پیشگوئیهای امیر المؤمنین علیه السلام

نویسنده : سید محمد نجفی یزدی

سرانجام فجیع و عبرت آمیز ابومسلم خراسانی

اما ابومسلم خراسانی او مردی بسیار خونریز بود به گونه ای که تعداد کشته شده های به دست او را در جریان قیام که با شکنجه کشته بود تا صدها هزار نفر شمارش کرده اند.
ابومسلم با اینکه در زمان سفاح، اقدام به قتل ابوسلمة اولین وزیر بنی عباس کرده بود اما چون حقی عظیم بر دولت بنی عباس داشت، سفاح با او کاری نداشت، بلکه او را احترام می کرد، تا اینکه سرانجام در 25 شعبان سال 137 به دستور منصور عباسی کشته شد، زیرا میان آنها کدورتی پدید آمد، گویند ابومسلم مدعی خلافت بود و بعد از مکاتبات بسیاری که میان آندو رد و بدل شد، سرانجام ابومسلم به دیدار منصور شتافت، منصور دست به حیله زد و دستور داد مردم به استقبال او روند، استقبال خوبی از او به عمل آمد، ابومسلم به نزد منصور آمد و دست او را بوسید.
منصور به او اجازه داد مرخص شود و سه روز استراحت کند و نظافت نماید، فردا مردی بنام عثمان بن نهیک و چهار نفر از نگهبانان را خواسته گفت: هرگاه من در کف دست خود را به هم زدم، خارج شوید و ابومسلم را بکشید.
وقتی ابومسلم به نزد منصور شتافت، منصور شروع کرد راجع به برخی کارهای گذشته وی اعتراض کردن و در هر مورد ابومسلم توضیح می داد، وقتی سرزنش منصور طولانی شد، ابومسلم گفت: اینگونه نباید با من صحبت شود بعد از آنهمه سختیها و کارهائی که من کردم و سوابقی که (برای حکومت بنی عباس) دارم.
منصور در حالی که خشمگین بود گفت: ای پسر زن خبیث، اگر به جای تو کنیزی بود کافی بود، تو در سایه دولت ما فعالیت کردی، اگر کار دست تو بود، قدرت هیچ اقدامی نداشتی.
ابومسلم به عنوان کرنش دست منصور را بوسید و عذرخواهی کرد، منصور گفت: همانند امروز ندیدم، به خدا که این کار تو فقط خشم مرا افزون کرد.
ابومسلم گفت: این سخن را رها کن من جز از خدا نمی ترسم، منصور از این سخن برآشفت و او را بدگوئی کرد و دست بر هم زد، نگهبانان بر او حمله کردند، ابومسلم گفت: ای امیر مؤمنان مرا برای (دفاع در مقابل) دشمنت نگه دار، منصور گفت: خدا مرا در آن زمان نگه ندارد، آیا دشمنی دشمن تر از تو برای من هست؟ آنگاه نگهبانان در حالی که ابومسلم فریاد می زد، العفو، او را کشتند. منصور گفت: آیا الآن که شمشیرها تو را در برگرفته تقاضای عفو داری؟ (178)
گویند: ابومسلم می گفت: سرگذشت من با عباسیان همانند مردی صالح است که استخوان شیری دید، دعا کرد تا خداوند او را زنده کند، چون شیر زنده شد گفت:
تو بر من حق بزرگی داری ولی مصلحت آن است که تو را بکشم زیرا تو مردی مستجاب الدعوة هستی، شاید دوباره دعا کنی تا خداوند مرا بمیراند یا شیری قوی تر بیافریند و سبب ضرر من شود.
اکنون که عباسیان به سبب من قوی شدند، مصلحت ایشان در کشتن من است. گویند: ابومسلم در سرزمین عرفات دعا می کرد و می گفت: خدایا از گناهی توبه می کنم که گمان ندارم مرا بیامرزی، به او گفتند: آیا بر خداوند سخت است آمرزش آن؟ گفت: من لباس ستمی را بافته ام که تا دولت بنی العباس برجاست ادامه دارد، چه بسیار فریاد مظلومی که چون زیر بار ستم قرار گیرد مرا لعنت خواهد کرد، آیا مردی که این همه دشمن دارد چگونه آمرزیده می شود؟(179)

ابومسلم طرفدار اهل البیت علیهم السلام نبود

صاحب حدیقةالشیعة گوید: ابومسلم از هنگام قیام تا زمانی که کشته شد ششصد هزار نفر را کشته بود به جز آنها که در صحنه های جنگ کشته بود، در زمان سرداری او بسیاری از شیعیان به قتل رسیدند، به دستور او نبیره جعفر طیار را کشتند، ابوسلمه خلال را به خاطر نامه ای که به امام صادق علیهم السلام نوشته بود دستور داد تا کشتند.
سلیمان کثیر را به واسطه آنکه به اولاد امیرالمؤمین علیهم السلام تمایل داشت به دست خود به قتل رسانید، نبیره امام سجاد را نیز کشت و اخبار در مذمت او بسیار است. سپس روایتی را از احمدبن محمدبن عیسی نقل می کند که گوید نزد حضرت رضاعلیه السلام با عده ای از اصحاب حضرت نشسته بودم که محمدبن ابی عمیر وارد شد، سلام کرد و نشست سپس گفت:
ای پسر پیامبر، - خداوند مرا فدای تو گرداند - نظر شما در مورد ابومسلم مروزی که در زمان مروان قیام کرد چیست؟
حضرت فرمود: نام او در دفتری است که نام دشمنان ما، بنی امیه و دیگران در آن است. راوی پرسید: گروهی از مخالفین می گویند او از شیعیان شماست، حضرت فرمود: دروغ می گویند و گناه می کنند خداوند ایشان را لعنت کند، ابومسلم نسبت به ما و شیعیان ما به شدت عناد و دشمنی داشت، هر که او را دوست دارد ما را دشمن داشته و هر که از او قبول کند بر ما رد کرده است، هر که او را مدح کند ما را بدگوئی کرده است، ای پسر ابی عمیر هر که می خواهد از شیعیان ما باشد باید از او بیزاری جوید و هر که از او بیزاری نجوید از ما نیست و ما از او در دنیا و آخرت بیزاریم. (180)

او نمی میرد تا فرمانروای امت شود

امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ صفین در میان لشکر خود متوجه غوغائی شد، مردم به جنب وجوش آمده بودند، حضرت از علت آن سؤال نمود، گفتند: معاویه کشته شده است. حضرت فرمود: نه، قسم به آنکه جانم به دست (قدرت) اوست او نمی میرد تا اینکه امیر این امت شود و همه با او بیعت کنند.
عرض کردند: (اکنون که می دانید او پیروز خواهد شد) چرا با او می جنگید؟ فرمود: تا عذری باشد میان من خداوند (یعنی انجام وظیفه و اتمام حجت بر مردم و روشن شدن حق را باطل و طرفداران آن دو).
در روایت دیگری سواری از شام خبر مرگ معاویه را آورد، او را نه نزد حضرت آوردند، حضرت فرمود: آیا خودت شاهد مرگ معاویه بودی؟ با کمال تعجب گفت: آری خاک هم بر او ریختیم! حضرت فرمود:
دروغ می گوید، گفتند: از کجا فهمیدید که دروغ می گوید؟ فرمود: او نمی میرد تا اینکه چنین و چنان کند و مقداری از کارهای معاویه را حضرت بیان کرد، گفتند: پس چرا با او می جنگید؟ فرمود: برای (اتمام) حجّت. (181)