فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

اقدامات معاویه

از طرفی چون خبر شهادت علی علیه السلام و بیعت مردم با امام مجتبی علیه السلام به معاویه رسید دو نفر به کوفه و بصره فرستاد تا اخبار را گزارش کنند و مردم را نسبت به آن حضرت دلسرد نموده، کار را بر امام تباه سازند. امام با خبر شد، دستور داد جاسوس کوفه را که نزد مرد قصابی پنهان شده بود بیرون آورده، گردن زدند. و نیز به امیر بصره نامه نوشت و جاسوس بصره را نیز گردن زدند. سپس به معاویه نوشت:
... اما بعد، حالا مردانی می فرستی تا دست به خرابکاری و ترور بزنند، و جاسوسانی می گماری تا اخبار را برایت گزارش کنند؟ گویی سر جنگ داری؟ البته به همین زودی جنگ در خواهد گرفت، پس چشم به راه باش....
معاویه نیز در پاسخ حضرت نامه ای نامناسب نوشت. و از آن پس همواره نامه ها و بحثها و احتجاجاتی میان آن دو صورت می گرفت، امام حقانیت خود را گوشزد می نمود و از کار خلفای پیشین انتقاد می کرد تا آنکه حجت را کاملاً بر معاویه تمام کرد. اما معاویه دست بردار نبود، بلکه 18 روز پس از شهادت علی علیه السلام سپاهی تهیه دید و برای اشغال عراق به سوی آن سامان حرکت کرد تا به پل منبج (61) رسید. از سوی دیگر جاسوسانی چند به کوفه فرستاد تا برخی از منافقان و خوارج را دیدار کنند، آنانی که در میان یاران امام بودند و تا آن هنگام از ترس شمشیر امیرمؤمنان علی علیه السلام اطاعت می کردند امثال عمروبن حریث و اشعث بن قیس و شبث بن ربعی و... و هر یک را وعده داد اگر امام حسن را به قتل رساند دویست هزار درهم و یکی از دختران و یکی از دختران خود و فرماندهی یکی از لشکرهای شام را به او بدهد... و این وعده ها چندان در آنان تأثیر کرد که از یاری امام دست شستند و مایل به معاویه شدند تا آنجا که امام احساس خطر می کرد و در زیر جامه خویش سلاح می پوشید، تا آنک روزی یکی از منافقان در اثنای نماز تیری به جانب امام افکند و چون زره به تن داشت در او کارگر نیفتاد.
این اعمال منافقانه و روابط جاسوسی با معاویه ادامه داشت، ریز و درشت اخبار کوفه را به وی گزارش می کردند و در پنهانی به معاویه نامه ها نوشتند و اظهار موافقت نمودند.

آمادگی امام برای جهاد و خیانت یاران

چون خبر حرکت معاویه به امام رسید، حضرت به منبر آمد و سخنرانی کرد و مردم را به جهاد با معاویه فرا خواند، امام کسی پاسخ مثبت نداد. عدی بن حاتم آن شیعه پاکباخته و غیور برخاست و فریاد زد: سبحان الله، چه بد مردمی هستید شما! امام و فرزند پیامبر، شما را به جهاد فرا می خواند و اجابت نمی کنید؟! کجایند شجاعان شما؟ مگر از خشم پروردگار نمی ترسید؟ آیا از ننگ و عار پروا ندارید؟
در اینجا جماعتی برخاستند و با او همرأی شدند. امام فرمود: اکنون اگر به راستی آهنگ جهاد دارید به سوی نخیله، لشکرگاه من، بروید با اینکه می دانم به گفته من وفا نخواهید کرد، زیرا دیدم که با پدرم چه کردید.
ولی هنگامی که امام به لشکرگاه رفت دید بیشتر آنان که اظهار همیاری کردند به قول خود وفا ننموده و نیامده اند. اما باز در آنجا سخنرانی کرد و فرمود:
مرا فریب دادید چنانکه امام پیش از مرا فریب دادید. نمی دانم پس از من همراه کدام امام جهاد خواهید کرد؟ آیا همراه کسی که هرگز به خدا و رسول ایمان نیاورده و از ترس شمشیر اظهار اسلام کرده است؟ (یعنی معاویه) .
