پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

عالم نصرانی با هدایت حضرت علی علیه السلام مسلمان شد

علامه مجلسی - رضوان الله علیه - از زید و صعصعة و اصبغ بن نباته و دیگران روایت کرده است که به اسقف (عالم بزرگ نصاری) در سرزمین دیلم فارس خبر دادند که مردی هست که ناقوس را تفسیر می کند (منظورشان حضرت علی علیه السلام بود).
اسقف گفت: مرا نزد او ببرید که او را انزع بطین - مردی تنومند که موی جلوی سر او ریخته است - خواهم یافت.
وقتی او را نزد حضرت آوردند یکصد و بیست سال از عمرش می گذشت، گفت: من صفت این مرد را در انجیل دیده ام، شهادت می دهم که او وصی پسر عموی خود است حضرت به او فرمود: برای ایمان آوردن آمده ای آیا می خواهی رغبت تو را زیاد کنم؟ عرض کرد: آری، فرمود: لباس خود را درآور تا آن علامتی را که میان دو کتف توست به اصحاب نشان دهم.
اسقف با شنیدن این سخن صدا زد: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد عبده و رسوله، آنگاه ناله ای کرد و جان داد!
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در اسلام اندکی زیست اما در جوار خداوند بسیار متنعم شد. (339)

حضرت علی علیه السلام منافق چاپلوس را رسوا کرد

محمد حنفیة فرزند حضرت علی علیه السلام گوید:
امیرالمؤمنین با سلمان فارسی و عمار و صهیب و مقداد و ابوذر از بیرون مدینه برمی گشتند که به عبدالله بن ابی سلول (منافق) و یاران او رسیدند.
عبدالله به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام گفت:
مرحبا به سرور بنی هاشم و وصی پیامبر خدا و برادر و داماد او و پدر دو سبط، همو که از مال و جان خود در راه او گذشت.
حضرت فرمود: وای بر تو ای پسر ابی تو منافقی و من به نفاق تو گواهی می دهم! عبدالله گفت: آیا اینگونه با من سخن می گوئی؟ به خدا که من ایمان دارم همانند تو و اصحابت.
حضرت فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، تو نیستی مگر منافق و چون ماجرا را به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله خبر داد آیات او ل سوره بقره که در مورد منافقین است نازل شد. (340)

آگاهی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از حقانیت ادعای زن

عمار یاسر گوید: نزد مولای خودم امیرالمؤمنین علیه السلام بودم که سر و صدای عظیمی (مسجد) جامع کوفه را فرا گرفت. حضرت به من فرمود: ای عمار ذوالفقار آن کوتاه کننده عمرها را بیاور!
عمار گوید: آوردم، حضرت فرمود: ای عمار برو بیرون و آن مرد را از ستم به زن بازدار، اگر بس کرد وگرنه با ذوالفقار جلو او را می گیرم.
عمار گوید: بیرون آمدم، مرد و زنی را دیدم که با هم نزاع می کردند، مرد افسار شتر را گرفته، هر کدام می گوید این شتر، مال من است.
به آن مرد گفتم: امیرالمؤمنین تو را از ستم به این زن نهی می کند.
مرد (گستاخ) گفت: علی به کار خود مشغول باشد و برود دستش را از خونهای مسلمانان که در بصره کشته است بشوید! او می خواهد شتر مرا بگیرد و به این زن دروغگو بدهد!
عمار گوید: برگشتم تا به مولای خودم خبر دهم، ناگاه دیدم حضرت خارج شد و آثار خشم در صورتش نمایان بود، به آن مرد فرمود: وای بر تو، شتر این زن را رها کن، مرد گفت: شتر مال من است.
حضرت فرمود: ای ملعون دروغ می گوئی، مرد گفت: چه کسی به نفع زن شهادت می دهد؟ فرمود: شاهدی که هیچیک از اهل کوفه آن را تکذیب نمی کند! مرد گفت: اگر شاهدی راستگو شهادت دهد شتر را به زن می دهم، حضرت فرمود: ای شتر بگو مالک تو کیست؟ ناگاه شتر با زبانی گویا گفت: یا امیرالمؤمنین سلام بر تو، نوزده سال است که این زن مالک من است! حضرت به زن فرمود: شترت را بگیر. الحدیث (341)