فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

آمادگی امام برای جهاد و خیانت یاران

چون خبر حرکت معاویه به امام رسید، حضرت به منبر آمد و سخنرانی کرد و مردم را به جهاد با معاویه فرا خواند، امام کسی پاسخ مثبت نداد. عدی بن حاتم آن شیعه پاکباخته و غیور برخاست و فریاد زد: سبحان الله، چه بد مردمی هستید شما! امام و فرزند پیامبر، شما را به جهاد فرا می خواند و اجابت نمی کنید؟! کجایند شجاعان شما؟ مگر از خشم پروردگار نمی ترسید؟ آیا از ننگ و عار پروا ندارید؟
در اینجا جماعتی برخاستند و با او همرأی شدند. امام فرمود: اکنون اگر به راستی آهنگ جهاد دارید به سوی نخیله، لشکرگاه من، بروید با اینکه می دانم به گفته من وفا نخواهید کرد، زیرا دیدم که با پدرم چه کردید.
ولی هنگامی که امام به لشکرگاه رفت دید بیشتر آنان که اظهار همیاری کردند به قول خود وفا ننموده و نیامده اند. اما باز در آنجا سخنرانی کرد و فرمود:
مرا فریب دادید چنانکه امام پیش از مرا فریب دادید. نمی دانم پس از من همراه کدام امام جهاد خواهید کرد؟ آیا همراه کسی که هرگز به خدا و رسول ایمان نیاورده و از ترس شمشیر اظهار اسلام کرده است؟ (یعنی معاویه) .
سپس از منبر فرود آمد و با همه عهدشکنی ها و سستی های اصحاب، باز آماده درگیری مسلحانه شد. لشکری متشکل از چهار هزار کس به فرماندهی مردی از قبیله کنده به نام حکم بر سر راه معاویه فرستاد و فرمود: در منزگاه انبار بمان تا فرمان من برسد. اما معاویه او را با رشوه خرید و به سوی خود جلب نمود. امام دیگر بار مردی از قبیله مراد را طلبید و با چهار هزار کس روانه انبار کرد و در برابر مردم از او پیمانها گرفت که پایدار بماند و فریب دشمن را نخورد. وی رفت اما این بار نیز وعده های معاویه کار خود را کرد و او را نیز فریفت... .
کار به همین شیوه می گذشت تا آنکه امام تصمیم گرفت خود به مصاف معاویه برود. این بود که مغیرد بن نوفل را در کوفه به جای خود نهاد و نخیله را لشکرگاه خود قرار داد و به مغیره امر کرد تا مردم را بسیج کند. مغیره مردم را بسیج کرد و مردم هم فوج روان شدند. امام از نخیله کوچ کرد تا به دیر عبدالرحمن رسید. سه روز در آنجا ماند تا سپاه جمع شد. در این هنگام سان دید و چهل هزار سواره و پیاده آماده نبرد شد. امام پسر عموی (پدر) خود عبیدالله بن عباس(62) را با قیس بن سعد و دوازده هزار کس از آنجا به جنگ معاویه گسیل داشت و فرمود: عبیدالله امیر لشکر باشد، اگر پیشامدی رخ داد قیس بن سعد، و باز اگر پیشامدی رخ داد سعید بن قیس (فرزند او) امیر لشکر باشد.
سپاه حرکت کرد و در محلی به نام مسکن اردو زد و اما پس از روانه کردن لشکر دوازده هزار نفری عبیدالله، خود به سوی ساباط مداین تاخت.
اما امام در دل به آنها اعتماد نداشت و عزم راسخی در آنها نمی دید، آنها لشکری بودند که از سویی سالها جنگیده و فرسوده و بی رمق بودند و از سویی دیگر ایمان به کار خود نداشتند و هنوز می پنداشتند که می توان با معاویه کوتاه آمد و به زندگی آرام ادامه داد و سرگرم کسب و کار روزانه شد.
معاویه از ورود این لشکر باخبر شد و با همفکری عمر و عاص بر آن شد که عبیدالله را با رشوه بفریبد. عبیدالله بن عباس قبلاً از سوی علی علیه السلام فرماندار مکه(63) بود و هنگامی که معاویه بسربن ارطاة را برای غارت و چپاول به آنجا فرستاد عبیدالله از ترس وی گریخت و دو کودک وی به چنگ بسر افتادند و او سر آنها را برید و در چاه افکند(64)؛ این مرد با آنکه چنین زخمی از معاویه و اطرافیانش خورده بود باز هم عبرت نگرفت، غیرت مردانه اش نجوشید و به محض پیشنهاد مبلغ هنگفتی از معاویه دین به دنیا، و شرف و عزت به خواری و ذلت فروخت و فرزند پیامبر و سپاه اسلام را رها کرد و شبانه به اردوی معاویه پیوست.