سپس از منبر فرود آمد و با همه عهدشکنی ها و سستی های اصحاب، باز آماده درگیری مسلحانه شد. لشکری متشکل از چهار هزار کس به فرماندهی مردی از قبیله کنده به نام حکم بر سر راه معاویه فرستاد و فرمود: در منزگاه انبار بمان تا فرمان من برسد. اما معاویه او را با رشوه خرید و به سوی خود جلب نمود. امام دیگر بار مردی از قبیله مراد را طلبید و با چهار هزار کس روانه انبار کرد و در برابر مردم از او پیمانها گرفت که پایدار بماند و فریب دشمن را نخورد. وی رفت اما این بار نیز وعده های معاویه کار خود را کرد و او را نیز فریفت... .
کار به همین شیوه می گذشت تا آنکه امام تصمیم گرفت خود به مصاف معاویه برود. این بود که مغیرد بن نوفل را در کوفه به جای خود نهاد و نخیله را لشکرگاه خود قرار داد و به مغیره امر کرد تا مردم را بسیج کند. مغیره مردم را بسیج کرد و مردم هم فوج روان شدند. امام از نخیله کوچ کرد تا به دیر عبدالرحمن رسید. سه روز در آنجا ماند تا سپاه جمع شد. در این هنگام سان دید و چهل هزار سواره و پیاده آماده نبرد شد. امام پسر عموی (پدر) خود عبیدالله بن عباس(62) را با قیس بن سعد و دوازده هزار کس از آنجا به جنگ معاویه گسیل داشت و فرمود: عبیدالله امیر لشکر باشد، اگر پیشامدی رخ داد قیس بن سعد، و باز اگر پیشامدی رخ داد سعید بن قیس (فرزند او) امیر لشکر باشد.
سپاه حرکت کرد و در محلی به نام مسکن اردو زد و اما پس از روانه کردن لشکر دوازده هزار نفری عبیدالله، خود به سوی ساباط مداین تاخت.
اما امام در دل به آنها اعتماد نداشت و عزم راسخی در آنها نمی دید، آنها لشکری بودند که از سویی سالها جنگیده و فرسوده و بی رمق بودند و از سویی دیگر ایمان به کار خود نداشتند و هنوز می پنداشتند که می توان با معاویه کوتاه آمد و به زندگی آرام ادامه داد و سرگرم کسب و کار روزانه شد.
معاویه از ورود این لشکر باخبر شد و با همفکری عمر و عاص بر آن شد که عبیدالله را با رشوه بفریبد. عبیدالله بن عباس قبلاً از سوی علی علیه السلام فرماندار مکه(63) بود و هنگامی که معاویه بسربن ارطاة را برای غارت و چپاول به آنجا فرستاد عبیدالله از ترس وی گریخت و دو کودک وی به چنگ بسر افتادند و او سر آنها را برید و در چاه افکند(64)؛ این مرد با آنکه چنین زخمی از معاویه و اطرافیانش خورده بود باز هم عبرت نگرفت، غیرت مردانه اش نجوشید و به محض پیشنهاد مبلغ هنگفتی از معاویه دین به دنیا، و شرف و عزت به خواری و ذلت فروخت و فرزند پیامبر و سپاه اسلام را رها کرد و شبانه به اردوی معاویه پیوست.
خبر فرار عبیدالله سپاه امام را درهم شکست و قیس بن سعد که جانشین او بود با آنکه مردانگی بزرگی کرد و ضرب شستی به معاویه نشان داد و سپاه معاویه را عقب راند ولی آثار تفرقه و دهشت در سپاه امام به چشم می خورد.
معاویه از سویی دیگر با همه این ترفندها هنوز از هیبت امام در هراس بود و جنگ را مصلحت نمی دید و تجربه صفین از خاطرش محو نشده بود. از این رو همواره نامه می نوشت و طلب صلح می کرد حتی نامه سفید امضاء فرستاد که امام هر شرطی دارد مرقوم بدارد. و در ضمن، نامه های برخی از اصحاب امام را که پنهانی با او مکاتبه کرده بودند و قول مساعد و همکاری داده بودند برای امام فرستاد و نوشت که این مردم با پدرت وفا نکردند با تو نیز نخواهند کرد.
در این اثنا خبر فرار عبیدالله به امام رسید. امام با اینکه از اول می دانست با سپاهی چنین، کار به سامان نمی رسد و پیروزی به دست نمی آید، باز هم دست از کار نکشید و برای اتمام حجت دوباره از مردم یاری خواست و به آنان فرمود: فردا در فلان جا گرد آیید، از خدا بترسید و بیعت نشکنید.
