را برده دیگران ساختی! امام شروع کرد به پاسخ دادن و در حین سخن ناگهان خلط خون در گلوی حضرت برآمد امام طشتی طلبید و در آن قی کرد و طشت پر از خون شد... .
دوستان با وفا نیز به عیادت می آمدند، از جمله جناده است که در فصل بعد سفارشات امام به او را می آوریم.

1- وصیت

هنگامی که امام حسین علیه السلام از برادر دیدن می کرد، امام او را از مسمومیت خویش آگاه کرد، سخنها میان آنها رد و بدل شد ولی اما حاضر نشد در برابر اصرار برادر، قاتل خویش را معرفی کند، مبادا فتنه ای برخیزد. آن گاه چنین وصیت نمود:
چون به شهادت رسیدم، مرا غسل ده و کفن کن و به نزد قبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ببر تا با او دیداری تازه کنم، سپس مرا نزد مادرم فاطمه ببر، آن گاه به قبرستان بقیع روانه ساز و در آنجا به خاک بسپار، و بدان که از دست حمیرا (عایشه) به خاطر کینه ای که با ما دارد مصیبتها به من خواهد رسید(82).
و به روایتی سفارش فرمود: (اگر مانع شدند) مرا در بقیع کنار جده ام فاطمه بنت اسد دفن کنید.
و به روایتی دیگر فرمود: مرا در کنار رسول خدا دفن کن، زیرا من به آن حضرت و خانه اش از دیگران (ابوبکر و عمر) که بدون اجازه او در آنجا دفن شدند سزاوارترم... امام اگر آن زن (عایشه) مانع شد تو را به خویشاوندیم با تو و با رسول خدا که به اندازه شاخ بادکشی خون ریخته نشود... .