فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

2- خوف از خدا و عبادت

امام مجتبی علیه السلام عابدترین، پارساترین و برترین مردم زمان خود بود. او بارها با پای پیاده بلکه با پای برهنه به حج خانه خدا رفت و در این راه قدمهای مبارکش ورم کرد(18). او را در همه حال در یاد خدا می دیدند. هر گاه یاد مرگ و قبر و قیامت و صراط و ایستادن در موقف حساب می کرد می گریست و گاه ناله ای می زد و بیهوش می شد. به هنگام وضو رنگ می باخت و در نماز لرزه بر اندامش می افتاد و مانند مارگزیده به خود می پیچید.
امام باقر علیه السلام می فرمود: چون هنگام وفات امام مجتبی علیه السلام فرارسید، حضرت سخت می گریست، گفتند: شما با آنکه جایگاهتان در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین و چنان است و پیامبر آن سخنان ارزنده را در حق شما فرموده و بیست بار پیاده به حج رفته اید و اموال خود را سه بار جزء به جزء در راه خدا تقسیم کردید، دیگر از چه می گریید؟ فرمود:از قبر و قیامت وحشت دارم و غم جدایی از دوستان دلم را می آزارد.(19)
آری او عبادتهای عاشقانه و خائفانه پدر را دیده بود، بیهوشی های مکرر پدر را در نخلستانهای مدینه مشاهده کرده بود، و طبیعی بود که از او درس بیاموزد و مجذوبیت به حق را لمس کند و خوف از مقام حق را تجربه نماید.
او رضای هیچ کس را بر رضای حق ترجیح نمی داد، و در راه اطاعت فرمان خدا زخم زبانها را به جان می خرید.
در هنگام قرائت قرآن چون به یا ایها الذین ءامنوا می رسید، می گفت: لبیک اللهم لبیک (بله ای پروردگار، ندایت را شنیدم و دعوتت. رابه گوش جان خریدم).
به هنگام قرائت آیات عذاب، رنگ از چهره مبارکش می پرید و از عذاب دوزخ به خدا پناه می برد.
او درباره دعا می فرمود: خداوند چنان نیست که باب سؤال را بر بندگان بگشاید و باب اجابت را ببندد. از این رو بسیار دعا می کرد و با خداوند راز و نیاز فراوان داشت.