آن گاه ده روز در آنجا ماند اما تعداد قابل توجهی که سپاهی را تشکیل دهند نیامد. این بود که با مردم سخن گفت و فرمود: ... من می خواستم دین حق را به پا دارم، مرا یاری نکردید، من عبادت خدا را تنها می توانم کرد اما به خدا سوگند، اگر امر را به معاویه واگذارم شما در دولت بنی امیه هرگز، اگر امر را به معاویه واگذارم شما در دولت بنی امیه هرگز روی شادی و آسایش نخواهید دید، بلکه به انواع عذابها و شکنجه ها دچار خواهید شد... به خدا سوگند اگر یاوری می داشتم کار را به معاویه نمی گذاشتم، زیرا به خدا و رسول سوگند که خلافت بر بنی امیه حرام است....
و باز در سخنرانی دیگری فرمود: ما حزب پیروز خدا، عترت پاک پیامبر، خاندان مطهر او و یکی از دو چیز گرانبهاییم که پیامبر ما را در کنار قرآن در میان امت نهاد...
به خدا سوگند نه شک (در حقانیت خودمان) و نه پشیمانی (بر زخمهایی که از دشمن خورده ایم) ما را از جنگ با شامیان باز می دارد؛ ولی در گذشته با دلخوشی و سلامت نفس و صبر و استقامت با شامیان نبرد می کردیم، ولی امروز آن صبر و سلامت از دست رفته، سلامت به عداوت، و صبر به بی تابی بدل شده است؛ شما در جنگ صفین در حالی می جنگیدید که دینتان جلو دنیایتان بود، ولی امروز دنیایتان جلو دینتان قرار گرفته است! بدانید که ما آن گونه که بودیم هستیم و شما آن گونه که بودید نیستید. امروز گروهی از شما بر کشتگان خود در صفین می گریند، و گروهی خونخواهی کشتگان نهروان می کنند ، گروه اول ما را یاری نمی دهند و گروه دوم هم در صدد انتقام و شورش اند.
با این حال بدانید که معاویه ما را به کاری فراخوانده (صلح) که هیچ عزت و انصافی در آن نیست؛ اگر مرد جنگید و برای جانبازی آماده اید پیشنهاد او را رد می کنیم و با لبه تیز شمشیرها پاسخ او را می دهیم و در پیشگاه خدا محاکمه اش می کنیم. ولی اگر خواهان زندگی هستید پیشنهاد او را بپذیریم و رضایت خاطر شما را فراهم آوریم(65) مردم از هر سو فریاد برآوردند: البقیة، البقیة، ما طالب حیاتیم، خون بقیه را حفظ کن!
اینجا بود که امام صلح تحمیلی را پذیرفت(66)
آخرین آزمون و حمله به امام
پس از آنکه امیران فراری و لشکریان پیمان شکن امام را تنها گذاردند، امام برای آخرین بار دست به آزمایش یاران زد تا اندازه وفاداری کسانی را که اعلام وفاداری می کردند و نیز گروهی که طالب جنگ بودند بسنجد، از این رو خطبه ای خواند که از آن بوی پذیرش صلح به مشام می رسید:
... اما بعد، به خدا سوگند من در حالی صبح کردم که به حمد و منت خداوند خیرخواه ترین فرد برای بندگان خدا هستم، هرگز از هیچ مسلمانی کینه به دل ندارم و قصد سوء و خیانت به کسی در من نیست، بدانید که اگر اموری ناخوشایند ببینید ولی جماعتتان حفظ شود بهتر از آن است که نظرتان تأمین شود اما امت اسلام از هم پاشیده باشد. بدانید که من برای شما از خودتان خیرخواه ترم. پس امر مرا مخالفت نکنید و رأی مرا رد نکنید، خداوند من و شما را بیامرزد و ما را به آنچه محبت و رضا در آن است رهنمایی کند.