خبر فرار عبیدالله سپاه امام را درهم شکست و قیس بن سعد که جانشین او بود با آنکه مردانگی بزرگی کرد و ضرب شستی به معاویه نشان داد و سپاه معاویه را عقب راند ولی آثار تفرقه و دهشت در سپاه امام به چشم می خورد.
معاویه از سویی دیگر با همه این ترفندها هنوز از هیبت امام در هراس بود و جنگ را مصلحت نمی دید و تجربه صفین از خاطرش محو نشده بود. از این رو همواره نامه می نوشت و طلب صلح می کرد حتی نامه سفید امضاء فرستاد که امام هر شرطی دارد مرقوم بدارد. و در ضمن، نامه های برخی از اصحاب امام را که پنهانی با او مکاتبه کرده بودند و قول مساعد و همکاری داده بودند برای امام فرستاد و نوشت که این مردم با پدرت وفا نکردند با تو نیز نخواهند کرد.
در این اثنا خبر فرار عبیدالله به امام رسید. امام با اینکه از اول می دانست با سپاهی چنین، کار به سامان نمی رسد و پیروزی به دست نمی آید، باز هم دست از کار نکشید و برای اتمام حجت دوباره از مردم یاری خواست و به آنان فرمود: فردا در فلان جا گرد آیید، از خدا بترسید و بیعت نشکنید.
آن گاه ده روز در آنجا ماند اما تعداد قابل توجهی که سپاهی را تشکیل دهند نیامد. این بود که با مردم سخن گفت و فرمود: ... من می خواستم دین حق را به پا دارم، مرا یاری نکردید، من عبادت خدا را تنها می توانم کرد اما به خدا سوگند، اگر امر را به معاویه واگذارم شما در دولت بنی امیه هرگز، اگر امر را به معاویه واگذارم شما در دولت بنی امیه هرگز روی شادی و آسایش نخواهید دید، بلکه به انواع عذابها و شکنجه ها دچار خواهید شد... به خدا سوگند اگر یاوری می داشتم کار را به معاویه نمی گذاشتم، زیرا به خدا و رسول سوگند که خلافت بر بنی امیه حرام است....
و باز در سخنرانی دیگری فرمود: ما حزب پیروز خدا، عترت پاک پیامبر، خاندان مطهر او و یکی از دو چیز گرانبهاییم که پیامبر ما را در کنار قرآن در میان امت نهاد...
به خدا سوگند نه شک (در حقانیت خودمان) و نه پشیمانی (بر زخمهایی که از دشمن خورده ایم) ما را از جنگ با شامیان باز می دارد؛ ولی در گذشته با دلخوشی و سلامت نفس و صبر و استقامت با شامیان نبرد می کردیم، ولی امروز آن صبر و سلامت از دست رفته، سلامت به عداوت، و صبر به بی تابی بدل شده است؛ شما در جنگ صفین در حالی می جنگیدید که دینتان جلو دنیایتان بود، ولی امروز دنیایتان جلو دینتان قرار گرفته است! بدانید که ما آن گونه که بودیم هستیم و شما آن گونه که بودید نیستید. امروز گروهی از شما بر کشتگان خود در صفین می گریند، و گروهی خونخواهی کشتگان نهروان می کنند ، گروه اول ما را یاری نمی دهند و گروه دوم هم در صدد انتقام و شورش اند.
با این حال بدانید که معاویه ما را به کاری فراخوانده (صلح) که هیچ عزت و انصافی در آن نیست؛ اگر مرد جنگید و برای جانبازی آماده اید پیشنهاد او را رد می کنیم و با لبه تیز شمشیرها پاسخ او را می دهیم و در پیشگاه خدا محاکمه اش می کنیم. ولی اگر خواهان زندگی هستید پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت خاطر شما را فراهم آوریم(65) مردم از هر سو فریاد برآوردند: البقیة، البقیة، ما طالب حیاتیم، خون بقیه را حفظ کن!
