پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

خبر دادن حضرت از کشته شدن فرزندش عبداللّه

حضرت باقر علیه السّلام فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام پسران خود را جمع نموده به آنها فرمود: خداوند دوست دارد که در مورد من سنتی از یعقوب قرار دهد، یعقوب دوازده پسر خود را جمع کرده به آنها گفت: شما را نسبت به یوسف وصیت می کنم که از او اطاعت کنید، و من شما را وصیت می کنم که از حسن و حسین اطاعت کنید و از این دو بشنوید. یکی از فرزندان حضرت که عبدالله نام داشت (و همانند سایرین نبود و در رضایت حضرت کوشا نبود گویا به اعتراض) گفت: به محمد حنیفة وصیت نمی کنید؟
حضرت فرمود: در حیات من بر من جرأت کردی؟ گویا تو را می بینم که در خیمه ات کشته شده ای و قاتل تو نیز مشخص نباشد.
روزگار گذشت تا آنکه در زمان مختار، عبدالله به نزد مختار رفت تا با او بیعت کند.
مختار گفت: من آنطور که شما می پنداری نیستم، او نسبت به مختار خشمگین شد و به طرف مصعب بن زبیر در بصره رفت و طرفدار او شد و از او خواست تا او را فرماندار کوفه قرار دهد، وقتی سپاه مصعب و مختار در ناحیه حروراء در مقابل هم قرار گرفتند او در قسمت پیشاهنگ لشکر قرار داشت.
شب که پایان یافت، هنگام صبح مردم عبداللّه را دیدند که در خیمه سر بریده افتاده است و قاتلش نیز مشخص نبوده. (196)

پیشگوئیهای حضرت در مورد شهادت عمروبن الحمق خزاعی

عمروبن الحمق الخزاعی یکی از یاران باوفای امیرالمؤمنین علیه السلام است، روزی حضرت به او فرمود: ای عمرو کجا اقامت کرده ای گفت: در میان قوم خودم ساکن هستم حضرت فرمود: در میان ایشان اقامت مکن، عمروگفت: نزد بنی کنانة که همسایه ما هستند بروم؟ فرمود: نه آنجا هم نرو، عرض کرد: قبیله ثقیف چه؟ فرمود: با معرّه و مجرّة چه خواهی کرد؟ عمرو گفت: این دو چیست؟ فرمود: دو شعله آتش که از پشت کوفه خارج شده یکی از آنها بر تمیم وبکربن وائل افتد و کمتر کسی است که از آن نجات یابد و دیگری از جهت دیگر شهر کوفه داخل شده، خانه یا یکی دو اتاق را می سوزاند (ضررش اندک است).
عمرو گفت: پس به کجا اقامت کنم؟ فرمود: در قبیله بنی عمروبن عامر ازدی.
راوی گوید: عده ای که این سخنان را شنیدند می گفتند: او کاهنی است که سخن کاهنان را بیان می کند (کاهن کسی بوده است که از راه شیاطین و اجنّه و یا ستارگان پیشگوئی می کرده است).
حضرت فرمود: ای عمرو تو بعد از من کشته می شوی و سر تو را از شهری به شهر دیگر می گردانند و این اولین سر است در اسلام که از شهری به شهر دیگر می گردانند، وای بر قاتل تو، تو آگاه باش که نزد هیچ قومی نروی مگر اینکه تو را تسلیم (دشمن) کنند فقط مردان قبیله بنی عمرو ازدی هستند که هرگز تو را تسلیم نکرده و رها نمی کنند.
راوی گوید: بخدا قسم روزگار گذشت و عمرو بن الحمق از ترس آن پادشاه ستمگر یعنی معاویة بن ابی سفیان آواره شد و در میان قبایل متردد بود، در اواخر به نزد قوم خود بنی خزاعه آمد و آنجا اقامت کرد (با اینکه حضرت او را از این کار بر حذر داشته بود) و آنها نیز او را تسلیم دشمن کردند، عمرو کشته شد، سر او را جدا کردند و از عراق به سوی معاویه در شام منتقل نمودند و این اولین سری بود در اسلام که از شهری به شهر منتقل می گشت. (197)

ای کاش در میان طرفداران من صد نفر مثل تو بودند

عمروبن الحمق الخزاعی که از شیعیان مخلص حضرت امیر علیه السلام بود روزی نزد حضرت آمده عرض کرد: به خدا قسم نزد تو نیامدم به خاطر مال دنیا و نه به خاطر جاه طلبی و حکومت خواهی که آوازه خود را بلند گردانم، بلکه چون شما پسر عموی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و صاحب ولایت بر مردم و همسر فاطمه سرور زنان عالم و پدر اولاد پیامبر و دارای برترین سهم نسبت به تمامی مهاجرین و انصار در اسلام می باشی.
به خدا قسم اگر مرا تکلیف کنی که کوههای پابرجا و محکم را حرکت دهم و دریاهای خروشان را از آب خالی کنم و تا دم مرگ به این کار مشغول باشم و در دستم شمشیر باشد که از تو دفاع کنم و دشمنان تو را دفع کرده و دوستانت را تقویت کنم تا خداوند امر تو را بالا برد، (با این همه) گمان نمی کنم تمامی حقوق تو را که بر من واجب شده است ادا کرده باشیم.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خداوندا قلب او را به نور یقین روشن گردان و او را به راه مستقیم هدایت نما، ای کاش در میان طرفداران من صد نفر مثل تو بودند؟!(198)