پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

پیشگوئی حضرت امیر علیه السلام در مورد کشته شدن اعشی بدست حجاج

شخصی بنام اسماعیل بن رجا گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام مشغول سخنرانی بود و از حوادث آینده سخن می گفت و پیشگوئی می کرد که ناگاه جوانی بنام اعشی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین چقدر سخن شما به خرافات شبیه است؟
حضرت فرمود: ای پسر اگر تو در این سخن به خطا رفته باشی خداوند به وسیله جوان ثقیف به تو ضربه زند، آنگاه حضرت ساکت شد. گروهی از مردم که پای منبر بودند پرسیدند: یا امیرالمؤمنین جوان ثقیف کیست؟
فرمود: جوانی که بر این شهر (کوفه) مسلّط شود، شود، هیچ حرمتی برای خداوند باقی نگذارد مگر آنکه آن را نابود کند، و گردن این جوان را با شمشیر خواهد زد!
پرسیدند: او چند سال حکومت می کند؟ فرمود: بیست سال اگر برسد! گفتند می میرد یا کشته می شود، فرمود: در بستر به واسطه مرضی که در شکم اوست از زیادی آنچه از درونش خارج می شود خواهد مرد.
روای گوید: به خدا قسم با دو چشم خود دیدم اعشی را در میان اسیرانی که از سپاه عبدالرحمن بن محمد گرفته بودند، در مقابل حجاج ایستاده بود، حجاج او را سرزنش کرد و به او گفت: آن شعری که در آن عبدالرحمن را به جنگ تشویق می کردی بخوان، سپس در همان مجلس فرمان داد تا گردن او را قطع کردند. (194)
در مورد حجاج و جنایات وی و تحقق پیشگوئیهای دیگر حضرت بعداً سخن خواهیم گفت.

در آن وقت قریش آروزی مرا می کند

امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه ای که به فتنه های بنی امیه اشاره نمود، بعد از آنکه به ظلم و ستم آنها و مذلت مردم اشاره نمود در اواخر خطبه فرمود:
در آن زمان قریش آرزو می کند ای کاش مرا دوباره ببیند (هر چند) در مقابل دنیا و هر چه در آن است، هر چند به مقدار (ی اندک همچون) دوشیدن چند شتر باشد می خواهد تا قبول کنم از ایشان چیزی را که امروز قسمتی از آن مطالعه می کنم اما آن را به من نمی دهید (یعنی می خواهند فرمانده آنها باشم)
ابن ابی الحدید گوید: کلام حضرت به حقیقت پیوست: اهل تاریخ نقل کنند که مروان بن محمد در یوم الزاب وقتی عبدالله بن علی (سفاح) را در لشکر خراسان در مقابل خود دید گفت:
دوست می داشتم علی بن ابی طالب پرچمدار این لشکر در مقابل این جوان می بود(195)

خبر دادن حضرت از کشته شدن فرزندش عبداللّه

حضرت باقر علیه السّلام فرمود: امیر المؤمنین علیه السّلام پسران خود را جمع نموده به آنها فرمود: خداوند دوست دارد که در مورد من سنتی از یعقوب قرار دهد، یعقوب دوازده پسر خود را جمع کرده به آنها گفت: شما را نسبت به یوسف وصیت می کنم که از او اطاعت کنید، و من شما را وصیت می کنم که از حسن و حسین اطاعت کنید و از این دو بشنوید. یکی از فرزندان حضرت که عبدالله نام داشت (و همانند سایرین نبود و در رضایت حضرت کوشا نبود گویا به اعتراض) گفت: به محمد حنیفة وصیت نمی کنید؟
حضرت فرمود: در حیات من بر من جرأت کردی؟ گویا تو را می بینم که در خیمه ات کشته شده ای و قاتل تو نیز مشخص نباشد.
روزگار گذشت تا آنکه در زمان مختار، عبدالله به نزد مختار رفت تا با او بیعت کند.
مختار گفت: من آنطور که شما می پنداری نیستم، او نسبت به مختار خشمگین شد و به طرف مصعب بن زبیر در بصره رفت و طرفدار او شد و از او خواست تا او را فرماندار کوفه قرار دهد، وقتی سپاه مصعب و مختار در ناحیه حروراء در مقابل هم قرار گرفتند او در قسمت پیشاهنگ لشکر قرار داشت.
شب که پایان یافت، هنگام صبح مردم عبداللّه را دیدند که در خیمه سر بریده افتاده است و قاتلش نیز مشخص نبوده. (196)