فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

1- معاویه

معاویه فرزند ابوسفیان رئیس مشرکان مکه و دشمن دیرینه اسلام بود. وی در سال هشتم هجری یعنی دو سال قبل از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در فتح مکه به ناچار اظهار اسلام نمود و در شماره طلقاء (آزاد شدگان) در آمد. او در احادیث بسیاری از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله مورد لعن و نفرین قرار گرفته است(51) و او و سایر بنی امیه در عالم رؤیا به صورت بوزینگانی که بر منبر پیامبر می جهند به پیامبر نمایانده شدند(52) و این خاندان در قرآن کریم شجره ملعونه (درخت نفرین شده) نامیده شده است(53).
معاویه در اواخر حکومت ابوبکر به همراه برادرش یزیدبن ابی سفیان برای فتح شام به آنجا فرستاده شد و در سال 18 یا 19 که برادرش در طاعون عمواش از دنیا رفت، از سوی عمر به امارت شام منصوب گردید، و از آن سال تا پایان خلافت عثمان والی شام بود و مدت بیست اندی سال به همراه سایر بنی امیه در حکومت اسلامی ریشه دواند. در طول چهل سال امارت و حکومت جنایاتی از وی سرزد که روی تاریخ را سیاه کرده است. او بود که شکایت ابوذر (رحمة الله) را از شام به عثمان نوشت و سبب تبعید آن مظلوم تنها به ربذه و در نهایت، مرگ غریبانه وی شد.
پس از به خلافت رسیدن علی علیه السلام از بیعت با آن حضرت سر برتافت و بر آن حضرت یاغی شد. جنگ صفین را به راه انداخت و موجب کشته شدن بسیاری از اصحاب اخیار از جمله عمار یاسر گردید، علاوه آنکه با حیله و تزویر، مردان بزرگی چون محمد بن ابی بکر و مالک اشتر را به شهادت رساند. در هنگامی که علی علیه السلام سرگرم قتال خوارج و امور دیگر بود چپاولگرانی امثال بسر بن ارطاة و سفیان بن عوف غامدی را می فرستاد و بر شهرهای مکه، مدینه، یمن، کوفه و بصره حمله می کردند و دست به کشتار و غارت می زدند. وی یاران علی علیه السلام را با مبالغ زیادی رشوه می خرید و به سوی خود جلب می کرد.
پس از صلح با امام حسن مجتبی علیه السلام، همه مواد قرارداد را زیر پا نهاد، بر روی منبر و در خطبه های جمعه و جماعات و اعیاد آشکارا علی علیه السلام را دشنام می داد، از شیعیان آن حضرت پی جویی می کرد و هر کس را گمان تشیع در او می برد دستگیر می کرد و به قتل می رساند، از جمله حجربن عدی و یاران با وفایش را به شهادت رساند. امام مجتبی علیه السلام را مسموم کرد، یزید را به خلافت گمارد، اشرار بنی امیه را ولایت بخشید، و در از بین بردن نام مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سنت آن حضرت لحظه ای از پای ننشست(54). آشکارا شراب می خورد، ربا می گرفت، احکام اسلام را زیر و رو می کرد حتی نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواند و کسی بر او اعتراض نکرد.
چندان مردم را به تبلیغات سوء خود فریفته بود که برخی از آنان گمان می کردند پیامبر صلی الله علیه و آله خویشاوندی جز معاویه و دستیارانش ندارد(55). خود را کاتب وحی محمدی جا زده بود و به دلیل آنکه خواهرش ام حبیبه همسر رسول خدا بود خود را خال المؤمنین (دایی مؤمنان) می نامید، ولی به فرمان او محمد بن ابی بکر را که او هم برادر عایشه و دایی مؤمنان بود کشتند و جنازه او را در پوست الاغی کرده آتش زدند!
با آنکه خود عملاً دمی از عثمان حمایت نکرد و با آنکه می دانست انقلابیون مدینه قصد کشتن عثمان را دارند به یاری او نشتافت، همین که عثمان کشته شد علم مخالفت برداشت، پیراهن عثمان را بر نیزه کرد و به خونخواهی او برخاست و با این تزویر مردم شام را بر ضد علی علیه السلام شورانید!
البته در تاریخ از سیاستمداری، بردباری ، انجام امور عبادی، رسیدگی به امور مردم، همت و پشتکار و برخی از صفات مثبت وی سخنها رفته است، ولی باید یادآور شد که وی همه اینها را در خدمت شیطنت و حقه بازی و حق ستیزی و خودمحوری قرار داده بود و به آنها تا آنجا پایبند بود که به سود وی تمام شود وگرنه جنایات، بی رحمی ها، دروغها، تحریفها و اعمال شرک آلود و نفاق انگیز او و خاندانش به حدی است که کتابهای تاریخ و حدیث را سیاه کرده است. به قول حکیم سنایی:
bbداستان پسر هند مگر نشنیدی - که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید
پدر او در دندان پیمبر بشکست - مادر او جگر عم پیمبر بمکید
او به ناحق، حق داماد پیمبر بستاد - پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم تو لعنت نکنی شرمت باد - لعن الله یزیداً و علی آل یزیدbbb

