فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

8- چرا ترجیح صلح بر شهادت؟(71)

پرسش درست است که امام یاور نداشت و کوفیان بی وفایی کردند، اما مگر امام حسین علیه السلام یاور داشت؟ و مگر کوفیان با او وفا کردند؟ نه، پس چرا می بینیم که امام حسین علیه السلام با همان یاران اندک تا آخرین قطره خون جنگید، ولی امام حسن علیه السلام چنین نکرد؟
پاسخ: شرایط زمان این دو امام بزرگوار با هم تفاوتهایی داشت که دو گونه وظیفه و منطق را ایجاب می کرد: برای امام حسن علیه السلام منطق جهاد و برای امام حسین علیه السلام منطق شهادت را. اینک به این تفاوتها اشاره ای می کنیم:
1- امام حسن علیه السلام در مسند خلافت قرار داشت و معاویه به عنوان یک حاکم معترض بر ضد او قیام کرد، درست بر عکس امام حسین علیه السلام که یزید بر مسند خلافت قرار داشت و آن حضرت معترض بود(72)، بنابراین کشته شدن امام حسن علیه السلام در این وضع، به معنای کشته شدن خلیفه مسلمانان و شکست مرکز خلافت بود، و مقاومت آن حضرت، تا سر حد کشته شدن مانند مقاومت و کشته شدن عثمان بود نه نظیر مقاومت و شهادت امام حسین علیه السلام و کشته شدن خلیفه شدیداً مورد انکار امامان بود و هتک حرمت این مقام به شمار می رفت، و لذا می بینیم که علی علیه السلام حاضر به کشته شدن عثمان نبود (تنها برای حفظ احترام این مقام نه به خاطر شخص عثمان) و امام حسین علیه السلام نیز برای حفظ حرمت خانه خدا از مکه بیرون می رود تا خونی در آنجا ریخته نشود.
2- درگیری و جنگ با سپاه شام یک جنگ فرسایشی بود، زیرا اگر چه امام حسن علیه السلام یاران مخلص با وفا کم داشت ولی این بدان معنی نیست که سپاه او به کلی از بین رفته بودند و معاویه اگر به کوفه وارد می شد یکسره فتح می کرد؛ بلکه امام می توانست لشکر انبوهی از همان مردم گرد آورد و با معاویه مصاف دهد(73)، اما این جنگ فرسایشی می شد که یا طرف پیروز نداشت و مدتها به طول می انجامید و بالاخره سرنوشت صفین پیش می آمد و معاویه برنده می شد، و یا پیروزی در جنگ به سود معاویه پایان می یافت آن هم با دادن تلفات بسیاری از یاران و و شیعیان امام. این چه افتخاری برای امام بود که چندین سال بجنگد و دهها هزار نفر از دو طرف کشته شوند، سرانجام یا خستگی دو طرف باشد و هر کدام به جای خود باز گردند و یا امام که خلیفه آن وقت بود با یارانش کشته شود؟ این فرق دارد با جنگ و شهادت امام حسین علیه السلام با یارانی اندک که مجموعاً ظرف یک روز خاتمه یافت. بنابراین صلح امام سبب حفظ خون بسیاری از شیعیان علی علیه السلام که تنها نیروهای حق بودند، گرید.
وانگهی اگر بر فرض محال معاویه کشته می شد، پیراهن عثمان دیگری درست می شد و سر آغاز جنگهای بعدی بود.
3- یزید از امام حسین علیه السلام بیعت خواست و بر سر او شمشیر کشید و امام پاسخ منفی داد و تا پای جان ایستاد، اما معاویه از امام حسن علیه السلام بیعت نمی خواست بلکه این امام حسن علیه السلام بود که از وی طلب بیعت می نمود. بنابراین پاسخ شمشیر شمشیر بود و پاسخ تدبیر، تدبیر.
4- چنانکه گفتیم امام حسن علیه السلام در آغاز قصد جنگ داشت، سپاه تهیه دید، با یاران صحبت کرد و از آنان درباره جنگ نظر خواست ولی آنان اعلام وفاداری نکردند، برعکس امام حسین علیه السلام که کوفیان نامه ها نوشتند و امام را دعوت کردند، و از این رو حجت بر امام حسین علیه السلام برای حرکت به سوی کوفه تمام شد، اما در مورد امام حسن علیه السلام کوفیان حجت نداشتند بلکه امام حسن علیه السلام بر آنان اتمام حجت کرده بود.
