پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

آگاهی حضرت از تروریستهای معاویه

اصبغ بن نباته از یاران باوفای حضرت علی علیه السّلام است او گوید:
نماز صبح را با علی علیه السّلام به جا آوردیم، ناگاه مردی با لباس سفر پیدا شد، خدمت حضرت رسید، حضرت فرمود: از کجا می آئی؟ از شام، فرمود: برای چه؟ گفت: کاری دارم، حضرت فرمود: تو به من خبر می دهی یا من جریان تو را بگویم؟!
عرض کرد شما بگوئید، حضرت فرمود:
در فلان روز از فلان ماه و سال، معاویه اعلان کرد هر که علی را بکشد ده هزار دینار به او (جایزه) می دهم، فلان مرد برخاست و قبول کرد، اما وقتی به خانه رفت و آماده حرکت شد با خود گفت: پسر عموی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و پدر دو فرزند او را بکشم؟ پشیمان شد و منصرف گردید.
روز دوم دوبار منادی ندا کرد هر که علی را بکشد بیست هزار دینار برای او خواهد بود این بار نیز شخصی برخاست و گفت: من می روم، لیکن پس از آنکه فکر کرد پشیمان شد و استعفا داد.
روز سوم منادی از طرف معاویه اعلان کرد هر که علی را بکشد سی هزار دینار به او داده می شود! و تو قبول کردی و برای کشتن من آمدی و تو مردی از (طایفه) حمیر هستی، آن مرد گفت: راست گفتی، حضرت فرمود: اکنون نظرت چیست؟ آیا به مأموریت خود عمل می کنی یا نه؟ عرضکرد: نه من منصرف شده ام و برمی گردم. حضرت به قنبر فرمود: توشه راه و آذوقه سفر را برای او فراهم کن.(320)

آگاهی حضرت به فرستاده عایشه و جریان او

روزی عایشه به اصحاب خود گفت: مردی را نزد من بیاورید که با این مرد (علی علیه السّلام بسیار دشمن باشد) تا او را در نزد علی بفرستم، مردی را معرفی کردند، وقتی آن مرد مقابل عایشه ایستاد به او گفت:
دشمنی تو با علی چقدر است؟ آنمرد گفت: بسیار، تا آنجا که از خدا می خواهم او و اصحاب او در محلی جمع باشند و من شمشیرم را از خون آنها رنگین کنم.
عایشه گفت: تو شایسته این مأموریت هستی، نامه ای به تو می دهم، آن را برای علی ببر، او را در هر حالی که یافتی نامه را به او بده و اگر برایت طعام یا نوشیدنی آوردند مبادا به آن نزدیک شوی که در آن جادو می باشد.
فرستاده عایشه گوید: حضرت را ملاقات کردم در حالیکه سواره بود نامه را دادم، حضرت مهر آن را شکافت و نامه را خواند و فرمود: چون به منزل رسیدیم، تو هم مقداری از طعام و نوشیدنی خوردی (خستگی سفر از تو رفع شد) جواب نامه را می دهم.
آن مرد که به او گفته بودند چیزی نزد حضرت نخورد، گفت: به خدا قسم که نمی شود (همین الان پاسخ مرا بدهید) در این هنگاه حضرت امیر علیه السّلام نگاهی به پشت سر نمود و دید اصحابش اطراف او هستند فرمود:
از تو چیزی می پرسم آیا جواب می دهی؟ گفت: آری، حضرت فرمود: تو را به خدا قسم آیا عایشه نگفت مردی را بیاورید که با این مرد بسیار دشمن باشد، تو را آوردند، به تو گفت دشمنی تو چقدر است؟ تو گفتی: بسیار تا آنجا که از خدا می خواهم او و اصحاب او در محلی اجتماع کرده من شمشیرم را از خون آنها رنگین کنم؟
آن مرد گفت: خدا شاهد است که درست گفتی، حضرت فرمود: تو را به خدا قسم آیا عایشه به تو نگفت نامه مرا ببر و به او بده در هر حال که باشد... جواب داد: خدای را شاهد می گیرم که درست است، سپس حضرت فرمود: تو را به خدا آیا عایشه به تو نگفت اگر برای تو غذا یا آشامیدنی آوردند نزدیک مشو که در آن جادوست؟
جواب داد: آری خدای را شاهد می گیرم که صحیح است، من وقتی نزد شما آمد، شما مبغوضترین خلق نزد من بودی و الان هیچکس نزد من محبوبتر از شما نیست! اکنون هر چه خواهی بفرما، حضرت فرمود:
نامه مرا به عایشه برسان و بگو خدا و رسول او را اطاعت نکردی زیرا خداوند به تو فرمان داد که در خانه بمانی، ولی تو به کار لشکرکشی (و امور نظامی) وارد شدی، و به آنها (طلحه و زبیر و اصحاب این دو) بگو به خدا و رسول او انصاف ندادید که زنان خود را در خانه نهادید و همسر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را به میان معابر کشاندید.
آن مرد گوید: نزد عایشه رفتم، نامه اش را نزدش انداختم، پیام حضرت را رساندم و برگشتم.
عایشه گفت: هیچکس نزد علی نرفت مگر اینکه او را گمراه کرد.
و این مرد با حضرت بود تا در جنگ صفین شهید شد.(321)

آگاهی حضرت به کار زشت هشت منافق

اصبغ بن نباته گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام به ما مأموریت داد از کوفه به مدائن رویم، روز یکشنبه ای بود که از کوفه بیرون آمدیم، (یکی از منافقین به نام) عمرو بن حریث با هفت نفر تمرد کردند، و به ناحیه ای از حیره که خورنق نام داشت برای تفریح رفتند و گفتند: روز چهارشنبه به (مدائن) خواهیم آمد.
آنها در بین راه سوسماری را صید کردند و عمرو بن حریث از روی استهزاء دست سوسمار را بالا گرفت و گفت: این امیرالمؤمنین است با او بیعت کنید، آن هفت نفر با او بیعت کردند، خود عمرو نیز هشتمی بود.
در روایتی آمده است آنها گفتند: علی می پندارد که علم غیب می داند، اکنون ما او را برکنار و با این سوسمار بیعت کردیم.
شب چهارشنبه راه افتادند و روز جمعه وارد مسجد مدائن شدند، همزمان با ورود اینها حضرت علی علیه السلام مشغول سخنرانی بود که نگاهش به اینها افتاد فرمود: ای مردم رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بر من هزار حدیث بیان نمود که از هر حدیثی هزار در گشوده می شود و برای هر دری هزار کلید است. خداوند می فرماید: یوم ندعو کل اناس بامامهم(322)، روزی که هر انسانی را با رهبرش صدا بزنیم، من به خداوند سوگند می خورم که روز قیامت هشت نفر مبعوث می شوند که امام و پیشوای ایشان سوسمار است و اگر بخواهم می توانم نام آنها را افشا کنم! راوی گوید: عمرو بن حریث را دیدم که مثل شاخه قطع شده از شدت خجالت و شرمندگی، بی حال و پژمرده شده بود.(323)