2- شامیان

شام در سال 14 ه. فتح شد و چنانکه گفتیم یزید بن ابی سفیان حاکم آنجا شد و پس از او معاویه. مردم آن نه پیامبر دیده بودند و نه اصحاب با کرامت آن حضرت را. آنچه از اسلام می دانستند همان بود که از بنی امیه و همقطاران آنان آموخته بودند و اصحابی را که می شناختند منافقان کفر پیشه ای امثال معاویه و مروان بن حکم و عمر و عاص و اشراری از این دست بودند... .
مسعودی مورخ امین، شمه ای از ویژگیهای مردم شام را چنین برمی شمرد:
هنگام بازگشت از صفین، مردی از کوفه با مردی از شام بر سر ناقه ای (شتر ماده ای) نزاع کردند، مرد شامی پنجاه تن شاهد آورد که این ناقه از آن این مرد است. معاویه به سود او حکم کرد و شتر را به او سپرد. مرد کوفی گفت: این جمل (شتر نر) است نه ناقه! معاویه گفت: حکمی است که شده و بازگشت ندارد. سپس در نهان مرد کوفی را خواست و پول شتر را به همراه جوایزی به او داد و گفت: برای علی پیغام ببر که من با تعداد صد هزار نفر به جنگ او آمده ام که فرقی میان شتر نر و ماده نمی نهند!
مردم شام چندان فریفته او بودند که در جنگ صفین با جان و دل از او دفاع می کردند. با آنکه می دانستند پیامبر فرموده:عمار را گروه ستمگر می کشند او را کشتند و فریب تزویر عمر و عاص را خوردند که ما عمار را نکشتیم بلکه علی کشت که او را به جنگ ما آورد! علی علیه السلام را دشنام می دادند و کودکان خود را بر این کار تربیت می کردند بی آنکه لحظه ای به خود آیند و از خود بپرسند که علی کیست و چرا باید ناسزا گفته شود؟... .
مسعودی سخن را در این زمینه ادامه می دهد تا آنکه در انتقاد از مردم عوام گوید: اخلاق مردم عامی آن است که بی دلیل کسی را بزرگ می شمردند و شخص بی سوادی را دانشمند قلمداد می کنند، از هر نالایقی که به قدرت رسد پیروی می کنند، حق را از باطل تمیز نمی دهند، از همین رو دیده می شود در مجالس علم جز خواص شکت نمی کنند و از عوام خبری نیست. اما اگر فالگیر و مارگیر و میمون باز و رقاص و حاجی فیروز و افسانه باف و دروغپردازی را ببینند گرد او جمع می شوند یا هر گاه در جایی نزاعی در گرفته باشد و کسی را کتک می زنند و یا به دار می آویزند در آنجا گرد می آیند(56)
معروف و منکر سرشان نمی شود، نیک و بد را تشخیص نمی دهند و مؤمن را از کافر باز نمی شناسند، اینجاست که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله فرمود: مردم دو دسته اند: عالم و شاگرد، و بقیه سفلگانی بی مایه اند که خداوند نظری به آنان ندارد. و علی علیه السلام فرمود: خار و خاشاک اند که با هر بادی به سویی می روند، از نور علم بهره نمی گیرند و به تکیه گاه محکمی پشت نمی دهند.
ببین پیامبر اسلام بیست و دو (یا بیست و سه) سال دعوت کرد، وحی نازل شد، اصحاب آن را لفظ به لفظ می نوشتند، و در آن سالها معاویه آنجا بود که خدا می داند (در مکه میان مشرکان به سر می برد) سپس در دو سال آخر عمر شریف پیامبر به ظاهر اسلام آورد و نامه ای چند برای آن حضرت نوشت، آن وقت او را کاتب وحی می دانند، جایگاهی ویژه برای او قائلند و این مقام شریف را از دیگران نفی می کنند و نامی از دیگران نمی برند!... .(57)
این بود شمه ای از اخلاق و سرگذشت مردم شام. اینک شرح حال کوفیان را بنگر و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