5- هنگام قیام امام حسین علیه السلام بیست سال از حکومت بلامنازع معاویه گذشته بود و چهره پلید وی بر دوست و دشمن آشکار شده بود، خانه ای نبود که ظلم و ستمش در آن راه نیافته باشد، و همه از او زخم خورده بودند و از همه بالاتر فرزند نحس فاسقش را بر مردم مسلط نموده و به زور در جای خود نشانده بود، اما در زمان امام حسن علیه السلام گر چه حضرت و شیعیان خاص و خالص حضرتش از باطن معاویه آگاه بودند و دیگران نیز کم و بیش ضربه دیده بودند، ولی هنوز چهره واقعی او برای بیشتر مردم آشکار نبود و مردم او را بد آدمی می شناختند ولی خوب حاکمی! وی چهره تقدس به خود گرفته بود و می گفت: من خلافت را خواهانم و حاضرم به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره خلفای گذشته عمل کنم، جانشین معین نکنم و پس از من حسن و پس از او حسین خلیفه باشد.
راستی اگر امام حسن علیه السلام صلح را نمی پذیرفت آیا امروز در مقابل تاریخ مورد اعتراض واقع نمی شد که دعوای او با معاویه بر سر قدرت بوده است؟ چرا که او ورقه سفید امضا می کند و قول می دهد که من به تمام خواسته های تو عمل می کنم، فقط موقتاً قدرت را به من واگذار! حال که نمی پذیری پس می خواهی خون به پا کنی و مسلمانان را به کشتن دهی! بنابراین امام حسن علیه السلام در تاریخ محکوم می شد. اما اینک معاویه محکوم است. زیرا معلوم شد که مردی حیله گر و سیاست باز است و با داشتن قدرت پایبند هیچ تعهدی نیست.
6- امام حسین علیه السلام از سوی یارانش هر چند اندک، کاملاً در امنیت بود و آنان پروانه وار گرد شمع وجود او می گشتند، ولی امام مجتبی علیه السلام به یاران خود اطمینان نداشت بلکه خطر بسیاری از آنان کمتر از خطر سپاه معاویه نبود.
7- در یک مورد که شرایط زمانی امام حسن و حسین تفاوت نداشت دیده می شود روش آن دو امام کاملاً موافق و سازگار با یکدیگر است و آن صلح امام حسن علیه السلام و قبول و پایبندی امام حسین علیه السلام به آن است تا وفات معاویه یعنی امام حسین در ده سال امامت خویش همان روش امام حسن را پیش گرفت و در سال بعد، پس از فوت معاویه و انقضای زمان صلح، بر یزید شورید تا به شهادت رسید.

9- فلسفه صلح از زبان امام مجتبی علیه السلام

با همه تحلیلهایی که گذشت، چه خوب است که فلسفه صلح را از زبان خود امام بشنویم. امام در پاسخ اعتراضات اصحاب، دو گونه پاسخ گفته است: پاسخ اجمالی و سربسته، و پاسخ تفصیلی.
1- در پاسخ ابوسعید عقیصا فرمود: مگر من حجت خدا و پس از پدرم امام نیستم؟ مگر پیامبر نفرمود: حسن و حسین امامند، قیام کنند یا قعود ؟ علت صلح من با معاویه همان علت صلح پیامبر با بنی ضمره و بنی اشجع و با اهل مکه در حدیبیه است، آنان نه ظاهر کافر بودند و معاویه و یارانش در باطن کافرند. حال که من امام هستم دیگر نباید درباره رأی من در مورد صلح یا جنگ چون و چرا شود گر چه فلسفه اش پوشیده باشد.
هنگامی که خضر آن اعمال را انجام داد چون موسی علیه السلام از باطن کار خبر نداشت اعتراض کرد، ولی همین که خضر او را از اسرار کار خود خبر داد وی راضی شد.(74) شما هم چون حکمت کار مرا نمی دانید به خشم آمده اید، ولی بدانید که اگر من این کار را نمی کردم احدی از شیعیان ما بر روی زمین باقی نمی ماند و همه کشته می شدند(75) و نیز فرمود: به خدا سوگند، کاری که من کردم برای شیعیان از آنچه خورشید بر آن می تابد بهتر است.(76)
2- در پاسخ زیدبن وهب جهنی فرمود:
به خدا سوگند که من معاویه را از این مردم (که مرا خنجر زدند) بهتر می دانم، آنان خود را شیعه من می دانند ولی نقشه قتل مرا می کشند و اثاث و مالم را غارت می کنند.
