پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

چنان داوری کنم که قبل از من هیچکس جز حضرت داود نکرده باشد

امیرالمؤمنین روزی به مسجد آمد، جوانی را دید که می گرید و مردم مشغول آرام کردن وی هستند، حضرت فرمود: برای چه می گریی؟ گفت:
یا امیرالمؤمنین شریح قاضی به ضرر من قضاوتی کرده که نمی دانم چیست؟ سپس ادامه داد: این چند نفر - اشاره به عده ای که آنجا بودند کرد - با پدرم به سفر رفتند، اینها آمدند ولی پدرم نیامد، پرسیدم پدرم چه شد؟ گفتند: او مرد، گفتم: مال او چه شد؟ گفتند: پدرت مالی باقی نگذارده است. من آنها را نزد شریح - قاضی - بردم، او آنها را قسم داد، ولی من می دانم که پدرم وقتی به سفر می رفت اموال بسیاری همراه داشت.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: بروید نزد شریح، همگی نزد شریح آمدند.
حضرت فرمود: ای شریح میان اینها چگونه قضاوت کردی؟
شریح گفت: یا امیرالمؤمنین این جوان ادعائی نسبت به این افراد داشت که مدعی است اینها با پدر او به سفر رفته اند ولی پدرش برنگشته است من از اینها سئوال کردم نگفتند: پدرش مرده است، از مال او پرسیدم، گفتند: مالی باقی نگذارد.
به جوان گفتم: آیا بر ادعای خودت شاهدی داری؟ گفت: نه، من نیز (طبق قانون قضاوت) اینها را قسم دادم، اینها نیز قسم خوردند.
امیرالمؤمنین (که بر اسرار و غیبت آگاهی دارد) فرمود: هیهات (هرگز) ای شریح آیا اینگونه داوری می کنی؟ شریح گفت: پس چگونه؟ فرمود: به خدا سوگند در میان اینان چنان داوری کنم که هیچکس قبل از من جز داود پیامبر صلی الله علیه وآله چنین نکرده باشد! سپس به قنبر فرمود: ای قنبر مأمورین شرطة الخمیس (342) را صدا بزن، آمدند، حضرت به هر کدام از آن متهمین یکنفر مأمور گماشت، آنگاه به صورت آنها نگاه نموده فرمود: چه می گوئید؟ آیا می پندارید من نمی دانم با پدر جوان چه کرده اید؟ اگر چنین باشد من نادان خواهم بود! سپس فرمود: صورت اینها را بپوشانید و از هم جدا کنید، هر کدام را با صورتهای پوشیده همراه با مأموری کنار یکی از اسطوانه ها قرار دادند.
حضرت امیر علیه السلام به نویسنده (منشی) خود به نام عبدالله بن ابی رافع فرمود: صحیفه و دواتی بیاور (تا اقرار این گروه را بنویسید) امیرالمؤمنین در جایگاه داوری نشست و مردم اطراف حضرت نشستند، حضرت فرمود: وقتی من تکبیر گفتم شما نیز تکبیر بگوئید.
آنگاه فرمود تا یکی از آنها را آوردند و مقابل حضرت نشاندند و صورتش را باز کردند، حضرت به نویسنده خود فرمود: اعترافات او را بنویس، آنگاه حضرت به آن مرد فرمود: آن هنگام که با این جوان حرکت کردید چه روزی بود؟ مرد گفت: در فلان روز، فرمود: در چه ماهی؟ گفت: فلان ماه، فرمود: چه سالی؟ گفت: فلان سال، فرمود: وقتی پدر این جوان مرد شما در چه منطقه ای بودید؟ گفت: در فلان منطقه، فرمود: در خانه چه کسی فوت کرد؟ گفت: منزل فلان بن فلان فرمود: بیماری او چه بود؟ گفت: فلان بیماری، فرمود: چند روز بیماری او طول کشید؟: گفت: فلان مقدار، فرمود: در چه روزی مرد، چه کسی او را غسل داد و کفن کرد و چه کفنی بر او پوشاندند؟ چه کسی بر او نماز خواند، چه کسی او را داخل قبر کرد؟
پس از پایان بازجوئی، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تکبیر گفت، تمامی مردم نیز تکبیر گفتند. در این هنگام دیگر دوستان او به تردید افتادند و یقین کردند که رفیق آنها اقرار کرده است، حضرت دستور داد تا این مرد را به زندان برده و فرمود تا نفر بعدی را بیاورند، او را مقابل خویش نشاند، صورتش را باز کرد سپس فرمود: هرگز، آیا شما می پندارید که من از کار شما آگاه نیستم.
آن مرد گفت: یا امیرالمؤمنین، من یکی از اینها هستم و با کشتن او موافق نبودم و حقیقت را گفت، آنگاه یکی یکی دیگران نیز آمدند و به قتل و ربودن مال مقتول اقرار کردند، آنگاه حضرت آن نفر اول را نیز دوباره احضار کرد او نیز اقرار کرد و حضرت آنها را مجبور به پرداخت مال و تن دادن به کیفر نمود.