3- کوفیان

مردم کوفه و شهرهای اطراف آن که اطراف آن که یاران امام را تشکیل می دادند از چند گروه تشکیل می شدند:
اول - یاران صدیق و با وفا و شیعیان خالص و با معرفت امام.
دوم - دنیا پرستان که در جستجوی مال و ثروت و مقام بودند.
سوم - افراد شک دار دو دل در تشخیص حق یا در ادامه جنگ
چهارم - متعصبان که فقط از رئیس قبیله خود پیروی می کردند.
پنجم - خوارج که قصد یاری امام را نداشتند و در ظاهر خواستار جنگ با معاویه بودند.
لازم به یادآوری است که جز گروه اول ، سایر پیروان علی علیه السلام که به نام شیعه آن روز نامیده می شدند شیعه به معنای مصطلح آن (یعنی کسانی که علی علیه السلام را جانشین به حق و بلافصل پیامبر صلی الله علیه و آله بدانند و او را در طول بیست و پنج سال محروم از حق خود بشناسند) نبودند، بلکه آن حضرت را خلیفه چهارم می شناختند که با لیاقتهای شخصی که دارد و بیعت عمومی که با او شده به خلافت رسیده است، نه امام معصوم و واجب الاطاعه چون پیامبر صلی الله علیه و آله. از این رو صد در صد و بی چون و چرا طرفدار آن حضرت نبودند، لذا می بینیم علی علیه السلام نتوانست دست به اصلاحات کلی بزند و بسیاری از بدعتها را که در آن زمان رواج داشت براندازد، زیرا فریاد واسنة عمراه مردم برمی خاست و سپاهیان حضرتش پراکنده می شدند(58).
این نکته در یاران امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نیز به چشم می خورد.
گروه اول - گرچه امام مجتبی علیه السلام از تعدادی یاران پاکباخته و دلاوری برخوردار بود ولی شمار آنها به اندازه ای نبود که بتوان با انبوه سپاه جرار شام برابری کنند. از این رو جنگیدن آنان نه تنها دردی را دوا نمی کرد بلکه شهادتشان زیان غیرقابل جبرانی به شمار می رفت و صحنه تاخت و تاز را خالی و باز برای معاویه باقی می نهاد.
گروه دوم - بندگان درهم و دینار و پست و مقام بودند که شعارشان گ.ش آسمان را پاره می کرد اما بزدل بودند و بوقلمون صفت، مردنمایانی در گاه نبرد از نو عروس حجله لطیف تر و شکننده تر. کسانی که علی علیه السلام حاضر بود ده تن آنان را با یک تن از سپاه معاویه معاوضه کند، زیرا یاران معاویه در باطل خود استوار بودند و یاران او در حق خود سست! آنها همان سپاهیان علی بودند که خون به دل علی علیه السلام کردند و آن حضرت از دست سستی آنان آرزوی مرگ می کرد. گاه تحقیرشان می نمود و گاه بر آنان نفرین می کرد. وعده می دادند ولی در بزنگاه، جبهه را خالی می کردند و عقب می نشستند. آنان که گاه به بهانه سرما و گاه به بهانه گرما از جهاد با دشمن طفره می رفتند. درد دلهای علی علیه السلام در (نهج البلاغة) از دست همین کوفیان گوش جان را می خراشد و دود دل حضرتش از آنان به آسمان بلند بود. اینک همین گروه اطراف امام مجتبی گرد آمده و با رودربایستی با او بیعت نموده اند. ولی امام می داند که آنان را عهد و وفایی نیست و به هنگام لزوم صحنه را خالی می کنند.
گروه سوم - افراد دودلی که حق و باطل را نشناخته بودند، از طرفی فریب شعارهای پوچ و دروغین معاویه و یاران او را می خوردند که علی علیه السلام شریک قتل عثمان است و ما خونخواه خلیفه ایم، و از طرفی نمی توانستند حقانیت علی و فرزند او را انکار کنند و نیز در سالها جنگ خسته و فرسوده بودند و ادامه جنگ را خوش نمی داشتند.
گروه چهارم - اینان چشم به دهان رئیس خود دوخته بودند، اگر او پایداری می کرد آنان نیز می ماندند و گرنه، نه معاویه از روحیه آنان با خبر بود، از این رو با پولهای هنگفتی سران آنها را می خرید، و با اعلام انصراف رئیس قبیله تمامی آنها منصرف می شدند، حتی سران آنها برای معاویه نامی نوشتند که گوش به فرمان او هستند و حاضرند حسن بن علی راکت بسته تحویل وی دهند یا او را ترور کنند(59).
گروه پنجم - این گروه همان خوارج هستند که در باطن نه امام حسن علیه السلام را قبول داشتند و نه به معاویه معتقد بودند. هر دو را مزاحم اهداف خود می دانستند. اینان می خواستند با امام به طور مشروط بیعت کنند، یعنی مشروط به جنگ با معاویه، و نظر امام این بود که اگر او امام است و او باید تصمیم بگیرد شرط معنی ندارد و آنها نمی توانند برای او تکلیف معین کنند (چنانکه می خواستند برای پدرش علی تکلیف معین نمایند)... . این گروه گر چه در ظاهر با امام بودند ولی در صدد بودند که جنگ درگیرد و در این میان انتقام کشتگان نهروان را از امام و شیعیان بگیرند... .