به خدا سوگند اگر به جنگ با معاویه پردازم همین مردم مرا دستگیر نموده، به او تحویل می دهند!
به خدا سوگند اگر به جنگ با معاویه پردازیم همین مردم مرا دستگیر نموده که به او تحویل می دهند!
به خدا سوگند اگر با عزت با او کنار بیایم بهتر از آن است که مرا به اسارت گرفته، گردن زند یا پس از اسارت آزاد کند و همان ننگی را که ما در فتح مکه بر آنان نهادیم (که آنان آزاد شده ما بودند) بر ما بنهند و تا روزگار خاندان ما نتوانند سر بلند کنند... .(77)
3- در پاسخ سفیان بن ابی لیلی (که بر آن حضرت وارد شد و گفت: السلام علیک یا مذل المؤمنین، سلام بر تو ای خوارکننده مؤمنان!) چنین مطرح می کند که پیامبر از حکومت معاویه خبر داد، و این امری است قطعی، و با امر قطعی و سرنوشت حتمی نمی توان مبارزه کرد(78). (یعنی می داند که بالاخره معاویه پیروز می شود، پس چه بهتر که آتش جنگ افروخته نشود و خونها بیهوده پایمال نگردد).

10- پس از صلح

پس از آنکه قرارداد صلح و آتش بس بسته شد معاویه حرکت نموده روز جمعه بود که به نخیله (لشکر گاه امام مجتبی علیه السلام) رسید، نماز را با مردم خواند و در خطبه اش گفت: به خدا سوگند، من برای نماز و روزه و حج و زکات با شما نجنگیدم، زیرا شما یاران کارها را انجام می دهید، ولی برای حکومت با شما جنگیدم و خداوند آن را به من داد با آنکه شما خوش نمی دارید. بدانید که من حسن را به چیزهایی وعده داده ام و اینک همه آنها را زیر پا می گذارم و به هیچ یک وفا نمی کنم!
سپس حرکت نموده به کوفه وارد شد، چند روزی در آنجا ماند و چون کار بیعت گرفتن از مردم تمام شد، به منبر رفت و در خطبه اش گفت:... اما بعد، هیچ امتی پس از پیامبرشان اختلاف نکردند جز آنکه گروه باطل بر گروه حق پیروز شد، (و چون دید که خیلی بد شد و آبرویش با این سخن رفت، گفت:) مگر این امت که گروه حق آن بر باطلش پیروز گردید... .(79)
آن گاه از منبر فرود آمد و مردم را برای بیعت فرا خواند. از مردم یکی بیعت می کرد، یکی سوگند می خورد که من بیعت نمی کنم و تو را قبول ندارم... و دیگری می گفت: پناه به خدا از شر تو!... کار بیعت بدین شیوه می گذشت تا قیس بن سعد حاضر شد. معاویه گفت: قیس! بیعت کن. گفت: من همیشه از فرا رسیدن چنین روزی اکراه داشتم... دوست داشتم که با شمشیر میان روح و بدن تو جدایی اندازم ولی... آن گاه رو به مردم کرد و گفت: ای مردم، شما خوبی را با بدی عوض کردید و ذلت را به جای عزت و کفر را به جای ایمان گزیدید. اینک پس از ولایت امیرمؤمنان و سید مسلمانان و پسر عموی پیامبر، این اسیر آزاد شده فرزند اسیر آزاد شده بر شما حاکم گشته که بدترین شکنجه ها را به شما خواهد و به جور و ستم با شما رفتار خواهد نمود. پس چگونه شما این را نمی فهمید، مگر خداوند بر دلهاتان مهر زده و عقلتان را از دست داده اید؟!
معاویه از جا جست و بر دو زانو نشست و دست او را گرفت و گفت: تو را سوگند می دهم (که از این لجاجت دست بردارد). آن گاه دست خود را بر دست او زد و مردم فریاد کردند: قیس بیعت کرد. قیس گفت: به خدا دروغ می گویید، من بیعت نکردم... .
