فهرست کتاب


بیدارترین سردار

حسین استاد ولی‏

نزد پیامبر صلی الله علیه و آله:

محبوبیت امام مجتبی علیه السلام در کودکی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله برای همه کس مشهود بود. پیامبر او را پاره تن، نور دیده، میوه دل و گل خوشبوی بوستان نبوت می نامید. پیوسته او را فرزند خود می خواند و می فرمود: همه فرزندان مادران به پدرشان نسبت می برند جز اولاد فاطمه، که آنان به من نسبت می برند. از عمق دل به او عشق می ورزید، دست او را می گرفت، بر روی دامن خود می نشاند و به مردم می گفت: هر که این فرزند مرا دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. خداوند دوست بدارد کسی را که حسن مرا دوست بدارد.
و گاه می فرمود: خداوند مرا به دوستی حسن و حسین فرمان داده است. و گاه می فرمود: من در جنگم با هر کس که با تو در جنگ باشد.
به هنگام گریه او، سر از پا نشناخته، از منبر به زیر می آمد، او را در آغوش می گرفت و آرام می کرد، آن گاه به منبر باز می گشت. او را در آغوش می گرفت و می بویید و می بوسید و به او می گفت: تو آقا، فرزند آقا، و برادر آقایی.
او در کودکی در سجده نماز بر دوش پیامبر می نشست و آن حضرت از شدت مهر به او سر از سجده برنمی داشت تا خود فرود آید، و گاه به نهایت نرمی و عطوفت او را از دوش خود فرود می آورد. گاهی دیگر او را بر دوش می نشاند و می فرمود: چه خوب مرکبی است مرکب تو، و چه خوب سواری هستی تو!
پیامبر در مراقبت و تربیت او سخت می کوشید. گاهی او را بر دامن می نشاند و او را تشویق می کرد که از سینه مبارکش بالا برود و راه رفتن را بیاموزد و می گفت: حزقة، حزقة، ترق عین بقة (کودک کوچک و نوپای من، از سینه ام بالا برو ای کودک ریز نقش من).
گاه او را با برادر کوچکش حسین علیه السلام به کشتی گرفتن وا می داشت و در حین کشتی او را تشویق می کرد، و می فرمود: من حسن را تشویق می کنم، زیرا جبرئیل حسین را تشویق می کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله او و حسین را دو گوشواره عرش خدا می نامید و زینت جهان آفرینش می دانست. درباره آن دو بزرگوار می فرمود: حسن و حسین امامند، خواه قیام کنند و خواه دست از قیام بردارند.(15) و می فرمود: حسن و حسین دو آقای جوانان بهشتی اند.
مردی در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله خطایی مرتکب شده بود، خود را از بیم پنهان کرد. روزی امام حسن و امام حسین را در راهی تنها دید، آنان را بر دوش گرفت و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: یا رسول الله، من به خداوند و این دو کودک شما پناه آورده ام.
پیامبر خندید و به او فرمود: برو، تو آزادی....
پیامبر تا آنجا به شخصیت او ارج می نهاد که در کودکی، امضای او را پای برخی قراردادها می نهاد و بدین وسیله شایستگی او را برای امامت و خلافت روشن می ساخت. هنگامی که هیئتی از طائف به نام هیئت ثقیف آمدند و قراردادی جهت عدم تعرض بسته شد پیامبر امام حسن را فرمود تا پای قرارداد را امضا کند. و نیز در صلح حدیبیه که پیامبر در زیر درختی از مسلمانان یبعت مجدد گرفت، دو کودک خردسال او حسن و حسین هم بیعت کردند و پیامبر فرمود: از افراد خردسال کسی با ما بیعت نخواهد کرد مگر کسی که از ما خاندان باشد.(16)

نزد امیر مؤمنان علیه السلام:

هنگامی که ابن عباس مردم را به بیعت با آن حضرت فراخواند، مردم سخن او را پذیرفته، گفتند: راستی که چقدر حسین بن علی نزد ما محبوب است! بی شک او سزاوار خلافت است.(17)

2- خوف از خدا و عبادت

امام مجتبی علیه السلام عابدترین، پارساترین و برترین مردم زمان خود بود. او بارها با پای پیاده بلکه با پای برهنه به حج خانه خدا رفت و در این راه قدمهای مبارکش ورم کرد(18). او را در همه حال در یاد خدا می دیدند. هر گاه یاد مرگ و قبر و قیامت و صراط و ایستادن در موقف حساب می کرد می گریست و گاه ناله ای می زد و بیهوش می شد. به هنگام وضو رنگ می باخت و در نماز لرزه بر اندامش می افتاد و مانند مارگزیده به خود می پیچید.
امام باقر علیه السلام می فرمود: چون هنگام وفات امام مجتبی علیه السلام فرارسید، حضرت سخت می گریست، گفتند: شما با آنکه جایگاهتان در نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین و چنان است و پیامبر آن سخنان ارزنده را در حق شما فرموده و بیست بار پیاده به حج رفته اید و اموال خود را سه بار جزء به جزء در راه خدا تقسیم کردید، دیگر از چه می گریید؟ فرمود:از قبر و قیامت وحشت دارم و غم جدایی از دوستان دلم را می آزارد.(19)
آری او عبادتهای عاشقانه و خائفانه پدر را دیده بود، بیهوشی های مکرر پدر را در نخلستانهای مدینه مشاهده کرده بود، و طبیعی بود که از او درس بیاموزد و مجذوبیت به حق را لمس کند و خوف از مقام حق را تجربه نماید.
او رضای هیچ کس را بر رضای حق ترجیح نمی داد، و در راه اطاعت فرمان خدا زخم زبانها را به جان می خرید.
در هنگام قرائت قرآن چون به یا ایها الذین ءامنوا می رسید، می گفت: لبیک اللهم لبیک (بله ای پروردگار، ندایت را شنیدم و دعوتت. رابه گوش جان خریدم).
به هنگام قرائت آیات عذاب، رنگ از چهره مبارکش می پرید و از عذاب دوزخ به خدا پناه می برد.
او درباره دعا می فرمود: خداوند چنان نیست که باب سؤال را بر بندگان بگشاید و باب اجابت را ببندد. از این رو بسیار دعا می کرد و با خداوند راز و نیاز فراوان داشت.