قضاوت عجیب حضرت داود علیه السلام

ادامه: در این هنگام شریح گفت: یا امیرالمؤمنین قضاوت حضرت داود چگونه بود؟
حضرت فرمود: داود پیامبر از کنار نوجوانانی که بازی می کردند عبور کرد، شنید که بچه ها یکی از رفیقهای خود را به نام مات الدین (دین مرد) صدا می زنند و جوانی پاسخ می دهد.
حضرت به آن جوان فرمود: اسم تو چیست؟ گفت: مات الدین، فرمود: چه کسی این اسم را برای تو گذارده؟ گفت: مادرم، حضرت داود نزد مادر جوان رفته فرمود: ای بانو نام این پسرت چیست؟ گفت: مات الدین! فرمود: چه کسی این نام را بر او نهاده است؟ گفت: پدرش، فرمود: جریانش چیست؟
زن گفت: پدرش با عده ای به سفر رفت، آن موقع من به این نوجوان باردار بودم آن عده آمدند ولی شوهرم نیامد، سراغ شوهرم را گرفتم گفتند: او مرد، گفتم: اموال او چه شد؟ گفتند: چیزی باقی نگذارد؟ گفتم: آیا وصیتی کرد؟ گفتند: آری، وصیت کرد که وقتی شما زایمان کردی نام فرزندش را خواه پسر باشد یا دختر مات الدین بگذاری! من نیز چنین کردم.
حضرت داود فرمود: آن گروه را می شناسی؟ گفت: آری، فرمود: زنده اند یا مرده؟ گفت: زنده اند، فرمود: بیا با هم نزد آنها برویم، آنگاه آنها را از منزلها بیرون آورد و همانند همین حکمی که من کردم قضاوت کرد و به زن فرمود: نام پسرت را عاش الدین (دین زنده شد) بگذار - الحدیث. (343)

آگاهی فوق العاده و داوری عجیب

جوانی نزد عمر آمد و ادعا کرد که پدرش در شهر کوفه از دنیا رفته است و او آن موقع طفلی شیر خوار در مدینه بوده است و اکنون ارث پدر را مطالبه می کرد، عمر فریادی بر سر او کشید و او را دور کرد. (344)
جوان به دادخواهی برخواست و از حضرت علی علیه السلام دادرسی نمود، حضرت فرمود: او را به مسجد جامع بیاورید تا جریان را روشن کنم، جوان را آوردند و حضرت جریان را از او پرسید و او داستان را گفت.
حضرت فرمود: من اکنون قضاوتی می کنم در میان شما که خداوند بر فراز هفت آسمان داوری نموده و هیچ کس این گونه داوری نکند مگر آنکه خداوند او را برای دانش خویش پسندیده باشد.
آنگاه فرمان داد تا ابزاری همانند بیل آورده سپس فرمود: برویم نزد قبر پدر این بچه، همگی حرکت کردند، حضرت فرمود: قبر را حفر کنید و یکی از استخوانهای سینه او را درآورید، آن استخوان را به دست جوان داد و فرمود: آن را بو کن، همینکه جوان آن را بوئید، خون از بینی او روان شد، حضرت فرمود: این جوان فرزند اوست!
عمر گفت: به خاطر جریان خون، مال را به او تحویل می دهی؟ حضرت فرمود او از تو و همه مردم به مال سزاوارتر است.
سپس به حاضرین فرمود: شما نیز این استخوان را بو کنید، همگی بو کردند، از بینی هیچکدام خونی نیامد، آنگاه حضرت به جوان فرمود:
تا دوباره استخوان را بو کند، همینکه بو کرد دوباره خون بسیاری از او جاری شد، حضرت فرمود: این مرد پدر اوست و مال را به او تحویل داد سپس فرمود: به خدا سوگند من دروغ نگفتم و به من نیز دروغ نگفته اند. (345)