اینجا بود که امام صلح تحمیلی را پذیرفت(66)
آخرین آزمون و حمله به امام
پس از آنکه امیران فراری و لشکریان پیمان شکن امام را تنها گذاردند، امام برای آخرین بار دست به آزمایش یاران زد تا اندازه وفاداری کسانی را که اعلام وفاداری می کردند و نیز گروهی که طالب جنگ بودند بسنجد، از این رو خطبه ای خواند که از آن بوی پذیرش صلح به مشام می رسید:
... اما بعد، به خدا سوگند من در حالی صبح کردم که به حمد و منت خداوند خیرخواه ترین فرد برای بندگان خدا هستم، هرگز از هیچ مسلمانی کینه به دل ندارم و قصد سوء و خیانت به کسی در من نیست، بدانید که اگر اموری ناخوشایند ببینید ولی جماعتتان حفظ شود بهتر از آن است که نظرتان تأمین شود اما امت اسلام از هم پاشیده باشد. بدانید که من برای شما از خودتان خیرخواه ترم. پس امر مرا مخالفت نکنید و رأی مرا رد نکنید، خداوند من و شما را بیامرزد و ما را به آنچه محبت و رضا در آن است رهنمایی کند.
مردم (ظاهراً خوارج) به یکدیگر نگریستند و گفتند: گویا قصد صلح با معاویه را دارد و می خواهد حکومت را به او تسلیم کند! و گفتند: به خدا این مرد کافر شده است! سپس بر خیمه امام یورش بردند و اسباب و اثاثیه آن را غارت کردند و سجاده از زیر پای حضرت کشیدند و یکی از آن عبا را از دوش امام کشید و امام شمشیر بر کمر بدو عبا بر زمین نشست(67) سپس امام بر اسب سوار شد و گروهی از خواص اطراف او را گرفتند و مانع نزدیک شدن مردم می شدند، امام مردم ربیعه و همدان را فرا خواند، آمدند گرد او را گرفتند. امام حرکت کرد اما برخی از مخالفان نیز در میان یاران بودند، چون امام به مظلم ساباط رسید مردی از بنی اسد به نام جراح بن سنان دهنه اسب را گرفت و فریاد زد: الله اکبر ای حسن مانند پدر مشرک شدی! سپس با خنجری که در دست داشت بر ران امام زد که ران را تا استخوان شکافت. امام از روی اسب خود را بر روی او انداخت و هر دو بر زمین افتادند، اطرافیان بر سر ضارب ریختند و با همان خنجر کارش را ساختند. امام را بر روی سریری به مدائن انتقال دادند و در خانه سعد بن مسعود ثقفی به مداوا پرداخت.(68)

7- پذیرش صلح و مواد صلحنامه

پس از این جریانات بود که امام به ناخواه پیشنهاد فریبکارانه معاویه برای صلح را پذیرفت. معاویه نماینده خود عبدالله بن عامر را با نامه سفید امضاء نزد آن حضرت فرستاد که امام هر شرطی دارد قید کند. آن گاه قراردادی میان آنها منعقد شد که برخی از شروط و مواد قطعی آن بدین قرار است:
1- حکومت به معاویه واگذار می شود، بدین شرط که به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره خلفای شایسته عمل کند.(69)
2- پس از معاویه حکومت متعلق به حسن است و اگر برای او حادثه ای پیش آمد متعلق به حسین است و معاویه حق ندارد جانشین تعیین کند.
3- معاویه باید ناسزا گفتن به علی علیه السلام در نمازها و خطبه ها را ترک کند و از او جز به نیکی یاد نکند.
4- بیت المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است مستثنی است و معاویه حقی در آن ندارد و باید سالی دو میلیون درهم دیگر برای حسن بفرستد.
5- احرار و آزادگان و یاران علی علیه السلام در هر گوشه از زمینهای خدا: شام، عراق، یمن، حجاز و... که هستند باید در امان باشند و معاویه باید لغزشهای آنان را نادیده بگیرد و نیز به جان حسن و حسین سوء قصدی نشود.
اینها شروط قطعی است که در کتابهای تاریخ و حدیث آمده، و عمده ترین مصالح و مسائل آن روز جامعه اسلام بوده است، که راستی اگر بدانها عمل می شد حکومت به جایگاه اصلی خود باز می گشت و دست دشمنان اسلام از سر اسلام و مسلمین کوتاه می گشت، و اگر نقض می شد رسوایی برای نقض کننده بود. در شرط اول حکومت را به معاویه وا می گذارد و این چنین از حق شخصی خود می گذرد که اگر جنگ صرفاً بر سر حکومت است و غاصب متعهد است که امور مسلمانان را در مجرای صحیح اداره کند امام حاضر است کناره بگیرد.
