فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

4- سیادت و هیبت

شکوه و جلال معنوی امام مجتبی علیه السلام زبانزد خاص و عام بود و این صفتی بود که از جد بزرگوار خویش به ارث داشت. فاطمه زهرا علیهاالسلام در هنگام رحلت پیامبر دو کودک خود را نزد آن حضرت آورد و عرضه داشت: اینها کودکان شما هستند، هر کدام را چیزی به ارث دهید. فرمود: هیبت و سیادت و شکوهم از آن حسن، و شجاعت و سخایم از آن حسین. در روایت دیگر او و برادرش حسین را آقا و سرور جوانان بهشتی نامید.
مردی به او گفت: وه، چه با عظمت هستی! فرمود: این عزت ایمان است که در من مشاهده می کنی(22)
در روایت آمده: پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کس به هیبت و شکوه امام مجتبی نرسید. گاه بر در خانه فرشی می گستردند و حضرت برروی آن نشست، اما عابران به احترام و جلال حضرتش بر روی آن می نشست، اما عابران به احترام و جلال حضرتش می ایستادند و راه بند می آمد. و چون چنین می دید برمی خاست و به منزل می رفت تا مزاحمتی برای مردم پیدا نشود.
در راه مکه چون پیاده می شدند، حتی سعد بن ابی و وقاص آن دلاور عرب را را دیدند که پیاده شده و در کنار حضرتش در حرکت است. به گفته واصل بن عطا: نور چهره انبیا و فروغ و شکوه پادشاهان در چهره حسن دیده می شد. و به گفته ابن زبیر آن دشمن سرسخت خاندان رسالت: مادران در هیبت و بلند پایگی فرزندی چون نزاده اند.
ابن عباس برای آن حضرت رکاب می گرفت تا ایشان سوار مرکب شوند. شخصی به او گفت: شما با این سن و سال برای او رکاب می گیری؟! ابن عباس گفت: ای نادان، مگر نمی دانی که او فرزند رسول خداست؟ آیا این نعمت خدا بر من نیست که برای او رکاب بگیرم؟!
امام باقر علیه السلام فرمود: حسین علیه السلام به احترام برادرش حسن علیه السلام در پیش روی او لب به سخن نمی گشود.

5- فروتنی

او در عین هیبت و جلال بسیار فروتن بود. با مردم می جوشید و هر کس به راحتی بر آن حضرت بار می یافت. او از جد گرامی و پدر بزرگوارش آموخته بود که نباید شخصیت مردم در برابر هیبت و جلال آنان شکسته شود. او طبق تعالیم عالیه اسلام خوش نداشت که نشسته باشد و دیگران به احترام او ایستاده، حتی اجازه نمی داد به احترام او از جا برخیزند.(23)
برای اسلام کردن به او دست بر سینه نمی نهادند و تا کمر خم نمی شدند بلکه با صدای بلند سلام می کردند، حتی حضرتش به شیوه جد گرامی اش خود به سلام کردن پیشدستی می نمود. با کودکان و فقیران می نشست و از آنان دلجویی می کرد. روزی امام بر جمعی از فقیران گذشت که بر زمین نشسته و ذرات گوشت و استخوانهایی را که در دست داشتند پاک کرده می خوردند. هنگامی که امام را دیدند از او خواستند که با آنان هم غذا شود. امام بدون درنگ نشست و مشغول به خوردن شد و فرمود: خداوند متکبران را دوست نمی دارد. سپس از آنان خواست که با او به خانه اش روند، و به آنان غذا و لباس بخشید .
روزی دیگر در مجلسی نشسته بود، هنگامی که خواست برخیزد و بیرون رود فقیری از راه رسید، امام به او خوش آمد گفت و به رویش لبخندی زد و فرمود:
تو هنگامی نشستی که ما برخاسته و قصد رفتن داریم، آیا اجازه رفتن می دهی؟!....

6- بردباری و رحمت

آن حضرت بسیار بردبار و نرمخو بود و آن را به دیگران نیز سفارش می کرد. در فرمان جنگی که برای ابن عباس نوشت چنین آمده است: با سربازان نرمخو باش، با روی باز و گشاده برخورد کن... هرگز خود به جنگ آغاز مکن، ولی اگر آنها جنگ را آغاز کردند تو از مبارزه شانه خالی مکن.
داستان آن حضرت با مرد شامی معروف است که وی آنچه از بغض و کینه با آل علی داشت در حضور حضرتش بر زبان آورد، اما امام با تبسمی به او فرمود: ظاهراً غریب هستی، ما عذر تو را می پذیریم، مشکلت را برطرف می کنیم اگر بی پناهی پناهت می دهیم... آن مرد با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و پس از اقرار به امامت آن حضرت، گفت: تا به حال تو و پدرت مبغوض ترین افراد نزد من بودید و اینک محبوبترین خلایق در نظر من هستید....
مردی به آن حضرت گزارش داد که فلانی در حق شما بسیار بدگویی می کند. فرمود:مرا به زحمت افکندی، اینک باید برای خودم و او استغفار کنم.
پس از شهادت آن امام، مروان آن دشمن دیرینه در زیر تابوت او آمد و جنازه را بر دوش می کشید. امام حسین علیه السلام به او فرمود: دیروز خون به جگرش ریختی و امروز جنازه اش را بر دوش می کشی؟! مروان گفت: من این ارادت را به کسی ابراز می دارم که شکیبایی او با کوهها برابری می کرد.(24)