مردم (ظاهراً خوارج) به یکدیگر نگریستند و گفتند: گویا قصد صلح با معاویه را دارد و می خواهد حکومت را به او تسلیم کند! و گفتند: به خدا این مرد کافر شده است! سپس بر خیمه امام یورش بردند و اسباب و اثاثیه آن را غارت کردند و سجاده از زیر پای حضرت کشیدند و یکی از آن عبا را از دوش امام کشید و امام شمشیر بر کمر بدو عبا بر زمین نشست(67) سپس امام بر اسب سوار شد و گروهی از خواص اطراف او را گرفتند و مانع نزدیک شدن مردم می شدند، امام مردم ربیعه و همدان را فرا خواند، آمدند گرد او را گرفتند. امام حرکت کرد اما برخی از مخالفان نیز در میان یاران بودند، چون امام به مظلم ساباط رسید مردی از بنی اسد به نام جراح بن سنان دهنه اسب را گرفت و فریاد زد: الله اکبر ای حسن مانند پدر مشرک شدی! سپس با خنجری که در دست داشت بر ران امام زد که ران را تا استخوان شکافت. امام از روی اسب خود را بر روی او انداخت و هر دو بر زمین افتادند، اطرافیان بر سر ضارب ریختند و با همان خنجر کارش را ساختند. امام را بر روی سریری به مدائن انتقال دادند و در خانه سعد بن مسعود ثقفی به مداوا پرداخت.(68)

7- پذیرش صلح و مواد صلحنامه

پس از این جریانات بود که امام به ناخواه پیشنهاد فریبکارانه معاویه برای صلح را پذیرفت. معاویه نماینده خود عبدالله بن عامر را با نامه سفید امضاء نزد آن حضرت فرستاد که امام هر شرطی دارد قید کند. آن گاه قراردادی میان آنها منعقد شد که برخی از شروط و مواد قطعی آن بدین قرار است:
1- حکومت به معاویه واگذار می شود، بدین شرط که به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره خلفای شایسته عمل کند.(69)
2- پس از معاویه حکومت متعلق به حسن است و اگر برای او حادثه ای پیش آمد متعلق به حسین است و معاویه حق ندارد جانشین تعیین کند.
3- معاویه باید ناسزا گفتن به علی علیه السلام در نمازها و خطبه ها را ترک کند و از او جز به نیکی یاد نکند.
4- بیت المال کوفه که موجودی آن پنج میلیون درهم است مستثنی است و معاویه حقی در آن ندارد و باید سالی دو میلیون درهم دیگر برای حسن بفرستد.
5- احرار و آزادگان و یاران علی علیه السلام در هر گوشه از زمینهای خدا: شام، عراق، یمن، حجاز و... که هستند باید در امان باشند و معاویه باید لغزشهای آنان را نادیده بگیرد و نیز به جان حسن و حسین سوء قصدی نشود.
اینها شروط قطعی است که در کتابهای تاریخ و حدیث آمده، و عمده ترین مصالح و مسائل آن روز جامعه اسلام بوده است، که راستی اگر بدانها عمل می شد حکومت به جایگاه اصلی خود باز می گشت و دست دشمنان اسلام از سر اسلام و مسلمین کوتاه می گشت، و اگر نقض می شد رسوایی برای نقض کننده بود. در شرط اول حکومت را به معاویه وا می گذارد و این چنین از حق شخصی خود می گذرد که اگر جنگ صرفاً بر سر حکومت است و غاصب متعهد است که امور مسلمانان را در مجرای صحیح اداره کند امام حاضر است کناره بگیرد.
در شرط دوم بیان می دارد که صلح موقت و محدود است به زمان حیات معاویه نه برای همیشه. از این رو در یکی از خطبه های خود فرمود:از کجا معلوم؟ شاید این آزمونی است و اندکی بهره مندی و تجدید قوا تا وقتش فرا رسد.(70)
در شرط سوم دست معاویه را رو می کند و دروغ او را آشکار می سازد، زیرا اگر لعن علی علیه السلام جایز است چرا متعهد می شود که دست از آن بردارد، و اگر جایز نیست چرا تا حال لعن می کرده است؟! البته معاویه تمام شروط از جمله همین شرط را زیر پا گذاشت و لعن علی علیه السلام تا سال 100 ه. ادامه داشت و در زمان عمر بن عبدالعزیز با ترفندی که او به کار برد لعن برداشته شد.
در شرط چهارم پشتوانه اقتصادی و تأمین نیاز شیعیان و بنی هاشم نهفته است تا آنان در اثر نیاز مالی به سوی معاویه جذب نشوند و یا در مبارزه سست نگردند.
در شرط پنجم تأمین جانی و آسایش روانی شیعیان علی علیه السلام که در جنگ صفین بر ضد معاویه جنگیده بودند و معاویه کینه هایی از آنان به دل داشت، گنجانده شده تا پس از رسیدن به قدرت از آنان انتقام نکشد؛ گر چه دقیقاً ضد آن عمل کرد چنانکه در وصف او گفتیم.