پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

سید محمد نجفی یزدی

در آن وقت قریش آروزی مرا می کند

امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه ای که به فتنه های بنی امیه اشاره نمود، بعد از آنکه به ظلم و ستم آنها و مذلت مردم اشاره نمود در اواخر خطبه فرمود:
در آن زمان قریش آرزو می کند ای کاش مرا دوباره ببیند (هر چند) در مقابل دنیا و هر چه در آن است، هر چند به مقدار (ی اندک همچون) دوشیدن چند شتر باشد می خواهد تا قبول کنم از ایشان چیزی را که امروز قسمتی از آن مطالعه می کنم اما آن را به من نمی دهید (یعنی می خواهند فرمانده آنها باشم)
ابن ابی الحدید گوید: کلام حضرت به حقیقت پیوست: اهل تاریخ نقل کنند که مروان بن محمد در یوم الزاب وقتی عبدالله بن علی (سفاح) را در لشکر خراسان در مقابل خود دید گفت:
دوست می داشتم علی بن ابی طالب پرچمدار این لشکر در مقابل این جوان می بود(195)

خبر دادن حضرت از کشته شدن فرزندش عبداللّه

حضرت باقر علیه السّلام فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام پسران خود را جمع نموده به آنها فرمود: خداوند دوست دارد که در مورد من سنتی از یعقوب قرار دهد، یعقوب دوازده پسر خود را جمع کرده به آنها گفت: شما را نسبت به یوسف وصیت می کنم که از او اطاعت کنید، و من شما را وصیت می کنم که از حسن و حسین اطاعت کنید و از این دو بشنوید. یکی از فرزندان حضرت که عبدالله نام داشت (و همانند سایرین نبود و در رضایت حضرت کوشا نبود گویا به اعتراض) گفت: به محمد حنیفة وصیت نمی کنید؟
حضرت فرمود: در حیات من بر من جرأت کردی؟ گویا تو را می بینم که در خیمه ات کشته شده ای و قاتل تو نیز مشخص نباشد.
روزگار گذشت تا آنکه در زمان مختار، عبدالله به نزد مختار رفت تا با او بیعت کند.
مختار گفت: من آنطور که شما می پنداری نیستم، او نسبت به مختار خشمگین شد و به طرف مصعب بن زبیر در بصره رفت و طرفدار او شد و از او خواست تا او را فرماندار کوفه قرار دهد، وقتی سپاه مصعب و مختار در ناحیه حروراء در مقابل هم قرار گرفتند او در قسمت پیشاهنگ لشکر قرار داشت.
شب که پایان یافت، هنگام صبح مردم عبداللّه را دیدند که در خیمه سر بریده افتاده است و قاتلش نیز مشخص نبوده. (196)

پیشگوئیهای حضرت در مورد شهادت عمروبن الحمق خزاعی

عمروبن الحمق الخزاعی یکی از یاران باوفای امیرالمؤمنین علیه السلام است، روزی حضرت به او فرمود: ای عمرو کجا اقامت کرده ای گفت: در میان قوم خودم ساکن هستم حضرت فرمود: در میان ایشان اقامت مکن، عمروگفت: نزد بنی کنانة که همسایه ما هستند بروم؟ فرمود: نه آنجا هم نرو، عرض کرد: قبیله ثقیف چه؟ فرمود: با معرّه و مجرّة چه خواهی کرد؟ عمرو گفت: این دو چیست؟ فرمود: دو شعله آتش که از پشت کوفه خارج شده یکی از آنها بر تمیم وبکربن وائل افتد و کمتر کسی است که از آن نجات یابد و دیگری از جهت دیگر شهر کوفه داخل شده، خانه یا یکی دو اتاق را می سوزاند (ضررش اندک است).
عمرو گفت: پس به کجا اقامت کنم؟ فرمود: در قبیله بنی عمروبن عامر ازدی.
راوی گوید: عده ای که این سخنان را شنیدند می گفتند: او کاهنی است که سخن کاهنان را بیان می کند (کاهن کسی بوده است که از راه شیاطین و اجنّه و یا ستارگان پیشگوئی می کرده است).
حضرت فرمود: ای عمرو تو بعد از من کشته می شوی و سر تو را از شهری به شهر دیگر می گردانند و این اولین سر است در اسلام که از شهری به شهر دیگر می گردانند، وای بر قاتل تو، تو آگاه باش که نزد هیچ قومی نروی مگر اینکه تو را تسلیم (دشمن) کنند فقط مردان قبیله بنی عمرو ازدی هستند که هرگز تو را تسلیم نکرده و رها نمی کنند.
راوی گوید: بخدا قسم روزگار گذشت و عمرو بن الحمق از ترس آن پادشاه ستمگر یعنی معاویة بن ابی سفیان آواره شد و در میان قبایل متردد بود، در اواخر به نزد قوم خود بنی خزاعه آمد و آنجا اقامت کرد (با اینکه حضرت او را از این کار بر حذر داشته بود) و آنها نیز او را تسلیم دشمن کردند، عمرو کشته شد، سر او را جدا کردند و از عراق به سوی معاویه در شام منتقل نمودند و این اولین سری بود در اسلام که از شهری به شهر منتقل می گشت. (197)