و نیز سعد بن مالک وارد شد و گفت: سلام بر تو ای پادشاه! معاویه در خشم شد و گفت: چرا نگفتی: سلام بر تو ای امیرالمؤمنان؟ سعد گفت: اگر ما تو را امیر کرده بودیم امیر مؤمنان بودی، ولی تو این مقام را به زور اشغال کرده ای!
سرانجام معاویه در همان سال (41 ه) به شام بازگشت و حکومت همه سرزمینهای اسلام را به دست گرفت، کارگزاران را معین کرد، فرمانداران را در جایهای خود گماشت... اما خاطرش نه از سوی امام مجتبی و امام حسین علیهماالسلام آسوده شد و نه از سوی یاران و شیعیان وفادار آن حضرت. برخی شیعیان به دربار او می رفتند، با او مجادله می کردند و او را محکوم می نمودند که ذکر آنها به طول می انجامد و در فرصتی مناسب باید نگاشته شود.
امام حسن علیه السلام نیز همراه برادر و سایر نزدیکان راهی مدینه شد و باقی عمر را در آنجا به سر برد.
معاویه سالی به مدینه آمد و برای زهر چشم گرفتن از مردم سخنرانی کرد و در میان سخنانش در حضور امام حسن و امام حسین علیهماالسلام به امیرمؤمنان و امام حسن بسیار بد گفت. امام حسین علیه السلام برخاست که پاسخ گوید، امام حسن علیه السلام دست او را گرفت و نشاند و خود برخاست و فرمود: ای که از علی بد گفتی، من حسنم و پدرم علی، تو معاویه هستی و پدرت صخر (ابوسفیان)، مادر من فاطمه است و مادر تو هند، جد من رسول خدا است و جد تو حرب، جده من خدیجه است و جده تو فتیله (زنی بدنام). پس خدا لعنت کند از ماد نفر آن کس را که گمنام تر، حسبش پست تر، پیشینه اش بدتر و دارای سابقه کفر و نفاق است. و گروههایی از اهل مسجد آمین گفتند.(80)
و زمانی دیگر امام مجتبی علیه السلام در حضور معاویه منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم، معاویه چنین پندارد که من او را شایسته خلافت دانسته و خود را شایسته ندانسته ام؛ معاویه دروغ می گوید، من به حکم کتاب خدا و بیان پیامبر خدا از او به ولایت بر مردم شایسته ترم؛ به خدا سوگند، اگر مردم با من بیعت می کردند و اطاعت و یاری می نمودند از باران آسمان و برکات زمین بهره مند می شدند و تو نیز ای معاویه در خلافت طمع نمی کردی؛ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ امتی کار حکومت را به مردی واگذار نمی کند با آنکه داناتر از وی در میان آنان وجود داشته باشد جز آنکه کارشان به پستی می گراید و سرانجام چون گوساله پرستان (پرستشگر طاغوتهای زمان) شوند...(81).
این درگیریها، پرخاشها، احتجاجها و شورشها ادامه داشت، از سویی برخی از شیعیان مانند حجربن عدی و یارانش بر امیران شهر اعتراض می کردند، به معاویه بد می گفتند و تحت تعقیب قرار می گرفتند. او دستور داد هر که را گمان بردید از شیعیان است حقوق او را قطع کنید، خانه اش را بر سرش خراب کنید و هیچ کس از آنان را امنیت ندهید. از سوی دیگر خوارج سر برداشتند و به جنگ کارگزاران معاویه برخاستند. او از امام حسن علیه السلام خواست که با او در سرکوب خوارج همکاری کند، امام پاسخ داد: اگر بنا باشد با کسی بجنگم نخست با تو خواهم جنگید.
شورشهای دیگری نیز چون شورش موالی (غیر عربها) انجام گرفت و سرکوب شد. بالاخره چون پایه های حکومت معاویه استوار گردید بر آن شد که یزید را به جانشینی خود معرفی کند، ولی با وجود امام حسن و امام حسین چنین کاری امکان نداشت، از این رو این کار را به سالهای آخر عمر خود موکول کرد. ولی باز هم تاب تحمل امام مجتبی را نداشت، از این رو تصمیم به مسموم ساختن امام گرفت.