3- جرأت و شجاعت

تاریخ بیش از همه در خاندان پیامبر به چشم می خورد پردلی، دلیری، دلاوری و جرأت و شجاعت است. تاریخ سرشار از دلاوریهای پیامبر، علی، فاطمه، حسن، حسین و... است. از کودکی آثار شجاعت و رک گویی در او نمایان بود روزی ابوبکر بر منبر پیامبر نشسته بود حسن هشتاد ساله آمد و معترضانه به او گفت: از جای پدرم پایین بیا!...
و نیز در فتح مکه هنگامی که ابوسفیان خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد تا عهدنامه مشرکان را تمدید کند و آن حضرت نپذیرفت، وی به علی علیه السلام متوسل شد و کاری از پیش نبرد، نزد فاطمه علیهاالسلام آمد و گفت: از این کودک بخواهد که با جدش در این باره صحبت کند و با این کار آقایی عرب و عجم را برای خود بخرد. حسن 5 - 6 ساله جلو آمد، یک دست بر بینی و دست دیگرش را بر ریش ابوسفیان نهاد و گفت: ای ابوسفیان، به یگانگی خدا و رسالت محمد صلی الله علیه و آله گواهی ده تا شفیع تو گردم....
او در هنگام تبعید ابوذر آن یار صمیمی پیامبر به امر خلیفه سوم، با آن که خلیفه از بدرقه او جداً منع کرده بود بی باکانه به همراه پدر و برادر و تنی چند از یاران باوفای پدر، او را مشایعت کرد و به او دلداری داد.
امام حسن از روزی که پدر بزرگوارش به خلافت رسید در خدمت پدر و نماینده او بود. در عزل و نصب ها دستی باز داشت، برای بسیج کردن کردن مردم کوفه از سوی پدر بدان سامان اعزام شد. او با سخنرانی شورانگیز خود - با آنکه بیمار بود - ده هزار نفر از مردم کوفه را بسیج کرد و ابوموسی اشعری - آن مهره فاسد و منصوب از سوی خلفای پیشین - را که وسوسه آغاز نموده و مردم را از جنگ دلسرد می کرد، از حکومت عزل نمود.
او در تمام جنگهای پدر از جمل و صفین و نهروان حضور جدی داشت و دلاوریهای او در این جنگها زبان زد است. در جنگ جمل بر میمه سپاه و برادرش حسین علیه السلام بر میسره بود و دیگر برادرش محمد را به پیشروی فرمان داد، او به پیش رفت ولی کاری صورت نداد و زخم خورده بازگشت. و هنگامی که به حسن فرمان داد او صف دشمن را شکست و وظیفه اش را انجام داد. محمد حنفیه در نزد پدر اندکی شرمگین شد، ولی امام به او چنین دلداری داد که: پسرم، تو فرزند منی و حسن فرزند پیامبر است...! آری و در نهایت او بود که با وارد آوردن ضربه کاری بر شتر عایشه، کار جنگ را یکسره کرد.
در صفین مردم را تشجیع می کرد و با شعارهای آتشین خود مردم را به راه می انداخت(20). و خود چنان بر قلب لشکر می زد که یورشهای پیاپی او علی علیه السلام را نگران کرده، فرمود: این جوان را از رفتن به میدان باز دارید، مبادا با مرگ او و برادرش حسین نسل پیامبر به صلی الله علیه و آله قطع شود!.
در زمان خلافت، هنگامی که در کنار پل ساباط(21) اردو زده بودند و امام در آنجا سخنرانی کرد که اشاره به بی وفایی مردم داشت و نیز شایعه صلح آن حضرت میان مردم پیچیده بود، پس از سخنرانی هنگام حرکت که سوار بر اسب بود شخصی فرو برد و کارد را به استخوان رساند، آن امام زخم خورده اما دلیر، از همان روی اسب خود را برگردن وی انداخت و او را چنان به زمین زد که گردنش شکست. در نامه هایی که آن امام بزرگ پیش از صلح و پس از آن به معاویه نوشته است روح حماسه موج می زند، و او خود فرمود که: به خدا سوگند، اگر یارانی می یافتم، شب و روز را در جهاد با معاویه به سر می بردم.

4- سیادت و هیبت

شکوه و جلال معنوی امام مجتبی علیه السلام زبانزد خاص و عام بود و این صفتی بود که از جد بزرگوار خویش به ارث داشت. فاطمه زهرا علیهاالسلام در هنگام رحلت پیامبر دو کودک خود را نزد آن حضرت آورد و عرضه داشت: اینها کودکان شما هستند، هر کدام را چیزی به ارث دهید. فرمود: هیبت و سیادت و شکوهم از آن حسن، و شجاعت و سخایم از آن حسین. در روایت دیگر او و برادرش حسین را آقا و سرور جوانان بهشتی نامید.
مردی به او گفت: وه، چه با عظمت هستی! فرمود: این عزت ایمان است که در من مشاهده می کنی(22)
در روایت آمده: پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کس به هیبت و شکوه امام مجتبی نرسید. گاه بر در خانه فرشی می گستردند و حضرت برروی آن نشست، اما عابران به احترام و جلال حضرتش بر روی آن می نشست، اما عابران به احترام و جلال حضرتش می ایستادند و راه بند می آمد. و چون چنین می دید برمی خاست و به منزل می رفت تا مزاحمتی برای مردم پیدا نشود.
در راه مکه چون پیاده می شدند، حتی سعد بن ابی و وقاص آن دلاور عرب را را دیدند که پیاده شده و در کنار حضرتش در حرکت است. به گفته واصل بن عطا: نور چهره انبیا و فروغ و شکوه پادشاهان در چهره حسن دیده می شد. و به گفته ابن زبیر آن دشمن سرسخت خاندان رسالت: مادران در هیبت و بلند پایگی فرزندی چون نزاده اند.
ابن عباس برای آن حضرت رکاب می گرفت تا ایشان سوار مرکب شوند. شخصی به او گفت: شما با این سن و سال برای او رکاب می گیری؟! ابن عباس گفت: ای نادان، مگر نمی دانی که او فرزند رسول خداست؟ آیا این نعمت خدا بر من نیست که برای او رکاب بگیرم؟!
امام باقر علیه السلام فرمود: حسین علیه السلام به احترام برادرش حسن علیه السلام در پیش روی او لب به سخن نمی گشود.