در شرط دوم بیان می دارد که صلح موقت و محدود است به زمان حیات معاویه نه برای همیشه. از این رو در یکی از خطبه های خود فرمود:از کجا معلوم؟ شاید این آزمونی است و اندکی بهره مندی و تجدید قوا تا وقتش فرا رسد.(70)
در شرط سوم دست معاویه را رو می کند و دروغ او را آشکار می سازد، زیرا اگر لعن علی علیه السلام جایز است چرا متعهد می شود که دست از آن بردارد، و اگر جایز نیست چرا تا حال لعن می کرده است؟! البته معاویه تمام شروط از جمله همین شرط را زیر پا گذاشت و لعن علی علیه السلام تا سال 100 ه. ادامه داشت و در زمان عمر بن عبدالعزیز با ترفندی که او به کار برد لعن برداشته شد.
در شرط چهارم پشتوانه اقتصادی و تأمین نیاز شیعیان و بنی هاشم نهفته است تا آنان در اثر نیاز مالی به سوی معاویه جذب نشوند و یا در مبارزه سست نگردند.
در شرط پنجم تأمین جانی و آسایش روانی شیعیان علی علیه السلام که در جنگ صفین بر ضد معاویه جنگیده بودند و معاویه کینه هایی از آنان به دل داشت، گنجانده شده تا پس از رسیدن به قدرت از آنان انتقام نکشد؛ گر چه دقیقاً ضد آن عمل کرد چنانکه در وصف او گفتیم.

8- چرا ترجیح صلح بر شهادت؟(71)

پرسش درست است که امام یاور نداشت و کوفیان بی وفایی کردند، اما مگر امام حسین علیه السلام یاور داشت؟ و مگر کوفیان با او وفا کردند؟ نه، پس چرا می بینیم که امام حسین علیه السلام با همان یاران اندک تا آخرین قطره خون جنگید، ولی امام حسن علیه السلام چنین نکرد؟
پاسخ: شرایط زمان این دو امام بزرگوار با هم تفاوتهایی داشت که دو گونه وظیفه و منطق را ایجاب می کرد: برای امام حسن علیه السلام منطق جهاد و برای امام حسین علیه السلام منطق شهادت را. اینک به این تفاوتها اشاره ای می کنیم:
1- امام حسن علیه السلام در مسند خلافت قرار داشت و معاویه به عنوان یک حاکم معترض بر ضد او قیام کرد، درست بر عکس امام حسین علیه السلام که یزید بر مسند خلافت قرار داشت و آن حضرت معترض بود(72)، بنابراین کشته شدن امام حسن علیه السلام در این وضع، به معنای کشته شدن خلیفه مسلمانان و شکست مرکز خلافت بود، و مقاومت آن حضرت، تا سر حد کشته شدن مانند مقاومت و کشته شدن عثمان بود نه نظیر مقاومت و شهادت امام حسین علیه السلام و کشته شدن خلیفه شدیداً مورد انکار امامان بود و هتک حرمت این مقام به شمار می رفت، و لذا می بینیم که علی علیه السلام حاضر به کشته شدن عثمان نبود (تنها برای حفظ احترام این مقام نه به خاطر شخص عثمان) و امام حسین علیه السلام نیز برای حفظ حرمت خانه خدا از مکه بیرون می رود تا خونی در آنجا ریخته نشود.
2- درگیری و جنگ با سپاه شام یک جنگ فرسایشی بود، زیرا اگر چه امام حسن علیه السلام یاران مخلص با وفا کم داشت ولی این بدان معنی نیست که سپاه او به کلی از بین رفته بودند و معاویه اگر به کوفه وارد می شد یکسره فتح می کرد؛ بلکه امام می توانست لشکر انبوهی از همان مردم گرد آورد و با معاویه مصاف دهد(73)، اما این جنگ فرسایشی می شد که یا طرف پیروز نداشت و مدتها به طول می انجامید و بالاخره سرنوشت صفین پیش می آمد و معاویه برنده می شد، و یا پیروزی در جنگ به سود معاویه پایان می یافت آن هم با دادن تلفات بسیاری از یاران و و شیعیان امام. این چه افتخاری برای امام بود که چندین سال بجنگد و دهها هزار نفر از دو طرف کشته شوند، سرانجام یا خستگی دو طرف باشد و هر کدام به جای خود باز گردند و یا امام که خلیفه آن وقت بود با یارانش کشته شود؟ این فرق دارد با جنگ و شهادت امام حسین علیه السلام با یارانی اندک که مجموعاً ظرف یک روز خاتمه یافت. بنابراین صلح امام سبب حفظ خون بسیاری از شیعیان علی علیه السلام که تنها نیروهای حق بودند، گرید.
