پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

رشادت و شهامت همسر شهید

وقتی معاویه به سلطنت رسید، نامه ای به عمروبن الحمق نوشت و گفت:
اما بعد: خداوند شعله آتش را خاموش کرد و فتنه را از بین برد... در بیعت با من شتاب کن تا گناهان گذشته تو پاک شود، شاید من از کسی که قبل از من بود (یعنی از حضرت علی علیه السّلام) کمتر نباشم به شرط آنکه من بمانم و تو نیز نیکو شوی، نزد ما بیا که در امان هستی و در پناه خدا و رسول او نیز محفوظ خواهی بود و خداوند بهترین گواه است.
ولی با وجود این همه پیمانها به فرمان معاویه عمرو را کشتند و قبل از اینکه سر او را به شام برای معاویه بفرستند، فرستاده معاویه سر او را به دامن همسر عمرو نهاد، زن که سر شوهر خود را دید گفت:
مدتی او را از من پنهان داشتید و اکنون او را کشته بمن می دهید... و در ادامه گفت: ای نماینده معاویه پیغام مرا به معاویه برسان: خداوند انتقام خون او را بگیرد و در نابودی قاتل او از عذاب خود بر او تعجیل کند، کار زشتی کرد و مردی نیکوکار را کشت، این پیغام را به معاویه برسان.
وقتی سخنان همسر عمرو را به معاویه گفتند، او را خواست و گفت: تو گفتی آنچه گفتی؟
جواب داد: آری و بر سخن خود پابرجایم و معذرت نیز نمی خواهم، معاویه گفت: از کشور من خارج شو، زن گفت: به خدا که سرزمین تو برای من وطن نیست. نویسنده معاویه بنام عبدالله بن ابی سرح گفت: ای فرمانروا این زن منافق است او را به شوهرش ملحق کن.
آن بانوی دلاور نگاه تندی به عبدالله کرد و در ضمن جملاتی تند به او گفت: آیا آفریدگار و صاحب نعمت خود را فراموش کرده ای؟ بی دین منافق کسی است که به غیر حق سخن گوید و بندگان خدا را همچون خدایان قرار دهد (یعنی معاویه را مثل خدای خود داند) که در کتاب خدا کفر او نازل شده است.
در این لحظه معاویه به دربان خود اشاره کرد تا او را بیرون کند، همسر عمرو با کمال رشادت گفت: شگفتا از پسر هند! با انگشت به (اخراج) من اشاره می کند و قدرت او مانع من است ولی آگاه باش: به خدا سوگند با شمشیر بران سخن، حتماً (عظمت) او را می شکافم و یا من دختر شرید نیستم (199) (یعنی دختر پدرم نباشم اگر بر علیه او سخنرانی نکنم و قیام ننمایم).

پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم نمونه های بهشتیان و جهنمیان را نشان می دهد

عمروبن الحمق خزاعی از اصحاب پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم و یاران باوفای امیرالمؤمنین علیه السّلام می باشد، بعد از صلح حدیبیه نزد پیامبر آمد و مسلمان شد، گویند روزی ظرف آبی به پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم داد حضرت در حق او دعا کرده گفت: اللهم متعه بشبابه؛ خدایا او را از جوانی بهره مند کن، گویند در هشتاد سالگی یک موی سفید در محاسن او نبود.
همراه با علی علیه السّلام بود و در جنگهای جمل و صفین و نهروان جزء یاران حضرت بود، در قیام حجر بر علیه معاویه شرکت داشت. گویند او نزد امیرالمؤمنین همان منزلتی را داشت که سلمان نزد پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم داشت.(200)
روزی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله وسلم به او فرمود:ای عمرو آیا می خواهی یک نمونه از مردان بهشتی که طعام می خورد و می آشامد و در بازار راه می رود و نمونه ای از مردان جهنمی را نیز که همینگونه است به تو نشان دهم؟
عمرو گوید: پدر و مادرم فدایت باد، آری، بمن نشان بده. در همین هنگام امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب آمد، سلام کرد و نشست، حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله وسلم فرمود: ای عمرو این مرد و گروه او نشان بهشت هستند.
به دنبال ایشان، معاویه آمد و سلام کرد و نشست، حضرت فرمود: ای عمرو این مرد و قوم او نشان جهنم هستند.(201)

خبر دادن حضرت از حمله مغولان و تاتار

در نهج البلاغه است که حضرت امیر علیه السّلام فرمود:
گویا می بینیم آنها را که گروهی هستند که چهره هایشان مانند سپر (پهن و گرد) و چکش خورده است (پرگوشت و ضخیم و نشانه دار) لباسهای دیبا و ابریشم می پوشند و اسبهای نیکو یدک می کشند، هرکجا (که وارد شوند) خونریزی بسیار سخت واقع می شود به گونه ای که مجروحین بر روی کشته ها راه روند و گریخته کمتر از اسیر باشد (اکثراً مخالفین آنها کشته یا اسیر شوند و راه فراری ندارند.) (202)
شارح نهج البلاغه ابن ابی الحدید گوید: این خبر غیبی که امیرالمؤمنین علیه السّلام داده است ما آن را با چشم خود دیدیم و در زمان ما واقع شد، مردم از اول اسلام منتظر آن بودند تا آنکه قضا و قدر آن را به عصر ما کشاند.
ایشان مردمانی بودند که از دورترین نقاط مشرق خروج کردند، لشکر ایشان از آنجا تا شام و عراق پیشروی کرد و در میان شهرها و سرزمینها(ئی که اشغال می کردند) کارهائی انجام دادند (و جنایاتی مرتکب شدند) که از اول خلقت آدم تا زمان ما در هیچ تاریخی سابقه ندارد. اگر بابک خرمی بیست سال حکومت ستمگرانه داشت، لیکن سختی آن فقط در یک منطقه و آن آذربایجان بود اما این گروه تمامی مشرق را تصرف کردند و جنایات آنها به شهرهای ارمنستان و شام و عراق رسید.
چه نسبتی است میان بخت النصر که یهود را کشت و بیت المقدس را خراب کرد و بنی اسرائیل را در شام نابود نمود و میان این گروه که مسلمانان و غیر مسلمانان را کشتند.
ابن اثیر مورخ معروف گوید: برای نگارش واقعه چنگیز چند سال از آن دست کشیدم و مردد بودم! چه کسی می تواند نابودی اسلام و مسلمین را بنویسد و آن را ذکر کند، ای کاش مادر مرا نزائیده بود و ای کاش من قبل از این مرده بودم و به دست فراموشی سپرده می شدم. (203)