وانگهی اگر بر فرض محال معاویه کشته می شد، پیراهن عثمان دیگری درست می شد و سر آغاز جنگهای بعدی بود.
3- یزید از امام حسین علیه السلام بیعت خواست و بر سر او شمشیر کشید و امام پاسخ منفی داد و تا پای جان ایستاد، اما معاویه از امام حسن علیه السلام بیعت نمی خواست بلکه این امام حسن علیه السلام بود که از وی طلب بیعت می نمود. بنابراین پاسخ شمشیر شمشیر بود و پاسخ تدبیر، تدبیر.
4- چنانکه گفتیم امام حسن علیه السلام در آغاز قصد جنگ داشت، سپاه تهیه دید، با یاران صحبت کرد و از آنان درباره جنگ نظر خواست ولی آنان اعلام وفاداری نکردند، برعکس امام حسین علیه السلام که کوفیان نامه ها نوشتند و امام را دعوت کردند، و از این رو حجت بر امام حسین علیه السلام برای حرکت به سوی کوفه تمام شد، اما در مورد امام حسن علیه السلام کوفیان حجت نداشتند بلکه امام حسن علیه السلام بر آنان اتمام حجت کرده بود.
5- هنگام قیام امام حسین علیه السلام بیست سال از حکومت بلامنازع معاویه گذشته بود و چهره پلید وی بر دوست و دشمن آشکار شده بود، خانه ای نبود که ظلم و ستمش در آن راه نیافته باشد، و همه از او زخم خورده بودند و از همه بالاتر فرزند نحس فاسقش را بر مردم مسلط نموده و به زور در جای خود نشانده بود، اما در زمان امام حسن علیه السلام گر چه حضرت و شیعیان خاص و خالص حضرتش از باطن معاویه آگاه بودند و دیگران نیز کم و بیش ضربه دیده بودند، ولی هنوز چهره واقعی او برای بیشتر مردم آشکار نبود و مردم او را بد آدمی می شناختند ولی خوب حاکمی! وی چهره تقدس به خود گرفته بود و می گفت: من خلافت را خواهانم و حاضرم به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره خلفای گذشته عمل کنم، جانشین معین نکنم و پس از من حسن و پس از او حسین خلیفه باشد.
راستی اگر امام حسن علیه السلام صلح را نمی پذیرفت آیا امروز در مقابل تاریخ مورد اعتراض واقع نمی شد که دعوای او با معاویه بر سر قدرت بوده است؟ چرا که او ورقه سفید امضا می کند و قول می دهد که من به تمام خواسته های تو عمل می کنم، فقط موقتاً قدرت را به من واگذار! حال که نمی پذیری پس می خواهی خون به پا کنی و مسلمانان را به کشتن دهی! بنابراین امام حسن علیه السلام در تاریخ محکوم می شد. اما اینک معاویه محکوم است. زیرا معلوم شد که مردی حیله گر و سیاست باز است و با داشتن قدرت پایبند هیچ تعهدی نیست.
6- امام حسین علیه السلام از سوی یارانش هر چند اندک، کاملاً در امنیت بود و آنان پروانه وار گرد شمع وجود او می گشتند، ولی امام مجتبی علیه السلام به یاران خود اطمینان نداشت بلکه خطر بسیاری از آنان کمتر از خطر سپاه معاویه نبود.
7- در یک مورد که شرایط زمانی امام حسن و حسین تفاوت نداشت دیده می شود روش آن دو امام کاملاً موافق و سازگار با یکدیگر است و آن صلح امام حسن علیه السلام و قبول و پایبندی امام حسین علیه السلام به آن است تا وفات معاویه یعنی امام حسین در ده سال امامت خویش همان روش امام حسن را پیش گرفت و در سال بعد، پس از فوت معاویه و انقضای زمان صلح، بر یزید شورید تا به شهادت رسید.